دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود

یادم هست که کودکی بودم نه ساله و سر به هوا و چست و چابک. به خیال خودم بزرگ شده بودم و استدلال‌هایی برای خودم می‌کردم. دیگر فهمیده بودم که گربه‌ها حیوانات بی‌آزاری هستند و زمین گرد نیست و روزهایی که مادرم به مهربانی همیشه نیست یعنی شیمی‌درمانی کرده است.

یادم هست که باران می‌آمد و بعد از آن گوشه گوشه بر روی سطح خیابان چاله‌های کوچک آب تشکیل می‌شد و بچه‌ها به بازی مشغول می‌شدند. من اما در دنیای کوچک خودم همیشه از پا گذاشتن بر روی برکه‌های کوچک آب پس از باران می‌ترسیدم. برکه‌هایی که انعکاس آسمان داشت. بازتاب درخت‌ داشت و همیشه با حالتی طنازانه وسوسه‌ام می‌کردند که پا بگذارم و درون‌شان بروم. من اما بیم داشتم. چرا که گمان می‌بردم زندگی دیگری آن سوی سطح آن‌ها جریان دارد. دنیای خیالی بزرگ و شیرینی که ممکن است مرا بفریبد و برای همیشه در خود نگه بدارد. دنیایی که خیلی شفاف‌تر بود. روشن‌تر بود. اما من خب دنیای خودم را دوست می‌داشتم. مادرم را دوست می‌داشتم و خرید نان و بستنی و لواشک را دوست می‌داشتم و نمی‌خواستم به آسمان بروم. آسمانی که زیر پایم بود. شاید اشتباه می‌کردم...
--

من فکر نمی‌کنم که پسرک سوری کوچک بر ساحل آرمیده ما -«آیلان کوردی»- غرق شده باشد. من خیال می‌کنم او با همه سه‌سالگی‌اش از دنیای بی‌رحم ما خسته شده بود. دنیایی که جایی برای نان و بستنی و لواشک او نگه نداشته بود. او درین میانه فقط «آسمان» را انتخاب کرد
و بالا رفت...
--

اللَّهُمَّ إِنَّا نَشْکُو إِلَیْکَ فَقْدَ نَبِیِّنَا صَلَوَاتُکَ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ غَیْبَةَ وَلِیِّنَا...

و ناتوانی این دست‌های سیمانی

حالم از بابت سرماخوردگی بسیار مشوش است و اما گفته بودم قبل از زمستان پست دیگری می‌نویسم. برای آنکه حرفم روی زمین نماند تقلب می‌کنم و یک پست قدیمی وبلاگ سابقم را بازنویسی می‌کنم. سال ۸۷ خورشیدی نوشته بودمش و الآن بر روی اینترنت نیست. موضوعش تاویلی بود بر رمان خوب «بی‌وتن» از «رضا امیرخانی».

باری، یادتان می‌آید که در ریاضی برای اثبات قضایا ابتدا چند «لم» را طرح می‌کردیم و بعد به مساله اصلی می‌پرداختیم؟ من هم امشب هم‌چه شیوه‌ای را به کار می‌گیرم و ببینیم چه می‌شود.


- لم اول: «جنگ» در ادامه مطلب...

آه چه صدرنگ و بی‌نشان که منم.

من در یک شرکت نرم‌افزاری کار می‌کنم و در آن‌جا رویایی داریم: که با سامانه مدیریت اطلاعات-MISی که می‌نویسیمش بتوانیم انبوه «داده-data» را به «اطلاعات-information» معنی‌دار خلاصه کنیم. و از این اطلاعات «آگاهی-knowledge» (و البته درآمد) به چنگ آوریم. البته همین اندازه که فعل «چنگ انداختن» غریب است، رویای ما هم قریب است انشاالله.

باری، برین اساس می‌خواهم به سهم خودم بر حجم dataی به‌دردبخور دنیا و مافیها بیافزایم. به چهار سوال ساده درباره زندگی کاری-حرفه‌ای خودم پاسخ می‌دهم. شاید زمانی، کسی بتواند ازش استفاده درخوری بکند.

پرسش‌ها این است: «کی هستی و داری چه کار می‌کنی؟»، «چه سخت‌افزارهایی را سروکله می‌زنی؟»، «دلت پیش کدام نرم‌افزاری است؟» و «میانه‌ات با کتاب چگونه است؟».
تلاش کرده‌ام جواب‌ها مفصل باشد و البته خب نسبتن فنی است و مخاطب عام ندارد. اما خب الآن حتا صداو سیما با صدها میلیاردها تومان بودجه دچار بحران مخاطب است، من چرا نگران باشم؟.

به هر روی، «حسین انصاری» با بیش از ربع قرن سابقه زندگی شما را به دیدن ادامه مطلب (و افزودن پست‌ها و نظرات مشابه) دعوت می‌کند:

-

طرح شش‌جانبه مُرسی، نشست دوستان ملت سوریه، جمع دشمنان دولت سوریه، ...، و آخری و پرسروصداترش جلسه جمهوری فدراتیو روسیه و ایالات متحده آمریکا برای مدیریت دوران گذار سوریه.
می‌دانید بر خلاف دنیای فیزیکی، آتش جنگ را شاید بشود به سادگی روشن کرد اما خاموش کردنش از عهده و توان فراهم‌آوردگان هیزمش بر نمی‌آید. خاصه که شعله‌اش در خاورمیانه جرقه خورده باشد. جایی که به پشتوانه صاحبان زر و زور و تزویر، ظلمت آبستن شر می‌شود و بشری زاییده می‌شود که اعتلای خودش را در ریختن خون بندگان خدا  و بی‌بها شمردن جان آدمیان می‌جوید. صبح، ایمنی زمین را به تاراج می‌برد و شب با «ایمن الظواهری» بیعت می‌کند. گرداب گناهی شکل می‌دهد که پایابی ندارد و مومن و طاغی را در خود فرو‌می‌کشد...


می‌شود بسیار چیزها گفت، از خیال خام صاحبان قدرت پوشالی. که بیا بدمیم در کوره این جنگ که شاید یکی دو روزی، یکی دو برگی به نفع خودمان بگردانیم. از مصیبت بی‌خبری مجاهدی که خروش گوساله سامری را ندای بشارت بهشت برای خودش می‌داند و حتا می‌شود شِکوه کنیم از «امام محمد غزالی» که نظریه‌پرداز عقب‌گرد جهان اسلام شد و باعث و بانی بسیار ماجراها...


می‌دانید، من اما بیش‌تر شرمنده روی خدا هستم. آن روز که «آدم» را آفرید و فرشتگانش زبان به طعنه گشودند که بله، موجودی‌ست خاکی و در پی فساد و خون‌ریزی. و حالا خدا چه دارد که بگوید. نمی‌دانم، شاید خدا هم روبرگردانده باشد و با ما نباشد که «روزی خدا تمرد ما را بهانه کرد، قابیل کینه کرد و خدا را روانه کرد، آن روز تا نماز دگر هم خدا نماند، با ما پی وداع سفر هم خدا نماند، آن روز عمر و عافیت از ماه و سال رفت، شیرینی از حلاوت و حُسن از جمال رفت». می‌دانید که چه روزی را می‌گویم. روز جدا شدن «ما سِوا» به دم تیغ. روز روان شدن گریه روح و آواره شدن امتِ آخرین به بیابان تیه. این‌بار نه چهل سال، بل هزار و چهارصدسال. بی که موسایی باشد که چوپانی کند برما رمه‌های رها شده. بی که هارونی باشد که مهربانی کند بر ما بندیان یوغ بسته. بی که مائده‌ای باشد که بهانه‌ایی بیاوریم... و هم‌چنان آواره‌ایم...


