المشهدی، و ما ادریک ما المشهدی!!!

بسم رب المشهدیین المکرمین المعززین

به مصداق  قول مشهور "حب الوطن من الایمان" اراده ی اصیلمان بر آن تعلق گرفت که اندکی در باب شهر عزیزمان بنگاریم:

اندکی پیش در نماز به قرائت سوره ی زلزال مشغول بودم و از آن جا که حالات حقیر در نماز وصف ناشدنی است، فتوحاتی بر من حادث شد و به مطلب رفیعی پی بردم که در کمال اخلاص، آن را با شما بی خبران از نشئه ی هپروت در میان می گذارم:

هیچ می دانستی ای جوان- ایدک الله بنصره- که لهجه ی زیبای مشهدی در قرآن هم آمده است؟ آن جا که می فرماید: "فمن یعمل مثقال ذره خیرا یره، و من یعمل مثقال ذره شرا یره." پس بدان که وظیفه ی تو در اکرام و اعزاز قوم صاحبان این لهجه ی رفیع، بسی گران است. مگر نشنیده ای که آن پیر فرزانه سروده: "هر چند امین! بسته ی دنیا نی ام، اما / دل بسته ی یاران خراسانی خویش ام."

چه طور چنین تفاسیری از کتاب خداوند صحیح نباشد، آن گاه که :

 به نقل از برادران آمریکایی ما در وبلاگی می نویسند:

يه مطلب جالب از گروه خبری قاصدک ديدم که بد نديدم اون رو براي شما بنويسم:
"از کشفيات اخير آمريکايي ها در مورد حادثه 11 سپتامبر! :
در قرآن جزء 11 سوره 9 (توبه) آيه 109 و کلمه 2001 ام ، کلمه JOROFON HAR است.
حالا توجه کنيد:
تاريخ وقوع: 2001/9/11
خيابان يا محله وقوع: JORFEN HAR
تعداد طبقات برجها: 109
اگر اين آيه رو بخوانيد متوجه مي شويد که از بنايي صحبت ميکند که پايه آن بر آتش است و سست و متزلزل مي باشد!"

یا مضمون قول یکی از شخصیت ها در کتاب شریف بی وتن، که گوید:

چو یس قلب قرآن باشد و شروع آن با "یس"؛  پس US  هم – که همان یس است- به منزله ی قلب جهان هستی و سرسلسله ی تمدن هاست!!!

ای عزیز! با چنین شواهد متقنی!!! هم قوت استدلال خویش و هم فضل قوم مشهدی را به تو نمایاندیم، اینک تو و وادی عمل. هرگاه خواستی جهت دست بوسی به خدمت ما برسی، پیش پیش خبر ده تا شرایط فراهم آریم!

دو نکته:

1- این مطلب طنزی بود جهت شادی ارواح همه ی مشاهدین، پس تو روح همه ی مشاهدین! (صلوات، البته )

2- یک مطلب جدی و بسیار جالب: در باب " حب الوطن من الایمان ” شیخ بهایی(ره) در نان و حلوا می فرماید:

ایهاالمأثور فی قید الذنوب/ ایها المحروم من سر الغیوب

لا تقم فی اسر لذات الجسد/ انها فی جید حبل من مسد

قم توجه شطر اقلیم النعیم/ و اذکر الاوطان والعهد القدیم

گنج علم «ما ظهر مع ما بطن»/ گفت: از ایمان بود حب الوطن

این وطن، مصر و عراق و شام نیست/ این وطن، شهریست کان را نام نیست

زانکه از دنیاست، این اوطان تمام/ مدح دنیا کی کند «خیر الانام»

حب دنیا هست رأس هر خطا/ از خطا کی می‌شود ایمان عطا

ای خوش آنکو یابد از توفیق بهر/ کاورد رو سوی آن بی‌نام شهر

تو در این اوطان، غریبی ای پسر!/ خو به غربت کرده‌ای، خاکت به سر!

آنقدر در شهر تن ماندی اسیر/ کان وطن، یکباره رفتت از ضمیر

رو بتاب از جسم و جان را شاد کن/ موطن اصلی خود را یاد کن

زین جهان تا آن جهان بسیار نیست/ در میان، جز یک نفس در کار نیست

تا به چند ای شاهباز پر فتوح/ باز مانی دور، از اقلیم روح؟

حیف باشد از تو، ای صاحب هنر!/ کاندرین ویرانه ریزی بال و پر

تا به کی ای هدهد شهر سبا/ در غریبی مانده باشی، بسته پا؟

جهد کن! این بند از پا باز کن/ بر فراز لامکان پرواز کن

تا به کی در چاه طبعی سرنگون؟/ یوسفی، یوسف، بیا از چه برون

تا عزیز مصر ربانی شوی/ وا رهی از جسم و روحانی شوی                                 پایان

همه «مستراح»هایی که با من دویده‌اند

یک بار گفتم. الآن دوباره اشاره می‌کنم. ما در فرهنگ نداشته‌مان از قدیم به «مستراح» عنایت ویژه‌ای داشتیم. که خب «محل استراحت» است. و همان‌طور از «توالت» دل خوشی نداشتیم که «محل رنج» است. از باب لغوی عرض می‌کنم خدمتتان. بماند که درد زانو گاهن مجال تفکرات طولانی را از ما دریغ می‌کند و وسوسه می‌کند به اندیشه در باب مزایای دست‌به‌آب‌های فرنگی.

