عرض سلام دارم و آرزوی زندگی. یا مرگ. چه فرق می‌کند. خلاصه‌اش این‌است که بله، گاهی پیش می‌آید که کودک درونم خیلی بهانه مرحوم مادرم را می‌گیرد. خصوصن در لحظات تنهایی. که تنهایی می‌گویم و وحشت مراد می‌کنم. نه این‌که دور و برم کسی نباشد. اتفاقن در همان برهه‌هایی که ازدحام دوستان زیاد می‌شود، «آن‌»هایی هست که می‌بینم دنیا و مافیها به کلی بیگانه است. احساس می‌کنم که دارم فریب می‌خورم. اصولن هر جا که شور زندگی زیاد باشد به نظرم دیوار غفلت پا می‌گیرد. و من از آن دیوار کوه‌مانند می‌ترسم و با این حال اکثرن با آغوش باز به دامان همو پناه می‌برم. که اصولن راه دیگری نیست و آسمان هر کجا آری، همین رنگ است.

من، نه این که بگویم دوست‌دار مرگ هستم و غم فردای آخرتم را ندارم. اما به «مرگ» به عنوان پدیده خاصی جدای از اتفاقات روزمره و عادی زندگی، نگاه نمی‌کنم. حضرت ابوالمعانی درآمده‌‌است که «زندگی بر گردن افتاده‌ست، می‌باید کشید» و من اما گردن‌کشی می‌کنم و می‌افزایم که «این طناب مرگ است که ما را، خواهی نخواهی، به دنبال خود می‌کشد».ما نهایتش بتوانیم کمی مسیر حرکتمان را عوض کنیم. که البته آن تغییر هم خیال خامی‌ بیش نیست.

باری، من به شخصه کارنامه پرباری نداشته‌ام از دید مشهورات زمانه. نه ثروت خاصی تولید کرده‌ام که بتوانم نام جهاد بر آن نهم و نه علم و دانشی کسب نموده‌ام که به کار خودم و مردمان بیاید. نه آن‌چنان «مرد»ی بوده‌ام که شکوه پایداریش در حوادث زمانه، حیثیت «مرگ» را به بازی گرفته باشد و نه «زن»ی هم‌سفر و هم‌سرم بوده که پریشانی زلفانش سودای «زندگی» را در من برانگیزانده باشد. ادعای آن را هم ندارم که خرده نانی دارم، سر سوزن ذوقی و … گاه‌گاهی قفسی می‌سازم از رنگ، می‌فروشم به شما. ( دارایی با‌ارزش من «مادرم» بود که جناب چوپان آن را هم از ما گرفت که حالی تو را در مرتع خود دوست دارد، چندی مرا دور از تو لابد دوست دارد. )

با همه این احوالات فکر نمی‌کنم که فی‌المثل اگر همین فردا بمیرم، خودم و دوستان و دنیا و … فرصت بزرگی را از دست داده باشند و اتفاقی ازین ناگوارتر ( جوانی «ناکام» به دیار باقی شتافت ) نمی‌توانسته صورت پذیرد. البته نمی‌دانم که اگر آن دنیایی هم در کار باشد و حسابی و کتابی و نکیر و منکری، چه معامله‌ای با من و این کارنامه خواهد شد. این را نمی‌دانم. همان‌طور که خیلی چیزهای دیگر را هم نمی‌دانم، ولی می‌دانم که مرگ به خودی خود برای شخص آدم و عزیزانش پیش‌آمد بد و غم‌انگیزی‌ نیست. در ذات حقیقت مرگ هیچ چیز اندوه‌ناک و رعب‌انگیز و غیرمنتظره‌ای وجود ندارد. اصولن مرگ اتفاق ساده‌ایست. کاری‌ست مثل وبلاگ‌نوشتن. حادثه مرگ تنها به خاطر پی‌آمدهای ناگزیرش غم‌بار است و هوای ابری چشمان‌مان را بارانی می‌کند. فی‌المثل من به شخصه حاضرم تمام چیزهای نداشته‌ام را بدهم و اما بار دیگر مادرم را ببینم و لااقل با او خداحافظی کنم. که نباشد که پنج‌شنبه روزی، من سر کلاس درس مشغول گفت و شنود و .. باشم و مادرم در خواب میخک با چراغ، روشنی می‌چید از دامان باغ. تار می‌زد مرد شبنم‌بان ما، گله‌ای تنبور در ایوان ما و … و حسرت آن وداع، داغ ماندگاری شود بر دل ما.

( این چیزها را نمی‌نویسم که دل خودم را خالی و سبک کنم که زخم بی‌بهبودی‌ست و نمی‌شود. به هر صورت گیرم تهی‌دستم که هستم، غله از اوست، از او شکایت کی توانم؟ گله از اوست. بل می‌نویسم که شمایی که شاید می‌خوانی این نوشته را، منتظر خاموشی شعله پرفروز خانه نمانی. )

خاموشی که چه عرض کنم. چشمان ما جور دیگری می‌بینند و گرنه مرگ هم جلوه دیگری‌ از پرده‌های زندگی‌ست. حتا آن لحظه‌ای که در عنفوان جوانی و چنان که افتد و دانی، چشم دوخته‌ای به شاهدی و دلت می‌رود که محمل لیلی بشود، رندی «مرگ» را بایست دید که با فریب فرد به بهانه آرزوی جاودانگی، کمر به نجات «زندگی» می‌بندد و «مکروا و مکرالله و الله خیرالماکرین».

هر چه که باشد، پیش از من و تو بسیار عمرها سپری شده است و مردمان فراوانی بر این خاک پا گذارده‌اند و برهم دل بسته‌اند و در فراق هم گریسته‌اند و ... و نهایتن در خاک شده‌اند و حالا شاید آن دنیایی هم باشد و زیستنی. اما حتی اگر چیزی هم پس این معرکه شعبده نباشد،‌ برای همه شما - افکنده‌شدگان در عرصه وجود- عرض سلام دارم و آرزوی زندگی با مرگ.

زیاده جسارت است.