ياد ايام ...


سلام به همه دوستان

اول: تبريك به مناسبت ايام الله فجر انقلاب اسلامي

دوم: خيلي اتفاقي و در پي يك جستجوي ساده گوگلي وارد اين پست شدم

دوباره كامل و با تمام 65 كامنتش خوندمش و كلي صفا كردم

حيفم اومد شما رو شريك نكنم

از اون روزا سه سال گذشته و من كه هنوز چشم به راه اولين فرزندم بودم جشن تولد 3 سالگيشم گرفتم و الان دو تا بچه دارم!

بقيه رو خبر ندارم تقريبا

حالا جشن هاي فلان نمي گيريد حرفي نيست اما به هر بياني كه صلاح مي دانيد ذيل همين وجيزه اظهار وجود بفرماييد لطفا.

البته داكتور عزيز جسارت ما را ببخشند كه پامونو كرديم تو كفششون. حقيقتا دلم براي رفقا تنگ شده.

يك دوست جديد در صداي دوست/ و ما ادراك ما "صداي دوست"

به نام خدا

سعي مي‌كنم خيلي مختصر بگويم.

احتمالا در كامنت‌هاي پست قبلي ديده باشيد كه دوست بزرگوار ما، جناب آقاي دكتر ابوذر قائم‌پناه، به "صداي دوست" لطف داشته‌اند.

در تماس تلفني ايشان با حقير، اين واقعيت هويدا شد كه اين برادر بزرگوار حداقل 5 سال از بنده بزرگتر هستند و مايه مباهات صداي دوست است كه بتواند حلقه وصل دوستان باشد. به قول عباراتي كه در توضيح وبلاگ آمده است: "جایی که در آن از دیروز بگوئیم و امروز و فردا و پس فردا . . . ‍!
جایی که در آن صدای دوستان قدیم و جدیدمان را هر کجا که باشند، خواهیم شنید."

به هر روي اندك اندك با ايشان آشناتر خواهيم شد.

بهانه آشنايي ما با دكتر قائم‌پناه، دغدغه ايشان در خصوص تمدن اسلامي است كه در پست بالا مشاهده مي‌نماييد.


6. تذکرة الرفقاء ثانی!

یا من اسمه دواء  و ذکره شفاء

آن یگانه دوران، آن طبیب طبیبان، آن غریق بحر عرفان، آن مسئول انجمنمان، آن دبیر آینده سازان*، آن به سینما یل منتقدان، آن به استخر، قهرمان شناگران، آن به وبلاگ، اسطوره ضدحال زنان، آن به کلی پهلوان پهلوانان، شیر ژیان، رستم دستان، مهد دلیران، بیشه شیران، این تیم ایران!
ای تو وبلاگ را رهبری، مریدان را مهتری، انجمن را سروری، داکتوره را همسری، رفیقان را دل بری، احمد و قاسم را برادری، با شهدا برابری، به جبهه فرهنگ، صف دری، برنده آزمون دستیاری، مقام شامخ داکتوری، حاجی مشتی کربلایی، خواجه علی الملک خرم طوسی ( دامت تهدیداته و غفرا... ضدحالاته )؛ زیبا صورت بودی  پلید سیرت؛ چشم قشنگ بودی  مست و ملنگ؛ در جبر و حساب اما خنگ و مشنگ!.
از همان لحظت که به یوم السادس از برج میزان سنه شصت و سه هجری خورشیدی ز والده مؤمنه و عفیفه و علویه و مطهره و معلمه اش زاده شد در سر سودای حکومتش بودی و در دل غوغای ریاست؛ طفلان همسالش را به استثمار کشاندی و بر احمدالمزلف و مصطفی المخلف، اسب امارت براندی راندنی؛ چون به دامان پدری اهل فضل و علم و ادب (شیخ بوعلی عبدالله ابن محمود طوسی(ایده الله تعالی) ) تربیت یافت در همان اوان طفولیت قاری کتاب حق بشد و حافظ کلام رب؛ با وقوع ثورة الانجمنیة الاسلامی فی دیار سمباد، پای در رکاب بنیانگذار کبیر و پیر موقشنگش همی نهاد و چه رشادتها که به رخ رقیبان نکشاند. پس با رحلت جانگداز آن اسماعیل کبیر(قدس سره الشریف)، به نقل از کاظم ابو آجانس الشیشة ای: شد یکی از پیرجوانهای درد کشیده! همانی که اتفاق افتاده بود!!؛ و به حول و قوه الهی بدست گرفتی سکان هدایت این قوم هفتاد و دو ملت را بااااا  قدرت. پس حکومتش زبان زد خاص و عام گشتی و به شکر اندرش مزید نعمت؛ در عهد حاکمیت خویش به اهتزاز درآوردی علم انجمن را فی مشارق الارض و مغاربها و خنثی نمودی فتنه های مکرر فرقه خدماتیه را بالبصر و الصبر؛
در کراماتش آورده اند دست به نیم مثقال موبایل بردی و با اعجازی سترگ توانستی پای اکابر و اعاظمی چون زنده یاد کمیل الملوک ضرابی و دچتور بلاد نامقیه و ابوالمهدی یار بابایی و آمیز ممدرضای شرف الدین و دیگران را به میانه میدان بکشاند کشاندنی؛ 
در روایت است شبی از شبها مریدان به دورش حلقه زدندی و از محضرش طلب هدایت کردندی. خواجه لختی تأمل نمود پس روی به بوالخدماتچی سید محمد نامسلمان (همانکه پیش از این وصفش برفت) بکرد و بفرمود برایمان وبلاجی مهیا نمای تا سفینة النجاتی باشد از برای این دغل دوستان که می بینی؛ سید فی المجلس کرامتی زد و به طرفة العینی تخت ملکه صبا را حاضر نمود! خواجه غضبناک نظری عاقل اندر سفیه به وی بیانداخت و فرمود : "خاک تو سر خدماتیت کنن؛ گفتم وبلاگ راه بنداز آی کیو"؛ پس سید تکانی بس عظیم بخوردی و به خود آمدی و ساعتی سر در جیب مراقبت فرو همی کرد و ناگاه صیحه ای از نهاد برآورد و کف بکرد و در دم قالب تهی نمود ؛ یاران مضطرب گشته دست به دامان خواجه بردند -که حسب مهارت در طبابت جسم و روح و مهابت در عالم سینماتوگراف و آکتوری، به صفت اعلای "داکتوری" ملقب گشته بود- و قسم بدادندش که سید را از تو شفا خواهیم و بس؛ پس داکتور زیر لب وردی بخواند و فوتی بفرمود و دست رحمت بر سر سید بنهاد و بنواخت بر وی یک پس گردنی جانانه!. توسری همان و به هوش آمدن میت با کلی سروصدا همان. سید چنان اصواتی ضایع از همه جوانب خود ساطع بکردی (مایه آبروریزی!) که فی النهایة به صوت دلربای "صدای دوست" نائل همی گشت؛ فریاد تکبیر و تهلیل یاران به هوا خواستی و منادی در آسمان هفتم ندا درداد که : "اوخییییییییییشششششش، هم خودتو کشتی هم مارو"
و این چنین بود که "صوت الرفیق" بشدی و فوج فوج یاران به کسوت نویسنده اش درآمدی درآمدنی؛
داکتور را چو این صحنه در نظر آمد، بسی حال خوش رفت و نیش مبارک تا بناگوش همایونی گشوده همی شد و باد به غبغب بیانداختی  که ایزد را صد مرتبت شکر، و آخ جونمی جون! موضعی جدید فراهم آمد از برای دیکتاتوری حاجیکسمان؛
پس چرخ گردون و گردش دهر، سالها خون دلها به خورد حضرتش بداد که

