موضوع انشا: تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟

باسمه تعالی

با نام و یاد خدای بزرگ انشای خود را آغاز می‌کنم. تعطیلات نوروزی امسال به ما خیلی خوش گذشت. ما بیشتر ایام عید را کنار خانواده گذراندیم. تحویل سال را کنار همسر و پدر و مادر، در حرم امام رضا علیه‌السام بودیم و به یاد همه دوستان و آشنایان دعای «یا محول الحول والاحوال» خواندیم.

کار بیشتر دید و بازدیدهای مرسوم خانواده مادری را در جلسه ماهانه خانوادگی که همه فامیل جمع بودند، یکسره کردیم. یکی از همان روزهای اول سال هم به اتفاق مادربزرگ پدری و خانواده عموعباس اینا سری به فریمان، دیار پدری زدیم که هرچند هیچ کس به ما عیدی نداد، ولی خوش گذشت.

برعکس فامیل‌های پدر که چندان به رسم و رسوم شیرین عیدی دادن پایبند نیستند، خانواده مادری و بخصوص شوهرخاله‌ها امسال وضعشان خوب بود و سنگ تمام گذاشتند و حسابی عیدی‌ بارانمان کردند. حتی یکی از شوهر خاله‌ها به هر دو عروس‌ خانواده  از جمله همسر بنده – و دخترخاله که تازه عروس شده نفری یک تراول پنجاه هزار تومانی داد که برای همه سورپریز بزرگی بود و همه حتی مردان خانواده آرزو می‌کردند ای کاش عروس شده بودند. خلاصه که کلی عیدی جمع کردیم.

برادرزنمان از دوستش یک پلی‌استیشن تری گرفته و بیشتر تعطیلات را تا پاسی از شب به بازی و رو کم کنی مشغول بودیم و البته رسم در این بازی‌ها بر این است که هیچ وقت روی هیچ کس کم نمی‌شود. گاهی شدت هیجان و حساسیت بازی‌ها به حدی بود که نیمه‌های شب در خانه بالا و پایین می‌پریدیم و دور افتخار می‌زدیم و دیگران را بیدار می‌کردیم. در نهایت هم به نتیجه 23-23 (یعنی هر نفر 23 بار برنده شد) اکتفا کردیم . . . 

ادامه نوشته

بهار آن است که خود ببوید نه آن که تقویم بگوید.

ساعات پایانی ۳۰‌اُم اسفند ۱۳۹۱ هجری خورشیدی ساعات سرگردانی بودند. بهار آمده بود و اما برگه گاه‌شمار چیز دگری می‌گفت. چرا که قرار و مدار روزمره و کارافزای آدمیان را با قرار جان و جهان‌شان کاری نیست. روز ۳۰‌ام اسفند بارانی بود. صدای گنجشک در خانه‌مان می‌پیچید و شب، ماه بود که می‌تابید و کفش‌های کتانم بود که در در بی‌قراری روی ماه خویش گسسته می‌گشت و البته که ماه را غمی نبود. باری، ۳۰‌ام اسفند برای من بهار بود.

---

هفته پیش «جواد قربانی» آمده بود به خانه‌مان. گعده‌ای بود و گفتی و مانی. دو دوست قدیمی که هم‌چنان به سلک قدیم زندگی می‌کنند. جایی ریشه ندوانده‌اند و مانند باد رها هستند. ظاهرن بادهایی که هیچ بیدی را هم نمی‌توانند بلرزانند. شاید هم در شن‌زار زندگی می‌کنند. خبری از بید و بلوط و گل و بلبلی نیست. کمی خار هست و علف هرز. نمی‌دانم. جواد که حکمن بهانه دارد که در جزیره است و دست‌هاش کوتاه و خرما بر نخیل. من اما در پیله سرگرانی و سرگردانی خویشم. باشد که بشکافمش و در جستجوی شمع وجودی برآیم.

باری، بگذریم. قصد شکایت ندارم. از جواد حتا، که ۴ هزار و ۵۰۰ تومان از پول لپتاپی که برایش خریده بودم و به بهانه تحویل آن به خانه‌مان آمده بود را نداد و بالا کشید. که گفت: ذکر جفای دوست نه از بهر شکایت است، مقصود ذکر اوست، باقی حکایت است. حکایت من از شامی‌ست که در خانه آماده شد. آقای جواد همش از تعابیر on call، ready و نمی‌دانم واژگان تخصصی و باکلاس دیگر استفاده می‌کرد، دیدیم نمی‌شود که «آبگوشت» و غیره و کذلک جلوی مهندس نفت مملکت گذاشت. ناچار خواهرم «چیکن استراگانف» درست کرد و برایمان آورد. دستش درد نکند (همین‌جا تریبون را غنمیت می‌شمارم و ...) اما خب حکایت من این هم نبود. روایت من ازینجا شروع می‌شود که چیکن استراگانف خوردیم در ظرف‌های «چینی گل سرخ». ظرف‌های قدیمی جهیزیه مهربان مادرم. که به ناگهان مرا برد به سال‌های دهه پنجاه.

