محاکمه سران فتنه


بد نیست بدانید وقتی خواستم شروع کنم ماندم اول از چه بنویسم
از اینکه چرا بعد از مدتها از کلمه فتنه استفاده کردم (گرچه قبلا هم به فتنه بودن این فتنه اعتقاد داشتم)
از اینکه فکر کردم آیا موسوی برمیگردد اما دیدم بعید است
از این شیخ ساده و زود باور که نمی فهمد اینهایی  که عکسش را بالا می برند اگر خودشان بالا بروند قبل از هر کار او و آنچه او قبول دارد را محکم به زمین می زنند
از این موسوی که نمی فهمد آنهایی که از او هواداری می کنند او را نمی خواهند
از این خاتمی که هنوز به او امید دارم و دعا می کنم به جای تلاش برای حفظ جبهه اصلاحات برای حفظ اسلام و حفظ ارزشها تلاش کند. خدا هدایتش کند
یا از خیلی چیزهای دیگر

اینکه گفتم هواداران موسوی او را نمی خواهند به عنوان شاهد حرف یکی از کاربران سایت بالاترین را می آورم که می گفت جنبش ما نباید رهبر داشته باشد (منظورش موسوی بود) چون رهبر داشتن یک جنبش در نهایت منجر به دیکتاتوری می شود. خلاصه آقای موسوی اگر برای نجات ایران آمده ای فکر نکنم حتی اگر جنبشت! به پیروزی برسد به تو مجالی برای نجات ایران بدهد

وقتی خاتمی به تو گفت  "اگر نظام مجوز برگزاری تجمع را ندهد ،که نمی‌دهد . طرفداران ما نمی‌آیند و فقط عده‌ای تندرو و اغتشاشگر به صحنه می‌آیند که هزینه اش به پای ما نوشته می‌شود و نظام هم حلقه فشار را برای ما تنگ‌تر می کند" چرا نفهمیدی؟ البته من مدتهاست که به گوش تو امیدی ندارم

البته در اینکه تو مجرم هستی شکی نیست (هرچند عده ای این نظر را ندارند. اما این عده جرم شناس و قانون شناس نیستند و نظر شخصی شان را به دلیل اینکه به آنچه دوست دارند نزدیکتر است می گویند)

عده ای می گویند تو باید محاکمه شوی
چون عقیده دارند هر کس جرمی مرتکب شود باید محاکمه شود
چون نمی خواهند دیگر شاهد حوادث تلخ باشند
چون عزیزانشان را به خاطر تو از دست داده اند
چون محاکمه مجرم را نشانه قدرت نظام می دانند

  عده ای هم هنوز برای محاکمه تو اقدام نکرده اند
چون می گویند تو آرزو داری محاکمه شوی تا به قهرمان داستان تبدیل شوی
چون می گویند اینکه تو نمی توانی به نمایشگاه بروی، به دانشگاه بروی، به بازار بروی سختترین  زندان برای توست
چون می گویند در مورد مشابهی علی (ع) اقدام به محاکمه نکرد
چون می دانند محاکمه تو باز بهانه ای می شود برای عده ای که خیابانها را شلوغ کنند، موجب کشته شدن چند نفر دیگر شوند و زندگی را بر مردم سخت کنند. البته معلوم نیست این عده خودشان بتوانند دور هم جمع شوند. اوایل از مناسبتهای ملت استفاده می کردند. هر روزی که مردم برای راهپیمایی می آمدند آنها هم می آمدند، مثل روز قدس، روز 13 آبان و ... البته نمی فهمیدند که فرق عاشورا با 13 آبان چیست، نمی فهمیدند که مردم روز قدس روزه دار به خیابان می آیند. اینبار هم آنهایی که می گفتند نه غزه نه لبنان برای دفاع از مردم مصر به خیابان آمدند نه چیز دیگر

همانطور که قبلا گفته بودم یک بهانه این پست شنیدن نظر شما در مورد محاکمه سران فتنه است. پس نظر بدهید
شخصا فکر می کنم اگر بنا به مجازات باشد، آزاد بودن آنها مجازات سختتری است برایشان و اگر بنا به محاکمه باشد،(به این معنا که به آنها گفته شود که مجرم هستند و سزاوار چه مجازاتی هستند) آنها محاکمه شده اند 

