آمدی ای انسانی ...   ولی حالا چرا ؟


بسمه تعالی

به گزارش مركز اطلاع رساني و روابط عمومي وزارت آموزش و پرورش به نقل از اداره كل آموزش و پرورش استان اردبيل!! :

 دكتر حميد رضا حاجي بابايي وزير آموزش و پرورش از ورود دانش آموزان علوم انساني به مدارس سمپاد خبر داد و گفت: امسال مدارس سمپاد مي توانند دانش آموز علوم انساني جذب كنند و اين كار در برخي استانها شروع شده و در سال آينده بيشتر خواهد شد كه با اين اقدام تحول عظيم در علوم انساني انجام خواهد شد.

                                                  


در سالگرد درگذشت شهریار شعر و ادب، علاوه بر تیتر این نیمچه پست، از استاد، بیت زیر رو هم در راستای خبر بالا تقدیم دوستان سمپادی خودم میکنم.  

چه حال شرح بیشتر؟  که یک سینه حرف موج زند در دهان ما :

مرحوم بهجت تبریزی می فرماید:

جوانی شمع ره کردم چراغ زندگانی را             چه سود از زندگانی چون بسوزاندم جوانی را !

يك دوست جديد در صداي دوست/ و ما ادراك ما "صداي دوست"

به نام خدا

سعي مي‌كنم خيلي مختصر بگويم.

احتمالا در كامنت‌هاي پست قبلي ديده باشيد كه دوست بزرگوار ما، جناب آقاي دكتر ابوذر قائم‌پناه، به "صداي دوست" لطف داشته‌اند.

در تماس تلفني ايشان با حقير، اين واقعيت هويدا شد كه اين برادر بزرگوار حداقل 5 سال از بنده بزرگتر هستند و مايه مباهات صداي دوست است كه بتواند حلقه وصل دوستان باشد. به قول عباراتي كه در توضيح وبلاگ آمده است: "جایی که در آن از دیروز بگوئیم و امروز و فردا و پس فردا . . . ‍!
جایی که در آن صدای دوستان قدیم و جدیدمان را هر کجا که باشند، خواهیم شنید."

به هر روي اندك اندك با ايشان آشناتر خواهيم شد.

بهانه آشنايي ما با دكتر قائم‌پناه، دغدغه ايشان در خصوص تمدن اسلامي است كه در پست بالا مشاهده مي‌نماييد.


شب جمعه اول!

ياد آن يارسفر كرده بخير

بله ، در يكي از اپيزودهاي پست متحوليسم قبلي، اشاره اي مختصر به نام علمدار عزم و اراده ، پرچمدار كاروان اعزامي دبيرستان شهيد هاشمي نژاد مشهد در المپيك هاي علمي جهان، شد.

اون قضيه گذشت و شب جمعه اومد.

اين شب براي هر كسي يه چيزي رو تداعي ميكنه!

به فكرم زد بواسطه اولين شب جمعه تولدم ، بتركونم!

يه كاري كنم ، پس فردا ذوالحقوقين ، اونور آب! يخه ما رو گرفتند، حداقل يه كم شلترش كنن! وگرنه ما كجا و اونا كجا!

فعلا اين شب جمعه براي شروع ، صرفا جهت اطلاع ! مي خوايم بريم سراغ يه شعر توپ از HERO

خب ، ديگه به سلامتي قراره با رمز يالثارات الحسين (ع) و ذكر نام و يادي از همه اموات دسته جمع ، شهدا ، صلحا ، صديقين ،امام راحل (ره) ، دو يادگارشون ، رسماً كار در اين لحظات صفر عاشقي كليد بخوره و عمليات شروع بشه.

لال از دنيا نري ، بلند صلوات برفست.

 شعر توپ از HERO   داستان در ادامه مطلب

ادامه نوشته

بيست و سه يه عدد اول!