                   بسی رنج دادش بدین سال دو /  وبی زنده کرد او بدین بیست و دو**


________________________________________________________________________________
* : نشریه فرهنگی اجتماعی اتحادیه انجمنهای اسلامی دانش آموزان کشور که جناب دکتر خرم سالهاست بعنوان دبیر سرویس سینمایی آن مشغول هنرنمایی اند.
** : تعداد نویسندگان وبلاگ صدای دوست تا این لحظه

5‏ ‏- تذکرة الرفقا

بسم رب الصدیقین

در آن مدت که ما را وقت خوش بود    /     هزار و سیصد و هشتاد و هف بود (از دیباچه گلستان سعدی)

به سنه دویم پس از میلاد "صوت الصدیق" و فی البرودت استخوان سوز برج فلکی جدی، به جد کمر بستیم به معارفه و مطالعه و مداقه در حالات و سلوک اولیاء وبلاگ و کاتبان اصوات؛ حسب الفهرست که درسوی الیسار صفحة مندرج گردیده می آغازیم از نفر نخست مؤلفین و مصنعین "صدای دوست"، به امید نعره های مستانه و تأییدات مکرر حضراتتان در کتیبه کامنتیه؛
و بعونه ؛
             ¤¤¤
   
<< تذکرة الرفقا >>

آن خدماتچی بی خدمت، آن نگاره چی بی نگار*، آن سردبیر بی تدبیر و آن اسلامی نامسلمان؛ رفیقنا و صدیقنا ، سیدنا و مهندسنا الحاج السید محمد، نااسلامیة و الشیروانیة (قدس الله روحه العزیز)؛ مردی به غایت رقیق القلب بود و شفیق القلوب؛ کامنتهایش خالصانه و بی ریا باشد و پستهایش شیرین و احلی من العسل!؛ در طریق انجمن بودی و بر سبیل اسلام قدم زدی؛ در عهد شباب به مکتب تیزهوشان سمباد! باد بکردی و واحد خدمات درقبضه نمودی و انجمنی به توبره کشیدی.
چون پای به چنان نهادی نهاد، آستین همت بالا زد و خشت به خشت تا به ثریا دیوار بی اعتمادی بین الواحدین بنا همی نمود؛ چه آموزشی ها که سر نبریدی و چه خونها که به دل قائدناالداکتورالعظیم (رضی ا... عنه( نکردی؛
پس دست تقدیر، دست تا مرفق آلوده به خون آموزشیانش را گرفت و به دانش جاه سجادش بکرد؛ در آن سامان نیز رو به انجمن اسلام نما بنمود و مطبوعه ها راه بیانداخت راه انداختنی!. "روز از نو" **  گردیده بود و روزی از نو؛ جنجالها به پا شد و اباطیل و اکاذیب اشاعه گشت؛ پس تا هوای را پس بدیدی سوی دیار طهران رحل سفر بست و هجرت به سکنت در طریق مصلحت، اولی یافت.
با فرونشستن گرد و غبار فتنه هایش، به موطن رجعت نمودی و به بلای خانمان سوز عشق مبتلا گشتی و به حلاوت وصل نائل آمدی؛ حضرتش که در کراماتی چون کف زنی و جیب بری و قالپاق دزدی ید طولا داشتی، به آن مجلس بزم و طرب نیز کمربند مظلومی به جفا، نه از کف که از کمر بربودی و چنین، مراتب قساوت به اکمال خود رساندی؛
از توفیقاتش همان بس که دو عمره گذارد و یک مرتبت هم به تمتع قصد حجاز بکرد؛ که هنوز در محافل شبانه و مجامع مردانه، خاطرات و لطائف حجش ( بالاخص حکایت مسئله دار لطیفه خانوم) نقل مجلس است و دهان به دهان در میان صغیر و کبیر در چرخش.
در ذکر جنایات و خطایایش آورده اند که از بدایت امر "بایت" ***  قلمها زد و کیبوردها شکاند شکاندنی؛ پس داکتور را چون این تخصص و تعهد بدیدی اش حسب قدمت و شدت مؤانست و عهد اخوت، بر گرده اش نهاد بار فنی بنای پاتوقی در مجازآباد. سید چون خویش را چنین فرخنده پی و میمون بخت بیافت، سرخود نام نامسمایی ببافت از برای وبلاج!.