راهنامه

سلام به اهالی صدای دوست
من امروز یک ایده جدید به نظرم رسید. شاید فکر کنید این ایده خیلی مسخره باشد، در این صورت می توانید در بخش نظرات ابراز وجود فرموده و بگوید خیلی بی مزه بود!
خوب اصل ایده این بود که بنشینم پشت کامپیوتر و هر چه به دهنم رسید بگویم، یا به عبارتی هر چه به ذهنم رسید بنویسم. می خواهم یک بار امتحان کنم ببینم چه می شود. ممکن است آخرش هیچ فایده ای برای دنیا و آخرتمان هم نداشته باشد، ولی همین که می فهمیم اینکار هیچ فایده ای ندارد خودش فایده است دیگر!

یادم می آید قبلا گفته بودم قصد دارم از سفرنامه های تهران مشهد یا به عبارتی کرج-مشهد بنویسم. برای شروع همین موضوع خوب است.
خدمت دوستان عرض کنیم که به چند طریق این راه رو میشه طی کرد: 1- اتوبوس، 2-قطار، 3- ماشین شخصی، 4- هواپیما
حالا می پردازیم به مزایا و معایب هر کدام از آخر به اول
ادامه نوشته

جبرئیل سوخته بال

  بسمه تعالی

بعد از محرم حال امشب به عشق شما باز آتشم زدند . . .

از مجموعه "طوفان واژه ها" سروده حمیدرضا برقعی:

این اشک ها به پای شما آتشم زدند

                                                شکر خدا به پای شما آتشم زدند

من جبرئیل سوخته بالم نگاه کن

                                               معراج چشم های شما آتشم زدند

سر تا به پا خلیل گلستان نشین شدم

                                                هرجا که در عزای شما آتشم زدند

از آن طرف مدینه و هیزم از این طرف

                                                      با داغ کربلای شما آتشم زدند

بردند روی نیزه دلم را و بعد از آن

                                                 یک عمر در هوای شما آتشم زدند

گفتم کجاست خانه ی خورشید شعله ور

                                                  گفتند بوریای شما، آتشم زدند...

دیروز عصر تعزیه خوانان شهر مان

                                                 همراه خیمه های شما آتشم زدند

امروز نیز نیّر و عمان و محتشم

                                                     با شعر در رثای شما آتشم زدند

(دیشب اگر به داغ شهیدان گداختم

                                                  امشب ولی برای شما آتشم زدند

تا باخبر ز شور نیستانی ام کنند

                                                        مانند نینوای شما آتشم زدند)۳


پ.ن:

سنت حسنه ای در صدای دوست برقرار شده که تا جای ممکن در ایام سوگواری اگر نوشته ای متناسب با آن نداریم، دست کم پست طنز در صدر مطالب نباشد. آنقدر که صدای داکتوره یا به عبارتی منزل ما هم درآمد که "پس چرا برای این چند روزه آخر عزاداری های صفر و به قول معروف برای ایام چهل و هشتم مطلبی ندارید؟" و به دنبالش این پیشنهاد که "اگر موافقی، شعری به انتخاب خودم و به نام تو ثبت کنم." و استقبال توأم با تعجب ما که به این زودی دردمندی و دغدغه مندی در فضای خانه و خانواده فراگیر شده! حاصل این ماجرا شد پستی که پیش رو دارید. دو بیت آخر هم اظهار لطف استاد محمدعلی مجاهدی (پروانه) نسبت به غزل شاگردش حمیدرضا برقعی است.

بنابراین اولین پست مشترک و خانوادگی وبلاگ را به همت داکتوره خوانده اید. حالا جرأت دارید کامنت نگذارید تا به جرم اهانت به بیت داکتوری بدهم یکی یکی محاکمه تان کنند!

راستی این روز و شبای آخر سفر! اگه مجلسی رفتین و حالی دست داد، یادتون باشه یه عده پای کتابای داخلی و جراحی و باقی درس ها خیلی دلشون می خواست جای شما باشن و بعد از ایام عزاداری هم برن جشنواره هر ۳۳ فیلم پذیرفته شده در بخش مسابقه رو ببینن! خلاصه که برای هم دعا کنیم.