کودک که بودم از این مکان ضروری با نام «دست‌شویی» یاد می‌کردیم عمدتن. که خب یه خورده عفیفانه هست و این نکته را روشن می‌کند که بچه نباید دستگاه ماشین لباس‌شویی را خودش روشن کند و قس. اتفاقن استفاده ازین واژه بعدها موجب ابهام شد که لغاتی مانند «ظرف‌شویی» و «روشویی» و این‌ها هم جعل شد برای کاربردهای مشابه. اما در آن دوران که این واژگان اختراع نشده بود برای تمیز بین این مکان و دیگر گزینه‌ها از «دست‌به‌آب» به طور معمول استفاده می‌شد در وهله اول و سپس «مستراح». و حتی می‌شد که مدال برنز را هم بدهم به «مبال». که خب این آخری بر خلاف «دست‌شویی» کاملن هویت مکان منظور را تعریف می‌کند. یادم می‌آید که یک بار لغت «خلا» را هم شنیدم. شاید در مسجدی. ازین جهت «دیپلم افتخار» را هم به این کلمه آخر می‌دهم. آخ، آخ این نزدیک بود یادم برود که لغت «w.c» هم چیزی بود برای زمان‌های باکلاسی. که خب همه این کلاس رو مدیون «حرم» آستان قدس هستیم و «دورة‌ المیاة» هایی که در جای‌جای صحن‌ها بودند. و خب یک دانش و یک حس شرلوک‌هولمزی می‌خواست که حدس بزنی کدام‌شان خلوت‌تر و تمیز‌ترند. (و این‌جا بایست اعتراف بکنم که خود بنده به طور معمول از «وضوخانه»های «کتاب‌خانه» و «دارالشفا»ی حرم استفاده می‌کردم. که خب اولی شیک‌تر و خلوت‌تر و باکلاس‌تر بود. خوب است آدم از کودکی باکلاس باشد. حتی وقتی می‌خواهد «قضای حاجت» کند آن ژن «فرهنگی» بودن خودش را نشان بدهد.) (و خب یاد همه آن «طهارت‌خانه»های قدیمی و باصفا بخیر. که جایشان را عوض کردند با چهار تا مجموعه بزرگ و مدرن در خارج از فضای اصلی حرم. (نویسنده وبلاگ در اینجا تعلق خاطر خودش را به «سنت» به شکل ظریفی نشان داده و «غیض انقلابی‌»ش را از «مدرنیته» مندرس این روزها ابراز می‌دارد.)
به هر صورت البته اگر سفر خارجه تشریف بردید بدانید که این «دابلیو سی» در جاهای اندکی از دنیا استفاده می‌شود و خوب است که لغات دیگری مانند همان «تویلت» یا «بث‌روم» یا «واش‌روم» یا «رست‌روم» را استفاده کنید.(آخری ظاهرن همان تهاجم فرهنگی خودمان است به فرنگ! که البته کاربرد دوگانه دارد و واقعن بعضی‌جاها وجود دارد (در فرود‌گاه‌ یا نمایش‌گاه) که چند صندلی راحتی است برای استراحت و عنوانش  همان است.) وگرنه ممکن است در آن لحظات حساس و سرنوشت‌ساز مجبور به استفاده از زبان جهانی اشاره بشوید و خب سفیر فرهنگی خوبی برای این ملت عمیقن متمدن نباشید.

باری. اولین مستراح زندگیم که خب نصب در محل بود و هیچ مشکل اساسی نداشت. به سرعت هم تخلیه و تنظیف می‌شد (امیدوارم!). بعدها نوبت به مستراح خانه رسید که مطابق رسم قدیم‌ها در گوشه حیاط خانه بود. با آن سنگ‌های قدیمی که هرمی و گود بودند. (خدا بیامرزد مرحوم میرحسین را) ویژگی‌های مثبت خوبی داشتند و اما مشکلاتی مانند نظافت و خب همان بحث گود بودن (خطر سقوط) و ... نسل‌شان را ور انداخت به این سنگ‌های ملامینی جدید. که من ازشان دل خوش چندانی ندارم. ببینید الآن خبرش هم آمده. که «اپل» برای طراحی گوشی‌های موسیقی جدیدش (منظورم هدفون‌شان است. نه گوشی تلفن همراه) که آن‌ها را «ایرپاد» هم نامیده سه سال زمان گذاشته است. و قرار است چیز معرکه‌ای باشد و با گوش همه سازگار باشد و صدا را مستقیم به درون گوش هدایت کند. من متوجه نمی‌شوم که چرا هم‌چه دقتی در طراحی آیرودینامیک سنگ‌های مستراح به کار نمی‌رود. با همه سلیقه‌ها سازگار باشد و خروجی را مستقیم به درون بافر هدایت کند. واقعن پس این دانشمندا چه غلطی می‌کنن یعنی! (اینجا ذکر خیری می‌کنم از واژه مشهدی «پیشینگ» که به شکل کاملن بومی مفهوم مستتر در شکایت عفیفانه بنده را بیان می‌کند. فتامل!)
بعد از آن به خانه جدید رفتیم که شکر خدای مجهز به دو دست‌گاه مستراح بود. یکی در حیاط و یکی در فضای خانه. همراه با آب گرم. نعمتی بود. در آن سال‌های سرد پایان دوره رفسنجانی گرمابخش وجود بود. خانه بعدی که رفتیم پای «دستمال توالت» هم به مستراح باز شد. (جالب است که همیشه «دستمال توالت» بود و نه هیچ چیز دیگر). (خدا بیامرزد مرحوم خاتمی را) خانه بعدی در محله‌ای بود با امکانات سامانه «اگو» که بساط چاه فاضلاب را از خانه‌ها برمی‌چید. (و باز همراه با خودش خیل خاطره‌های خالی کردن چاه‌های همسایه و معطر شدن فضا). این یکی البته نشان داد که به «اگو» می‌شود به چشم یک مخزن بی‌پایان «سوسک‌های حمام» هم نگاه کرد. و مستراح خط مقدم جبهه‌های نبرد بود. (خدا بیامرزد مرحوم محمود را) خانه آخری که الآن درش هستم محصول دوران ازدحام نفوس است. مستراح و حمام یک‌کاسه شده‌اند و با پرده‌ای از هم جدا می‌شوند. تابوشکنی بزرگی‌ست نه؟ برای ما که نسل عفیفانه «دست‌شویی» و «مستراح» هستیم کاربرد ترکیب «سرویس بهداشتی» چیزی شبیه به گرفتن هویت یکی از اجزای ضروری خانه است و تبدیل آن به یک «ابزار تخصصی» صرف. اصلن کی به کی است. حاصل نگاه «سکولار لیبرال مرکانتلیست».