سال‌هایی که شاید کل ظروف خانه همین‌ها بوده‌اند. مادرم دختر جوانی بوده با موهای بلند و یک‌سره مشکی. در خانه‌ای کوچک و اجاره‌ای سر سفره‌ی دو‌نفره‌ای می‌نشستند با پدرم. و یحتمل آبگوشت می‌خوردند. شاید هم «اشکنه». در سال‌های دور. سال‌های دیر. سال‌هایی که همه چیز مهربان‌تر بود و امیدمان تنها به خدا بود. سال‌هایی که انگار خدا خوب‌تر بود. بهاری‌تر بود.

---

هوای روز ۲یم فروردین بسیار خوب است. باد صباست انگار که می‌وزد و همراه آن در گوشم فرشته‌ای زمزمه می‌کند. من هوای پیامبری به سرم می‌زند. بی که رمه‌ای به چرا برده باشم یا در صحرایی آرمیده باشم. اما سر در گریبان می‌برم و معجزتی می‌کنم. با یاد دهه پنجاه آفتاب را برمی‌گردانم و می‌چرخانم: چرخی سفیر باد موافق، السّابقون مردم عاشق، چرخی به سمت داغ تکلم، چرخی به سوی عمق شقایق، در خلسه‌ی سکوت و سرودن، تردیدی از نبودن و بودن، مستی میان هسته‌ی هستی، در جذبه‌ی شهود من از من...

خب ضعیف‌بودن رزومه پیش از پیامبری بی‌تاثیر نبود و حالا ما خراسانیم و اما به جای دهه ۵۰، نوروز ۲۷ سال پیش است. خورشید تازه بالا آمده. دید و بازدید‌ها تمام شده و مردمان در روز سیزدهم به صحرا درآمده‌اند. اما خلوت‌گزیده را به تماشا چه حاجت است، چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است. مادرم در خانه است. مشغول زندگی. مشغول بار سنگین زندگی. ۵ فرزند دارد و ظاهرن ۶می -که در راه است- سخت‌تر و سنگین‌تر است. نامش را -که به شهود مادری می‌داند پسر است- «مصطفا» انتخاب کرده. مصطفایی که انگاری همین‌روزها قرار است به میانه هستی افکنده شود.

فردا که در اوان روز غنچه ما قصد شکفتن دارد اما مصطفا به دنیا نمی‌آید. البته چرا. و لیکن عمر کوتاهی دارد. کوتاه‌تر از ساعتی. عمر گل دارد انگار. نه! نه! پایان حیاتی در کار نبود. بل مهربان مادرم دچار زندگی مضاعف شده بود. به جای مصطفا، «حسین» و «زینب» دوقلوهایی هستند که در آن دوران مرسوم نبودن سونوگرافی، شگفتی و ذوق‌زدگی و البته بزرگی را برای خانواده به ارمغان می‌آورند. بله. «من» متولد شدم! در بهار ۱۳۶۵ هجری خورشیدی.

---

خب! حالا برای این‌که گردش روزگار به هم نریزد و کسی گله‌ای نگذارد، زمان را باز می‌گردانم به همین ۲یم فروردین ۱۳۹۱ هجری خورشیدی. سودای سلطنت را به کناری می‌نهم و پیغمبری فدای زلیخای ندیده می‌کنم. می‌شوم همان ورجاوند مجرد. ساعت ۱۳:۳۰ است و خواهرم مرا برای ناهار صدا می‌زند. «خورشت کرفس» داریم در ظرف‌های پیرکس. در یک جمع شلوغ خانوادگی. نوه‌ها و برادرزاده‌ها و خواهر‌زاده‌هاست که از سر و کول هم و من بالا می‌روند.

آری، باری  بهار تنها هنگامه دگرگون شدن آفاق نیست. بهار ایام آرام گرفتن نفْس انسان با انیس خویش است، وقتی‌ست که نسیم نفَس دوست در فضای خانه می‌پیچد و زمان لبخند جمع خانواده است که برای شام، اشکنه یا چیکن‌استراگانف در ظرف‌های چینی گل سرخ نوش می‌کنند...

بهار پربار و برکتی باشد. فروردین پرفتوح، اردی‌بهشت شکوه‌مند و خرداد پرخاطره‌‌ای داشته باشید و زیاده جسارت است.