باسمه تعالی

خوب می دانستم نوشتن سیر اجمالی وبلاگ در سالی که گذشت و انتخاب مهم ترین اتفاقات، کاری طاقت فرسا خواهد بود چه که لحظه لحظه حضور در این فضای مجازی دوستانه برای ما خاطره بود و هریک اتفاقی مهم. این ها انتخاب های داکتورانه است که کمی هم طولانی شد و برای همین در چند قسمت آن را خواهم آورد:

شروع می کنیم به امید خدا اولین مطلبی است که به نام طراح و راه انداز اصلی وبلاگ یعنی محمد اسلامی روی صفحه صدای دوست ظاهر می شود و در آن محمد از صفایی که دفتر انجمن اسلامی مدرسه داشت می گوید. بعد از آن چند پست دستگرمی با عکس هایی از اتحادیه انجمن اسلامی تهران و آقای حاج علی اکبری و یک مطلب کپی پیستی آن هم به زبان انگلیسی داریم که بعید است خود محمد هم آن را خوانده باشد..

دعوت به ضیافت به قلم علی خرم طوسی (داکتور) توضیحی بود بر دلیل راه اندازی صدای دوست و اینکه چرا از بین این همه راه ارتباطی سراغ وبلاگ گروهی رفتیم. اسم بچه های زیادی را هم آوردیم که فکر می کردیم می توانیم در ضیافت دعوت کنیم. تقریبا نیمی از آنها که نوشتیم آمدند. مسخره بازی ها و جنگ لفظی محمد و قاسم در کامنت ها از همینجا شروع می شود.

نقل خاطره شادی روح اموات: محمد اسلامی بعد از کلی کپی پیست کردن و به باد انتقاد گرفته شدن بالاخره از خود حرکتی نشان می دهد و با گذاشتن یک روزنوشت همراه با تحلیلی آبکی بر شبکه تازه راه افتاده بی بی سی فارسی به نوعی اولین نوشته قابل اعتنای وبلاگ را ثبت می کند. مطلبی با نکات متنوع از هر دری که آخر سر باید طبق سنت معهود و روال معمول، گیرش را به قاسم حوائجی بدهد.

نمونه فجایع اتفاق افتاده برای راه اندازی وبلاگ را می توانید در اینجا و اینجا ببینید و به پت و مت در عرصه مجازی سیر بخندید. داکتور و محمد اسلامی ناشیانه دارند تلاش می کنند با هم ارتباط برقرار کنند.

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود :"آخ که چقدر دنبال یک همچین‌جایی می‌گشتم خودمو خالی کنم! باور کنید نیازی نیست تمام این‌ها را بخوانید که خودم هم فقط برای این می‌نویسم که روزی روزگاری که مشغولیت‌ها فرصت تفریح و خوشی باقی نخواهد گذاشت، اسباب خنده‌ به‌راه باشد." اینها جملات پایانی داکتور در انتهای یک روزنویس طولانی است که با اعتراض تند قاسم یا همان قاس جدید مواجه می شود که: اینطور که شما دو نفر دارید پیش میرید, وبلاگ از حالت گروهی در میاد و شخصی میشه . مخصوصا" این پست شما آقای داکتور!آخه مگر قرار نبود با این وبلاگ جمعی یاد خاطرات کنیم و به این بهانه با دوستان قدیمی مجددا" ارتباط برقرار کنیم؟ شما اگه خیلی علاقه مند به اعلام کارهای شخصی و روزانه تون هستین میتونین یه وبلاگ شخصی ایجاد کنین! ضمنا" با این سرعتی که توی پست گذاشتن از خودتون نشون میدید, واسه سایر دوستان یه سنگ بزرگ که علامت نزدنه درست میکنید و این میشه نقض غرض! ببخشید اگر یه کم تند بود. در جبران تندی هاتون, زمان انجمن!!!. محسن اسدی هم برای اولین بار به جمع نظر دهندگان می پیوندد.

اجتماع دوستان یک دلم آمد به یادقاسم حوائجی برای اولین و آخرین بار مطلبی جدی می نویسد تا بالاخره سومین نویسنده هم به صدای دوست باز شده باشد. اسماعیل عصارنیا که کمی بعدتر دیگر اثذی از او پیدا نیست برای چند پست اخیر در حد خداقوت کامنت می گذارد. و مرتضی کامل نواب که در کامنت ها حضور فعال دارد.