آمده بودم که متنی بنویسم یکسره سیاسی، موضعی بگیرم در فلان قضیه و موضوعی را مطرح کنم در بهمان مساله. اما باز عصر جمعه قلم به اختیار نچرخید. زبان حادثه را ازیاد بردم و صحبت عشق مهمان ذهن محتاجم شد. غم نخستین، عهد پیشین را به یاد آورد و جایی برای عنوان مطلب و نظم نوشته نگذاشت. اکنون تنها کلامی که دارم این است:
«اَللّهُمَّ اكْشِفْ هذِهِ الْغُمَّةَ عَنْ هذِهِ الْاُمَّةِ بِظُهُورِهِ إِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعيداً وَ نَريهُ قَريباً وَ صَلَّي اللهُ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ و سَلٌم»

التماس دعا.

بهار آن است که خود ببوید نه آن که تقویم بگوید.

ساعات پایانی ۳۰‌اُم اسفند ۱۳۹۱ هجری خورشیدی ساعات سرگردانی بودند. بهار آمده بود و اما برگه گاه‌شمار چیز دگری می‌گفت. چرا که قرار و مدار روزمره و کارافزای آدمیان را با قرار جان و جهان‌شان کاری نیست. روز ۳۰‌ام اسفند بارانی بود. صدای گنجشک در خانه‌مان می‌پیچید و شب، ماه بود که می‌تابید و کفش‌های کتانم بود که در در بی‌قراری روی ماه خویش گسسته می‌گشت و البته که ماه را غمی نبود. باری، ۳۰‌ام اسفند برای من بهار بود.

---

هفته پیش «جواد قربانی» آمده بود به خانه‌مان. گعده‌ای بود و گفتی و مانی. دو دوست قدیمی که هم‌چنان به سلک قدیم زندگی می‌کنند. جایی ریشه ندوانده‌اند و مانند باد رها هستند. ظاهرن بادهایی که هیچ بیدی را هم نمی‌توانند بلرزانند. شاید هم در شن‌زار زندگی می‌کنند. خبری از بید و بلوط و گل و بلبلی نیست. کمی خار هست و علف هرز. نمی‌دانم. جواد که حکمن بهانه دارد که در جزیره است و دست‌هاش کوتاه و خرما بر نخیل. من اما در پیله سرگرانی و سرگردانی خویشم. باشد که بشکافمش و در جستجوی شمع وجودی برآیم.

باری، بگذریم. قصد شکایت ندارم. از جواد حتا، که ۴ هزار و ۵۰۰ تومان از پول لپتاپی که برایش خریده بودم و به بهانه تحویل آن به خانه‌مان آمده بود را نداد و بالا کشید. که گفت: ذکر جفای دوست نه از بهر شکایت است، مقصود ذکر اوست، باقی حکایت است. حکایت من از شامی‌ست که در خانه آماده شد. آقای جواد همش از تعابیر on call، ready و نمی‌دانم واژگان تخصصی و باکلاس دیگر استفاده می‌کرد، دیدیم نمی‌شود که «آبگوشت» و غیره و کذلک جلوی مهندس نفت مملکت گذاشت. ناچار خواهرم «چیکن استراگانف» درست کرد و برایمان آورد. دستش درد نکند (همین‌جا تریبون را غنمیت می‌شمارم و ...) اما خب حکایت من این هم نبود. روایت من ازینجا شروع می‌شود که چیکن استراگانف خوردیم در ظرف‌های «چینی گل سرخ». ظرف‌های قدیمی جهیزیه مهربان مادرم. که به ناگهان مرا برد به سال‌های دهه پنجاه.

سال‌هایی که شاید کل ظروف خانه همین‌ها بوده‌اند. مادرم دختر جوانی بوده با موهای بلند و یک‌سره مشکی. در خانه‌ای کوچک و اجاره‌ای سر سفره‌ی دو‌نفره‌ای می‌نشستند با پدرم. و یحتمل آبگوشت می‌خوردند. شاید هم «اشکنه». در سال‌های دور. سال‌های دیر. سال‌هایی که همه چیز مهربان‌تر بود و امیدمان تنها به خدا بود. سال‌هایی که انگار خدا خوب‌تر بود. بهاری‌تر بود.

---

هوای روز ۲یم فروردین بسیار خوب است. باد صباست انگار که می‌وزد و همراه آن در گوشم فرشته‌ای زمزمه می‌کند. من هوای پیامبری به سرم می‌زند. بی که رمه‌ای به چرا برده باشم یا در صحرایی آرمیده باشم. اما سر در گریبان می‌برم و معجزتی می‌کنم. با یاد دهه پنجاه آفتاب را برمی‌گردانم و می‌چرخانم: چرخی سفیر باد موافق، السّابقون مردم عاشق، چرخی به سمت داغ تکلم، چرخی به سوی عمق شقایق، در خلسه‌ی سکوت و سرودن، تردیدی از نبودن و بودن، مستی میان هسته‌ی هستی، در جذبه‌ی شهود من از من...

خب ضعیف‌بودن رزومه پیش از پیامبری بی‌تاثیر نبود و حالا ما خراسانیم و اما به جای دهه ۵۰، نوروز ۲۷ سال پیش است. خورشید تازه بالا آمده. دید و بازدید‌ها تمام شده و مردمان در روز سیزدهم به صحرا درآمده‌اند. اما خلوت‌گزیده را به تماشا چه حاجت است، چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است. مادرم در خانه است. مشغول زندگی. مشغول بار سنگین زندگی. ۵ فرزند دارد و ظاهرن ۶می -که در راه است- سخت‌تر و سنگین‌تر است. نامش را -که به شهود مادری می‌داند پسر است- «مصطفا» انتخاب کرده. مصطفایی که انگاری همین‌روزها قرار است به میانه هستی افکنده شود.

فردا که در اوان روز غنچه ما قصد شکفتن دارد اما مصطفا به دنیا نمی‌آید. البته چرا. و لیکن عمر کوتاهی دارد. کوتاه‌تر از ساعتی. عمر گل دارد انگار. نه! نه! پایان حیاتی در کار نبود. بل مهربان مادرم دچار زندگی مضاعف شده بود. به جای مصطفا، «حسین» و «زینب» دوقلوهایی هستند که در آن دوران مرسوم نبودن سونوگرافی، شگفتی و ذوق‌زدگی و البته بزرگی را برای خانواده به ارمغان می‌آورند. بله. «من» متولد شدم! در بهار ۱۳۶۵ هجری خورشیدی.

---

خب! حالا برای این‌که گردش روزگار به هم نریزد و کسی گله‌ای نگذارد، زمان را باز می‌گردانم به همین ۲یم فروردین ۱۳۹۱ هجری خورشیدی. سودای سلطنت را به کناری می‌نهم و پیغمبری فدای زلیخای ندیده می‌کنم. می‌شوم همان ورجاوند مجرد. ساعت ۱۳:۳۰ است و خواهرم مرا برای ناهار صدا می‌زند. «خورشت کرفس» داریم در ظرف‌های پیرکس. در یک جمع شلوغ خانوادگی. نوه‌ها و برادرزاده‌ها و خواهر‌زاده‌هاست که از سر و کول هم و من بالا می‌روند.

آری، باری  بهار تنها هنگامه دگرگون شدن آفاق نیست. بهار ایام آرام گرفتن نفْس انسان با انیس خویش است، وقتی‌ست که نسیم نفَس دوست در فضای خانه می‌پیچد و زمان لبخند جمع خانواده است که برای شام، اشکنه یا چیکن‌استراگانف در ظرف‌های چینی گل سرخ نوش می‌کنند...

بهار پربار و برکتی باشد. فروردین پرفتوح، اردی‌بهشت شکوه‌مند و خرداد پرخاطره‌‌ای داشته باشید و زیاده جسارت است.

همه «مستراح»هایی که با من دویده‌اند

یک بار گفتم. الآن دوباره اشاره می‌کنم. ما در فرهنگ نداشته‌مان از قدیم به «مستراح» عنایت ویژه‌ای داشتیم. که خب «محل استراحت» است. و همان‌طور از «توالت» دل خوشی نداشتیم که «محل رنج» است. از باب لغوی عرض می‌کنم خدمتتان. بماند که درد زانو گاهن مجال تفکرات طولانی را از ما دریغ می‌کند و وسوسه می‌کند به اندیشه در باب مزایای دست‌به‌آب‌های فرنگی.