به نام خداوند كارساز بنده نواز 

با عرض سلام و تشكر فراوان خدمت همه بزرگواران عزيز ؛

بزرگواراني كه با صبر جميل و خلق بي بديل خود، عدد اول ديگري به گستره نويسندگان افزودند،

همانطور كه مستحضريد اعداد اول داراي خواص منحصربفردي هستند ،

از جمله اينكه غير از يك و خودشان بر هيچ عدد ديگري بخش پذير نيستند ،

از اونجايي كه صداي دوست و صداي دوستي ها در عالم اعداد حقيقي و مختلط number 1 هستند،

قسمت شد تا از اين پس صداي دوست بيست و سه طنين صداي خود را نيز با بقيه هم قسمت كند.

ممكنه، شهادت عماد مغنيه وبلاگ!

شوك بزرگي را به دوستان وارد كرده باشه، ولي از اونجايي كه شهدا هميشه زنده اند،

انشاا...، عماد! قراره از اين به بعد با كالبدي جديد ، در خدمت دوستان باشه.


                                                       o

                                                         o o o o o

                                                               o      o

                                                               o

                                                               o                           o             o

                                                               o o o o o o o o o               o

                                                                        قطره23


یک دوست خوب جدید

به نام خدا

از امروز انشالله عابس علیزاده عزیز هم در جمع صدای دوست خواهند بود.

عابس از هم‌دوره‌ای‌های من و طه و مصطفی عطاران و ... است. از آن بچه‌های گل روزگار است.

من عابس را حداقل از سال 1375 یعنی قریب به 14 سال پیش می‌شناسم.

ضمنا عابس دست‌کم از 2 سال پیش حضور مستمری در کامنت‌های وبلاگ داشته است. بنده هم از همان 2 سال پیش قرار بود برایش کاربری جدید ایجاد کنم! به هر حال ماجرای "تونل" دست ما را بسته است. بگذریم.

عابس عزیز! به خانه خودت خوش آمدی.

و امّا داستان

بسم الله الرحمن الرحیم

به نظر بنده خوب است که آدم هر چند وقت یک بار اسباب کشی کند به یک جای دیگر. این اسباب کشی آثار و برکات زیادی دارد که اهلش دانند. از فواید آن این است که آدم هر چند وقت یک بار مجبور می­شود که همه وسایلش را جمع و جور کند؛ از جمله آنهایی که مدتی است جایی افتاده­اند و همین جور خاک می­خورند و به خاطرات پیوسته­اند. گاهی وقت­ها در حین همین جمع کردن وسایل کلی نوستول بازی می­شود درآورد. اتفاقا انگیزه بنده هم از نوشتن این پست مرور یکی از همین خاطرات است که چهار پنج ماه پیش موقع اسباب­کشی بهش برخوردم و حس نوشتنش بالاخره پس از چند ماه آمد!

دبیرستان که بودیم چند تا از بچه­های پایه کار یک نشریه­ای منتشر می­کردند که اسمش یادم نیست. ویژگی مهم این نشریه هم علاوه بر این­که کار خود بچه­ها بود، این بود که در مدرسه فرزانگان هم توزیع می­شد! در همان ایام انتشار نشریه یکی از بچه­های مسئول از من خواست که مطلبی برایش بنویسم. من هم یک داستان نوشتم که توسط دبیر شورای نگهبان مدرسه، حضرت آقای خالق زاده رد صلاحیت شد. بله آقا... شما فکر می­کنین این نظارت استصوابی و این ممیزی­های عجیب و غریب مال امروز و دیروزه؟ اینا با گوشت و پوست ما ملت عجین شده. حالا یه عده میان میگن که آزادی نیست. خوب این نشریه ما که همین زمان خاتمی منتشر می­شد. چرا اون موقع صدای شما درنیومد؟ بیست ساله صبر کردین که حالا همه عقده­ها و کینه­هاتون رو سر انقلاب خالی کنین؟ [بووو...ق] بله، داشتم عرض می­کردم. بعدش یک داستان دیگه هم نوشتم که اون هم رد صلاحیت شد. حالا نمی­خوام بحث رو باز کنم. این مقدمه داره از اصل مطلب طولانی­تر میشه. بگذریم... بعد از این که دو تا داستان بنده رد صلاحیت شد، سرانجام شعری سرودم در قالب مثنوی. که آن شعر موفق شد از زیر تیغ ممیزی عبور کرده و در نشریه چاپ شود. این از کلیت خاطره.