باری، این آخری «سیفون» هم دارد. «دستمال توالت» هم دارد. بعدش حتی می‌شود از «حوله کاغذی» استفاده کرد و ... . (نصیب کدام مرحوم می‌شود آیا؟) اما من دل انده‌دیده‌ای می‌جویم دردآشنا، که آغشته‌ش کنیم به خشم و هم‌دلانه یاد کنیم سنگ‌های گود و هرمی کودکی‌های از دست‌رفته را. که ما وارثان مستراح‌های رفته بر بادیم. راویان قصه‌های رفته از یادیم! شما چطور؟

چرا سوال بیهوده؟

به دوستم میگم دارم واسه چند روز میرم آبادان. میگه واسه کار داری میری؟پـَـَـ نــه پـَـَــــ یه دماسنج خریدم دارم میرم تو دمای بالای 50 درجه تستش کنم

رفتم الکتریکی می گم آقا سه راهی دارین؟ میگه سه راه برق؟!!!
پـَـَـ نــه پـَـَــــ سه راه آذری، دربست


نصفه شب یکی از بالا درمون پرید تو حیاط داداشم گفت علی دزده؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ "زوروِ " داره از دست گروهبان گارسیا در میره


پسره اومده خواستگاریم میگم من الان می خوام درس بخونم می گه یعنی چند سال دیگه می خوای ازدواج کنی؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ 10 دقیقه صبر کنی این صفحه رو بخونم درسم تموم میشه


یارو نشسته کنار خیابون نوک دماغش چسبیده به زمین. دوستم میگه : معتاده؟!
میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخواد انعطاف بدنشو به رخ بکشه


کارتمو دادم به بلیط فروش مترو میگه شارژش کنم؟
میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ میرم از شارژ خورشیدی استفاده می کنم


بچه داییم به دنیا اومده. همه خوشحال و اینا. مامان بزرگم برگشته میگه حالا میخاین براش اسم بذارین؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخایم همین جوری ولش کنیم اسمش بشه نیـــــو فولدر


ادامه مطلب را بخوانید . . .
ادامه نوشته

به بهانه نمایشگاه کتاب

سلام

دیشب قصد داشتم در مورد نجاسات براتون بنویسم (گلاب به روتون) که به دلیل تمرینهای عقب افتاده آن را به عقب انداختیم

ولی امروز یک شعر خوشکل دیدم که آنرا برایتان اینجا کپی پیست می کنم

به امید آنکه وبلاگ از مطالب پرمحتوا و ارزشمند کپی پیستی هرچه بیشتر بهرمند گردد

من یار مهربانم، اما كمی گرانم
چون جنس باد كرده در دست ناشرانم

دركل به قول ایشان كم سود و پر زیانم
من گرچه اهل ایران این ملك شاعرانم

زیر هزار نسخه باشد شمارگانم
مانند حال زائو در وقت زایمانم

یا لنگ فیلم و زینكم یا گیر این و آنم
گیرم اگر مجوز من یار پند دانم

از این ممیزی ها سرویس شد دهانم!
اغراق اگر نباشد صفر است راندمانم

یك روز رفتم ارشاد با این قد كمانم
گفتم بده مجوز ای راحت روانم

گفتا تو را برادر یك سال می دوانم
در تو عقایدم را با زور می چپانم

گفتم نمی توانی گفتا كه می توانم
گفتم كنم شكایت گفتا كه بر فلانم!

از حرفهای او سوخت تا مغز استخوانم
من یك كتاب خوبم عشق است ترجمانم

نه عامل خلافم نی در پی مكانم!
محبوب اهل فكرم منفور طالبانم

فعال در مسیر آزادی بیانم
خواننده گر كوزت شد من ژان وال ژآنم!

من وارث پاپیروس از مصر باستانم
هم خبره در سیاست هم اقتصاد دانم

بسیار حرف دارم با آنكه بی زبانم
شاگرد فابریكِ جبار باغچه بانم

درد دلم شنیدی؟ حالا بخر بخوانم
.... از بسكه شعر گفتم كف كرد این دهانم

حسن ختام بیتی است كآمد نوك زبانم
از خطه بیابان گفته سعید جانم:
«من شاعری جوانم منهای گیسوانم»!

عباس احمدی

یک تاویل شخصی

به نام خدا

سلام

حرف خیلی زیادی نمی خوام بزنم

این روزها باز بحث ها و حرف های سیاسی اعصاب خورد کن رونق گرفته. امید که آه دل ما باعث و بانیانش رو یا به راه راست هدایت کنه یا ...

من بعید می دونم فرد غیرایرانی که این کاریکاتور رو کشیده از ماجراهای ایران چیزی بدونه. اما تناسب ایجاد شده برای خیلی جالب بود. روی تانک معمر قذافی پرچم سبز زدند!

به صورت ناخودآگاه آدم یاد این می افته که امثال قذافی و امثال معترضین امروز ایران جامیان مشترک دارند. شاید رنگ سبز رو رنگ بین الملل خودشون اعلام کردند.

.....................

پ.ن1: این پست گارد تایم نداره. هرکی پست داشت می تونه در اسرع وقت بذاره رو وبلاگ.

پ.ن2: حرف های فوق رو به عنوان یک تاویل شخصی در نظر بگیرید. این حرف ها قطعا در فضای مستدل بیان نشده. اگر نیاز بود به وقتش دلیل هم میاریم.

پ.ن3: از صمیم قلب دعا می کنم این فضای غذاب آور سیاسی به زودی تمام بشه. به این نحوی که خدای تبارک و تعالی خودش برای ملک و مردم صلاح بدونه.

