هیأت بزرگ دانش آموزی انصارالمهدی(عج) به مناسبت شهادت امام رضا(ع)

بسم الله الرحمن الرحيم

هیأت بزرگ دانش آموزی انصارالمهدی(عج) اتحادیه انجمن های اسلامی دانش آموزان خراسان رضوی به مناسبت شهادت امام رضا(ع)
سخنران:حجت الاسلام والمسلمین حاج علی اکبری
مداح:حاج محمد رضا طاهری
زمان:شنبه 23 دی ماه ساعت11ظهر

مکان:مشهد،خیابان امام خمینی(ره)،امام خمینی28،حسینیه ولی عصر(عج)

http://www.jonbesh.ir/

زهرمار

باسمه تعالي

بينندگان عزيز

به خبري كه هم اكنون به دستم رسيد توجه فرمائيد:

مهندس حجت خسروجردي، مسئول واحد ضاله تبليغات انجمن، ملقب به "حجت زهرمار" طي حركتي انتحاري درصدد است به قافله فرار مغزها بپيوندد و جهت ادامه تحصيل و كار و زندگي و غيره وبخصوص غيره، عنقريب، براي هميشه، به ديار روباه پير، بريتانياي كبير هجرت نمايد. فلذا به استحضار عموم هم وطنان انجمني، اتحاديه اي، كوچه سجادي، دانشگاه سجادي، مراكز سمپادي، سمپاتي، سمپاشي، و ساير سموم نباتي و شيميايي مي رساند مراسم تشييع پيكر زنده! آن يار سفر نكرده، فردا از ساعت 2 ظهر در محل اتحاديه و در قالب اجراي مراسم نمادين  گودباي پارتي ، آغاز و تا نماز مغرب در جوار حرم مطهر رضوي (بعنوان آخرين زيارت نامبرده) ادامه خواهد يافت.

شايان ذكر است مشاراليه صبح شنبه عازم تهران بوده تا از آنجا به پرواز درآيد. باشد كه ياران تهراني در محل فرودگاه، ايشان را مورد عنايت ويژه خود قرار دهند.

با تشكر

خبرگزاري ايتارقاس

بسم الله الرحمن الرحیم

«انا لله و انا الیه راجعون»

باخبر شدیم شب گذشته، دوست گرانقدرمان، طه شوکتیان عزیز، به سوگ پدر نشسته است.

حقیقتا" خبر، عظیم است و جانکاه. و البته برای طاهای دوست داشتنی مان کمرشکن.

باشد که با حضورمان تسلای خاطری باشیم بر قلب بازماندگان آن مرحوم.

مراسم تشییع، فردا ساعت 9 صبح از حرم مطهر رضوی شروع میگردد و برنامه مراسم ختم نیز متعاقبا" در همین تارنما اطلاع رسانی خواهد شد.

جهت شادی روح زنده یاد شادروان مهندس مهدی شوکتیان صلوات.

 

سربازي نامه 4

بسم الله

هرچند جماعت اطباء، جز سوزن زدن و داد ملت درآوردن، اصولا" نه خدمت خاصي به جامعه بشري كرده اند و نه خدمت سربازي درست و درماني دارند و آن چار روز خدمتشان هم سوسوليست! ، ليكن با مطلع شدن از اعزام تفريحي!! جناب دكتر خرم به مركز آموزش سپاه پاسداران كرج، اين طبع شعر و قريحه ادبي- مان تراوشيد! و بدينوسيله روي خواجه شيراز را كم نمود :

نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد

"صداي دوست" دگرباره جوان خواهد شد

داكتور ما چو به تن كرد لباس خدمت

سربازي نامه به وبلاگ، به پا خواهدشد

پادگان ها همه با ديدنِ يك آمپول زن

دم به دم، در همه دم، نعره زنان خواهدشد

تا ببيند سرِ تاسِ كچلش در منزل

چشم مادر، به علي جان، نگران خواهدشد

چون كه هرروز رود به مرخصي، اين سرباز

همسر محترمه را خوش خوشان خواهد شد

اين نه خدمت ، كه هتل! باشد و از بي كاري

دكتران، در پادگان، تن پروران خواهند شد

گرچه ميخورد ز دست پختِ لذيذِ "منزل"!