اما چند وقت پیش موقع اسباب کشی چشمم به دفتری افتاد از همان دوران، که اتفاقا پیش­نویس این داستان­ها و شعر مربوطه را تویش نوشته بودم. حالا که دیدیم بحث خاطره و خاطره بازی شده، بد ندیدم که یکی از آن داستان­ها را توی وبلاگ ثبت کنم. محض ثبت در تاریخ و اینکه آیندگان بدانند که ما اسیر چه تنگ نظری­هایی بودیم و زمان خاتمی همچین گل و بلبل هم نبود که الان یه عده خائن و خودفروخته پزش را به ما می­دهند. لا اله الا الله... آدم هرچی میخواد هیچی نگه...

بعد از این مقدمه نسبتاً کوتاه عرض شود به حضورتان که داستانی که در پیش رو دارید حدود 3100 کلمه است. لذا اگر حال و حوصله خواندن ندارید فعلاً بی­خیال شده و در فرصت مناسب آن را مطالعه بفرمایید. عجله که نداریم آقا. بنده هم همین­جا هستم و جایی نمی­روم. مطلب هم اگر حذف بشود نسخه پشتیبان دارد. ضمناً این داستان مال یه الف بچه دوم یا سوم (دقیقاً یادم نیست!) دبیرستانی است. بالاغیرتاً سطح توقعات خود را پایین بیاورید. در اینجا لازم می­دانم از زحمات کلیه دوستانی که به بنده فرصت دادند و پیگیری­های عناصر پشت صحنه که انگیزه نگارش این وجیزه را در من فراهم آوردند تشکر نمایم. امید است که مورد توجه شما دوستان قرار گیرد. این شما و این هم داستان...

 

ادامه نوشته

قسمت پنجم: یاران صدای دوست (درباره نویسندگان و همراهان وبلاگ)

باسمه تعالی

شاید آنطور که پیش از این در اعلام برنامه جشنواره گفتیم، نوشتن درباره نویسندگان و حاضران وبلاگ بیش از همه به کار خودمان بیاید. چرا که ما بیشتر از آنچه که فکر کنید از هم دوریم و یکدیگر را کمتر از آنچه در نگاه اول به نظر می آید می شناسیم. درست مثل خیلی از پیوندها و کامنت گذارانمان که جز اسم – که گاهی همان هم واقعی نیست – از آنها هیچ نمی دانیم. معرفی اصل کاری های جمع – چه آنها که اینجا نوشتند و چه آنها که به دلایلی از نوشتن سرباز زدند -  از آرزوهای دیرین مقام معظم داکتوری و دیگر بزرگان نظام از همان ابتدای راه اندازی وبلاگ بود که در نهایت هم معظم له به قلم توانای خودش به آن جامه عمل پوشانید. برای آشنایی بهتر قدیمی ها با جدیدترها و بالعکس، ترتیب معرفی بچه ها را بر اساس سال فارغ شدن از تحصیل در مدرسه هاشمی نژاد گذاشتیم. باشد که این معرفی اگر برای بیکارهای جمع مقدمه پیدا کردن شغل نشد، لااقل برای مجردهای فراوان جمع، منشأ خیرات و برکات شود.

* چندی پیش، قاسم حوائجی در یادداشت ماندگاری به شبیه سازی بچه ها و بزرگترها با شخصیت های نظام پرداخته بود که خواندن آن نیز خالی از لطف نیست.

* اینکه چرا اینقدر زمان کامل شدن و حجم نوشته ها زیاد شد و آنطور که باید حق مطلب ادا نشد و خسته کننده از آب درآمد و . . . همگی به عهده نویسنده این پست است و هیچ ربطی به بچه های باحال و خوشحال صدای دوست ندارد. برای خواندن درباره هر کدام از بچه ها کافی است روی نام او کلیک کنید و اگر حال و حوصله خواندن تمام مطلب را داشتید، ادامه مطلب را ببینید. هرگونه اشتباه در اعلام شده را برای تصحیح هرچه سریعتر لطفا اطلاع دهید.