به نامش: این هم پیوستن زودهنگام ادبی و سگی! احمد خرم طوسی به سه نویسنده متقدم است که بعدها به زعم عده ای کارش به بی ادبی و جسارت و حرمت شکنیدر کامنت ها هم رسید: از پس پنجاهی و اندی ز عمر، نعره برمی آیدم از هر رگی . . . کاش بودم باز دور از هر کسی، چادری و گوسفندی و سگی! احمد خرم البته دیگر هیچ وقت به عنوان نویسنده پا به وبلاگ نگذاشت.

نفهمیدیم از کجا خوردیم؟!: اولین پست دومین ماه شروع به کار وبلاگ به قلم علی خرم طوسی از جنجالی ترین پست های وبلاگ بود که بازتاب های گسترده ای بین خوانندگان اقصی نقاط کشور داشت. مطلب درباره ارادت داکتور و گروهی از هم نسلانش به جمعی از بزرگان اتحادیه بود، اما عمده جنجال مربوط به کامنت اعتراض آمیز احمد خرم طوسی به نوع روابط مابین این چند نسل بود. کامنتی که با نوشته خاطره انگیز حاج امیر خوراکیان با عنوان انصافتو عشقه تبعات زیادی داشت و منجر به کلی بحث های جالب شد که شاید هیچ وقت به این شکل مطرح نشده بود. نظربازی بروبچه ها و بیشترین تعداد بازدیدکننده تاریخ وبلاگ در یک روز گواه محکمی بر بحث انگیز بودن آن نوشته و کامنت و جوابیه بود. مهندس حسین سعیدی، سیدصادق پژمان و احمد یوسفی صراف از جمله برجسته ترین کامنت گذاران این پست جنجالی بودند.

در باب طبابت های 1، 2، 3 و 4 از جمله نوشته های تخصصی وبلاگ درباره خاطرات داکتور از خون و خونریزی های بیمارستان بود که اغلب با استقبال خونخواهانه مخاطبان مواجه شد.

ورود کمیل ضرابی از همان ابتدای کار با یک لیوان آب یخ بود. آب سردی که بارها و بارها با نوشته های تند و تیز روی مخاطب ریخت و در نهایت منجر به این شد که در پستی به قاط زدن خودش اعتراف کند که بالاخره این یکی با استقبال فراوان مخاطبانی که بر حرف های او صحه می گذاشتند مواجه شد! هزار تیر بلا در کمین احباب است آخرین یادداشت کمیل در بهمن ماه و به مناسبت اربعین بود و بعد از آن تا آخر سال خبری از نوشته های طوفانی کمیل نشد.

بازی ممنوعبه قلم صادق کشفی یا به قول خودش وامانده ورودی جدی و نقادانه بود که از همان ابتدا دست روی یکی از نقاط ضعف بزرگ سمپاد و سمپادی ها یعنی نداشتن رشته علوم انسانی گذاشت. ورودی که خیلی زود و تنها با سلامی دوباره به آخر خط رسید و دیگر جز حضور گهگاهی او در کامنت ها اثری از او دیده نشد.

ناگفته های یک تازه داماد: ورودیه ذن ذلیلانه جواد بابایی به جمع نویسندگان بود و همین خصلت باعث شد به جز حضور هرازگاهی در کامنت ها تنها با دو یادداشت کوتاه نیمه سیاسی و اعتراض آمیز به داکتور ببینیم تا ذن ذلیلی اش را در عمل هم ثابت کند. تعبیری که جواد از شنیدن آن بدش هم نمی آید.

سلامورود طه شوکتیان به وبلاگ با این جملات بود: "من در بحبوحه ی کار اردوی مشهد دانشگاهم. هیچی هم فرصت ندارم. کارها خیلی مونده بعد از نماز ظهر و عصر هم حرکته. فقط اعلام حضور. من دوباره حتما میام حتمن حتمن حتمن. یا علی!" قولی که خیلی زود با برگشت از اردو به آن عمل کرد اما با حرف های تحریک برانگیز موج تازه ای از بحث های نژادپرستانه را در وبلاگ راه انداخت. طه تنها! یکی دوبار دیگر هم در تیرماه بی عنوان! به عنوان نویسنده ظاهر شد و با بچه ها خوش و بش کرد.

