در باب طبابت -6

باسمه‌تعالی

سرم . . . تزریق . . . اکشن!

بخش مهمی از جذابیت و هیجان پزشکی برای آدم‌های تنوّع‌طلب و ماجراجو، تنوّع وحشتناک آن است. از همان دوران تحصیل که در اولین مقطع  علوم پایه  با انواع ویروس و باکتری و قارچ و انگل و حشرات و حیوانات بیماری‌زا آشنا می‌شوی و پا به آزمایشگاه‌های بیوشیمی و بافت‌شناسی و پاتولوژی و به خصوص سالن تشریح آناتومی می‌گذاری، می‌شود حدس زد که قرار است در فضاهای مختلف با انواع و اقسام موجودات، روبرو شوی. با ورود به بیمارستان، گذراندن هر بخش ماجراهای خودش را دارد.

بخش اطفال و طفل‌های معصومش، بخش زنان و زائوهایش، بخش ارتوپدی/جرّاحی و تصادفی‌هایش و به طور کلّی اتاق عمل‌هایش، بخش روانپزشکی و مخ‌تعطیل‌هایش، بخش سوختگی و کباب‌هایش!، بخش پزشکی قانونی و جنازه‌هایش، بخش گوش و حلق و بینی، چشم، پوست، رادیولوژی، قلب، ریه، کلیه، گوارش، مغز و اعصاب و به خصوص بخش اورژانس که از همه مدل و همه رقم بیماری و درد و مرض، آن هم اغلب بد‌ترین‌ها و خطرناک‌ترین‌هایش را می‌توانی ببینی. دوران تحصیل پزشکی  پر از خاطرات ریز و درشت از بخش‌های مختلف و مریض‌ها و مریضی‌های متنوع است.

درس که تمام شد و نوبت کار کردن رسید، تازه اول ماجرا است. یک راه معمول این است که تخصصی بخوانی و با تنوع و هیجان! خداحافظی کنی. گوشه‌ای از کشور مطبی راه بیندازی و با تخصصت به کسب روزی حلال و کم‌کردن درد خلق‌الله مشغول شوی.* اما اگر متخصص نشدی یا نخواستی که بشوی یا لااقل برای این که دور و بری‌ها به جانت غر نزنند، تا اطلاع ثانوی آن را به آینده موکول کردی، هنوز کلّی فرصت برای ارضای حسّ تنوّع طلبی و ماجراجویی داری.

از روزی که بعد از هشت سال دفاع مقدّس، شماره نظام‌پزشکی را بگیری حتّی اگر در حال گذراندن سربازی باشی، درست بر خلاف تصور عموم که منتظرند از بس مازادی تو را صادر کنند، هزار جور فرصت کاری ریز و درشت پیش رو داری که کمترین و ساده‌ترین آن برداشتن شیفت به عنوان پزشک در درمانگاه یا بیمارستان‌های خارج از پایتخت است (چون هنوز پروانه کار در شهرهای بزرگ را نداری). خارج از پایتخت، از اطراف همین تهران، کرج یا حتّی قزوین شروع می‌شود و ممکن است به اطراف شهرکرد** ختم شود.

این البته به شرطی است که بخواهی خودت را محدود به بیمارستان و درمانگاه کنی. وگرنه هزار جور جای دیگر مثل مدرسه (معاینات عمومی بچّه‌ها و تکمیل پرونده‌های پزشکی)، قطار (به عنوان پزشک قطار)، کاروان حج (پزشک کاروان)، پادگان (به حکم اجباری سربازی) یا حتّی زندان (بیشتر برای صدور گواهی سلامت قبل و فوت بعد از اعدام!) به پزشک نیاز دارند و اغلب حتّی کاری به پایان خدمت و پروانه مطب و این حرف‌ها هم ندارند. تنها یک مهر نظام‌پزشکی می‌خواهند که به اسنادشان اعتبار قانونی داده باشد. اندکی ماجراجویی اگر چاشنی تنوّع‌طلبی بخوانید جاه‌طلبی یا حتّی سیری ناپذیری  یک پزشک عمومی باشد، می‌تواند هر روز هفته در فضایی متفاوت از روزهای دیگر، پرونده‌ها و دفترچه‌ها و نسخه‌های آدم‌های مختلف را مُهر کند.