* آخرین قسمت تازه اضافه شده درباره حسین انصاری را بخوانید.

         خروجی ۱۳۷۹

- حسن اشراقی: مسئول بسیج مدرسه که به گفته خودش نمی داند در آن سال ها در انجمن چه کاره بیده، ورودی مهندسی برق شریف گرایش الکترونیک در سال 1380، ورودی MBA گرایش استراتژی دانشگاه مالک اشتر در سال 1384. . .

خروجی های ۱۳۸۰

- اسماعیل عصارنیا: مؤسس انجمن در سال تحصیلی 77-78 و سردمدار اراذل و اوباش، مدال نقره المپیاد دانش آموزی فیزیک، لیسانس مهندسی مکانیک جامدات از دانشگاه تهران در زمان نامعلوم، آماده یا شاید در حال گذراندن دوران شیرین آشخوری . . .

- کمیل ضرابی: همکاری با بنیانگذار کبیر در راه اندازی انجمن، راه اندازی بسیج دانش آموزی مدرسه، فارغ التحصیل کارشناسی ارشد عمران دانشگاه صنعتی امیرکبیر در سال 1386، کارشناس فنی پروژه ی مرکز بین المللی مالی و اقتصادی مشهد (میدان جانباز) . . .

خروجی های ۱۳۸۱

- علی خرم طوسی (داکتور): مسئول انجمن اسلامی مدرسه در سال 78-79، تنها فارغ التحصیل رشته تجربی قبیله، ورودی بهمن81 پزشکی دانشگاه علوم پزشکی ایران (در تهران) که همچنان در حال ادامه دادن آن است، تحصیل همزمان در رشته ی مترجمی زبان انگلیسی . . .

- سید قاسم حوائجی (قاس): مسئول واحد آموزش انجمن در سال 78-79، همچنان در حال فارغ شدن از تحصیل در کارشناسی برق دانشگاه سبزوار که مدت هاست مشغول تحویل دادن پروژه است و طبق آخرین اخبار قرار است همین روزها . . .

- حجت خسروجردی (شیرین سخن): مسئول واحد تبلیغات انجمن در سال 78-79، کارشناس ارشد برق الکترونیک گرایش نیمه هادی، علاقه مند به ادامه تحصیل در مقطع دکتری که یعنی 50 درصد ماجرا حل شده، مدرس دانشگاه غیرانتفاعی سجاد، مشغول به کار در شرکت روبوکام86 . . .

- علیرضا نامقی (دوچتور): بدون سوء سابقه عضویت در انجمن، کسب رتبه 16 کنکور ریاضی و ورود به رشته برق دانشگاه شریف در سال تحصیلی 80-81، تحصیل همزمان در رشته نفت-گرایش مخزن از سال 82، ورود به کارشناسی ارشد برق-گرایش کنترل دانشگاه صنعتی خواجه نصیر . . .

- سید مصطفی موسوی: معاون واحد تبلیغات (حجت خسروجردی) در سال 78-79، ورودی 81 مهندسی برق شریف، تغییر رشته در سال 84 و ورود به حوزه علمیه معصومیه قم و مشغول به تحصیل در پایه هفت که حالا حالاها تمام نخواهد شد . . .

خروجی های ۱۳۸۲

- سید محمد اسلامی: معاون واحد خدمات و مسئول این واحد در سال بعد، ورودی 82 کارشناسی برق دانشگاه سجاد مشهد، دبیر سازمان مردم نهاد (N.G.O) "انجمن امتداد بینش رضوی" 1387 تاکنون، و بالاخره لیسانس مهندسی برق-مخابرات 1387 . . .

- طه شوکتیان: معاون واحد آموزش (قاسم حوائجی) و مسئول این واحد در سال بعد، ورودی 82 کارشناسی عمران شریف، ورودی 87 کارشناسی ارشد MBA با گرایش عمومی، کارشناس دفتر مدیریت پروژه (PMO) شرکت بین المللی ارسا ساختمان (پیمانکار ساخت و ساز) . . .