7‏ ‏- تذکرة الرفقاء الثالث


هواللطیف

السلام علیکم یا ایهاالاصدقاء و الرفقا؛ نرحب بکم و المبروک علیکم هذه المهرجان الاثنین الوبلاج اللتی صارت الخفه ! فی ایام الاخیره.
و اما بعد؛
بگفتیم و بنیوشیدید تذکراتی که بخوردند شکستی فجیع در عرصة الکامنتیه (که عدد نظرات ثانی اش، چه تراژیک بماند تک رقمی)؛ پس به مناسبتی که در نهایت مطلب می آیاد ذکر منقبت استوانه ای دیگر از اشکال هندسی صوت الرفیق را به طریق الجیدید، به محضر شما مشاهدان الکرام پیشکش میکنیم؛ به امید تعجیل در سقط شدن آن حسنی نامبارک به دیار فراعنه.
پس این شما و این هم ذکر خیری از دچتور بلاد نامقیه:
.
¤¤¤
.
توی وب شلمرود / نامقی تک و تنها بود
نامقی نگو بلا بگو / تنبل تنبلا بگو
موی بلند، روی سياه، ناخون دراز، واه واه واه
نه فلفلي نه قلقلي نه مرغ زرد کاکلي / نه اسلامی نه بابایی نه قاس یار داکتوری
هيچکس باهاش رفيق نبود تنها روي سه پايه / نشسته بود تو سايه
علی ميگفت: نامقی مياي صدای دوست؟
- نه نميام نه نميام
- وبلاگو مي خواي اصلاح کني؟
- نه نمي خوام نه نمي خوام
- تو اصلا" حس و حال داری؟
- نه ندارم؛ نه ندارم !
¤¤¤
کره الاغ کدخدا / يورتمه مي رفت تو وبلاگا
الاغه چرا يورتمه ميري؟
دارم ميرم وب بزنم / ديرم شده عجله دارم
الاغ خوب و نازنين / سر در هوا، سم بر زمين
يه کمي به من وی پی ان ميدي؟
- نه که نميدم / - چرا نميدي؟ - واسه اينکه من سرحالم / پيش همه باحالم
اما تو چي؟
پست بلند، کامنت سياه، بی حس و حال؛ واه واه واه!
¤¤¤
در وا شد و يه جوجه / دويد و اومد تو کوچه
جيک جيک کنان / گردش زنان
اومدو اومد پيش نامقي
- جوجه کوچولو / کوچول موچولو
مياي با من یه چت کني؟
مادرش اومد قدقدقدا / از نت برو تو رو به خدا
جوجه ريزه ميزه / ببين چقدری فرزه؟ اما تو چي؟
پست بلند، نظر سياه، دچتور قناس، واه واه واه
¤¤¤
غاز پريد تو استخر
- تو غاسمی! يا غازي؟
- من قاس خوش زبانم
- مياي بريم به بازي؟
- نه جانم
- چرا نمياي؟
- واسه اينکه من صبح تا غروب / تو پادگان کنار جوب / مشغول وبسایتای خوب
اما تو چي؟ پست بلند، نظر سياه، بی حس و حال، واه واه واه
¤¤¤
نامقي با چشم گريون / پا شد و اومد تو ميدون:
آي فلفلي آي قلقلي / آی اسلامی آی بابایی !
مياين با من بازي کنين؟
- نه که نميايم
- چرا نمياين؟
اشرفه گفت: من و داداشم و بابام و عمو / هفته‌اي دو بار ميريم به کوه
اما تو چي؟
بابایي گفت: نگاش کنين پست بلند کامنت سياه ناخن دراز واه واه واه
¤¤¤
نامقی دويد پيش داکتور
- نامقي مياي صدای دوست؟
- ميام ميام
- وبلاگو ميخواي اصلاح کني؟
- ميخوام ميخوام
نامقي نگو يه دسته گل / سرحال و تپل مپل
الاغ و خروس و جوجه غاز و ببعي / با اسلامی، با بابایي، با قاس یار داکتوری
حلقه زدن دور دچی
الاغه ميگفت: اگه کاري نداري / بريم اینترنت بازي
خروسه مي گفت: قوقولي قوقو قوقولي قوقو / هرچي ميخواي فوري بگو
مرغه مي‌گفت: نامقی برو تو کوچه / هی چت بکن با جوجه
قاسم مي‌گفت: نامقي بيا با نوت بوک / بريم شنا تو فیسبوک
اشرف میگفت : دچتور بیا به کوه بریم / یه پست مشترک بریم؛
¤¤¤
توی وب صدای دوست / نامقي ديگه تنها نبوست !! *

* : امان از تنگی قافیه!



پ.ن : این روزها، دومین سالمرگ زنده یاد منوچهر احترامي ست که بخشی از لحظات خوش دوران پاک کودکیمان را وامدار اوئیم؛ مگر میشود مجموعه های جذابی مثل "حسنی نگو یه دسته گل" و "دزده و مرغ فلفلی" از صندوقچه خاطراتمان پر بکشد؟ من که هنوز حتی نقاشی های این دو کتاب را قشنگ به خاطر دارم؛
فاتحه ای نثار میکنم هدیه به روح خوش ذوقش و از او بابت این فاتحه ای که به شعرش خواندم حلالیت میطلبم!

6. تذکرة الرفقاء ثانی!