"من"، دکتر خلاق و نسبت "من"از آن پست های مردافکن به قلم مهمان ویژه وبلاگ و رئیس فعلی اتحادیه انجمن های اسلامی دانش آموزان، صادق ملکی بود که حتی برای دوستان نزدیک صادق هم فهم اصل ماجرا دشوار می نمود و با توجه به انتخاب موضوع و پرداخت خاصش تنها مورد اقبال مخاطب خاص!! قرار گرفت. چیزی شبیه اکران به اصطلاح فرهنگی این روزها!

حالا قااااااااااااس داااااااااااااس تان داره!! : اصطلاحی بود که قاسم حوائجی در آنتن جیمکی-1 و آنتن ورژن-2 به تقلید از ستون آنتن نشریه وزین جیم استفاده کرد و به نشر اکاذیب و توطئه علیه بزرگان و مدیران نظام وبلاگی پرداخت. که در کنار روزنوشت های محمد اسلامی دیگر پست های بهمن ماه را تشکیل دادند. قاسم در ماه های بعد هم با نوشته هایی از قبیل نیمچه صدایی از ته . .  ، آخ!! ،بچه جون به سیاست ور نرو جیزه!، شب نوشته ای از . .  به ابتذال و مسخره بازی در وبلاگ ادامه داد!

دوران خوش آن بود که با دوست و فیلم به سر شد 1، 2 و 3: سلسله یادداشت های داکتور در ایام رخوت بعد از جشنواره فجر درباره فیلم های اکران شده بود که سومین یادداشت او مربوط به درباره الی جدیدترین اثر اصغر فرهادی بود. یادداشت های معرفی گونه داکتور تا همین اواخر با تمجید از نمایش زیبای "هملت، شازده کوچولوی دانمارک" به کارگردانی رضا بابک ادامه داشت.  

اهم . . : اعلام حضور آشیخ سید مصطفی موسوی بود که تنها یک بار دیگر با کمی لطافت و سر سوزنی ذوق ادامه پیدا کرد و مصطفی خیلی زود حضورش حتی در کامنت ها هم کمرنگ شد.

مهدی نبوی و جواد امینیان هم هریک تنها و تنها یک بار با پست های انتظار و در این زمانه. . به عنوان نویسنده ابراز وجود کردند. البته هرازگاهی او را در کسوت کامنت گذار در پست های بچه ها جمال دل آرای مجازیشان را زیارت می کنیم که این اواخر حضور جواد یا همان ابن الرضا در کسوت کامنت گذار خیلی پررنگ تر از قبل شده است.

روح پریشان سیاست ایرانی درباره میرحسین موسوی و مادر مرد از بس که جان ندارد درباب نیامدن خاتمی به صحنه انتخابات، هر دو به قلم محمد اسلامی به وبلاگ رنگ و بویی کاملا سیاسی داد و بحث هایی از این دست و اون یکی دست در وبلاگ شکل گرفت. بحث هایی که این اواخر و بعد از هزار و یک ماجرای انتخابات با ما اهل کوفه نیستیم؟! به اوج خود رسید و گاهی تا مرز فحش و فحش کاری پیش رفت.

معاشران گره از زلف یار باز کنید از محمد اسلامی و با هر عنوانی که دوست دارید . .  نوشته کمیل ضرابی تنها پست های نوروزی وبلاگ و هر یک در حال و هوایی کاملا متفاوت بود.

تا اینجای کار که خودم میدانم خیلی طولانی بود و بیشتر از اینکه برای مخاطبان جالب باشد احتمالا به عنوان سندی برای آیندگان به کار بیاید. از این به بعد ماجرا در دست احداث است و سعی می کنم تنها و تنها به مهم ترین اتفاقات و پست ها اشاره کنم. قبول کنید که برای یک وبلاگ گروهی، ورود هر نویسنده جدید از بچه های قدیمی خودش یک اتفاق بزرگ است.