این بشد که شد تارنما موسوم به >> صوت الرفیق << ؛ لیک غافل از اینکه دات کامش پایگاهی باشد منسوب به کفاری منحوس و منجوس، الا لعنة الله علیهم اجمعین؛****
مریدان را چون این خبر به سمع و نظر همی رسید، نعره ها به پا خاستی و لبها به اعتراض گشودی؛ لیکن وا اسفا و وا مصیبتا که چه سود چون بفرموده شاعر علیه الرحمة:
        

                گوش اگر گوش علی، ناله اگر ناله قاس / آنچه البته به جایی نرسد فریاد است

                                                                  ¤¤¤

________________________________________________________________________
* نگاره ماهنامه ایست متعلق به اتحادیه انجمنهای اسلامی دانش آموزان خراسان با مدیریت جناب مهندس اسلامی.
** نام روزنامه دانشجویی طیف اصلاح طلب دانشگاه سجاد مشهد که مهندس ما سردبیری روزهای سه شنبه اش را بعهده داشت.
*** ضمیمه هفتگی آی تی چهارشنبه های روزنامه قدیمی و صمیمی "خراسان"
**** کافیست در موتورهای جستجوگر، نام وبسایت رسمی بهائیان جهان را سرچ کنید! تا به عمق فاجعه پی ببرید

و امّا داستان

بسم الله الرحمن الرحیم

به نظر بنده خوب است که آدم هر چند وقت یک بار اسباب کشی کند به یک جای دیگر. این اسباب کشی آثار و برکات زیادی دارد که اهلش دانند. از فواید آن این است که آدم هر چند وقت یک بار مجبور می­شود که همه وسایلش را جمع و جور کند؛ از جمله آنهایی که مدتی است جایی افتاده­اند و همین جور خاک می­خورند و به خاطرات پیوسته­اند. گاهی وقت­ها در حین همین جمع کردن وسایل کلی نوستول بازی می­شود درآورد. اتفاقا انگیزه بنده هم از نوشتن این پست مرور یکی از همین خاطرات است که چهار پنج ماه پیش موقع اسباب­کشی بهش برخوردم و حس نوشتنش بالاخره پس از چند ماه آمد!

دبیرستان که بودیم چند تا از بچه­های پایه کار یک نشریه­ای منتشر می­کردند که اسمش یادم نیست. ویژگی مهم این نشریه هم علاوه بر این­که کار خود بچه­ها بود، این بود که در مدرسه فرزانگان هم توزیع می­شد! در همان ایام انتشار نشریه یکی از بچه­های مسئول از من خواست که مطلبی برایش بنویسم. من هم یک داستان نوشتم که توسط دبیر شورای نگهبان مدرسه، حضرت آقای خالق زاده رد صلاحیت شد. بله آقا... شما فکر می­کنین این نظارت استصوابی و این ممیزی­های عجیب و غریب مال امروز و دیروزه؟ اینا با گوشت و پوست ما ملت عجین شده. حالا یه عده میان میگن که آزادی نیست. خوب این نشریه ما که همین زمان خاتمی منتشر می­شد. چرا اون موقع صدای شما درنیومد؟ بیست ساله صبر کردین که حالا همه عقده­ها و کینه­هاتون رو سر انقلاب خالی کنین؟ [بووو...ق] بله، داشتم عرض می­کردم. بعدش یک داستان دیگه هم نوشتم که اون هم رد صلاحیت شد. حالا نمی­خوام بحث رو باز کنم. این مقدمه داره از اصل مطلب طولانی­تر میشه. بگذریم... بعد از این که دو تا داستان بنده رد صلاحیت شد، سرانجام شعری سرودم در قالب مثنوی. که آن شعر موفق شد از زیر تیغ ممیزی عبور کرده و در نشریه چاپ شود. این از کلیت خاطره.