7‏ ‏- تذکرة الرفقاء الثالث


هواللطیف

السلام علیکم یا ایهاالاصدقاء و الرفقا؛ نرحب بکم و المبروک علیکم هذه المهرجان الاثنین الوبلاج اللتی صارت الخفه ! فی ایام الاخیره.
و اما بعد؛
بگفتیم و بنیوشیدید تذکراتی که بخوردند شکستی فجیع در عرصة الکامنتیه (که عدد نظرات ثانی اش، چه تراژیک بماند تک رقمی)؛ پس به مناسبتی که در نهایت مطلب می آیاد ذکر منقبت استوانه ای دیگر از اشکال هندسی صوت الرفیق را به طریق الجیدید، به محضر شما مشاهدان الکرام پیشکش میکنیم؛ به امید تعجیل در سقط شدن آن حسنی نامبارک به دیار فراعنه.
پس این شما و این هم ذکر خیری از دچتور بلاد نامقیه:
.
¤¤¤
.
توی وب شلمرود / نامقی تک و تنها بود
نامقی نگو بلا بگو / تنبل تنبلا بگو
موی بلند، روی سياه، ناخون دراز، واه واه واه
نه فلفلي نه قلقلي نه مرغ زرد کاکلي / نه اسلامی نه بابایی نه قاس یار داکتوری
هيچکس باهاش رفيق نبود تنها روي سه پايه / نشسته بود تو سايه
علی ميگفت: نامقی مياي صدای دوست؟
- نه نميام نه نميام
- وبلاگو مي خواي اصلاح کني؟
- نه نمي خوام نه نمي خوام
- تو اصلا" حس و حال داری؟
- نه ندارم؛ نه ندارم !
¤¤¤
کره الاغ کدخدا / يورتمه مي رفت تو وبلاگا
الاغه چرا يورتمه ميري؟
دارم ميرم وب بزنم / ديرم شده عجله دارم
الاغ خوب و نازنين / سر در هوا، سم بر زمين
يه کمي به من وی پی ان ميدي؟
- نه که نميدم / - چرا نميدي؟ - واسه اينکه من سرحالم / پيش همه باحالم
اما تو چي؟
پست بلند، کامنت سياه، بی حس و حال؛ واه واه واه!
¤¤¤
در وا شد و يه جوجه / دويد و اومد تو کوچه
جيک جيک کنان / گردش زنان
اومدو اومد پيش نامقي
- جوجه کوچولو / کوچول موچولو
مياي با من یه چت کني؟
مادرش اومد قدقدقدا / از نت برو تو رو به خدا
جوجه ريزه ميزه / ببين چقدری فرزه؟ اما تو چي؟
پست بلند، نظر سياه، دچتور قناس، واه واه واه
¤¤¤
غاز پريد تو استخر
- تو غاسمی! يا غازي؟
- من قاس خوش زبانم
- مياي بريم به بازي؟
- نه جانم
- چرا نمياي؟
- واسه اينکه من صبح تا غروب / تو پادگان کنار جوب / مشغول وبسایتای خوب
اما تو چي؟ پست بلند، نظر سياه، بی حس و حال، واه واه واه
¤¤¤
نامقي با چشم گريون / پا شد و اومد تو ميدون:
آي فلفلي آي قلقلي / آی اسلامی آی بابایی !
مياين با من بازي کنين؟
- نه که نميايم
- چرا نمياين؟
اشرفه گفت: من و داداشم و بابام و عمو / هفته‌اي دو بار ميريم به کوه
اما تو چي؟
بابایي گفت: نگاش کنين پست بلند کامنت سياه ناخن دراز واه واه واه
¤¤¤
نامقی دويد پيش داکتور
- نامقي مياي صدای دوست؟
- ميام ميام
- وبلاگو ميخواي اصلاح کني؟
- ميخوام ميخوام
نامقي نگو يه دسته گل / سرحال و تپل مپل
الاغ و خروس و جوجه غاز و ببعي / با اسلامی، با بابایي، با قاس یار داکتوری
حلقه زدن دور دچی
الاغه ميگفت: اگه کاري نداري / بريم اینترنت بازي
خروسه مي گفت: قوقولي قوقو قوقولي قوقو / هرچي ميخواي فوري بگو
مرغه مي‌گفت: نامقی برو تو کوچه / هی چت بکن با جوجه
قاسم مي‌گفت: نامقي بيا با نوت بوک / بريم شنا تو فیسبوک
اشرف میگفت : دچتور بیا به کوه بریم / یه پست مشترک بریم؛
¤¤¤
توی وب صدای دوست / نامقي ديگه تنها نبوست !! *

* : امان از تنگی قافیه!