کودک که بودم از این مکان ضروری با نام «دست‌شویی» یاد می‌کردیم عمدتن. که خب یه خورده عفیفانه هست و این نکته را روشن می‌کند که بچه نباید دستگاه ماشین لباس‌شویی را خودش روشن کند و قس. اتفاقن استفاده ازین واژه بعدها موجب ابهام شد که لغاتی مانند «ظرف‌شویی» و «روشویی» و این‌ها هم جعل شد برای کاربردهای مشابه. اما در آن دوران که این واژگان اختراع نشده بود برای تمیز بین این مکان و دیگر گزینه‌ها از «دست‌به‌آب» به طور معمول استفاده می‌شد در وهله اول و سپس «مستراح». و حتی می‌شد که مدال برنز را هم بدهم به «مبال». که خب این آخری بر خلاف «دست‌شویی» کاملن هویت مکان منظور را تعریف می‌کند. یادم می‌آید که یک بار لغت «خلا» را هم شنیدم. شاید در مسجدی. ازین جهت «دیپلم افتخار» را هم به این کلمه آخر می‌دهم. آخ، آخ این نزدیک بود یادم برود که لغت «w.c» هم چیزی بود برای زمان‌های باکلاسی. که خب همه این کلاس رو مدیون «حرم» آستان قدس هستیم و «دورة‌ المیاة» هایی که در جای‌جای صحن‌ها بودند. و خب یک دانش و یک حس شرلوک‌هولمزی می‌خواست که حدس بزنی کدام‌شان خلوت‌تر و تمیز‌ترند. (و این‌جا بایست اعتراف بکنم که خود بنده به طور معمول از «وضوخانه»های «کتاب‌خانه» و «دارالشفا»ی حرم استفاده می‌کردم. که خب اولی شیک‌تر و خلوت‌تر و باکلاس‌تر بود. خوب است آدم از کودکی باکلاس باشد. حتی وقتی می‌خواهد «قضای حاجت» کند آن ژن «فرهنگی» بودن خودش را نشان بدهد.) (و خب یاد همه آن «طهارت‌خانه»های قدیمی و باصفا بخیر. که جایشان را عوض کردند با چهار تا مجموعه بزرگ و مدرن در خارج از فضای اصلی حرم. (نویسنده وبلاگ در اینجا تعلق خاطر خودش را به «سنت» به شکل ظریفی نشان داده و «غیض انقلابی‌»ش را از «مدرنیته» مندرس این روزها ابراز می‌دارد.)
به هر صورت البته اگر سفر خارجه تشریف بردید بدانید که این «دابلیو سی» در جاهای اندکی از دنیا استفاده می‌شود و خوب است که لغات دیگری مانند همان «تویلت» یا «بث‌روم» یا «واش‌روم» یا «رست‌روم» را استفاده کنید.(آخری ظاهرن همان تهاجم فرهنگی خودمان است به فرنگ! که البته کاربرد دوگانه دارد و واقعن بعضی‌جاها وجود دارد (در فرود‌گاه‌ یا نمایش‌گاه) که چند صندلی راحتی است برای استراحت و عنوانش  همان است.) وگرنه ممکن است در آن لحظات حساس و سرنوشت‌ساز مجبور به استفاده از زبان جهانی اشاره بشوید و خب سفیر فرهنگی خوبی برای این ملت عمیقن متمدن نباشید.

باری. اولین مستراح زندگیم که خب نصب در محل بود و هیچ مشکل اساسی نداشت. به سرعت هم تخلیه و تنظیف می‌شد (امیدوارم!). بعدها نوبت به مستراح خانه رسید که مطابق رسم قدیم‌ها در گوشه حیاط خانه بود. با آن سنگ‌های قدیمی که هرمی و گود بودند. (خدا بیامرزد مرحوم میرحسین را) ویژگی‌های مثبت خوبی داشتند و اما مشکلاتی مانند نظافت و خب همان بحث گود بودن (خطر سقوط) و ... نسل‌شان را ور انداخت به این سنگ‌های ملامینی جدید. که من ازشان دل خوش چندانی ندارم. ببینید الآن خبرش هم آمده. که «اپل» برای طراحی گوشی‌های موسیقی جدیدش (منظورم هدفون‌شان است. نه گوشی تلفن همراه) که آن‌ها را «ایرپاد» هم نامیده سه سال زمان گذاشته است. و قرار است چیز معرکه‌ای باشد و با گوش همه سازگار باشد و صدا را مستقیم به درون گوش هدایت کند. من متوجه نمی‌شوم که چرا هم‌چه دقتی در طراحی آیرودینامیک سنگ‌های مستراح به کار نمی‌رود. با همه سلیقه‌ها سازگار باشد و خروجی را مستقیم به درون بافر هدایت کند. واقعن پس این دانشمندا چه غلطی می‌کنن یعنی! (اینجا ذکر خیری می‌کنم از واژه مشهدی «پیشینگ» که به شکل کاملن بومی مفهوم مستتر در شکایت عفیفانه بنده را بیان می‌کند. فتامل!)
بعد از آن به خانه جدید رفتیم که شکر خدای مجهز به دو دست‌گاه مستراح بود. یکی در حیاط و یکی در فضای خانه. همراه با آب گرم. نعمتی بود. در آن سال‌های سرد پایان دوره رفسنجانی گرمابخش وجود بود. خانه بعدی که رفتیم پای «دستمال توالت» هم به مستراح باز شد. (جالب است که همیشه «دستمال توالت» بود و نه هیچ چیز دیگر). (خدا بیامرزد مرحوم خاتمی را) خانه بعدی در محله‌ای بود با امکانات سامانه «اگو» که بساط چاه فاضلاب را از خانه‌ها برمی‌چید. (و باز همراه با خودش خیل خاطره‌های خالی کردن چاه‌های همسایه و معطر شدن فضا). این یکی البته نشان داد که به «اگو» می‌شود به چشم یک مخزن بی‌پایان «سوسک‌های حمام» هم نگاه کرد. و مستراح خط مقدم جبهه‌های نبرد بود. (خدا بیامرزد مرحوم محمود را) خانه آخری که الآن درش هستم محصول دوران ازدحام نفوس است. مستراح و حمام یک‌کاسه شده‌اند و با پرده‌ای از هم جدا می‌شوند. تابوشکنی بزرگی‌ست نه؟ برای ما که نسل عفیفانه «دست‌شویی» و «مستراح» هستیم کاربرد ترکیب «سرویس بهداشتی» چیزی شبیه به گرفتن هویت یکی از اجزای ضروری خانه است و تبدیل آن به یک «ابزار تخصصی» صرف. اصلن کی به کی است. حاصل نگاه «سکولار لیبرال مرکانتلیست».