اما چند وقت پیش موقع اسباب کشی چشمم به دفتری افتاد از همان دوران، که اتفاقا پیش­نویس این داستان­ها و شعر مربوطه را تویش نوشته بودم. حالا که دیدیم بحث خاطره و خاطره بازی شده، بد ندیدم که یکی از آن داستان­ها را توی وبلاگ ثبت کنم. محض ثبت در تاریخ و اینکه آیندگان بدانند که ما اسیر چه تنگ نظری­هایی بودیم و زمان خاتمی همچین گل و بلبل هم نبود که الان یه عده خائن و خودفروخته پزش را به ما می­دهند. لا اله الا الله... آدم هرچی میخواد هیچی نگه...

بعد از این مقدمه نسبتاً کوتاه عرض شود به حضورتان که داستانی که در پیش رو دارید حدود 3100 کلمه است. لذا اگر حال و حوصله خواندن ندارید فعلاً بی­خیال شده و در فرصت مناسب آن را مطالعه بفرمایید. عجله که نداریم آقا. بنده هم همین­جا هستم و جایی نمی­روم. مطلب هم اگر حذف بشود نسخه پشتیبان دارد. ضمناً این داستان مال یه الف بچه دوم یا سوم (دقیقاً یادم نیست!) دبیرستانی است. بالاغیرتاً سطح توقعات خود را پایین بیاورید. در اینجا لازم می­دانم از زحمات کلیه دوستانی که به بنده فرصت دادند و پیگیری­های عناصر پشت صحنه که انگیزه نگارش این وجیزه را در من فراهم آوردند تشکر نمایم. امید است که مورد توجه شما دوستان قرار گیرد. این شما و این هم داستان...

 

ادامه نوشته

حرفم را پس می گیرم

بسم الله الرحمن الرحيم

قال اني جاعلک للناس اماما، قال و من ذريتي، قال لاينال عهدي الظالمين

جاء من اقصي المدينه رجل يسعي، قال يا قوم اتبعوا المرسلين


***
اين نامه اي است از يک فرزند بريده از انقلاب، به امام امت و انقلاب

ادامه نوشته

8 . یادداشت همسران "صدای دوست"ی ها

به نام خدا

به همه دوستان عزیز سلام عرض می کنیم. امیدواریم تا اینجای جشنواره ( صدای دوست در سالی که گذشت، نقد و نظر، یاران صدای دوست، نود مجازی، میان برنامه و یادگاری بچه ها ) به همه خوش گذشته باشد.

طبق برنامه نوبت به یادداشت های همسران برخی از نویسندگان رسیده است. در ابتدای این مطلب چند نکته را متذکر می شویم:

1. استفاده از یادداشت همسران نویسندگان در جشنواره ممکن است برای برخی مخاطبان گرامی چندان توجیه نداشته باشد. به هر تقدیر این اولین تجربه اینچنینی است. امیدواریم این یادداشت مقدمه آشنایی خانواده های گرامی با یکدیگر باشد و دعا می کنیم برای همه مبارک باشد. ( بلند بگـــــــــو آمیــــــــن ! )

2. به جز استفاده از وجود همسران نویسندگان، با این کار قصد داریم دیگر دوستانمان را ترغیب کنیم که "دو نفری" بشوند. دوستان عزیزی که پس از خواندن این یادداشت به ازدواج فکر می کنند را به تامل بیشتر، اجتناب از جو زدگی، مشاهده زوایای خفیه این یادداشت ها و خانواده هایشان ارجاع می دهیم!

3. ترتیب قرار گرفتن یادداشت ها بر اساس زمان رسیدن آنها به "صدای دوست" است. به جز یادداشت سرکار خانم ... ( همسر محمد حسین انصاری ) که به دلیل نامعلوم در پایان این بخش آورده شده است.

در پایان یادآور می شویم تمام توفیقات احتمالی متاهلین "صدای دوست" در این جمله خلاصه می شود که :

 " پشت سر هر مرد موفق، زنی است که نتوانسته جلوی موفیقت اش را بگیرد " 

این هم یادداشت ها که در ادامه مطلب می توانید بخوانید:

ادامه نوشته

قسمت پنجم: یاران صدای دوست (درباره نویسندگان و همراهان وبلاگ)

باسمه تعالی

شاید آنطور که پیش از این در اعلام برنامه جشنواره گفتیم، نوشتن درباره نویسندگان و حاضران وبلاگ بیش از همه به کار خودمان بیاید. چرا که ما بیشتر از آنچه که فکر کنید از هم دوریم و یکدیگر را کمتر از آنچه در نگاه اول به نظر می آید می شناسیم. درست مثل خیلی از پیوندها و کامنت گذارانمان که جز اسم – که گاهی همان هم واقعی نیست – از آنها هیچ نمی دانیم. معرفی اصل کاری های جمع – چه آنها که اینجا نوشتند و چه آنها که به دلایلی از نوشتن سرباز زدند -  از آرزوهای دیرین مقام معظم داکتوری و دیگر بزرگان نظام از همان ابتدای راه اندازی وبلاگ بود که در نهایت هم معظم له به قلم توانای خودش به آن جامه عمل پوشانید. برای آشنایی بهتر قدیمی ها با جدیدترها و بالعکس، ترتیب معرفی بچه ها را بر اساس سال فارغ شدن از تحصیل در مدرسه هاشمی نژاد گذاشتیم. باشد که این معرفی اگر برای بیکارهای جمع مقدمه پیدا کردن شغل نشد، لااقل برای مجردهای فراوان جمع، منشأ خیرات و برکات شود.