- سید مجتبی حسینی: معاون واحد تبلیغات (حجت خسروجردی) و مسئول این واحد درسال بعد، دیپلم ریاضی فیزیک 82، کارشناسی مهندسی مکانیک طراحی جامدات – فردوسی مشهد 87، دانشجوی ارشد مدیریت کارآفرینی-سازمانی دانشگاه تهران . . .

- کاظم شاهرودنژاد: معاون واحد آموزش (طه شوکتیان)، کارشناسی کامپیوتر نرم افزار دانشگاه سجاد و فارغ التحصیل سال 88 که فعلا قصد ادامه تحصیل هم ندارد، کارمند شرکت فن آوا گستر به عنوان مسئول فن آوری و پشتیبانی شبکه . . .

- مصطفی عطاران: عضو فعال انجمن که هیچ گاه زیر بار مسئولیت رسمی نرفت، لیسانس برق الکترونیک در سال 1386، دانشجوی کارشناسی ارشد برق الکترونیک فردوسی مشهد، فعالیت های جنبی: عکاسی، بازیگری، بازیگردانی، سرگردانی . . .

خروجی های ۱۳۸۳

 - سعید خراشادیزاده: عضو انجمن اسلامی از سال ۷۹ تا ۸۳، مسئول انجمن در سال تحصیلی ۸۱-۸۲، لیسانس مهندسی برق از دانشگاه فردوسی مشهد، ورودی ۸۸ کارشناسی ارشد مهندسی برق - کنترل دانشگاه صنعتی شاهرود . . .

- حسین انصاری: عضو واحد علمی درسی و مسئول آن در دو سال بعد، فارغ التحصیل مهندسی مکانیک دانشگاه فردوسی مشهد بعد از پنج سال و نیم، شرکت کننده در تمام مسابقات روبوکاپ از سال ۸۳ و ۴ دوره مسابقات جهانی . . .

خروجی ۱۳۸۴

- محمدجواد بابایی: معاون واحد آموزش و سپس مسئول انجمن در سال تحصیلی ۸۲-۸۳، در شرف اخذ لیسانس مهندسی برق قدرت از دانشگاه فردوسی مشهد، شغلی که فعلا برای او مایه داشته برنامه نویسی وب است، کارجنبی: وبگردی در وبگردی های سردبیر . . .

خروجی های ۱۳۸۵

- صادق کشفی: عضو واحد خدمات (مسعود براتی)، مسئول واحد خدمات (جواد بابایی)، مسئول انجمن در سال ۸۳-۸۴، عضو فعال اتحادیه انجمن های اسلامی، مشغول به تحصیل در رشته فرهنگ و ارتباطات دانشگاه امام صادق (علیه السلام) . . .

- محمدجواد امینیان طوسی: عضو عادی انجمن، ورودی ۸۶ حقوق دانشگاه شهید بهشتی - تهران، شرکت در کنکور ارشد ماه آینده در گرایش حقوق بین الملل، علاقه مند به کتاب خواندن در ایام فراغت ، ازدواج در تابستان همین امسال . . .

- مهدی نبوی: مسئول واحد تبلیغات (صادق کشفی)، در شرف فارغ التحصیلی از رشته مکانیک سیالات دانشگاه صنعتی شاهرود که البته می دانید برای بچه های ما ممکن است چند سال طول بکشد، بیکار و در نتیجه بی پول و بالاخره بی زن . . .

- احمد خرم طوسی: مسئول واحد تبلیغات، مشغول به تحصیل در رشته زبان و ادبیات فرانسه دانشگاه فردوسی مشهد، دبیر انجمن علمی دانشکده ادبیات و به زودی دانشگاه فردوسی، علاقه مند به مطالعه، مداحی، غصه خوردن برای مملکت و کل کل با اساتید در اوقات فراغت . . .

 

 

ادامه نوشته

تاریخ بلغمی

بسم‌الله القاصم الجبارین


وجیزه‌ای نوشته بودیم و ال‌سی‌دی‌اییی سیاه کرده بودیم و به تماشای مردمان گذاشته بودیم. ظاهرن بر بعض عنودان بد‌گهر و جهولان بی‌گهر سخت آمده بود و بر آشفته شده بودند و مشغول سخن‌پراکنی شدند.