باری، این آخری «سیفون» هم دارد. «دستمال توالت» هم دارد. بعدش حتی می‌شود از «حوله کاغذی» استفاده کرد و ... . (نصیب کدام مرحوم می‌شود آیا؟) اما من دل انده‌دیده‌ای می‌جویم دردآشنا، که آغشته‌ش کنیم به خشم و هم‌دلانه یاد کنیم سنگ‌های گود و هرمی کودکی‌های از دست‌رفته را. که ما وارثان مستراح‌های رفته بر بادیم. راویان قصه‌های رفته از یادیم! شما چطور؟

بيا تمامى شب را ستاره بشماريم

نبردها بوده‌، خون‌های داغ بر زمین سرد ریخته شده، سینه‌ها شکافته شده و هیاهوی بسیار درگرفته است تا بلکه یکی جهان را دگرگونه سازد، آن‌سان که او می‌خواهد. برای ماهی یا سالی یا سده‌ای. برای خودش و زمین و زمانه‌اش.
اما اندک اندک مردمان از نظم موجود دل‌خسته می‌شوند و در جست‌وجوی راهی تازه برمی‌آیند. تصوف در دل‌هاشان جوانه می‌زند و جسارت در رگ‌هاشان جاری می‌شود. بی‌هراس از غم نان جلوی تیر و تفنگ می‌ایستند و ترازوی روزگار را به جهت دیگر بازمی‌گردانند. من درین مقال در پی دلیل این گردش مداوم زمانه نیستم. و آیا این‌که به مثابه گردابی‌ست که غایتی جز فرورفتن دیوانه‌وار در خویش ندارد و یا خیر. بوته‌سودایی‌ست که تمیزدهنده مردی مردمان هر بوم‌وبر است و میل به اعتلا دارد.
این‌جا تنها می‌خواهم نگاهی داشته باشم به آن لحظه ویژه که شاهین ترازو در لحظه گذار خود قرار دارد. آن «آنی»‌ که نیروهای دو سمت ماجرا در تعادلی شکننده به سرمی‌برند. انتخاب‌ها حساس می‌شوند و نقش‌ها برجسته. شاید اندک قوتی از جایی و کسی که انتظارش نمی‌رود صحنه را یک‌سویه کند. اشتباه کوچکی از یکی از طرفین به قیمت شکست بزرگی تمام شود. خلاصه که همه چیز انگار که ضریب می‌گیرد. هر صدای کوچکی طنین‌انداز می‌شود. بسیار کسانی که درین برهه حساس حضور دارند بعدها از آن به عنوان نقطه عطف زندگی‌شان یاد  خواهند کرد. روزی که انتخابی کرده‌اند و سال‌های بعد از آن به نتیجه حاصل شده‌ نگریسته‌اند.

نمی‌شود انکار کرد. ببرغران بیدار شده است و اژدهای پنهان آشکار. جهان دوباره در آشوب قرار گرفته و دل‌هره به قلب‌ها هجوم آورده است. بار دیگر دوران ثبات به سر آمده است و شاهین ترازو به نقطه نخستین بازگشته است. به سرآغاز. به اینسپشن. به منشا.
بهارعربی باطل‌کننده خواب بسیاری از گران‌گوش‌های این خطه از زمین بود. جایی که زر و تزویر به پشتوانه زوری که از سمت غروب حقیقت انسان آمده بود یاد فرعون و نمرود را گرامی می‌داشتند. آن‌سوتر یونان در سر پیچ انتخاب بزرگی قرار گرفته است. انتخابی که سرنوشت آن را برای دهه‌های آتی در مسیری خاص قرار خواهد داد. و البته شاید مردمان اسپانیا را. ایتالیا، پرتغال  و ایسلند. و کل اتحادیه اروپا. رویای ایالات متحده‌ی اروپا به سرعت از هم فروپاشیده است و حالا انگار هر کسی به دنبال نجات خویش است. مهم‌تر ازین‌ها شاید شکستن انگاره مقدس «بازار» بود، به عنوان پدیده «پایان تاریخ». آن هم در قلب دنیای نو. آتلانتیس. سرزمین فرصت‌ها. بابل بلبله‌الالسنه جدید. (نع. من نیز باور ندارم که فردا روز مردمان هفت قاره گرد آیند و با آگاهی حاصل از تفکر راهی دگر را بجویند. که خیال خامی‌ست. اما بذر امید را در دلم می‌کارم و از آن مراقبت خواهم کرد.)

باری. درین میانه اما هستند آدمک‌هایی که  انگار تمامی هستی‌شان را با مذاکرات ۵+۱ در بغداد گره زده‌اند. که «خب انشاالله مذاکره می‌کنیم. خود آمریکا هم این دفعه پایه کار است. مدیر آژانس هم حتی آمده است و پیغام داده. می‌نشینیم و همه سنگ‌هامان را وامی‌کنیم و بالاخره بعد سی‌سال سوءتفاهم و عقب‌افتادگی ما هم وارد کاروان جامعه جهانی می‌شویم. خیره ایشالا خلاصه». من نه این‌که خوش‌حال نخواهم شد از به اصطلاح پیروزی مذاکرات. اما همیشه این نکته را در ذهن خود داشته‌ام که خرم‌شهر را خدا آزاد کرد و نه هیچ کس دیگر. و ما وارثان زمین هستیم. و ما به کم‌تر از آن راضی نخواهیم شد. بهای انسانی که از روح‌الله است تنها بهشت است. چه درین دنیای امکان و چه سرای باقی. آری، سراب بهشتِ شداد باطل است و ماندنی نیست. مدرنیسم باطل است و باطل هیچ‌گاه ماندنی نیست. بازار در شکل سرمایه‌داری‌ش سازگار نیست با نظمی که مدینه فاضله دارا خواهد بود. و این بازار خودویران‌گر است. و ماندنی نیست. لیبرالیسم نوین عین نقض غرض است  و ماندنی نیست. انسان جدید گرگ‌انسان است و ماندنی نیست. و حتی «ای خلق، تاروپود شما دلق ژنده‌ای‌ست، سنجیده‌ام، خدای شما نیز بنده‌ای‌ست» و ماندنی نیست.

یا علی.

«بهل بگندد آب‌ها، نمک افاقه می‌کند»

۱- «درباره ف..لترینگ»

۲- «خانه‌های‌تان را در دامنه کوه آتش‌فشان بنا کنید.»

۳- «تغییر تاریخ شهادت سید مرتضی آوینی» 

۴- «امت لولاک را محجوب مشتی زن مخواه»

ادامه نوشته

شهر سيمرغ سترگى است كه پوپك مرده است.

«اصغر فرهادی» را دوست دارم. فرزند همین آب‌وخاک هست و صادقانه و بی‌ریا کار می‌کند. اگرچه سواد سینمایی چندانی ندارم و بی‌خبرم از بسیار چیز‌ها، اما گمان می‌برم او سینمای ایران را از لحاظ تکنیکی به نقطه اوج رسانده است و حرف ندارد کارش. فیلم «جدایی»ش را هم از سینما دیدم و خوشم آمد.
«اصغر فرهادی» آدم حقیری هم نیست. این تعریف بزرگی هست از نظر من. چرا که روزگار، روزگار کوتوله‌هاست. به تعبیر «آقا یوسف»، موران و موریانه‌ها. لشکر افراد منتشر در جمع. که همیشه سوی برنده میدان هستند. اگرچه ببازند. همیشه بی‌شمارند و ...

«اصغر فرهادی» جایزه هم زیاد گرفته‌ است. مردمی و غیرمردمی. هنری و سیاسی. همه جورش را جور کرده است و خودش را اثبات کرده‌است. نمی‌شود نادیده‌اش گرفت. هر چه که باشد از «سیمرغ» تا «خرس» را گرفته است. شاید «فیل» و «شیر»‌ و ... هم باشد در بساطش. نمی‌شود حذفش کرد. نمی‌شود کوچک شمردش، نمی‌شود که نادیده‌اش گرفت. نمی‌شود.
 

*

نمی‌شود. نمی‌شود. دستم به کیبورد نمی‌رود و دوست هم ندارم حرف بزنم. خصوصن حالا. که خب، اسکار گرفته‌ایم. و تبریک بایستی گفت. جشن گرفت. در دل‌هامان خانه سینما بنا کرد و ... و اما من حس غریبی دارم. می‌دانید، چطور بگویم، تا حالا کاپوچینو خورده‌اید؟ من گاهی اوقات هفت هشت تومن پول می‌دهم برای ساعتی نشستن در کافی‌شاپ و نوشیدن قهوه‌ای و گپی و ... . کافی‌شاپی که همان قهوه‌خانه خودمان است. کهوه‌ای که اختراع خودمان است. منظور از خودمان اعراب هستند البته. شاید هم ترکان. سرش بحث است و اما چندان مهم نیست. به هر صورت داریم که اولین قهوه‌خانه‌ها در «عثمانی» به راه افتاد. بعدها از طریق «غرناطه» و سفرا و جنگ‌ها و غیره به غرب راه پیدا کرد. این مال دوران اوج عثمانی بود البته. که «وین» را محاصره می‌کرد و خادم‌الحرمین‌الشریفین بود و ... و امپراتوری بود خلاصه برای خودش. (که گاهن روس‌ها برای دفع عثمانی «نادرشاه افشار» را برمی‌کشیدند و حتا شاید اگر «عثمانی» سنی  از «صفوی» شیعه آن زمان دل‌آسودگی داشت کل‌یوم اروپا را فتح می‌کرد.) به هر صورت چرخ روزگار در گردش است و حوالت دیگری برای ما در نظر داشته. عثمانی در نشیب قرار می‌گیرد و خاطره جنگ‌های صلیبی دوباره زنده می‌شود. عسرت می‌آغازد و دورنمای حزم پدیدار می‌آید.