* البته که حلال بودن و کم‌کردن از درد مردم زیاد هم کار ساده‌ای نیست که به خیلی از اطبای امروزی باید گفت: مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان. ضمن این که به هر حال هر تخصصی هم هیجان‌های خاص خودش را دارد. شاید حتی بعضی تخصص‌ها فرصت ماجراجویی بیشتری از پزشکی عمومی داشته باشند.

** بیمارستان حضرت سید‌الشهدا در شهر فارسان از توابع شهرکرد، اولین جایی بود که به طور رسمی طبابت کردم. آخرین بار، روزهای شلوغ تحویل سال در غربت این بیمارستان کشیک دادم و به خاطر دعوای قبیله‌ای چند ده نفر با تبر! و چاقو و چماق در روز تحویل سال به حدی سخت گذشت که تقریبا برای همیشه با آن خداحافظی کردم.

پ.ن:

1. تمام این ماجراجویی‌ها فقط مربوط به چهار ماه گذشته و دوران بعد از آموزشی است و خلاصه وُسع ما در همین حد بود! البته یکی دو مورد  کاروان و زندان  هنوز در حال طی مراحل اداری است و فعلا به مرحله عمل نرسیده است. قبول کنید که نوشتن درباره هر کدام از این‌ها وقت‌گیر بود. ضمن این که هر یک از این تجربه‌ها به قدری جذّاب و خاطره‌انگیز بود که نتوانستم تنها یکی را برای نوشتن انتخاب کنم. در واقع هر کدام از این کارها در حکم بچه‌های کار پزشکی‌ام هستند و نمی‌توانم بین آن‌ها فرق بگذارم! پس انتخاب را به خیل پرشمار خوانندگان واگذار می‌کنم تا به فراخور حال خودشان و مجال ما از هر فضا که بیشتر دوست دارند خاطره تعریف کنم!

2. به دلیل یک جور احساس خود‌تحویل‌گیری حاکم بر یادداشت  که البته در اغلب پست‌های این نویسنده به وفور مشهود است  چند باری حین نوشتن و بعد از کامل شدن از ثبت آن منصرف شدم و خواستم بی‌خیال شوم. اما با توجه به وقت زیادی که صرف آن کرده بودم و اوضاع کساد صدای دوست، در نهایت با مقداری اصلاحات، ثبتش کردم به قول قاسم بااااااا قدرت. ولی هیچ بعید نیست که به زودی آن را حذف کنم.

بيا تمامى شب را ستاره بشماريم

نبردها بوده‌، خون‌های داغ بر زمین سرد ریخته شده، سینه‌ها شکافته شده و هیاهوی بسیار درگرفته است تا بلکه یکی جهان را دگرگونه سازد، آن‌سان که او می‌خواهد. برای ماهی یا سالی یا سده‌ای. برای خودش و زمین و زمانه‌اش.
اما اندک اندک مردمان از نظم موجود دل‌خسته می‌شوند و در جست‌وجوی راهی تازه برمی‌آیند. تصوف در دل‌هاشان جوانه می‌زند و جسارت در رگ‌هاشان جاری می‌شود. بی‌هراس از غم نان جلوی تیر و تفنگ می‌ایستند و ترازوی روزگار را به جهت دیگر بازمی‌گردانند. من درین مقال در پی دلیل این گردش مداوم زمانه نیستم. و آیا این‌که به مثابه گردابی‌ست که غایتی جز فرورفتن دیوانه‌وار در خویش ندارد و یا خیر. بوته‌سودایی‌ست که تمیزدهنده مردی مردمان هر بوم‌وبر است و میل به اعتلا دارد.
این‌جا تنها می‌خواهم نگاهی داشته باشم به آن لحظه ویژه که شاهین ترازو در لحظه گذار خود قرار دارد. آن «آنی»‌ که نیروهای دو سمت ماجرا در تعادلی شکننده به سرمی‌برند. انتخاب‌ها حساس می‌شوند و نقش‌ها برجسته. شاید اندک قوتی از جایی و کسی که انتظارش نمی‌رود صحنه را یک‌سویه کند. اشتباه کوچکی از یکی از طرفین به قیمت شکست بزرگی تمام شود. خلاصه که همه چیز انگار که ضریب می‌گیرد. هر صدای کوچکی طنین‌انداز می‌شود. بسیار کسانی که درین برهه حساس حضور دارند بعدها از آن به عنوان نقطه عطف زندگی‌شان یاد  خواهند کرد. روزی که انتخابی کرده‌اند و سال‌های بعد از آن به نتیجه حاصل شده‌ نگریسته‌اند.