خردمندان بر آرای ایشان -خصوصن آن یکی‌شان که نمی‌خواهم اسمش را ببرم، همانی که چاق است، زیاد حرف می‌زند، به تازگی مجنون شده، و ... است- وقعی ننهند که آنان را از این گونه ترهات، بسیار است. اولین شرط مردانگی لاف زدن است و اگر تو به فناوری «قسم دروغ» دست‌یافته باشی به سرحد تکنولوژی دست پیدا کرده و بی‌نیاز دین و دنیا خواهی شد. این را گفتم که درهمین ابتدا نصیحتی کرده باشم دوستان را.

باری، دوستان پیشین فلسفه‌ای را در پیش گرفته بودند با نام فلسفه صفرایی. و در آن نقد مافیه‌خالدون گفتمانی داشتند. (و این هیچ ربطی به سخن جامعه‌شناس گمراه -عماد افروغ- ندارد با کتابش به نام نقد درون‌گفتمانی ذیل فلسفه صدرایی)

ما پس از پرت‌گویی‌های جدی دوستان صفرایی به راه افتادیم. ما پس، مدرن بودیم. پس مدرن طی سالین به پسا مدرن تبدیل شد و در ترجمه به زبان سریانی به پست مدرن (با فتح پ) و در زبان کلیمی به پشت مدرن و در گویش کلدانی به تشت مدرن و در نیایت امر در لهجه مشهدی اصیل طلابی به طشت مدرن تعبیر می‌شود و این روشن‌گر این مساله است که «این‌ست سری که با عام اوفتاده‌ست، این‌ست طشتی که از بام اوفتاده‌ست»

بله دوستان. این کوس رسوایی دوره‌های پیشین است که آوازه‌اش به هر کوی و بام درافتاده. این جماعت خودشان را به فلسفه صفرایی منتسب می‌کنند و اما در نهان بلغمی هستند. می‌پرسی چرا و دلیلت چیست. خود پیداست از زانوی تو. شما یک نظر به این پرتره بکنید: ظاهرن از اتاق فرمان خبر می‌رسد که دچار مشکلی فنی شده‌اند. بماند. شما کلن سیر ظاهری مسولین واحد خدمات را در ذهن داشته باشید. به همین نتیجه‌ای می‌رسید که بنده رسیده ام.

پس با برهان قاطع و شبهه‌ناپذیر اثبات شد که ایشان در ذات خود بلغمی‌اند و اما بلغم نرمی می‌آورد و بی‌عرضگی و سستی و کاهلی. اسهال مزمن دارد و حس حمیت و غیرت را قطع می‌کند. انسان به هیچ کاری میل نمی‌کند و نه به هیچ‌چیز اعتماد. نه حس را قبول دارد و نه عقل. بدون رای می‌ماند و بی‌تاثیر. هر حکمی پیش‌آید نه آن را تصدیق کرده و نه تکذیب. یا هم تصدیق می‌کند و هم تکذیب.

منتها از عجایب این انجمن این‌است که فرد بلغمی در این سیری که دارد به سلوک نیز می‌رسد، یکی از مراحل نهایی این سلوک رسیدن به فناوری «آروغ پخته» است از بابت خام بدم، پخته شدم، سوختم. این آروغ صدا ندارد، بو ندارد، و لیکن خارج کننده تمامی رذایل و فواضل بلغمیون است. کن‌فیکون کننده‌ای‌ست که فرد را به مرحله «سودایی» بودن می‌رساند که خاص مقربین آموزشی و تشکیلاتی‌ست.
ماننده کسی به نام نامی  «ایتارقاس». پلنگ پیر وادی مدرنیته و گرگ خسته دیار پست مدرنیته. در اقوال هست که قیافه‌ای بس کریه دارد ولیکن دلی پر ز مهر. ژاژ فراوان می‌خواید اما به سالی یک‌بار جمله‌ای حکیمانه از وی خارج می‌شود. من‌جمله «فلانی اَن است». و البته «اَن» چیز بدی نیست به خودی خود. که خود عرصه ظهور بیماری یبوست و اسهال است. و همان‌طور که اشارت رفت، اگر اسهال نبود، بلغمی‌ نبود و سیری نبود و سلوکی نبود و فرصتی نبود برای این بی‌هوده‌درایی‌های این بنده سراپا تقصیر که تمامی قصدش از این سیاه‌ نمودن صفحه نمایش‌گر گزارش تاریخی‌ست بی‌قصد و غرض. ادامه تاریخ را در پی می‌گیریم:

