"بازگشت"
امروز صبح "مادر"بزرگم از دنیا رفت
وصیت کرده در شهرستان محل تولدش، دفن کنندش.
مراسم ختم چهارشنبه و پنج شنبه همین هفته،
در مسجد امام رضا علیه السلام خیابان آبکوه تقاطع کلاهدوز
صبح و بعد از ظهر برگزار میشه.
بسمه تعالی
و بذکر ولیه -عجل الله تعالی فرجه الشریف -
حضرت حافظ می فرماید: عاشق شو ار نه روزی، کار جهان سرآید/ ناخوانده نقش مقصود، از کارگاه هستی. با چنین دیدگاه و پیش زمینه ای است که در مقام مناجات عرضه می دارد: زان پیش تر که عالم فانی شود خراب،/ ما را ز جام باده ی گلگون خراب کن!
آری، حقیقت آن است که غایت آفرینش و نقش مقصود هر "حی متأله" ای رسیدن به مقام منیع عشق است. البته این راه بسی دشوار است که فرمود: نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست/ عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد. سالک این راه روزی هفتاد مرتبه کشته می شود و لب به شکایت نمی گشاید. وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم/ که در طریقت ما کافریست رنجیدن.
حال باده ی گلگون چیست و ارتباط آن با نقش مقصود قصه ی هستی چگونه تبیین می گردد؟ به این دو بیت توجه کنید: سحرگه رهرویی در سرزمینی/ همی گفت این معما با قرینی؛ که ای صوفی شراب آنگه شود صاف/ که در شیشه برآرد اربعینی. به نظر حقیر - که بهتر بگویم: حقارت محض- شراب و باده ی گلگون مراتب مراقبه ی سالک الی الله را بیان می کنند. شراب، حالات حاصله ی آینه ی جان سالک در ابتدای سیر است و باده ی گلگون لطافت های روحانی پس از یک دوره مراقبه ی کامل؛ که تمام هستی و منیت سالک را خراب می کند و سپس آن شود که نه تو دانی و نه من. فرمود: من أخلص للَّه أربعین صباحا ظهرت ینابیع الحکمة من قلبه على لسانه. و باید گفت که این دو بیت اخیر مورد بحث، بیان همین کلام نورانی است.
این چنین است که تا کسی از جام باده ی گلگون خراب نشود، به بلندای آبادی عشق راه نیابد. داستان دیار عشق، داستان خراب آباد است. راه این آبادی از مخروبه های خرمن هستی سالک می گذرد. پس طلب خراب شدن ز جام باده ی گلگون همان طلب از خود بی خود شدن و باریافتن به مقام منیع عشق است. گویند میرزا جوادآقای ملکی تبریزی (ره) در قنوت نماز شب خود با این بیت دعایی به محضر حق عرض حال می کرده است که چه به تر از کلام لسان الغیب؟!...
این بود هماهنگی فلسفه ی زندگی از دیدگاه حافظ با مناجات حضرتش که از دیوان پر گوهر او استفاده می شود.
رزقنا الله و ایاکم ان شاء الله...
مستراح، دستشویی، سرویس بهداشتی، دستبهآب، مبال، توالت، خلا، دورهالمیاه، دابلیوسی، آبریزگاه، شاشپزخانه! یا هر نام دیگری که در این سالها رویش گذاشتهایم، از آن موضوعات جذّابی است که میشود در بابش مطلبها نوشت. به خصوص که هر کدام از ما خواهناخواه از کودکی تا به امروز خاطراتی از این مکان امن داریم.
خاطرات کودکیام از مستراح، زیاد است که دو تا از بقیه مهمتر و البته قابل تعریف کردن است!