* چندی پیش، قاسم حوائجی در یادداشت ماندگاری به شبیه سازی بچه ها و بزرگترها با شخصیت های نظام پرداخته بود که خواندن آن نیز خالی از لطف نیست.

* اینکه چرا اینقدر زمان کامل شدن و حجم نوشته ها زیاد شد و آنطور که باید حق مطلب ادا نشد و خسته کننده از آب درآمد و . . . همگی به عهده نویسنده این پست است و هیچ ربطی به بچه های باحال و خوشحال صدای دوست ندارد. برای خواندن درباره هر کدام از بچه ها کافی است روی نام او کلیک کنید و اگر حال و حوصله خواندن تمام مطلب را داشتید، ادامه مطلب را ببینید. هرگونه اشتباه در اعلام شده را برای تصحیح هرچه سریعتر لطفا اطلاع دهید.

* آخرین قسمت تازه اضافه شده درباره حسین انصاری را بخوانید.

         خروجی ۱۳۷۹

- حسن اشراقی: مسئول بسیج مدرسه که به گفته خودش نمی داند در آن سال ها در انجمن چه کاره بیده، ورودی مهندسی برق شریف گرایش الکترونیک در سال 1380، ورودی MBA گرایش استراتژی دانشگاه مالک اشتر در سال 1384. . .

خروجی های ۱۳۸۰

- اسماعیل عصارنیا: مؤسس انجمن در سال تحصیلی 77-78 و سردمدار اراذل و اوباش، مدال نقره المپیاد دانش آموزی فیزیک، لیسانس مهندسی مکانیک جامدات از دانشگاه تهران در زمان نامعلوم، آماده یا شاید در حال گذراندن دوران شیرین آشخوری . . .

- کمیل ضرابی: همکاری با بنیانگذار کبیر در راه اندازی انجمن، راه اندازی بسیج دانش آموزی مدرسه، فارغ التحصیل کارشناسی ارشد عمران دانشگاه صنعتی امیرکبیر در سال 1386، کارشناس فنی پروژه ی مرکز بین المللی مالی و اقتصادی مشهد (میدان جانباز) . . .

خروجی های ۱۳۸۱

- علی خرم طوسی (داکتور): مسئول انجمن اسلامی مدرسه در سال 78-79، تنها فارغ التحصیل رشته تجربی قبیله، ورودی بهمن81 پزشکی دانشگاه علوم پزشکی ایران (در تهران) که همچنان در حال ادامه دادن آن است، تحصیل همزمان در رشته ی مترجمی زبان انگلیسی . . .

- سید قاسم حوائجی (قاس): مسئول واحد آموزش انجمن در سال 78-79، همچنان در حال فارغ شدن از تحصیل در کارشناسی برق دانشگاه سبزوار که مدت هاست مشغول تحویل دادن پروژه است و طبق آخرین اخبار قرار است همین روزها . . .

- حجت خسروجردی (شیرین سخن): مسئول واحد تبلیغات انجمن در سال 78-79، کارشناس ارشد برق الکترونیک گرایش نیمه هادی، علاقه مند به ادامه تحصیل در مقطع دکتری که یعنی 50 درصد ماجرا حل شده، مدرس دانشگاه غیرانتفاعی سجاد، مشغول به کار در شرکت روبوکام86 . . .

- علیرضا نامقی (دوچتور): بدون سوء سابقه عضویت در انجمن، کسب رتبه 16 کنکور ریاضی و ورود به رشته برق دانشگاه شریف در سال تحصیلی 80-81، تحصیل همزمان در رشته نفت-گرایش مخزن از سال 82، ورود به کارشناسی ارشد برق-گرایش کنترل دانشگاه صنعتی خواجه نصیر . . .

- سید مصطفی موسوی: معاون واحد تبلیغات (حجت خسروجردی) در سال 78-79، ورودی 81 مهندسی برق شریف، تغییر رشته در سال 84 و ورود به حوزه علمیه معصومیه قم و مشغول به تحصیل در پایه هفت که حالا حالاها تمام نخواهد شد . . .

خروجی های ۱۳۸۲

- سید محمد اسلامی: معاون واحد خدمات و مسئول این واحد در سال بعد، ورودی 82 کارشناسی برق دانشگاه سجاد مشهد، دبیر سازمان مردم نهاد (N.G.O) "انجمن امتداد بینش رضوی" 1387 تاکنون، و بالاخره لیسانس مهندسی برق-مخابرات 1387 . . .

- طه شوکتیان: معاون واحد آموزش (قاسم حوائجی) و مسئول این واحد در سال بعد، ورودی 82 کارشناسی عمران شریف، ورودی 87 کارشناسی ارشد MBA با گرایش عمومی، کارشناس دفتر مدیریت پروژه (PMO) شرکت بین المللی ارسا ساختمان (پیمانکار ساخت و ساز) . . .