باری، اولین شکستی که مرز دنیای اسلام آن زمان در مقابله با غرب متحمل می‌شود توسط گروهی مذهبی است که راهبان فرقه «کاپوچین» راه‌برشان بودند. بعد از پیروزی به بررسی غنایم می‌پردازند که یکی‌شان معجونی‌ست تلخ و داغ با نام قهوه. به افتخار پیروزی و به یاد جنگ‌های پرشکوه صلیبی کمی شیر کف‌کرده را با قهوه مخلوط می‌کنند. (که شکلش شبیه کلاه خودشان می‌شود.) و نوشیدنی جدیدشان را «قهوه کاپوچینو» می‌نامند. و حالا و در زمانه‌ زیبایی که دیگر مرزی بین دنیای کفر و اسلام وجود ندارد، من و دوست‌م نیز با افتخار می‌خوریم به سلامتی‌شان.


*

قصه را تا کجا گفته بودم؟ اصلن این قصه را گفته بودم؟ بماند. داستان من هم‌این‌جاست و هم‌اکنون. حالا که به سهم تمدن و فرهنگ صلح‌جوی ایران زمین از مجسمه‌های پرشکوه اسکار نگاه می‌کنم، حس غریبی دارم. آخر آن نماینده شکوه سینمای دنیا، هدیه خدایان قله المپیوس، پاداشی برای برترین ستایندگان فرهنگ و هنر و ... چیزی را در دستان خود می‌فشارد. چیزی که برای من یادآور جوهره زندگی غرب است. خواست استیلا. اراده معطوف به قدرت. یک «crusader's sword». و من نمی‌توانم، نمی‌توانمش آن را و حس غریب همراه‌ش را نادیده بگیرم. نمی‌توانم، نمی‌توانم،  ...

دیوانه

«که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی»

و خدا سرانجام از کار ساخت «آدم»ی فارغ شد

فرشتگان زبان به طعنه گشودند که

«باراِلها

موجودی را می‌آفرینی که در زمین به فساد و خون‌ریزی دست خواهد یازید؟»

پروردگار پاسخ‌شان داد که

«من چیزی را می‌دانم که شمایان از آن بی‌خبرید.»

سپس کمی تأمل کرد

و آن‌گاه

«حوّا» را آفرید!

ادامه نوشته

من سنگ‌دل چه اثر برم ز حضور ذکر دوام او

چندی پیش شیطان به جلد ما در آمد و ما را از خواب بازداشت و تا حدود سپیده به بحث و جدال نشستیم با دوستی در باب آزادی. بحثی هم نبود البته. یعنی قصد قانع کردن کسی را نداشتیم. بیشتر خودمان مایل بودیم تا عمق اندیشه‌ها و باورهامان را پیدا کنیم. ببینیم اختلاف سلیقه‌هایی که فرضن من با دوستم دارم در باب انتخاب نامزدهای مجلس یا اصلن ازدواج به چه ریشه‌ای برمی‌گردد. ما هر دو در یک خانواده متوسط به دنیا آمدیم و رشد کردیم و یک محیط فرهنگی و مدرسه و حکومت و سرگرمی و ...

باری. بحث پربار بود و حالا در یک عصر جمعه آفتابی (با دمای منفی چهار) نشستم و صدای دوست را خواندم. با دو پست اخیرش. یکی دعوت به تعمق در باب گذشته تمدن اسلامی و دیگری شعری جان و جهان سوز از حضرت حافظ.

چه آن بساط چای و بیسکوییت فرخنده و شب‌بیداری ما و غیبت در باره دختران مردم و چه این پست‌ها همه‌شان در یک پرسش مشترک‌اند و آن هم خواست هویت است. این پرسش امر بسیار مبارکی است و اصولن پرسش پارسایی تفکر است. منتها به محض این‌که صحبت از تفکر می‌شود بنده شخصن به لاک دفاعی می‌روم. از آن رو که هر کسی نداند ما می‌دانیم که آدمی اگر چه آفت خویش است، آفتاب اختیار است. و اختیار و تفکر دست به دست هم آدم را به راهی می‌برند که بی‌بازگشت است:

این سر از خوف شب و ملجم اگر برگردد
به‌تر آن است که بر روی سپر برگردد
این ورق آن ورقی نیست که فردای سکوت
در نهان‌سوزی الماس و جگر برگردد
این سفر آن سفری نیست که از نیمه‌ی راه
دو سه گامی که پدر رفت، پسر برگردد
این سوار آمده خرگاه به دشتی بزند
که از آن دشت، فقط نیزه و سر برگردد
این گلویی‌ست که از هرم حرم تا لب رود
برود سوخته و سوخته‌تر برگردد
کهکشان از سفر طی‌شده برخواهد گشت
این سر از خوف شب و ملجم اگر برگردد

شده‌ایم یک روضه‌خوان قدیمی که همه جا یک گریزی به کربلا می‌زند. چه کنم. چه کنم. یاد داده‌اندمان که هر جا رفتی. هر چه شدی. تفکر کردی و نکردی. انتخاب کردی و نکردی فقط و فقط زیر علم امام حسین سینه بزن. این برای تو یک معیار باشد. یک حبل‌المتین‌ی هست که اشتباه درش راه ندارد. خود حضرتش از آسمان فرستاده برای تو. تویی که تنهایی. و اما تو تنهای تنهای تنها نبودی. تو پیش از شکفتن دل از من ربودی. تو زیباترین باغ پرگل، تو روح شکفتن، تو آیینه در عصر آیینه بودی. چرا می‌گریزی به تنهایی خویش بی من. پس از آن‌که خاکسترم را به تقویم دادی و در‌های دیرینه غربت و بی‌کسی را به رویم گشودی. نمی‌خواهم ای یادگاران نیاکان پیشین. در این شهر پرازدحام از شکستن بگویی و تنهای تنهای تنها بمانی. تو آیینه داستان منی ای زلیخای شیرین.
باری، رستم بود. رستم. که صدا زد که سهراب کفش‌هایش را بپوشد و به جنگ ما بیاید. در جواب هل من ناصر ینصرنی امام. به جنگ ما لشکر افراد منتشر که راه را بر ظهور حضرتش بسته‌ایم. و این بار اما تمام اهل جهان تشنه‌اند. و ما دل به این خوش کرده‌ایم که نام‌مان «حسین» است. که امام خودش به نزد ما می‌آید. و ما حتی «حر»‌ هم نیستیم. که راوی می‌گوید «و دیدم که سرش را به زیر افکنده، زانوانش می‌لرزد ...» بعد یک لحظه هست که در تاریخ جاودانه می‌شود. که امام می‌گوید «سرت را بالا بگیر». بی‌خود نیست که می‌گویند قیامت صغری‌ست. یک جایی است که تکلیف همه بایستی روشن شود. سخت است. فکر کردن بهش هم سخت است. اما امام ظهور نمی‌کند مگر در دریای خون و عرق. غوغای جنگ است. جنگ. جنگ ریاکاری را برنمی‌تابد. بوته سوداست. جان آدمی را صیقل می‌دهد و گوهر وجودیش را آشکار می‌کند. گرچه از من گرفت آسمان را، جنگ با دست‌های بلندش. گرچه با خاک بیگانه‌ام کرد اما با تمام دلم دوست دارم، لحظه‌های برآشفتنش را که معیار مرد است. و حالا ما کجاییم. و کیانیم. قرمطیانی که سری را که درد نمی‌کند دستمال می‌بندیم و دست در سوراخ‌های جهان کرده‌ایم و فتنه می‌جوییم. و تو گویی این سرنوشت ماست. از کجا. شاید از آن‌جایی که روزبه اصفهانی پا در رکاب کرد و سوی کوچه بنی‌هاشم کرد؟ سخن سینه سوخته سلمان بود که هشت قرن بعد از دهان حافظه جمعی ما، «حافظ» برآمد که من سرگشته هم از اهل سلامت بودم. دام راهم شکن طره هندوی تو بود. و اما هندوی علی شدن حسابی دارد. هر مساله‌ای در آن جوابی دارد. فرزند پدر شدن عذابی دارد. هر جا خاک است آتش و آبی دارد. که حضرت فرمود. من و ابوتراب پدران امتیم. و می‌گوییم که اکفیانی فانکما کافیان.