شبهایی که منزل پدربزرگ مادری بودیم که آن زمانها میشد اغلب شبهای تابستان که خالهها دور هم جمع بودند، ترس شدیدی از دستشویی رفتن در گوشه حیاط داشتم. با این که حیاط بزرگی هم نبود و از در راهرو تا مکان مورد نظر، سرجمع با قدمهای کودکی ده قدم بیشتر نمیشد، ترس موهوم از خورده یا برده شدن توسط لولو و غول و هیولا باعث میشد تا مدّتها از بزرگتری خواهش کنم مرا در این امر خطیر تا درب راهرو همراهی کند و همانجا بماند و مواظبم باشد تا کارم را انجام دهم و برگردم. البته که این موضوع گاهی منجر به کشمکشها و سرزنشهایی از این قبیل میشد که «مگر تو هنوز نینی کوچولویی؟»، «لولوخورخوره نخورت! (با لحن تمسخرآمیز)» و «خجالت بکش روز و شب که با هم فرقی ندارند» و گاهی تعریف خاطرات کودکی از حیاطهای بزرگ و تاریک قدیمی اجدادمان و نصیحتهای مختلف که البته کارساز نمیشد. چندین سال طول کشید تا توانستم به خودم بقبولانم که در این فاصله کوتاه برایم اتّفاقی نخواهد افتاد. این وسط البته نمیدانم تنش و فشار و عجله از این بابت که یک نفر با ناراحتی و غرولند کنار حیاط منتظر است تا کارم را زودتر انجام دهم و او برگردد به بیکاریاش ادامه دهد، چه تأثیراتی روی جسم و روانم گذاشت. اما به هرحال آن ماجراها زیاد ادامه پیدا نکرد و خودبخود برطرف شد. خاصیت این تجربه این بود که بعدها هر وقت کودکان فامیل برای حتی چند لحظه تنها نماندن به خصوص در شبها از من درخواست همراهی کردهاند با کمال میل و روی خوش پذیرفتهام و گاهی که از احترام گذاشتن به درخواستشان حسابی متعجب شدهاند به آنها گفتهام که این حالت اصلا عجیب نیست و افراد زیادی! را میشناسم که در این سن و سال از تنهایی میترسند.
دومین خاطره البته کمی سادیستی و نامردی است. آب گرم مستراح مادربزرگ موقع طهارت گرفتن بویژه در روزهای سرد زمستان حس خوبی به آدم میداد! اما شیر آب را کمی بیشتر که باز میگذاشتی، چنان داغ میشد که گاهی تمام شیرینی گرمای قبلی و آن حس خوب را به کامت تلخ میکرد. تنظیم آب به نحوی که نه سرد سرد باشد نه داغ داغ به خصوص برای من که سن و سالی نداشتم کمی مشکل بود. البته به نظرم اشکال اصلی از شیرهای قدیمی یا فشار نامنظم آب بود. این شد که دق و دلی داغی بیش از حد آب را سر دیگران خالی میکردم. ماجرا از این قرار بود که شیر آب داغ را وقت بیرون آمدن از محل حسابی باز میگذاشتم تا به حداکثر ممکن دمای آب برسم. بعد شلنگ آب را طوری که لب به لب آب داشته باشد در محل خاص به صورت سربالا نصب میکردم. این طوری اگر فاصله حضور نفر بعدی در مکان مزبور زیاد نبود، او هم طعم آب داغ را میچشید و کمی از آلام من کم میشد. در این مدت چندین بار با گوشهای خودم از پنجره اتاق مشرف به دستشویی صدای «آخ»، «ای بیعقلها!» (لابد خطاب به تمام افرادی که ممکن است چنین کاری کرده باشند) یا حتّی «اوف، سوختم» افراد را موقع طهارت گرفتن شنیدم و لبخندی کودکانه از شدّت همزادپنداری! گوشه لبانم نقش میبست!
حین نوشتن این خاطرات، تصاویر مختلفی در همین باب مقابل چشمانم رژه میرود که اغلب از خاطرات مگو است. حتی چند مورد را چند خطی نوشتم اما از شدت زردی منصرف شدم و پاک کردم. دست حسین انصاری درد نکند با این ایده جذّاب که دوباره ما را به دوران کودکی برد. کاش باقی رفقا هم لااقل یکی از خاطرات مستراحی خود را مینوشتند بلکه به این بهانه دوباره صدای دوست را گرم و پرشور ببینیم!
پ.ن: حالا که این دو خاطره کودکی را نوشتم، تصاویر مختلفی از خاطرات مشابه در همین باب مقابل چشمانم رژه میرود. یکی که از همه شیرینتر! است مربوط به روزهایی آببازی با قاسم و حجّت و باقی بچهها در دستشوییهای گوشه حیات دبیرستان میشود. معمولا به نیت وضو گرفتن برای نماز به آنجا میرفتیم اما با رفتن یکی از رفقا به توالت، روباز بودن اتاقکها بدجوری آدم را وسوسه میکرد که با مشتی آب، مزاحم کار طرف شویم. کمکم این آببازی بالا گرفت و کار به ریختن آب با دهان، سطل یا ظرفهای دیگر و در نهایت شلنگهای آب ختم میشد. آن قدر که گاهی وقت رفتن به نمازخانه چند نفری سرتاپا خیس آب بودیم.