پ.ن : این روزها، دومین سالمرگ زنده یاد منوچهر احترامي ست که بخشی از لحظات خوش دوران پاک کودکیمان را وامدار اوئیم؛ مگر میشود مجموعه های جذابی مثل "حسنی نگو یه دسته گل" و "دزده و مرغ فلفلی" از صندوقچه خاطراتمان پر بکشد؟ من که هنوز حتی نقاشی های این دو کتاب را قشنگ به خاطر دارم؛
فاتحه ای نثار میکنم هدیه به روح خوش ذوقش و از او بابت این فاتحه ای که به شعرش خواندم حلالیت میطلبم!

باز باران



باز باران با ترانه....
ميخورد بر بام خانه
يادم آمد كربلا را،
دشت پر شور و بلا را..
گردش يك ظهر غمگين،
گرم و خونين،
لرزش طفلان نالان،
زيرتيغ و نيزه ها را،
با صداي گريه هاي كودكانه
وندرين صحراي سوزان،
ميدود طفلي سه ساله،
پر ز ناله، دلشكسته، پاي خسته
باز باران...
قطره قطره،
ميچكد از چوب محمل...
آه باران
کی بباری بر تن عطشان یاران
ترکنند از آن گلو را

آه باران . . .

آه باران . .

6. تذکرة الرفقاء ثانی!