نه. عصر جمعه زمان خوبی نیست برای وبلاگ نوشتن. قلم به اختیار نمی‌چرخد و راه خودش را می‌رود. با این حال اینجا صدای دوست است و مثل خانه خود آدم است. جایی‌ست که صاحبان‌خانه آدم‌های کریمی هستند. محمد هست. علی  هست و قاسم و ... همین وجیزه را بی پاک‌نویس ثبت می‌کنیم به حرمت یاد کسانی که نامشان بر قلم رفت. و باقی داستان تفکر و پرسش از هویت خویش را وا می‌گذاریم به روزی و زمانی دگر.
یا علی.

با کاروان نیزه شبی را سحر کنید

تدارک نمایش‌گاه بود. سال اول. علی اومد و گفت که فلانی تو هم بیا و مثلن مسوول فلان میز شو. بعدتر تو بیا مثلن فلان جلسه. تو ... . آدمی از کسی درخواست می‌کند که اولن فکر کند به حال او فایده‌ای دارد و به اصطلاح لیاقتش را دارد و دوم این‌که طرف مرام دارد و روی دوست‌ش را زمین نمی‌زند.

حالا این درخواست یک بار این است که بیا و این ماشین مانده ما را هل بده. بیا و ساعتی کمک ما باش در درس‌خواندن. بیا و ...
یک بار- و فقط یک بار در تاریخ- هم نامه‌ای کوتاه است که دریافت می‌کنی: «هلا حبیب‌بن‌مظاهر که حبیب ما هستی، جانت را از ما دریغ مکن.»

«گودال قتل‌گاه، پر از بوی سیب بود
تنها تر از مسیح، كسی بر صلیب بود
سرها رسید از پی هم، مثل سیب سرخ
اول سری كه رفت به كوفه، حبیب بود!
مولا نوشته بود: بیا ای حبیب ما
تنها همین، چقدر پیامش غریب بود
مولا نوشته بود: بیا، دیر می شود
آخر حبیب را ز شهادت نصیب بود
مكتوب می رسید فراوان، ولی دریغ
خطش تمام، كوفی و مهرش فریب بود
اما حبیب، رنگ خدا داشت نامه‌اش
اما حبیب، جوهرش «امن یجیب» بود

یك دشت، سیب سرخ، به چیدن رسیده بود
باغ شهادت‌اش، به رسیدن رسیده بود»

ای از من و پنهان چو دل، از دل سلامت می‌کنم.

عرض سلام دارم و آرزوی زندگی. یا مرگ. چه فرق می‌کند. خلاصه‌اش این‌است که بله، گاهی پیش می‌آید که کودک درونم خیلی بهانه مرحوم مادرم را می‌گیرد. خصوصن در لحظات تنهایی. که تنهایی می‌گویم و وحشت مراد می‌کنم. نه این‌که دور و برم کسی نباشد. اتفاقن در همان برهه‌هایی که ازدحام دوستان زیاد می‌شود، «آن‌»هایی هست که می‌بینم دنیا و مافیها به کلی بیگانه است. احساس می‌کنم که دارم فریب می‌خورم. اصولن هر جا که شور زندگی زیاد باشد به نظرم دیوار غفلت پا می‌گیرد. و من از آن دیوار کوه‌مانند می‌ترسم و با این حال اکثرن با آغوش باز به دامان همو پناه می‌برم. که اصولن راه دیگری نیست و آسمان هر کجا آری، همین رنگ است.

من، نه این که بگویم دوست‌دار مرگ هستم و غم فردای آخرتم را ندارم. اما به «مرگ» به عنوان پدیده خاصی جدای از اتفاقات روزمره و عادی زندگی، نگاه نمی‌کنم. حضرت ابوالمعانی درآمده‌‌است که «زندگی بر گردن افتاده‌ست، می‌باید کشید» و من اما گردن‌کشی می‌کنم و می‌افزایم که «این طناب مرگ است که ما را، خواهی نخواهی، به دنبال خود می‌کشد».ما نهایتش بتوانیم کمی مسیر حرکتمان را عوض کنیم. که البته آن تغییر هم خیال خامی‌ بیش نیست.

باری، من به شخصه کارنامه پرباری نداشته‌ام از دید مشهورات زمانه. نه ثروت خاصی تولید کرده‌ام که بتوانم نام جهاد بر آن نهم و نه علم و دانشی کسب نموده‌ام که به کار خودم و مردمان بیاید. نه آن‌چنان «مرد»ی بوده‌ام که شکوه پایداریش در حوادث زمانه، حیثیت «مرگ» را به بازی گرفته باشد و نه «زن»ی هم‌سفر و هم‌سرم بوده که پریشانی زلفانش سودای «زندگی» را در من برانگیزانده باشد. ادعای آن را هم ندارم که خرده نانی دارم، سر سوزن ذوقی و … گاه‌گاهی قفسی می‌سازم از رنگ، می‌فروشم به شما. ( دارایی با‌ارزش من «مادرم» بود که جناب چوپان آن را هم از ما گرفت که حالی تو را در مرتع خود دوست دارد، چندی مرا دور از تو لابد دوست دارد. )

با همه این احوالات فکر نمی‌کنم که فی‌المثل اگر همین فردا بمیرم، خودم و دوستان و دنیا و … فرصت بزرگی را از دست داده باشند و اتفاقی ازین ناگوارتر ( جوانی «ناکام» به دیار باقی شتافت ) نمی‌توانسته صورت پذیرد. البته نمی‌دانم که اگر آن دنیایی هم در کار باشد و حسابی و کتابی و نکیر و منکری، چه معامله‌ای با من و این کارنامه خواهد شد. این را نمی‌دانم. همان‌طور که خیلی چیزهای دیگر را هم نمی‌دانم، ولی می‌دانم که مرگ به خودی خود برای شخص آدم و عزیزانش پیش‌آمد بد و غم‌انگیزی‌ نیست. در ذات حقیقت مرگ هیچ چیز اندوه‌ناک و رعب‌انگیز و غیرمنتظره‌ای وجود ندارد. اصولن مرگ اتفاق ساده‌ایست. کاری‌ست مثل وبلاگ‌نوشتن. حادثه مرگ تنها به خاطر پی‌آمدهای ناگزیرش غم‌بار است و هوای ابری چشمان‌مان را بارانی می‌کند. فی‌المثل من به شخصه حاضرم تمام چیزهای نداشته‌ام را بدهم و اما بار دیگر مادرم را ببینم و لااقل با او خداحافظی کنم. که نباشد که پنج‌شنبه روزی، من سر کلاس درس مشغول گفت و شنود و .. باشم و مادرم در خواب میخک با چراغ، روشنی می‌چید از دامان باغ. تار می‌زد مرد شبنم‌بان ما، گله‌ای تنبور در ایوان ما و … و حسرت آن وداع، داغ ماندگاری شود بر دل ما.