نمی‌شود انکار کرد. ببرغران بیدار شده است و اژدهای پنهان آشکار. جهان دوباره در آشوب قرار گرفته و دل‌هره به قلب‌ها هجوم آورده است. بار دیگر دوران ثبات به سر آمده است و شاهین ترازو به نقطه نخستین بازگشته است. به سرآغاز. به اینسپشن. به منشا.
بهارعربی باطل‌کننده خواب بسیاری از گران‌گوش‌های این خطه از زمین بود. جایی که زر و تزویر به پشتوانه زوری که از سمت غروب حقیقت انسان آمده بود یاد فرعون و نمرود را گرامی می‌داشتند. آن‌سوتر یونان در سر پیچ انتخاب بزرگی قرار گرفته است. انتخابی که سرنوشت آن را برای دهه‌های آتی در مسیری خاص قرار خواهد داد. و البته شاید مردمان اسپانیا را. ایتالیا، پرتغال  و ایسلند. و کل اتحادیه اروپا. رویای ایالات متحده‌ی اروپا به سرعت از هم فروپاشیده است و حالا انگار هر کسی به دنبال نجات خویش است. مهم‌تر ازین‌ها شاید شکستن انگاره مقدس «بازار» بود، به عنوان پدیده «پایان تاریخ». آن هم در قلب دنیای نو. آتلانتیس. سرزمین فرصت‌ها. بابل بلبله‌الالسنه جدید. (نع. من نیز باور ندارم که فردا روز مردمان هفت قاره گرد آیند و با آگاهی حاصل از تفکر راهی دگر را بجویند. که خیال خامی‌ست. اما بذر امید را در دلم می‌کارم و از آن مراقبت خواهم کرد.)

باری. درین میانه اما هستند آدمک‌هایی که  انگار تمامی هستی‌شان را با مذاکرات ۵+۱ در بغداد گره زده‌اند. که «خب انشاالله مذاکره می‌کنیم. خود آمریکا هم این دفعه پایه کار است. مدیر آژانس هم حتی آمده است و پیغام داده. می‌نشینیم و همه سنگ‌هامان را وامی‌کنیم و بالاخره بعد سی‌سال سوءتفاهم و عقب‌افتادگی ما هم وارد کاروان جامعه جهانی می‌شویم. خیره ایشالا خلاصه». من نه این‌که خوش‌حال نخواهم شد از به اصطلاح پیروزی مذاکرات. اما همیشه این نکته را در ذهن خود داشته‌ام که خرم‌شهر را خدا آزاد کرد و نه هیچ کس دیگر. و ما وارثان زمین هستیم. و ما به کم‌تر از آن راضی نخواهیم شد. بهای انسانی که از روح‌الله است تنها بهشت است. چه درین دنیای امکان و چه سرای باقی. آری، سراب بهشتِ شداد باطل است و ماندنی نیست. مدرنیسم باطل است و باطل هیچ‌گاه ماندنی نیست. بازار در شکل سرمایه‌داری‌ش سازگار نیست با نظمی که مدینه فاضله دارا خواهد بود. و این بازار خودویران‌گر است. و ماندنی نیست. لیبرالیسم نوین عین نقض غرض است  و ماندنی نیست. انسان جدید گرگ‌انسان است و ماندنی نیست. و حتی «ای خلق، تاروپود شما دلق ژنده‌ای‌ست، سنجیده‌ام، خدای شما نیز بنده‌ای‌ست» و ماندنی نیست.

یا علی.