- سید مجتبی حسینی: معاون واحد تبلیغات (حجت خسروجردی) و مسئول این واحد درسال بعد، دیپلم ریاضی فیزیک 82، کارشناسی مهندسی مکانیک طراحی جامدات – فردوسی مشهد 87، دانشجوی ارشد مدیریت کارآفرینی-سازمانی دانشگاه تهران . . .

- کاظم شاهرودنژاد: معاون واحد آموزش (طه شوکتیان)، کارشناسی کامپیوتر نرم افزار دانشگاه سجاد و فارغ التحصیل سال 88 که فعلا قصد ادامه تحصیل هم ندارد، کارمند شرکت فن آوا گستر به عنوان مسئول فن آوری و پشتیبانی شبکه . . .

- مصطفی عطاران: عضو فعال انجمن که هیچ گاه زیر بار مسئولیت رسمی نرفت، لیسانس برق الکترونیک در سال 1386، دانشجوی کارشناسی ارشد برق الکترونیک فردوسی مشهد، فعالیت های جنبی: عکاسی، بازیگری، بازیگردانی، سرگردانی . . .

خروجی های ۱۳۸۳

 - سعید خراشادیزاده: عضو انجمن اسلامی از سال ۷۹ تا ۸۳، مسئول انجمن در سال تحصیلی ۸۱-۸۲، لیسانس مهندسی برق از دانشگاه فردوسی مشهد، ورودی ۸۸ کارشناسی ارشد مهندسی برق - کنترل دانشگاه صنعتی شاهرود . . .

- حسین انصاری: عضو واحد علمی درسی و مسئول آن در دو سال بعد، فارغ التحصیل مهندسی مکانیک دانشگاه فردوسی مشهد بعد از پنج سال و نیم، شرکت کننده در تمام مسابقات روبوکاپ از سال ۸۳ و ۴ دوره مسابقات جهانی . . .

خروجی ۱۳۸۴

- محمدجواد بابایی: معاون واحد آموزش و سپس مسئول انجمن در سال تحصیلی ۸۲-۸۳، در شرف اخذ لیسانس مهندسی برق قدرت از دانشگاه فردوسی مشهد، شغلی که فعلا برای او مایه داشته برنامه نویسی وب است، کارجنبی: وبگردی در وبگردی های سردبیر . . .

خروجی های ۱۳۸۵

- صادق کشفی: عضو واحد خدمات (مسعود براتی)، مسئول واحد خدمات (جواد بابایی)، مسئول انجمن در سال ۸۳-۸۴، عضو فعال اتحادیه انجمن های اسلامی، مشغول به تحصیل در رشته فرهنگ و ارتباطات دانشگاه امام صادق (علیه السلام) . . .

- محمدجواد امینیان طوسی: عضو عادی انجمن، ورودی ۸۶ حقوق دانشگاه شهید بهشتی - تهران، شرکت در کنکور ارشد ماه آینده در گرایش حقوق بین الملل، علاقه مند به کتاب خواندن در ایام فراغت ، ازدواج در تابستان همین امسال . . .

- مهدی نبوی: مسئول واحد تبلیغات (صادق کشفی)، در شرف فارغ التحصیلی از رشته مکانیک سیالات دانشگاه صنعتی شاهرود که البته می دانید برای بچه های ما ممکن است چند سال طول بکشد، بیکار و در نتیجه بی پول و بالاخره بی زن . . .

- احمد خرم طوسی: مسئول واحد تبلیغات، مشغول به تحصیل در رشته زبان و ادبیات فرانسه دانشگاه فردوسی مشهد، دبیر انجمن علمی دانشکده ادبیات و به زودی دانشگاه فردوسی، علاقه مند به مطالعه، مداحی، غصه خوردن برای مملکت و کل کل با اساتید در اوقات فراغت . . .

 

 

ادامه نوشته

تمام کنید این اختلافات را

به نام خدا

جدا تعجب می کنم. یعنی برایم پرسش ایجاد شده است ! اظهارت برخی دوستان در برخی پست ها حقیقتا پرسش بر انگیز است. در پس این از هدهد دم زدن ها چه افکاری است؟ دمیدن پیاپی در آتش اختلاف نظرهای دو واحد "خدمات" و "آموزش" ، پس از این همه سال با چه هدفی صورت می گیرد ؟ کسانی که در این سالها در نهال این انقلاب، این انجمن اسلامی رخنه کردند، چه شده که به خود جرئت داده اند تا درد کشیده های انقلاب و انجمن را هدف بد اخلاقی های خود قرار بدهند ؟


من پرسش می کنم. من از افکار عمومی پرسش می کنم. من از مطلعین و بزرگان این انجمن پرسش می کنم. تا کی افرادی مانند من و آقای احمدی نژاد باید آماج این اتهامات باشیم ؟ " جرم ما چيست كه بايد اين اتهامات را دائما به جان بخريم؟ ما آمديم خدمت كنيم، حرف‌هاي‌مان را هم رك مي‌زنيم، مي‌توانيد حرف‌مان را رد كنيد و بگوييد حرف‌تان اشتباه است."