ابتدا بدان که این تاریخ‌نامه بزرگست گردآورده «محمد حسین انصاری». پای‌مرد واحد علمی‌-درسی که این تاریخ‌نامه را فراهم آورد هرچه نیکوتر، چنانکه اندر وی نقصانی نباشد. پس رنج برد و جهد و ستم بر خویش نهاد و این را نبشت به نیروی ایزد عزوجل.

۱- تصحیحی بایست صورت بگیرد که «سعید خراشادی‌زاده» و «جواد یزدان‌نژاد» -نه «جواد قربانی»- هستند که به دانش‌گاه صنعتی شاه‌رود رفته‌اند برای کسب فضایل و ایضن لقمه‌ای نان حلال.

۲- لازم به ذکر است که آقایان سعید خراشادی‌زاده و «مسعود براتی» هم‌اکنون به زندگی‌ پرمهری در آغوش گرم خانواده مشغولند. -ایدون باد- آقای فرشاد عبدالله نیا نیز در آستانه ورود به آغوش گرم خانواده‌شان هستند :) گفتم آمار را داشته باشید تا یک‌وقت بی‌خبر از دنیا خارج نشوید.

۳- این بنده سراپا تقصیر یکی دوهفته دیگر عازم پایتخت می‌باشد. دل سیاه این آدم، -اگر که باشد. منظورم آدم بودنش هست نه سیاهیش :)- خوشحال خواهد شد اگر که دوستان را از نزدیک ببیند. جزییات این سفر تاریخی در همین مکان به اطلاع عموم علاقه‌مندان و دل‌سپردگان خواهد رسید.

و من‌الله توفیق.

------
با پشیمانی ویرایش شد. بنا به توصیه مقام عظام

غزل خداحافظی

بسم الله الرحمن الرحیم

آمدیم که یک خبر خوب، که خوبی اش هم برای خودمان است و هم برای شما، بدهیم و مرخص شویم. اینجانب تصمیم گرفته ام که برای مدت نامعلومی –که به احتمال زیاد طولانیست- از عرصه نوشتن و وبلاگ و این کارها رخت خود بربندم و سایه بلندپایه ام را از سرتان کوتاه کنم. همان دو ماه پیش وقتی با آن شور و هیجان به این آوردگاه پای گذاردم و کلی فعالیت از خودم درکردم و زود عرصه اینجا را بر خودم تنگ! دیدم و از برای خودم جولانگاهی بنا نمودم، پیش بینی می کردم که این روز به زودی فراخواهد رسید. دلیلش هم همان حکمت بالغه ایست که روزی به جناب سید قاس تقریر فرمودم که «لا تری الجاهلَ إلّا مُفــرِطاً أو مُفَــرّطاً»

(جاهل را نبینی مگر در دو حال، یا در افراط است و یا در تفریط!)

البته آن روزها سخنان بسیار در سینه داشتم که اغلب آنها مصداق "شقـشـقةٌ هدرت ثمّ قـرّت" شدند و آنهایی را که باقی مانده اند طی چند پست متوالی در جولانگاه خودم قرار داده ام که به تدریج از زیر خاک سربرخواهند آورد. از آنجایی که حیفمان آمد بدون انگولکی به اینجا عرصه را ترک کنیم، یکی از آنها را با اجازه کمیل خان –که نمی دانم چه سرّیست که این اواخر گیر ما افتاده و هی پست هایش را می سوزانیم. بدین وسیله بر خود لازم می دانم که به همه دوستان اطمینان دهم که هیچ تعمدی درکار نیست وبه قول آن خواننده منحرف غربزده که صدای خوبی هم دارد: "این کار سرنوشته!"-

بله، داشتم عرض می کردم که با اجازه یکیش را اینجا هم درج می کنیم به عنوان یادگاری.

