چون طفل که از خوردن داروست پریشان، با دوست پریشانم و بیدوست پریشان
و دهه هشتاد هم تمام شد. برای مایی که اصطلاح «دهه شصتی» بهمان اطلاق میشود، ( منظورم متولدین نیمه اول دهه ۶۰ است و شاید با کمی ارفاق، ۶۶ و اینها) عمده جوانیمان در همین دهه هشتاد گذشت. «همشهری جوان» این هفته پروندهای گذاشته بود با عنوان «تصویرهای ماندگار دهه»
از ما که دعوت نکردند :) و اما خدا هر دری را که ببندد، یک پنجره را باز میگشاید. پنجره من اینجاست، که گفت:
«سهم
من از آسمان معرفتش
قدر یک پنجرهست زین
دوار
بسام است این پنجره
اگر گاهی
یارم آید در کنارم از
اغیار»
و اما، ماندنیترین تصویر من از دهه هشتاد، پاگذاردن من به جهان «شعر» بود در صورت جمعی و آشنایی با حضرت «یوسفعلی میرشکاک» در هیئت فردی.
حالا چه پیش آمد و چطور شد که ما در این ظلام سیهکاری با این بیدارمرد روبرو شدیم که مشغول کاشتن نهال پنجره در این شبهای بیروزن بود، بماند برای وقتی و روزی دگر. نه چرا وقتی دیگر. همینجا کمی به صورت خلاصه بازگو میکنم.
/**/
در نشریهای، جایی،
صاحبنفسی صحبت میکرد که از نظر من
زیباترین شعر درباره موعود، شعریست از
میرشکاک با مطلع:
«تمام خاک را گشتم
به دنبال صدای تو».
این بود و گذشت و
گمانم در «کتابنیوز»
خواندم که گزیده
شعر میرشکاک به کوشش «عبدالجواد
موسوی» چاپ
شده است با نامی که برای من غریب و آشنا
مینمود: «زخم
بیبهبود». روانه
«کتاب
آفتاب» شدم
و از «زهیر
قدسی» پرسیدم
که همچه کتابی هست و با کمی جستوجو
پیداش کرد. گرفتماش
و به خانه رفتم. اما
چه رفتنی. کتاب
را در اتوبوس تورق میکردم.
و چه تورقی، زمین،
فراز میشد و عالم گشوده. من مرد مجنونی را دیدم که از خود فراتر رفته بود. ترکیبی بود از کودک و دیوانه. و مگر شاعر کیست؟
آدمی در کودکی شاد و آسوده است. به جوانی که میرسد سر بر آستان جنون مینهد و اما دیری نمیپاید که درمییابد جهان جای دیوانگان نیست. عقل معاشاندیش را به کار میگیرد و به زندگی میاندیشد. با این حال، جایی در تنگناها و فراز و نشب دلش به دنبال گریزگاهیست. ( راست است که انسان در لحظه مرگ به یاد مادرش میافتد. به یاد آغوش پر از امنیت. سنت اگزوپری هم هنگامه سقوط هواپیمایش به یاد دوران کودکی میافتاد. ) منتها نه زمان باز میگردد و نه دیوانگی میسر است. اینجاست که به آغوش شاعران پناه میبرد. امتزاج غریبانه کودک و دیوانه.شاعران کودکاند چرا که دنیا را از آن خود میدانند و دیوانهاند ازینرو که دنیا آنها را از خود نمیداند. با این حال، شعرا، فراترشدگانند و پیامبران ناخودآگاه جمع. حتی اگر خود نخواهند و ازین سرنوشت ناگزیر بگریزند. چشم آدمی به آنهاست و اینان سرنوشت قوم را بازگو میکنند. تاریخ واقعی این امت، نه در کتابهاست و نه در سیاهمشقهای فیلسوفان. در مصراعهای پراکندهایست که در سینههای نسلهای آدمی سپرده شده است. مصراع به معنای «لنگه» در است و چه با مسما. که هر بیتی، بابیست به سوی معرفت اثیری. هر شعری، اثریست هنری و یکتا که برای لحظهای ما را از دنیا و مافیها جدا میکند و عالمی را برای ما به فراز درمیآرد. و مگر نه این که «اثر» هنری بایستی در ما تاثیر کند؟
و خب، بالا بودن کافی است و زیادی رودهدرازی کردم و حواسم نبود و اینک اما شما را مهمان میکنم
به بیتی چند ازین «کاهن
مرگآگاه» و
نیز شاعرانی که در میانه دهه هشتاد فاصله
زمین و آسمان را برای من پر کردند:


اینجا پاتوق جمعی از بروبچه های دبیرستان شهید هاشمی نژاد مشهد است.