( این چیزها را نمی‌نویسم که دل خودم را خالی و سبک کنم که زخم بی‌بهبودی‌ست و نمی‌شود. به هر صورت گیرم تهی‌دستم که هستم، غله از اوست، از او شکایت کی توانم؟ گله از اوست. بل می‌نویسم که شمایی که شاید می‌خوانی این نوشته را، منتظر خاموشی شعله پرفروز خانه نمانی. )

خاموشی که چه عرض کنم. چشمان ما جور دیگری می‌بینند و گرنه مرگ هم جلوه دیگری‌ از پرده‌های زندگی‌ست. حتا آن لحظه‌ای که در عنفوان جوانی و چنان که افتد و دانی، چشم دوخته‌ای به شاهدی و دلت می‌رود که محمل لیلی بشود، رندی «مرگ» را بایست دید که با فریب فرد به بهانه آرزوی جاودانگی، کمر به نجات «زندگی» می‌بندد و «مکروا و مکرالله و الله خیرالماکرین».

هر چه که باشد، پیش از من و تو بسیار عمرها سپری شده است و مردمان فراوانی بر این خاک پا گذارده‌اند و برهم دل بسته‌اند و در فراق هم گریسته‌اند و ... و نهایتن در خاک شده‌اند و حالا شاید آن دنیایی هم باشد و زیستنی. اما حتی اگر چیزی هم پس این معرکه شعبده نباشد،‌ برای همه شما - افکنده‌شدگان در عرصه وجود- عرض سلام دارم و آرزوی زندگی با مرگ.

زیاده جسارت است.

چون طفل که از خوردن داروست پریشان، با دوست پریشانم و بی‌دوست پریشان

و دهه هشتاد هم تمام شد. برای مایی که اصطلاح «دهه شصتی» بهمان اطلاق میشود، ( منظورم متولدین نیمه اول دهه ۶۰ است و شاید با کمی ارفاق، ۶۶ و این‌ها) عمده جوانیمان در همین دهه هشتاد گذشت. «هم‌شهری جوان» این هفته پرونده‌ای گذاشته بود با عنوان «تصویرهای ماندگار دهه»

از ما که دعوت نکردند :) و اما خدا هر دری را که ببندد، یک پنجره را باز میگشاید. پنجره من اینجاست، که گفت:

«سهم من از آسمان معرفتش
قدر یک پنجره‌ست زین دوار
بس‌ام است این پنجره اگر گاهی

یارم آید در کنارم از اغیار
»

و اما، ماندنیترین تصویر من از دهه هشتاد، پاگذاردن من به جهان «شعر» بود در صورت جمعی و آشنایی با حضرت «یوسف‌علی میرشکاک» در هیئت فردی.

حالا چه پیش آمد و چطور شد که ما در این ظلام سیه‌کاری با این بیدارمرد روبرو شدیم که مشغول کاشتن نهال پنجره در این شب‌های بی‌روزن بود، بماند برای وقتی و روزی دگر. نه چرا وقتی دیگر. همین‌جا کمی به صورت خلاصه‌ بازگو می‌کنم.

/**/

در نشریه‌ای، جایی، صاحب‌نفسی صحبت میکرد که از نظر من زیباترین شعر درباره موعود، شعریست از میرشکاک با مطلع: «تمام خاک را گشتم به دنبال صدای تو». این بود و گذشت و گمانم در «کتاب‌نیوز» خواندم که گزیده‌ شعر میرشکاک به کوشش «عبدالجواد موسوی» چاپ شده است با نامی که برای من غریب و آشنا مینمود: «زخم بیبهبود». روانه «کتاب آفتاب» شدم و از «زهیر قدسی» پرسیدم که هم‌چه کتابی هست و با کمی جست‌وجو پیداش کرد. گرفتم‌اش و به خانه رفتم. اما چه رفتنی. کتاب را در اتوبوس تورق میکردم. و چه تورقی، زمین، فراز میشد و عالم گشوده. من مرد مجنونی را دیدم که از خود فراتر رفته بود. ترکیبی بود از کودک و دیوانه. و مگر شاعر کیست؟
آدمی در کودکی شاد و آسوده است. به جوانی که می‌رسد سر بر آستان جنون می‌نهد و اما دیری نمی‌پاید که درمی‌یابد جهان جای دیوانگان نیست. عقل معاش‌اندیش را به کار می‌گیرد و به زندگی می‌اندیشد. با این حال، جایی در تنگ‌ناها و فراز و نشب دلش به دنبال گریزگاهی‌ست. ( راست است که انسان در لحظه مرگ به یاد مادرش می‌افتد. به یاد آغوش پر از امنیت. سنت اگزوپری هم هنگامه سقوط هواپیمایش به یاد دوران کودکی می‌افتاد. ) منتها نه زمان باز می‌گردد و نه دیوانگی میسر است. اینجاست که به آغوش شاعران پناه می‌برد. امتزاج غریبانه کودک و دیوانه.شاعران کودک‌اند چرا که دنیا را از آن خود می‌دانند و دیوانه‌اند ازین‌رو که دنیا آن‌ها را از خود نمی‌داند. با این حال، شعرا، فراترشدگانند و پیامبران ناخودآگاه جمع. حتی اگر خود نخواهند و ازین سرنوشت ناگزیر بگریزند. چشم آدمی به آن‌هاست و اینان سرنوشت قوم را بازگو می‌کنند. تاریخ واقعی این امت، نه در کتاب‌هاست و نه در سیاه‌مشق‌های فیلسوفان. در مصراع‌های پراکنده‌ای‌ست که در سینه‌های نسل‌های آدمی سپرده شده است. مصراع به معنای «لنگه» در است و چه با مسما. که هر بیتی، بابی‌ست به سوی معرفت اثیری. هر شعری، اثری‌ست هنری و یکتا که برای لحظه‌ای ما را از دنیا و مافیها جدا می‌کند و عالمی را برای ما به فراز درمی‌آرد. و مگر نه این که «اثر» هنری بایستی در ما تاثیر کند؟
و خب، بالا بودن کافی است و زیادی روده‌درازی کردم و حواسم نبود و اینک اما شما را مهمان میکنم به بیتی چند ازین
«کاهن مرگ‌آگاه» و نیز شاعرانی که در میانه دهه هشتاد فاصله زمین و آسمان را برای من پر کردند:

ادامه نوشته

باور کنیم رجعت سرخ ستاره را

درخت کوچک و کم‌توانی داریم ( یا داشتیم ) روبروی خانه‌مان. بهار است و رگبار. تگرگ است و باران است و باد. و مشهد است و آب‌وهوای دمدمی مزاجش. طوفانی درگرفت و آسمان زخمی، از دنده لج، همه چیز را ناهموار و بی‌هنجار به هم کوفت و درخت تازه سبزشده ما را پرپر کرد!

اما غمی نیست! چرا که:
«بهارهاي شگفت‌
در راهند،
فردا گلی مي شکفد
که بادها را پرپر می‌کند.»

«میار یاد یار، دلار گو دلار،‌ که هر کسی نداشت، خداش واگذاشت»

همان طور که همگان می‌دانند :) عمده دوران دانش‌جویی ما به علافی گذشت. نه درس درست و حسابی خواندیم و نه درست‌وحسابی دنبال علاقه‌های دیگه رفتیم. ( رمان و شعر و ...)

البته همچین بیکار هم نبودیم، دوستان خوبی داشتیم و کمی هم با مسایل روبوکاپ سروکله زدیم. این شد که وقتی فارغ‌التحصیل شدیم، فارغ از سواد اندک در حوزه الکترونیک، دو تا مزیت نسبت به باقی ملت داشتیم: 

...
ادامه مطلب :)
...

باری، اگر می‌خواهید به مصاحبه استخدامی بروید، قبلش با یک دوست تمرین کنید. خصوصن سر مساله پیش‌نهاد حقوق درخواستی. اگر کم بگویید ممکن است در نظر دیگران کم‌ارزش بیایید و قدر خودتان را هم ندانسته‌اید و ... و اگر هم با توجه به نوع عرضه خودتان، خیلی زیاد بگویید، ممکن است زیاده‌خواه و پررو و ... به نظر بیایید و شاید استخدام نشوید و ...