نوستالژیـات و فلسفیّات

یادم می آید از آن روزها که کلاس پنجم دبستان بودم و در کلاس های آمادگی برای آزمون تیزهوشان شرکت می کردم. راستی یادش بخیر، چه تصوراتی از آن مدرسه رؤیایی در ذهن خودمان داشتیم...

برای اینکه از بحث منحرف نشویم فعلاً این حرفها بماند...

ادامه نوشته

انتظار...

بسم الله الرحمن الرحیم اللهم عجل لولیک الفرج والعافیه و النصر

اول سلام.

سلام به ولی عصر(عج).

سلام به همه دوستان وبلاگ صدای دوست.

دوم عید همه مبارک. دعا کنید آقا همین جمعه بیاد.

آنگاه که برپا دارنده عدالت قیام کند، عدالتش نیکوکار و بدکار را فراگیرد. امام حسین(ع)

ادامه نوشته

درباره علی

بسم الله الرحمن الرحیم . ... با صلوات بر محمد وآل محمد (ص) و عرض سلام خدمت همه بینندگان عزیز؛ در همین ابتدا توجه شما را به خبری که هم اکنون به دستم رسید جلب میکنم. در پی آغاز شمارش معکوس جهت برگزاری مراسم تاریخی جشن افتتاحیه ی زندگانی مشترک و پر برکت یگانه داکتور عالم بشریت ، حضرت مستطاب، جناب حاج آقای کربلایی علی خرم طوسی(دامت دکتراته)، که موجبات حمله ای هکری را به پایگاه اینترنتی صدای دوست فراهم آورد، لحظاتی پیش، از سوی گروهکی تازه تاسیس، ضمن برقراری حکومت نظامی در فضای عمومی وبلاگ و اعلام وضعیت فوق العاده، اطلاعیه مهمی صادر گردید.
متن بیانیه این گروه موسوم به کمیته خرابکاران 100 بدین شرح است:..........
آنچه در ادامه مطلب میخوانید:

- اعلام موجودیت کمیته خرابکاران صد*  

- کارت دعوت وبلاگی برای دوستان وبلاگی

- درباره الی !

ادامه نوشته

ضمیمه بایت روزنامه خراسان و پیغمبری قاسم !

سلام رفقا !

حال و احوال ؟


ادامه مطلب به دلیل عدم رعایت شئونات اخلاقی در ادامه مطلب درج شده است. همین زیر.


ادامه نوشته

همون لیوان آب یخ . . .

جالب بود. خوشحال شدم لا اقل ۳ نظر دیدم نه به خاطر این که ۳ نظر دیدم به خاطر این که ۳ نظر دیدم!

اما بعد اون همه تیکه که بار خودمون کردم میخوام بگم ما که برچسب سمپادو داریم چه توقعی باید از خودمون داشته باشیم و چه توقعی باید بخوایم جامعه از ما داشته باشه؟

...

ادامه نوشته

یه لیوان آب یخ !

مدت ها از موقعی که دیپلم گرفتیم و از مدرسه فارغ التحصیل شدیم میگذره. هر کدوممون هم کلی خاطره از خیلی جاهاش داریم. ولی شاید اون چیزی که برامون خیلی جنبه ی خاطره پیدا نکرده و شاید یه بار هم یه اپسیلون(بچه های تجربی خیلی فشار نیارن منظورم همون اندکی در ادبیاتیاست) بخشی از محل ثبت خاطره های مغزمون روپر نکرده آزمون ورودیه؛ چه مقطع راهنمایی و چه مقطع دبیرستان! آزمونی که بعد از قبول شدنش خیلی احساس غرور می کردیم و شاید...

(برای خواندن ادامه مطلب لینک زیر را کلیک کنید)

ادامه نوشته