یا من اسمه دواء  و ذکره شفاء

آن یگانه دوران، آن طبیب طبیبان، آن غریق بحر عرفان، آن مسئول انجمنمان، آن دبیر آینده سازان*، آن به سینما یل منتقدان، آن به استخر، قهرمان شناگران، آن به وبلاگ، اسطوره ضدحال زنان، آن به کلی پهلوان پهلوانان، شیر ژیان، رستم دستان، مهد دلیران، بیشه شیران، این تیم ایران!
ای تو وبلاگ را رهبری، مریدان را مهتری، انجمن را سروری، داکتوره را همسری، رفیقان را دل بری، احمد و قاسم را برادری، با شهدا برابری، به جبهه فرهنگ، صف دری، برنده آزمون دستیاری، مقام شامخ داکتوری، حاجی مشتی کربلایی، خواجه علی الملک خرم طوسی ( دامت تهدیداته و غفرا... ضدحالاته )؛ زیبا صورت بودی  پلید سیرت؛ چشم قشنگ بودی  مست و ملنگ؛ در جبر و حساب اما خنگ و مشنگ!.
از همان لحظت که به یوم السادس از برج میزان سنه شصت و سه هجری خورشیدی ز والده مؤمنه و عفیفه و علویه و مطهره و معلمه اش زاده شد در سر سودای حکومتش بودی و در دل غوغای ریاست؛ طفلان همسالش را به استثمار کشاندی و بر احمدالمزلف و مصطفی المخلف، اسب امارت براندی راندنی؛ چون به دامان پدری اهل فضل و علم و ادب (شیخ بوعلی عبدالله ابن محمود طوسی(ایده الله تعالی) ) تربیت یافت در همان اوان طفولیت قاری کتاب حق بشد و حافظ کلام رب؛ با وقوع ثورة الانجمنیة الاسلامی فی دیار سمباد، پای در رکاب بنیانگذار کبیر و پیر موقشنگش همی نهاد و چه رشادتها که به رخ رقیبان نکشاند. پس با رحلت جانگداز آن اسماعیل کبیر(قدس سره الشریف)، به نقل از کاظم ابو آجانس الشیشة ای: شد یکی از پیرجوانهای درد کشیده! همانی که اتفاق افتاده بود!!؛ و به حول و قوه الهی بدست گرفتی سکان هدایت این قوم هفتاد و دو ملت را بااااا  قدرت. پس حکومتش زبان زد خاص و عام گشتی و به شکر اندرش مزید نعمت؛ در عهد حاکمیت خویش به اهتزاز درآوردی علم انجمن را فی مشارق الارض و مغاربها و خنثی نمودی فتنه های مکرر فرقه خدماتیه را بالبصر و الصبر؛
در کراماتش آورده اند دست به نیم مثقال موبایل بردی و با اعجازی سترگ توانستی پای اکابر و اعاظمی چون زنده یاد کمیل الملوک ضرابی و دچتور بلاد نامقیه و ابوالمهدی یار بابایی و آمیز ممدرضای شرف الدین و دیگران را به میانه میدان بکشاند کشاندنی؛ 
در روایت است شبی از شبها مریدان به دورش حلقه زدندی و از محضرش طلب هدایت کردندی. خواجه لختی تأمل نمود پس روی به بوالخدماتچی سید محمد نامسلمان (همانکه پیش از این وصفش برفت) بکرد و بفرمود برایمان وبلاجی مهیا نمای تا سفینة النجاتی باشد از برای این دغل دوستان که می بینی؛ سید فی المجلس کرامتی زد و به طرفة العینی تخت ملکه صبا را حاضر نمود! خواجه غضبناک نظری عاقل اندر سفیه به وی بیانداخت و فرمود : "خاک تو سر خدماتیت کنن؛ گفتم وبلاگ راه بنداز آی کیو"؛ پس سید تکانی بس عظیم بخوردی و به خود آمدی و ساعتی سر در جیب مراقبت فرو همی کرد و ناگاه صیحه ای از نهاد برآورد و کف بکرد و در دم قالب تهی نمود ؛ یاران مضطرب گشته دست به دامان خواجه بردند -که حسب مهارت در طبابت جسم و روح و مهابت در عالم سینماتوگراف و آکتوری، به صفت اعلای "داکتوری" ملقب گشته بود- و قسم بدادندش که سید را از تو شفا خواهیم و بس؛ پس داکتور زیر لب وردی بخواند و فوتی بفرمود و دست رحمت بر سر سید بنهاد و بنواخت بر وی یک پس گردنی جانانه!. توسری همان و به هوش آمدن میت با کلی سروصدا همان. سید چنان اصواتی ضایع از همه جوانب خود ساطع بکردی (مایه آبروریزی!) که فی النهایة به صوت دلربای "صدای دوست" نائل همی گشت؛ فریاد تکبیر و تهلیل یاران به هوا خواستی و منادی در آسمان هفتم ندا درداد که : "اوخییییییییییشششششش، هم خودتو کشتی هم مارو"
و این چنین بود که "صوت الرفیق" بشدی و فوج فوج یاران به کسوت نویسنده اش درآمدی درآمدنی؛
داکتور را چو این صحنه در نظر آمد، بسی حال خوش رفت و نیش مبارک تا بناگوش همایونی گشوده همی شد و باد به غبغب بیانداختی  که ایزد را صد مرتبت شکر، و آخ جونمی جون! موضعی جدید فراهم آمد از برای دیکتاتوری حاجیکسمان؛
پس چرخ گردون و گردش دهر، سالها خون دلها به خورد حضرتش بداد که

                   بسی رنج دادش بدین سال دو /  وبی زنده کرد او بدین بیست و دو**


________________________________________________________________________________
* : نشریه فرهنگی اجتماعی اتحادیه انجمنهای اسلامی دانش آموزان کشور که جناب دکتر خرم سالهاست بعنوان دبیر سرویس سینمایی آن مشغول هنرنمایی اند.
** : تعداد نویسندگان وبلاگ صدای دوست تا این لحظه

5‏ ‏- تذکرة الرفقا

بسم رب الصدیقین

در آن مدت که ما را وقت خوش بود    /     هزار و سیصد و هشتاد و هف بود (از دیباچه گلستان سعدی)

به سنه دویم پس از میلاد "صوت الصدیق" و فی البرودت استخوان سوز برج فلکی جدی، به جد کمر بستیم به معارفه و مطالعه و مداقه در حالات و سلوک اولیاء وبلاگ و کاتبان اصوات؛ حسب الفهرست که درسوی الیسار صفحة مندرج گردیده می آغازیم از نفر نخست مؤلفین و مصنعین "صدای دوست"، به امید نعره های مستانه و تأییدات مکرر حضراتتان در کتیبه کامنتیه؛
و بعونه ؛
             ¤¤¤
   