یا من اسمه دواء  و ذکره شفاء

آن یگانه دوران، آن طبیب طبیبان، آن غریق بحر عرفان، آن مسئول انجمنمان، آن دبیر آینده سازان*، آن به سینما یل منتقدان، آن به استخر، قهرمان شناگران، آن به وبلاگ، اسطوره ضدحال زنان، آن به کلی پهلوان پهلوانان، شیر ژیان، رستم دستان، مهد دلیران، بیشه شیران، این تیم ایران!
ای تو وبلاگ را رهبری، مریدان را مهتری، انجمن را سروری، داکتوره را همسری، رفیقان را دل بری، احمد و قاسم را برادری، با شهدا برابری، به جبهه فرهنگ، صف دری، برنده آزمون دستیاری، مقام شامخ داکتوری، حاجی مشتی کربلایی، خواجه علی الملک خرم طوسی ( دامت تهدیداته و غفرا... ضدحالاته )؛ زیبا صورت بودی  پلید سیرت؛ چشم قشنگ بودی  مست و ملنگ؛ در جبر و حساب اما خنگ و مشنگ!.
از همان لحظت که به یوم السادس از برج میزان سنه شصت و سه هجری خورشیدی ز والده مؤمنه و عفیفه و علویه و مطهره و معلمه اش زاده شد در سر سودای حکومتش بودی و در دل غوغای ریاست؛ طفلان همسالش را به استثمار کشاندی و بر احمدالمزلف و مصطفی المخلف، اسب امارت براندی راندنی؛ چون به دامان پدری اهل فضل و علم و ادب (شیخ بوعلی عبدالله ابن محمود طوسی(ایده الله تعالی) ) تربیت یافت در همان اوان طفولیت قاری کتاب حق بشد و حافظ کلام رب؛ با وقوع ثورة الانجمنیة الاسلامی فی دیار سمباد، پای در رکاب بنیانگذار کبیر و پیر موقشنگش همی نهاد و چه رشادتها که به رخ رقیبان نکشاند. پس با رحلت جانگداز آن اسماعیل کبیر(قدس سره الشریف)، به نقل از کاظم ابو آجانس الشیشة ای: شد یکی از پیرجوانهای درد کشیده! همانی که اتفاق افتاده بود!!؛ و به حول و قوه الهی بدست گرفتی سکان هدایت این قوم هفتاد و دو ملت را بااااا  قدرت. پس حکومتش زبان زد خاص و عام گشتی و به شکر اندرش مزید نعمت؛ در عهد حاکمیت خویش به اهتزاز درآوردی علم انجمن را فی مشارق الارض و مغاربها و خنثی نمودی فتنه های مکرر فرقه خدماتیه را بالبصر و الصبر؛
در کراماتش آورده اند دست به نیم مثقال موبایل بردی و با اعجازی سترگ توانستی پای اکابر و اعاظمی چون زنده یاد کمیل الملوک ضرابی و دچتور بلاد نامقیه و ابوالمهدی یار بابایی و آمیز ممدرضای شرف الدین و دیگران را به میانه میدان بکشاند کشاندنی؛ 
در روایت است شبی از شبها مریدان به دورش حلقه زدندی و از محضرش طلب هدایت کردندی. خواجه لختی تأمل نمود پس روی به بوالخدماتچی سید محمد نامسلمان (همانکه پیش از این وصفش برفت) بکرد و بفرمود برایمان وبلاجی مهیا نمای تا سفینة النجاتی باشد از برای این دغل دوستان که می بینی؛ سید فی المجلس کرامتی زد و به طرفة العینی تخت ملکه صبا را حاضر نمود! خواجه غضبناک نظری عاقل اندر سفیه به وی بیانداخت و فرمود : "خاک تو سر خدماتیت کنن؛ گفتم وبلاگ راه بنداز آی کیو"؛ پس سید تکانی بس عظیم بخوردی و به خود آمدی و ساعتی سر در جیب مراقبت فرو همی کرد و ناگاه صیحه ای از نهاد برآورد و کف بکرد و در دم قالب تهی نمود ؛ یاران مضطرب گشته دست به دامان خواجه بردند -که حسب مهارت در طبابت جسم و روح و مهابت در عالم سینماتوگراف و آکتوری، به صفت اعلای "داکتوری" ملقب گشته بود- و قسم بدادندش که سید را از تو شفا خواهیم و بس؛ پس داکتور زیر لب وردی بخواند و فوتی بفرمود و دست رحمت بر سر سید بنهاد و بنواخت بر وی یک پس گردنی جانانه!. توسری همان و به هوش آمدن میت با کلی سروصدا همان. سید چنان اصواتی ضایع از همه جوانب خود ساطع بکردی (مایه آبروریزی!) که فی النهایة به صوت دلربای "صدای دوست" نائل همی گشت؛ فریاد تکبیر و تهلیل یاران به هوا خواستی و منادی در آسمان هفتم ندا درداد که : "اوخییییییییییشششششش، هم خودتو کشتی هم مارو"
و این چنین بود که "صوت الرفیق" بشدی و فوج فوج یاران به کسوت نویسنده اش درآمدی درآمدنی؛
داکتور را چو این صحنه در نظر آمد، بسی حال خوش رفت و نیش مبارک تا بناگوش همایونی گشوده همی شد و باد به غبغب بیانداختی  که ایزد را صد مرتبت شکر، و آخ جونمی جون! موضعی جدید فراهم آمد از برای دیکتاتوری حاجیکسمان؛
پس چرخ گردون و گردش دهر، سالها خون دلها به خورد حضرتش بداد که

                   بسی رنج دادش بدین سال دو /  وبی زنده کرد او بدین بیست و دو**


________________________________________________________________________________
* : نشریه فرهنگی اجتماعی اتحادیه انجمنهای اسلامی دانش آموزان کشور که جناب دکتر خرم سالهاست بعنوان دبیر سرویس سینمایی آن مشغول هنرنمایی اند.
** : تعداد نویسندگان وبلاگ صدای دوست تا این لحظه

5‏ ‏- تذکرة الرفقا

بسم رب الصدیقین

در آن مدت که ما را وقت خوش بود    /     هزار و سیصد و هشتاد و هف بود (از دیباچه گلستان سعدی)

به سنه دویم پس از میلاد "صوت الصدیق" و فی البرودت استخوان سوز برج فلکی جدی، به جد کمر بستیم به معارفه و مطالعه و مداقه در حالات و سلوک اولیاء وبلاگ و کاتبان اصوات؛ حسب الفهرست که درسوی الیسار صفحة مندرج گردیده می آغازیم از نفر نخست مؤلفین و مصنعین "صدای دوست"، به امید نعره های مستانه و تأییدات مکرر حضراتتان در کتیبه کامنتیه؛
و بعونه ؛
             ¤¤¤
   
<< تذکرة الرفقا >>

آن خدماتچی بی خدمت، آن نگاره چی بی نگار*، آن سردبیر بی تدبیر و آن اسلامی نامسلمان؛ رفیقنا و صدیقنا ، سیدنا و مهندسنا الحاج السید محمد، نااسلامیة و الشیروانیة (قدس الله روحه العزیز)؛ مردی به غایت رقیق القلب بود و شفیق القلوب؛ کامنتهایش خالصانه و بی ریا باشد و پستهایش شیرین و احلی من العسل!؛ در طریق انجمن بودی و بر سبیل اسلام قدم زدی؛ در عهد شباب به مکتب تیزهوشان سمباد! باد بکردی و واحد خدمات درقبضه نمودی و انجمنی به توبره کشیدی.
چون پای به چنان نهادی نهاد، آستین همت بالا زد و خشت به خشت تا به ثریا دیوار بی اعتمادی بین الواحدین بنا همی نمود؛ چه آموزشی ها که سر نبریدی و چه خونها که به دل قائدناالداکتورالعظیم (رضی ا... عنه( نکردی؛
پس دست تقدیر، دست تا مرفق آلوده به خون آموزشیانش را گرفت و به دانش جاه سجادش بکرد؛ در آن سامان نیز رو به انجمن اسلام نما بنمود و مطبوعه ها راه بیانداخت راه انداختنی!. "روز از نو" **  گردیده بود و روزی از نو؛ جنجالها به پا شد و اباطیل و اکاذیب اشاعه گشت؛ پس تا هوای را پس بدیدی سوی دیار طهران رحل سفر بست و هجرت به سکنت در طریق مصلحت، اولی یافت.
با فرونشستن گرد و غبار فتنه هایش، به موطن رجعت نمودی و به بلای خانمان سوز عشق مبتلا گشتی و به حلاوت وصل نائل آمدی؛ حضرتش که در کراماتی چون کف زنی و جیب بری و قالپاق دزدی ید طولا داشتی، به آن مجلس بزم و طرب نیز کمربند مظلومی به جفا، نه از کف که از کمر بربودی و چنین، مراتب قساوت به اکمال خود رساندی؛
از توفیقاتش همان بس که دو عمره گذارد و یک مرتبت هم به تمتع قصد حجاز بکرد؛ که هنوز در محافل شبانه و مجامع مردانه، خاطرات و لطائف حجش ( بالاخص حکایت مسئله دار لطیفه خانوم) نقل مجلس است و دهان به دهان در میان صغیر و کبیر در چرخش.
در ذکر جنایات و خطایایش آورده اند که از بدایت امر "بایت" ***  قلمها زد و کیبوردها شکاند شکاندنی؛ پس داکتور را چون این تخصص و تعهد بدیدی اش حسب قدمت و شدت مؤانست و عهد اخوت، بر گرده اش نهاد بار فنی بنای پاتوقی در مجازآباد. سید چون خویش را چنین فرخنده پی و میمون بخت بیافت، سرخود نام نامسمایی ببافت از برای وبلاج!.
این بشد که شد تارنما موسوم به >> صوت الرفیق << ؛ لیک غافل از اینکه دات کامش پایگاهی باشد منسوب به کفاری منحوس و منجوس، الا لعنة الله علیهم اجمعین؛****
مریدان را چون این خبر به سمع و نظر همی رسید، نعره ها به پا خاستی و لبها به اعتراض گشودی؛ لیکن وا اسفا و وا مصیبتا که چه سود چون بفرموده شاعر علیه الرحمة:
        

