یادم هست که کودکی بودم نه ساله و سر به هوا و چست و چابک. به خیال خودم بزرگ شده بودم و استدلال‌هایی برای خودم می‌کردم. دیگر فهمیده بودم که گربه‌ها حیوانات بی‌آزاری هستند و زمین گرد نیست و روزهایی که مادرم به مهربانی همیشه نیست یعنی شیمی‌درمانی کرده است.

یادم هست که باران می‌آمد و بعد از آن گوشه گوشه بر روی سطح خیابان چاله‌های کوچک آب تشکیل می‌شد و بچه‌ها به بازی مشغول می‌شدند. من اما در دنیای کوچک خودم همیشه از پا گذاشتن بر روی برکه‌های کوچک آب پس از باران می‌ترسیدم. برکه‌هایی که انعکاس آسمان داشت. بازتاب درخت‌ داشت و همیشه با حالتی طنازانه وسوسه‌ام می‌کردند که پا بگذارم و درون‌شان بروم. من اما بیم داشتم. چرا که گمان می‌بردم زندگی دیگری آن سوی سطح آن‌ها جریان دارد. دنیای خیالی بزرگ و شیرینی که ممکن است مرا بفریبد و برای همیشه در خود نگه بدارد. دنیایی که خیلی شفاف‌تر بود. روشن‌تر بود. اما من خب دنیای خودم را دوست می‌داشتم. مادرم را دوست می‌داشتم و خرید نان و بستنی و لواشک را دوست می‌داشتم و نمی‌خواستم به آسمان بروم. آسمانی که زیر پایم بود. شاید اشتباه می‌کردم...
--

من فکر نمی‌کنم که پسرک سوری کوچک بر ساحل آرمیده ما -«آیلان کوردی»- غرق شده باشد. من خیال می‌کنم او با همه سه‌سالگی‌اش از دنیای بی‌رحم ما خسته شده بود. دنیایی که جایی برای نان و بستنی و لواشک او نگه نداشته بود. او درین میانه فقط «آسمان» را انتخاب کرد
و بالا رفت...
--

اللَّهُمَّ إِنَّا نَشْکُو إِلَیْکَ فَقْدَ نَبِیِّنَا صَلَوَاتُکَ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ غَیْبَةَ وَلِیِّنَا...