<< تذکرة الرفقا >>

آن خدماتچی بی خدمت، آن نگاره چی بی نگار*، آن سردبیر بی تدبیر و آن اسلامی نامسلمان؛ رفیقنا و صدیقنا ، سیدنا و مهندسنا الحاج السید محمد، نااسلامیة و الشیروانیة (قدس الله روحه العزیز)؛ مردی به غایت رقیق القلب بود و شفیق القلوب؛ کامنتهایش خالصانه و بی ریا باشد و پستهایش شیرین و احلی من العسل!؛ در طریق انجمن بودی و بر سبیل اسلام قدم زدی؛ در عهد شباب به مکتب تیزهوشان سمباد! باد بکردی و واحد خدمات درقبضه نمودی و انجمنی به توبره کشیدی.
چون پای به چنان نهادی نهاد، آستین همت بالا زد و خشت به خشت تا به ثریا دیوار بی اعتمادی بین الواحدین بنا همی نمود؛ چه آموزشی ها که سر نبریدی و چه خونها که به دل قائدناالداکتورالعظیم (رضی ا... عنه( نکردی؛
پس دست تقدیر، دست تا مرفق آلوده به خون آموزشیانش را گرفت و به دانش جاه سجادش بکرد؛ در آن سامان نیز رو به انجمن اسلام نما بنمود و مطبوعه ها راه بیانداخت راه انداختنی!. "روز از نو" **  گردیده بود و روزی از نو؛ جنجالها به پا شد و اباطیل و اکاذیب اشاعه گشت؛ پس تا هوای را پس بدیدی سوی دیار طهران رحل سفر بست و هجرت به سکنت در طریق مصلحت، اولی یافت.
با فرونشستن گرد و غبار فتنه هایش، به موطن رجعت نمودی و به بلای خانمان سوز عشق مبتلا گشتی و به حلاوت وصل نائل آمدی؛ حضرتش که در کراماتی چون کف زنی و جیب بری و قالپاق دزدی ید طولا داشتی، به آن مجلس بزم و طرب نیز کمربند مظلومی به جفا، نه از کف که از کمر بربودی و چنین، مراتب قساوت به اکمال خود رساندی؛
از توفیقاتش همان بس که دو عمره گذارد و یک مرتبت هم به تمتع قصد حجاز بکرد؛ که هنوز در محافل شبانه و مجامع مردانه، خاطرات و لطائف حجش ( بالاخص حکایت مسئله دار لطیفه خانوم) نقل مجلس است و دهان به دهان در میان صغیر و کبیر در چرخش.
در ذکر جنایات و خطایایش آورده اند که از بدایت امر "بایت" ***  قلمها زد و کیبوردها شکاند شکاندنی؛ پس داکتور را چون این تخصص و تعهد بدیدی اش حسب قدمت و شدت مؤانست و عهد اخوت، بر گرده اش نهاد بار فنی بنای پاتوقی در مجازآباد. سید چون خویش را چنین فرخنده پی و میمون بخت بیافت، سرخود نام نامسمایی ببافت از برای وبلاج!.
این بشد که شد تارنما موسوم به >> صوت الرفیق << ؛ لیک غافل از اینکه دات کامش پایگاهی باشد منسوب به کفاری منحوس و منجوس، الا لعنة الله علیهم اجمعین؛****
مریدان را چون این خبر به سمع و نظر همی رسید، نعره ها به پا خاستی و لبها به اعتراض گشودی؛ لیکن وا اسفا و وا مصیبتا که چه سود چون بفرموده شاعر علیه الرحمة:
        

                گوش اگر گوش علی، ناله اگر ناله قاس / آنچه البته به جایی نرسد فریاد است

                                                                  ¤¤¤

________________________________________________________________________
* نگاره ماهنامه ایست متعلق به اتحادیه انجمنهای اسلامی دانش آموزان خراسان با مدیریت جناب مهندس اسلامی.
** نام روزنامه دانشجویی طیف اصلاح طلب دانشگاه سجاد مشهد که مهندس ما سردبیری روزهای سه شنبه اش را بعهده داشت.
*** ضمیمه هفتگی آی تی چهارشنبه های روزنامه قدیمی و صمیمی "خراسان"
**** کافیست در موتورهای جستجوگر، نام وبسایت رسمی بهائیان جهان را سرچ کنید! تا به عمق فاجعه پی ببرید