 "در مقابل منطق بعضي از دوستان نمي‌توانند منطق بياورند و مي‌گويند فلاني حرف‌هاي فلان كس را مي‌زند و فلان كس به او خط مي‌دهد." می گویند عده ای می خواهند تاریخ را تحریف کنند. اینها حتی به اتهام قناعت نمی کنند. بی ادبی و نسبت دادن خلاف واقع مانند چاق بودن بنده، مانند پر حرف بودن بنده، "اين طرز حرف زدن در مورد اشخاص درست است؟! اگر من در مورد عزيزي اين‌طور سخن بگويم مي‌پذيرد. ما منطقي داريم." البته بنده فعلا نمی خواهم بگویم که این آموزه های باطل حاصل تفرقه افکنی های چه مارمولک هایی است. ما حرف مان حرف منطق است. مردم ایران و اعضای انجمن هم اهل منطق هستند. ما "گفته‌ايم بايد عدالت به اين ترتيب اجرا شود، شما بگوييد نخير بايد به اين ترتيب اجرا شود. با هم بحث مي‌كنيم. يا شما من را و يا من شما را قانع خواهيم كرد و هرجا كه قانون شد، تبعيت خواهيم كرد." 

ما از ابتدای این انقلاب، از ابتدای تاسیس این انجمن، چه آن زمان که مرحوم اسماعیل راحل در قید حیات بود، و چه این زمان که مقام شامخ ( به ضم میم ) داکتوریت در قید حیات هستند، تبعیت مان از خط سرخ ولایت را اعلام کرده ایم.

این ادعا البته خطر دارد. به جان خریدن اتهامات و بی ادبی ها را دارد. هرچند "هيچكس اين‌قدر خطر را نمي‌پذيرد. البته شايد خيلي‌ها بپذيرند اما من نديده‌ام؛ كه كسي در اين سطح خطر بپذيرد. البته شهيد بهشتي، رجايي و باهنر پذيرفتند. من با خود فكر مي‌كردم اگر شهيد رجايي بود اكنون بود چطور عمل مي‌كرد؟ آيا اين‌قدر تحت فشار قرار مي‌گرفت؟ به چه جرمي؟"

غیر از این است که امثال بنده و شهید مظلوم بهشتی و مرحوم رجایی و مرحوم باهنر و آقای احمدی نژاد حاضر به قبول این خطرات هستند. شما کجا مثل ما 5 تن دارید که اینقدر اهل خطر باشد. البته نه اینکه بنده بخواهم خودم را در ردیف آقایان بهشتی و رجایی و باهنر و شهید دکتر احمدی نژاد قرار بدهم.

اما خوب آدم را مجبور می کنند حرف هایی بزند که کام مردم و اعضای انجمن را تلخ کند. البته این مسائل از ساحت این وبلاگ به دور است. "اين از ساحت مجلس و دولت بدور است. نمي‌خواستم تلخ شود. ما مخلص شما هستيم. بحث و گفت‌وگو كنيد. اين حق شماست."

اما دفعه آخرتان باشد که بخواهید به بنده که کمترین هستم و آقای احمدی نژاد که در ردیف شهدای مظلوم هستند، جسارت بکنید.

کاری نکنید که این وبلاگ به صحنه حرف و حدیث های بی فایده سیاسی بدل شود. کاری نکنید که با حیثیت این نظام و این انجمن و این وبلاگ بازی شود. کاری نکنید که ین انجمن به دست نااهلان و نامردمانی بیافتد که حیاتشان را در ماجراجویی های بی فایده می بینند.

این نشود که فردا 4 تا آمو...شی علم و کتل راه بیاندازند که وا اسلاما ! وا انجمنا ! این نشود که قلب داکتور عزیز را به درد بیاورید که فردا بیاید حال هممان را با هم بگیرد.

شما بچه های خوبی هستید. "اين وزرا هم وزراي خوبي هستند" اصلا همه خوب هستند. همه گل هستند. همه گیلاس هستند. همه هلو هستند، مثل کامران هلوی بابا !

تمام کنید این اختلافات را .


...........................................................

توضیحات غیر ضروری:

1. مطالب بین "..." بیانات ریاست محترم جمهور در جلسه رای اعتماد مجلس به وزرای پیشنهادی است.

2. هرگونه ارتباطی بین "کامران هلوی بابا" و"دکتر کامران باقری لنکرانی"،

وزیر سابق بهداشت، درمان و آموزش پزشکی

اتفاقی می باشد.


هدهد باد صبا آید به کنعان، غم مخور!

جماعت سلام.
هدهدی داشتم که مدتی از چنگم گریخته بود و وعده مجازاتش داده بودم. بعد از چندی باز آمد اندوه‌گین که چه نشسته‌ای که تاریخ در حال تحریف است. جمعی نشسته‌اند و متولی جایی شده‌اند به نام وبلاگ صدای دوست و مرکب عشرت می‌رانند و بی ترس از خدای جهان‌آفرین سعی در باژگونه نمودن تاریخ انجمنی هستند که تو سالیانی درآن به رنج، گنج‌ها به عمل بیاوردی.
خبر را که شنیدم، با خود بگفتم که شمشیر علی (ع)در نیام نمی‌گنجد و زبان من در کام. مگر آنکه تاریخی فراهم آورم که یک‌سره روشنایی حقیقت داشته باشد و روشن‌گر راه مردمان باشد در زمانه‌های جدید و قدیم:

ادامه نوشته

بچه جون... به سیاست ور نرو... جیزه!