                گوش اگر گوش علی، ناله اگر ناله قاس / آنچه البته به جایی نرسد فریاد است

                                                                  ¤¤¤

________________________________________________________________________
* نگاره ماهنامه ایست متعلق به اتحادیه انجمنهای اسلامی دانش آموزان خراسان با مدیریت جناب مهندس اسلامی.
** نام روزنامه دانشجویی طیف اصلاح طلب دانشگاه سجاد مشهد که مهندس ما سردبیری روزهای سه شنبه اش را بعهده داشت.
*** ضمیمه هفتگی آی تی چهارشنبه های روزنامه قدیمی و صمیمی "خراسان"
**** کافیست در موتورهای جستجوگر، نام وبسایت رسمی بهائیان جهان را سرچ کنید! تا به عمق فاجعه پی ببرید

و امّا داستان

بسم الله الرحمن الرحیم

به نظر بنده خوب است که آدم هر چند وقت یک بار اسباب کشی کند به یک جای دیگر. این اسباب کشی آثار و برکات زیادی دارد که اهلش دانند. از فواید آن این است که آدم هر چند وقت یک بار مجبور می­شود که همه وسایلش را جمع و جور کند؛ از جمله آنهایی که مدتی است جایی افتاده­اند و همین جور خاک می­خورند و به خاطرات پیوسته­اند. گاهی وقت­ها در حین همین جمع کردن وسایل کلی نوستول بازی می­شود درآورد. اتفاقا انگیزه بنده هم از نوشتن این پست مرور یکی از همین خاطرات است که چهار پنج ماه پیش موقع اسباب­کشی بهش برخوردم و حس نوشتنش بالاخره پس از چند ماه آمد!

دبیرستان که بودیم چند تا از بچه­های پایه کار یک نشریه­ای منتشر می­کردند که اسمش یادم نیست. ویژگی مهم این نشریه هم علاوه بر این­که کار خود بچه­ها بود، این بود که در مدرسه فرزانگان هم توزیع می­شد! در همان ایام انتشار نشریه یکی از بچه­های مسئول از من خواست که مطلبی برایش بنویسم. من هم یک داستان نوشتم که توسط دبیر شورای نگهبان مدرسه، حضرت آقای خالق زاده رد صلاحیت شد. بله آقا... شما فکر می­کنین این نظارت استصوابی و این ممیزی­های عجیب و غریب مال امروز و دیروزه؟ اینا با گوشت و پوست ما ملت عجین شده. حالا یه عده میان میگن که آزادی نیست. خوب این نشریه ما که همین زمان خاتمی منتشر می­شد. چرا اون موقع صدای شما درنیومد؟ بیست ساله صبر کردین که حالا همه عقده­ها و کینه­هاتون رو سر انقلاب خالی کنین؟ [بووو...ق] بله، داشتم عرض می­کردم. بعدش یک داستان دیگه هم نوشتم که اون هم رد صلاحیت شد. حالا نمی­خوام بحث رو باز کنم. این مقدمه داره از اصل مطلب طولانی­تر میشه. بگذریم... بعد از این که دو تا داستان بنده رد صلاحیت شد، سرانجام شعری سرودم در قالب مثنوی. که آن شعر موفق شد از زیر تیغ ممیزی عبور کرده و در نشریه چاپ شود. این از کلیت خاطره.

اما چند وقت پیش موقع اسباب کشی چشمم به دفتری افتاد از همان دوران، که اتفاقا پیش­نویس این داستان­ها و شعر مربوطه را تویش نوشته بودم. حالا که دیدیم بحث خاطره و خاطره بازی شده، بد ندیدم که یکی از آن داستان­ها را توی وبلاگ ثبت کنم. محض ثبت در تاریخ و اینکه آیندگان بدانند که ما اسیر چه تنگ نظری­هایی بودیم و زمان خاتمی همچین گل و بلبل هم نبود که الان یه عده خائن و خودفروخته پزش را به ما می­دهند. لا اله الا الله... آدم هرچی میخواد هیچی نگه...

بعد از این مقدمه نسبتاً کوتاه عرض شود به حضورتان که داستانی که در پیش رو دارید حدود 3100 کلمه است. لذا اگر حال و حوصله خواندن ندارید فعلاً بی­خیال شده و در فرصت مناسب آن را مطالعه بفرمایید. عجله که نداریم آقا. بنده هم همین­جا هستم و جایی نمی­روم. مطلب هم اگر حذف بشود نسخه پشتیبان دارد. ضمناً این داستان مال یه الف بچه دوم یا سوم (دقیقاً یادم نیست!) دبیرستانی است. بالاغیرتاً سطح توقعات خود را پایین بیاورید. در اینجا لازم می­دانم از زحمات کلیه دوستانی که به بنده فرصت دادند و پیگیری­های عناصر پشت صحنه که انگیزه نگارش این وجیزه را در من فراهم آوردند تشکر نمایم. امید است که مورد توجه شما دوستان قرار گیرد. این شما و این هم داستان...