شاید به نوعی دلقک بازی قاسم در جهنم آزادی منجر به یادداشت مفصل تحلیلی سیاسی-ورزشی محمد اسلامی درباره شباهت علی دائی و هاشمی رفسنجانی شده باشد که خواندن آن در این روزها خالی از لطف نیست. مشابه چنین یادداشت مفصلی را محمد یک بار دیگر همین اواخر درباره دکتر نصر نوشت با این عنوان: زمان می گذرد، ما می مانیم و حوضی که خالی اش کردیمتمام کنید این اختلافات را! و خیلی زود! خیلی تردید! هم سیاسی های سرخوشانه تر محمد بود.

کمیل ضرابی بعد از پست معرفتی ففروا الی الله با دوران خوش . .، جگرم می سوزد و اندکی صبر به سراغ انتخابات رفت تا بالاخره با راه اندازی وبلاگ شخصی فذکر و زنده کردن یاد بنیانگذار کبیر انجمناسماعیل عصارنیا برای مدتی هرچند کوتاه، برای سیاست و سیاست بازی به وبلاگ شخصی اش اسباب کشی کند! هرچند با اندکی تأمل که شاید تأمل برانگیزترین نوشته کمیل بود و این اواخر نقل بخشی از وصیت نامه سید احمد آقای خمینی در خط امام، خط آمریکا دوباره به طور رسمی به سیاسی نوشتن در فضای وبلاگ ادامه داد.

دو دلنوشته درست و حسابی از محمد و داکتور با عناوین علی جان لطفا بنویس و پدر، عشق و پسر باعث شد جنگ و جدل های سیاسی برای مدتی در وبلاگ فروکش کند و بچه ها از خودشان لطافت و صلح و صفا درکنند.

یک تازه وارد تازه به دوران رسیده نویددهنده یک نویسنده تازه نفس و درحکم دمیدن روح تازه ای در کالبد نیمه جان وبلاگ بود. علیرضا نامقی با پوست کلفتان مقیم مرکز نشان داد که طنز نابی در قلمش نهفته و بعد از آن بالاخره چهار کلمه حرف حساب! زد که اگر این حرف حسابش بود، خدا را شکر که وبلاگ را به ناحساب هایش مزین نکرد. البته از حق نگذریم علیرضا یا همان دچتور در قالب پست هایی مثل حلقتان مفقودتان، صدای پای دوست، فرشته های شب قدر و ماادریک مایوم العرفة حرف های حسابی از نوع واقعی هم زد. علیرضا خیلی زود غزل خداحافظی سر داد و خیلی زود هم بانفحات عملا از تصمیم افراط آمیزش ابراز ندامت کرد.

دو خبر از دوجشن عروسی دو عزیز تازه از دست رفته به قلم توانای قاسم به گوش مخاطبان رسید و دلنوشته مناجات گونه RETURN و تحلیل موشکافانه هیبدی در انتظار شما از جمله حرکت هایی بود که هرچند از قاسم بعید به نظر می رسید اما اتفاق افتاد.

تنها می ماند ذکری از آخرین نویسنده ای که با متون عجیب و غریب و منحصر به فردش جمع نویسندگان خل و چل صدای دوست را تکمیل کرد. حسین انصاری را باید استعداد کشف نشده وبلاگ بدانیم. گواه من هدهد باد صبا و تاریخ بلغمی است. خودتان بخوانید و قضاوت کنید.


و با تشکر از تمامی کسانی که در این یک ساله ما را همراهی کردند و نام آنها را فقط و فقط به دلیل قصور نویسنده مطلب و نه کمبود جا در این پست نیاوردیم و البته به جای خود از آنها قدردانی خواهیم کرد. دوچشم جان! کیک و شیرینی شما هم محفوظ خواهد بود!


این دو بیت سروده محمد بهاران را هم از پنجره بهشتی به عنوان حسن ختام این پست مفصل می نویسم تا اگر دوست داشتید اصلش را همانجا بخوانید:

ای بارگهت قطعه ای از باغ بهشتی
باب برکات است در و پیکر خشتی
انسان و ملک طوف حریمت به سلام اند
«سلم لک» خوانند به شکرانه که هِشتی