به نام خدای خوب و مهربون ؛

یکی بود یکی نبود..... زیر گنبد کبود ، غیر از خدای مهربون ، من بودم و مرحوم فروزانفر بود و مقام شامخ ؛
قصه مال اون زموناییه که هنوز اینجا اینقدر شلوغ پلوغ نشده بود و آدمای غریبه ، به این محفل خصوصی ما سرک نکشیده بودن.
دلم واستون بگه که یه روزی روزگاری همینجوری نشسته بودیم و داشتیم واسه خودمون گل میگفتیم و گل میشنفتیم که چشمتون روز بد نبینه !..... یهو یه فکری زد به کله ی خام من. وقتی با طبیب باشی ده (که اون روزا هنوز در کسوت داکتوری بود) در میون گذاشتم ، با کمال ناباوری ، استقبال کرد و من جوون رو تشویقم کرد. اما روزا هی شب شد و شبا ، روز میشد و ما بزرگ میشدیم و باید رعایت خیلی چیزا رو میکردیم. خلاصه سرتونو درد نیارم ... گذشت و گذشت تا اینکه همون آقاهه ، زیر این پست پایینی ، کامنت گذاشتن که : قاسم جان ؛ چه نشسته ای که حالا وقتشه.
آره دیگه... دوره ، دوره ی انتخابات بود و بحثای سیاسی هم داغ. شاید الان میشد اون فکر بچه گونه رو به خورد خواننده ها داد و صداشم درنیاورد.

 اگه میخواین بدونین که اون فکره چی بود ، رو ادامه مطلب کلیک کنین که : 
  << حالا بااااااز   قااااااااس   دااااااااااااس تان  داره >> 

ادامه نوشته

انصافتو عشقــه ! !

 (توضیح مدیر وبلاگ : این یادداشت در پی درج یادداشت دیگری با عنوان " نفهمیدیم از کجا خوردیم " و مجموعه نظرات خوانندگان آن، نوشته شده است و ارجاعات فراوانی به آنها دارد)

به نام نامی حضرت دوست            که هرچه هست از اوست

به ما _ به قول احمد آقا : نسل حاج امیری ها _ خوشی نیامده ! بعد از چند روز کار متراکم و خستگی و فشارهای روحی خاص، یک شب چشممان به رفقا روشن شد و نوید شب نشینی، چرت و خستگی را یک جا از کله و تن مان پراند.

با سعید و صادق و مرتضی و علی رفتیم که ...

(ادامه مطلب را در لينك زير بخوانيد)

ادامه نوشته

"من"، دکتر خلاق  و  نسبت "من"!

1- بسم الله الرحمن الرحیم

۲-یک مشکل کوچولو داشت تمام کارها رو به هم میزد  و این یعنی تمام زحمت هایی که بچه ها کشیده بودند میرفت تو کدو! اینجا بود که این دکتر معروف قصه ما٬ باز هم به فکر چاره افتاد و این بهانه ای بود تا تمام استعداد و خلاقیتش رو  در یک راه حل خلاصه کنه!

 متاسفانه گویا "من" چاره مشکل بودم! البته نه دقیقا خود "من" که بهتره بگم نسبت "من"

و این آغازی بود برای...

(ادامه مطلب را در لینک زیر بخوانید)

ادامه نوشته

نفهمیدیم از کجا خوردیم؟!

در باب اتحادیه و انجمن و خاطرات سال‌های دور

این یادداشت بازتاب‌های عجیب و غریبی داشت و دارد...

۱. با آن هیکل چاق و صورت خندان، چهار تا بچه دور خودش جمع کرده بود و می خواست با برپایی نمایشگاه دهه فجر در نزدیکی اتحادیه، هم فضاسازی کند، هم تولید محتوا و از همه مهم تر، کار نیرویی. شاید اولین بار بود که جدی جدی داشتیم با دست های خودمان کار فرهنگی می کردیم. یک سالن بزرگ را داربست کشیده بودند تا بتوانیم راهروهای پیچ در پیچ درست کنیم. یک مشت شومیز و مقوا و چسب و قیچی و کاغذ و عکس هم ریخته بود جلویمان...

ادامه نوشته

شما اگه نمی خوای بخونی، نخون!

وقتی کار خدا از روی حکمت باشد، لابد بندگانش هم همین طورند دیگر. لااقل من به تجربه فهمیده بودم خیلی وقت ها کار بعضی از بچه های انجمن بی حکمت نیست.

همین سید قاسم حوائجی که در زندگی کمتر از برادر اذیتم نکرده را اینطوری نگاه نکنید که هی غرغر می کند و ایرادهای - از نظر من - بنی اسرائیلی می گیرد. حالا بعد از این ۱۲-۱۰ سال آشنایی یاد گرفته ام جوانب حرف ها و اعتراض هایش را که به ندرت با آن موافقم بیشتر بسنجم و بعد نظر بدهم.

یک خاطره:

درست در سال های اوج فعالیت و مسئولیتم در انجمن اسلامی مدرسه، حدود سی نفر از بچه های فعال انجمن را به همراه تنی چند از مسئولین بردیم اردوی تهران - قم - جمکران...

ادامه نوشته