 

ادامه نوشته

دردنامه سه و نیم!

پس از مطالعه سه شماره دردنامه ها، علی بقول خودش منتظر یک اتفاق بود که نیافتاد؛ حس و حال ثبت دردنامه شماره چهار که قرار بود حاوی پاسخ دکتر رضایی و حاشیه هایی درباره دردنامه ها باشد به علی دست نداد و این بی حوصلگی او، باعث سر رفتن حوصله قاسم شد که این بار حتی با توسل به آن کرامات کذایی اش هم نتوانسته بود به جواب جناب رضایی دست پیدا کند و حس کنجکاوی اش ارضا شود؛ نتیجه آن شد که در ادامه مشاهده میفرمائید؛
اولین پست مشترک پیامکی وبلاگ که از یک جوک شروع شد و به دیالوگهای ماندگار سینما انجامید؛ همینجا پیشاپیش از هنرمند متعهد و محبوب کشورمان، ابراهیم حاتمی کیای عزیز، بخاطر شدت جنون این دو نویسنده صدای دوست پوزش می طلبیم؛
¤¤¤
قاس : Agha
june harky dus dary 4omisham bezar.
Mordim az fozuly bebinim Javabe dr.rezaii chy bude.
Azyat nakon dige.
Ghol midam kamente tahlilye kamely bezaram !!!
داکتور : کامنت تحلیلی هم پیشکش. یه ژانگولر بازی کن وبلاگو ازین جدیت دربیار
قاس : Ma zaminkhordatim.
Shoma faghat bezar
age begy tahlil kon tahlil mikonam,‏‎ begy tahlil nakon nemikonam.
agha saiid!
begy becharkh,micharkham,begy beraghs miraghsam!
(az karkhe ta rain!!)
داکتور : خیلی عجول شدی عباس! (آژانس)
حالا تا فردا صبر کن ببینم چی میشه
قاس : Ta farda sabr konam?
Eyval.
Fateme !
Fatemeye khubam !
to behtarin va khola3 tarin payamo behem dady !!!
[ajans]
(ajab moshaereii shod! hala dal bede ! )

داکتور : معرفت اون دکتر رضایی که جواب داد از توی همشهری بیشتره!
. . .

ادامه مشاعره (مفالمه) را در ادامه مطلب بخوانید

ادامه نوشته

سربازی نامه - 3


بسم الله

و سلام و عرض تبریک بمناسبت این ایام فرخنده؛
ق.ن 1 : معمولا" در تلویزیون  روال بر این است که در اعیاد مختلف برای شاد کردن مؤمنین، صبح تا شب هزلیات لورل و هاردی پخش شود؛ حال میخواهد عید قربان باشد یا میلاد امام رئوفمان حضرت رضا (ع) ؛ شاید هم از نظر سیمای ما این دو مناسبت باهم فرقی نداشته باشند؛ آخر مهم همان "خنده های زورکی اشکای یواشکی" ست ؛ رسانه ملی-وبلاگی "صدای دوست" هم بر همین منوال شما را به خواندن هزلیات سربازی نامه مهمان میکند؛
ق.ن 2 : موضوعات و اتفاقات مختلفی در صف اند تا شرف حضور در سربازی نامه ها را بیابند؛ لیکن پیش از همه شاید بد نباشد که شما صدای دوستی ها با اصطلاحات پرکاربرد و الفاظ غریبه پادگانی آشنا شوید تا هم دست ما برای انواع جنگولک بازی در شماره های بعد باز باشد و هم چشم و گوش شما وقتی که زبانم لال زبانم لال سربازی رفتید؛
.
               

قسمت سوم : << لغتنامه قاسخدا >>
_ سرباز:  پائینترین درجه در ارتش و ضمنا" عنوانی افتخاری برای کلیه نظامیان با هر  رتبه و مقامی . . .
 
ادامه نوشته

سربازی نامه


بسم الله الغفور

قسمت اول: هر بدی یک بدتری هم داره

یکی از مقاطع به یاد ماندنی و اثرگذار زندگی هر پسری، دوران خدمت مقدس سربازیست. برای بعضی ها اتلاف دو سال از بهترین سالهای جوانی و برای عده ای هم صرف چند ماه از پرانرژی ترین زمان های عمر در راه انجام وظیفه برای میهن و البته موقعیتی استثنایی برای مرد شدن و گرداندن همان چرخ آسیابی که به قول شاعر: « مرد آن است که در کشاکش دهر، چرخ زیرین آسیا باشد» حال انتخاب با خود شماست که به این دوران چطور نگاه کنید. سهل بگیرید و بی دغدغه بگذرانید که « این نیز بگذرد» ، یا بر خودتان سخت بگیرید که « سخت گیرد زندگی بر مردمان سختگیر».
بعنوان مثال دوستی داشتم در خوابگاه دانشجویی، که طی سه سال، چپ و راست برایمان از خاطرات دوساله سربازیش میگفت و ما در حیرت مانده بودیم که این یک سال اضافه را از کجایش درمی آورد!. در مقابل، حتما در اطرافتان برخورده اید به کسانیکه ناله و شکایت و پژمردگی از سر و رویشان می بارد و تا سخن از خدمت و پادگان و این حرف ها می افتد، داد و فغان سر میدهند که « آی اون دو سال، من تلف شدم و حروم شدم و استعداد هام کور موند و اگه اون ور بودم قدرم رو بیشتر میدونستن و ای تو روح این مملکت!»
(عکس تزئینی است)
 
همین موضوع بهانه ای شد تا شروع کنم به بیان خاطراتی از این دوران. آنهم جوری که سربازی نرفته ها مشتاق رفتن شوند و معاف شدگان تأسف از نرفتن بخورند و نا مرد!! های محترمه هم در حسرت بمانند و بسوزند و بسازند!. در «ادامه مطلب» برای اولین قسمت سربازی نامه ، قصد دارم برایتان  «داستان» یکی از سربازهای پادگانمان را تعریف کنم تا یادآوری کرده باشم که دوباره مثل اون قدیمای وبلاگ: « حالا  باااااز  قاااس  دااااس تان داره»!
ادامه نوشته

چه کسی به فضا خواهد رفت ؟

خبرگزاری مهر از اخبار خوش رئیس جمهور احمدی نژادخبر داد :