به هر صورت، تجربه‌ای بود و خواستم با شما عزیزان سهیم شوم و درضمن پستی هم زده باشم :)
زیاده جسارت است!

ادامه نوشته

تاریخ بلغمی

بسم‌الله القاصم الجبارین


وجیزه‌ای نوشته بودیم و ال‌سی‌دی‌اییی سیاه کرده بودیم و به تماشای مردمان گذاشته بودیم. ظاهرن بر بعض عنودان بد‌گهر و جهولان بی‌گهر سخت آمده بود و بر آشفته شده بودند و مشغول سخن‌پراکنی شدند.

خردمندان بر آرای ایشان -خصوصن آن یکی‌شان که نمی‌خواهم اسمش را ببرم، همانی که چاق است، زیاد حرف می‌زند، به تازگی مجنون شده، و ... است- وقعی ننهند که آنان را از این گونه ترهات، بسیار است. اولین شرط مردانگی لاف زدن است و اگر تو به فناوری «قسم دروغ» دست‌یافته باشی به سرحد تکنولوژی دست پیدا کرده و بی‌نیاز دین و دنیا خواهی شد. این را گفتم که درهمین ابتدا نصیحتی کرده باشم دوستان را.

باری، دوستان پیشین فلسفه‌ای را در پیش گرفته بودند با نام فلسفه صفرایی. و در آن نقد مافیه‌خالدون گفتمانی داشتند. (و این هیچ ربطی به سخن جامعه‌شناس گمراه -عماد افروغ- ندارد با کتابش به نام نقد درون‌گفتمانی ذیل فلسفه صدرایی)

ما پس از پرت‌گویی‌های جدی دوستان صفرایی به راه افتادیم. ما پس، مدرن بودیم. پس مدرن طی سالین به پسا مدرن تبدیل شد و در ترجمه به زبان سریانی به پست مدرن (با فتح پ) و در زبان کلیمی به پشت مدرن و در گویش کلدانی به تشت مدرن و در نیایت امر در لهجه مشهدی اصیل طلابی به طشت مدرن تعبیر می‌شود و این روشن‌گر این مساله است که «این‌ست سری که با عام اوفتاده‌ست، این‌ست طشتی که از بام اوفتاده‌ست»

بله دوستان. این کوس رسوایی دوره‌های پیشین است که آوازه‌اش به هر کوی و بام درافتاده. این جماعت خودشان را به فلسفه صفرایی منتسب می‌کنند و اما در نهان بلغمی هستند. می‌پرسی چرا و دلیلت چیست. خود پیداست از زانوی تو. شما یک نظر به این پرتره بکنید: ظاهرن از اتاق فرمان خبر می‌رسد که دچار مشکلی فنی شده‌اند. بماند. شما کلن سیر ظاهری مسولین واحد خدمات را در ذهن داشته باشید. به همین نتیجه‌ای می‌رسید که بنده رسیده ام.

پس با برهان قاطع و شبهه‌ناپذیر اثبات شد که ایشان در ذات خود بلغمی‌اند و اما بلغم نرمی می‌آورد و بی‌عرضگی و سستی و کاهلی. اسهال مزمن دارد و حس حمیت و غیرت را قطع می‌کند. انسان به هیچ کاری میل نمی‌کند و نه به هیچ‌چیز اعتماد. نه حس را قبول دارد و نه عقل. بدون رای می‌ماند و بی‌تاثیر. هر حکمی پیش‌آید نه آن را تصدیق کرده و نه تکذیب. یا هم تصدیق می‌کند و هم تکذیب.

منتها از عجایب این انجمن این‌است که فرد بلغمی در این سیری که دارد به سلوک نیز می‌رسد، یکی از مراحل نهایی این سلوک رسیدن به فناوری «آروغ پخته» است از بابت خام بدم، پخته شدم، سوختم. این آروغ صدا ندارد، بو ندارد، و لیکن خارج کننده تمامی رذایل و فواضل بلغمیون است. کن‌فیکون کننده‌ای‌ست که فرد را به مرحله «سودایی» بودن می‌رساند که خاص مقربین آموزشی و تشکیلاتی‌ست.
ماننده کسی به نام نامی  «ایتارقاس». پلنگ پیر وادی مدرنیته و گرگ خسته دیار پست مدرنیته. در اقوال هست که قیافه‌ای بس کریه دارد ولیکن دلی پر ز مهر. ژاژ فراوان می‌خواید اما به سالی یک‌بار جمله‌ای حکیمانه از وی خارج می‌شود. من‌جمله «فلانی اَن است». و البته «اَن» چیز بدی نیست به خودی خود. که خود عرصه ظهور بیماری یبوست و اسهال است. و همان‌طور که اشارت رفت، اگر اسهال نبود، بلغمی‌ نبود و سیری نبود و سلوکی نبود و فرصتی نبود برای این بی‌هوده‌درایی‌های این بنده سراپا تقصیر که تمامی قصدش از این سیاه‌ نمودن صفحه نمایش‌گر گزارش تاریخی‌ست بی‌قصد و غرض. ادامه تاریخ را در پی می‌گیریم:

ابتدا بدان که این تاریخ‌نامه بزرگست گردآورده «محمد حسین انصاری». پای‌مرد واحد علمی‌-درسی که این تاریخ‌نامه را فراهم آورد هرچه نیکوتر، چنانکه اندر وی نقصانی نباشد. پس رنج برد و جهد و ستم بر خویش نهاد و این را نبشت به نیروی ایزد عزوجل.

۱- تصحیحی بایست صورت بگیرد که «سعید خراشادی‌زاده» و «جواد یزدان‌نژاد» -نه «جواد قربانی»- هستند که به دانش‌گاه صنعتی شاه‌رود رفته‌اند برای کسب فضایل و ایضن لقمه‌ای نان حلال.

۲- لازم به ذکر است که آقایان سعید خراشادی‌زاده و «مسعود براتی» هم‌اکنون به زندگی‌ پرمهری در آغوش گرم خانواده مشغولند. -ایدون باد- آقای فرشاد عبدالله نیا نیز در آستانه ورود به آغوش گرم خانواده‌شان هستند :) گفتم آمار را داشته باشید تا یک‌وقت بی‌خبر از دنیا خارج نشوید.

۳- این بنده سراپا تقصیر یکی دوهفته دیگر عازم پایتخت می‌باشد. دل سیاه این آدم، -اگر که باشد. منظورم آدم بودنش هست نه سیاهیش :)- خوشحال خواهد شد اگر که دوستان را از نزدیک ببیند. جزییات این سفر تاریخی در همین مکان به اطلاع عموم علاقه‌مندان و دل‌سپردگان خواهد رسید.

و من‌الله توفیق.

------
با پشیمانی ویرایش شد. بنا به توصیه مقام عظام

هدهد باد صبا آید به کنعان، غم مخور!

جماعت سلام.
هدهدی داشتم که مدتی از چنگم گریخته بود و وعده مجازاتش داده بودم. بعد از چندی باز آمد اندوه‌گین که چه نشسته‌ای که تاریخ در حال تحریف است. جمعی نشسته‌اند و متولی جایی شده‌اند به نام وبلاگ صدای دوست و مرکب عشرت می‌رانند و بی ترس از خدای جهان‌آفرین سعی در باژگونه نمودن تاریخ انجمنی هستند که تو سالیانی درآن به رنج، گنج‌ها به عمل بیاوردی.
خبر را که شنیدم، با خود بگفتم که شمشیر علی (ع)در نیام نمی‌گنجد و زبان من در کام. مگر آنکه تاریخی فراهم آورم که یک‌سره روشنایی حقیقت داشته باشد و روشن‌گر راه مردمان باشد در زمانه‌های جدید و قدیم:

ادامه نوشته