پرتاب ماهواره ایرانی درآینده نزدیک / 7سال دیگر انسان به ‌فضا می‌فرستیم

رئیس‌جمهور با اعلام خبر پرتاب ماهواره مخابراتی ایران به فضا در آینده نزدیک ، گفت: بزودی اخبار خوشی در زمینه پیشرفت‌های کشورمان در عرصه هوا و فضا اعلام خواهد شد. به گزارش خبرگزاری مهر ، دکتر محمود احمدی‌نژاد چهارشنبه شب در گفتگوی زنده تلویزیونی با صدا و سیمای استان همدان با بیان اینکه فرستادن انسان به فضا از جمله برنامه‌های دولت در زمینه توسعه تکنولوژی هوا و فضا است، خاطر نشان کرد: چندی پیش موجودات زنده‌ای را به همراه کاوشگری به فضا فرستادیم و براساس برنامه سازمان فضایی، فرستادن انسان به فضا در سال 1403 هجری شمسی پیش‌بینی شده بود. اما دولت برنامه‌ریزی‌هایی را انجام داده تا در سال 1396 انسان را به فضا بفرستیم که این اتفاقی عظیم در معادلات دنیا است زیرا ، حضور انسان ایرانی در فضا به معنای تسلط ایران بر فضاست.


و اما چند سئوال درباره برنامه فرستادن انسان ایرانی به فضا؛

ادامه نوشته

لیلی و مجنون

فعلا که دست داکتور به ما نمی رسه

ما برای در آوردن وبلاگ از این حال و روز یک مطلب کپی پیستی هم که شده می زنیم

دید مجنون دختری مست و ملنگ
در خیابان با جوانانی مشنگ

خوب دقت کرد در سیمای او
دید آن دختر بُود لیلای او

با دلی پردرد گفتا این چنین
حرف ها دارم بیا (پیشم بشین)

من شنیدم تازگی چت می کنی
با جوانی اهل تربت می کنی

نامه های عاشقانه می دهی
با ایمیل از ( توی) خانه می دهی

عصرها اطراف میدان ونک
می پلاسی با جوانان ونک

موی صاف خود مجعد می کنی
با رپی ها رفت و آمد می کنی

. . . (ادامه مطلب را بخوانید)

ادامه نوشته

دلم برای قاسم تنگ می شود


به نام خدا


رفقا سلام

فکر نمی کردم، روزی برسد که من هم مانند برخی از دیگر دوستانمان شوم. اینکه هر از مدتی سری به وبلاگ بزنم ولی کامنتی نگذارم. یا اینکه تنها به گذاشتن کامنت قناعت کنم.به هر روی، همین ابتدا بگویم که انگیزه من برای نوشتن این چند خط قاسم حوائجی است.

قاسم چند روز است که به زاهدان رفته، برای خدمت مقدس سربازی. آخرین جایی که برای خداحافظی آمد، اتحادیه بود. قرار گذاشته بود که من را با بچه های انجمن اسلامی فعلی دبیرستانمان آشنا کند.

خیلی جدی در جلسه حاضر شد، آن هم با لباس فرم سربازی! دو نفر از بچه ها را به من معرفی کرد. مسئول انجمن قبلی مدرسه و سرپرست فعلی انجمن. بچه های خوبی به نظر می رسیدند. به هر حال، آقا قاسم ما بعد از جلسه انجمن مدرسه، نماز اخرش را در اتحادیه خواند و از میان ما رفت و پرکشید.

اگر قاسم در زاهدان شهید شود، که اصلا هم بعید نیست، به حق شهید انجمن و اتحادیه است. قاسم اگر شهید نشود، جای تعجب دارد. . .

ادامه مطلب را در لینک زیر بخوانید

ادامه نوشته

شب است و سکوت است و قاس است و من!


باسمه تعالی

- داکتور: قاسم را هر کارش کنی مارمولک است. در ادعا و حرف، کلی افه آویزان شدن و تلپ شدن می گذارد ولی کار به عمل که برسد، آخرِ کم روهای عالم است و حسابی اهل تعارف و خجالت و سرخ و سفید شدن. اما امشب، قضیه برعکس شد و قاسم که از اول، حرف نیامدن و بازداشت در یگان و اضافه خدمت و غیره می زد، تنها با یک بهانه اغفال شد: گذاشتن پست مشترک

- قاسم: اوهووووووووووووووووووووووووی! برو کنار یره فرمونو بده دست من . . .


پ.ن:

1. بعد از چندین روز تعطیلی وبلاگ با پستی درون گروهی حاصل یک شب نشینی مشترک برگشتیم که به طور حتم به مذاق خواننده های غریبه تر چندان خوش نخواهد آمد چرا که به قول قاسم این پست تنها به کوری چشم آن خدماتچی بی خدمت گذاشته شده و هیچ ارزش قانونی دیگری ندارد. قبول کنید هرچند خودمانی و بی در و پیکر، از آپ نشدن بهتر است.

- (علی جان، عزیزم! بی در و پیکر قیافته!!!)

2. وارد سومین شب از ماه رجب شدیم و به جای ذکر و استغفار به این خزعبلات روی آوردیم؛ خدا ما را ببخشد. یاد شب های اردو مانند اعتکاف ایام البیض بخیر که گویا امسال هم توفیق حضور نداریم.

- (علی جان، عزیزم! شاد کردن دل مؤمن عبادته)

اصل مطلب را در لینک زیر بخوانید . .

ادامه نوشته

حذف شد

خیلی بی جنبه هستین...

 

 

 

کل نامه

کله آزاری را حکایت کنند که سنگی بر کله صالحی زد. مجال انتقام نبود. سنگ را نگاه همی داشت تا زمانی که ملک را لشکری کله پوک خشم آمد و در چاه کرد. درویش اندر آمد و سنگ را در کله ی بی مغزش همی کوفت. گفتا تو کیستی و از کدامین کلگان هستی و مرا این سنگ چرا زدی؟ گفت  من فلان کله از درویش کلگانم و این همان سنگست که در فلان تاریخ بر کله من بکوفتی. گفت چندین روزگار به کدام گوری تمرگیده بودی که حال به کله ی پوکت خطور کرد. گفت از جاهت اندیشه همی کردم ، اکنون که در چاهت دیدم ، فرصت غنیمت دانستم.

هر که با پولاد و بازو پنجه کرد          ساعد بی کلگان را رنجه کرد

باش تا دستش ببندد روزگار             پس بکام کلگان مغزش برآر

فرازی از شیخ مچل ، کچل کله شیرازی