از الان، هم كاسه ي آن آش خوران خواهد شد

گر بگويي نسبت فاميلي ات را با عمو

كلِّ پاسدارانِ آنجا، مهربان خواهند شد

قاسما كاري كه دخلت نيست، فوضولي مكن

به توچه كه: كي چنين رفت و چنان خواهد شد

آمدی ای انسانی ...   ولی حالا چرا ؟


بسمه تعالی

به گزارش مركز اطلاع رساني و روابط عمومي وزارت آموزش و پرورش به نقل از اداره كل آموزش و پرورش استان اردبيل!! :

 دكتر حميد رضا حاجي بابايي وزير آموزش و پرورش از ورود دانش آموزان علوم انساني به مدارس سمپاد خبر داد و گفت: امسال مدارس سمپاد مي توانند دانش آموز علوم انساني جذب كنند و اين كار در برخي استانها شروع شده و در سال آينده بيشتر خواهد شد كه با اين اقدام تحول عظيم در علوم انساني انجام خواهد شد.

                                                  


در سالگرد درگذشت شهریار شعر و ادب، علاوه بر تیتر این نیمچه پست، از استاد، بیت زیر رو هم در راستای خبر بالا تقدیم دوستان سمپادی خودم میکنم.  

چه حال شرح بیشتر؟  که یک سینه حرف موج زند در دهان ما :

مرحوم بهجت تبریزی می فرماید:

جوانی شمع ره کردم چراغ زندگانی را             چه سود از زندگانی چون بسوزاندم جوانی را !

کجائید ای اهالی ماه رحمت/رجبیون

همیشه امکان رمز گذاشتن برای مطالب وبلاگ، برام وسوسه انگیز بوده؛
این پست نکته خاصی نداره؛ خواستم کدگذاری رو هم یه امتحانی کرده باشم؛ همین؛
رمز این مطلب هم چهار رقم آخر شماره موبایل داکتوره که همه صدای دوستی ها شماره شو دارن؛
خلاصه که ببخشین؛ شرمنده اخلاق ورزشکاری غیر صدای دوستی ها هم هستیم؛
ادامه نوشته

7‏ ‏- تذکرة الرفقاء الثالث


هواللطیف

السلام علیکم یا ایهاالاصدقاء و الرفقا؛ نرحب بکم و المبروک علیکم هذه المهرجان الاثنین الوبلاج اللتی صارت الخفه ! فی ایام الاخیره.
و اما بعد؛
بگفتیم و بنیوشیدید تذکراتی که بخوردند شکستی فجیع در عرصة الکامنتیه (که عدد نظرات ثانی اش، چه تراژیک بماند تک رقمی)؛ پس به مناسبتی که در نهایت مطلب می آیاد ذکر منقبت استوانه ای دیگر از اشکال هندسی صوت الرفیق را به طریق الجیدید، به محضر شما مشاهدان الکرام پیشکش میکنیم؛ به امید تعجیل در سقط شدن آن حسنی نامبارک به دیار فراعنه.
پس این شما و این هم ذکر خیری از دچتور بلاد نامقیه:
.
¤¤¤
.
توی وب شلمرود / نامقی تک و تنها بود
نامقی نگو بلا بگو / تنبل تنبلا بگو
موی بلند، روی سياه، ناخون دراز، واه واه واه
نه فلفلي نه قلقلي نه مرغ زرد کاکلي / نه اسلامی نه بابایی نه قاس یار داکتوری
هيچکس باهاش رفيق نبود تنها روي سه پايه / نشسته بود تو سايه
علی ميگفت: نامقی مياي صدای دوست؟
- نه نميام نه نميام
- وبلاگو مي خواي اصلاح کني؟
- نه نمي خوام نه نمي خوام
- تو اصلا" حس و حال داری؟
- نه ندارم؛ نه ندارم !
¤¤¤
کره الاغ کدخدا / يورتمه مي رفت تو وبلاگا
الاغه چرا يورتمه ميري؟
دارم ميرم وب بزنم / ديرم شده عجله دارم
الاغ خوب و نازنين / سر در هوا، سم بر زمين
يه کمي به من وی پی ان ميدي؟
- نه که نميدم / - چرا نميدي؟ - واسه اينکه من سرحالم / پيش همه باحالم
اما تو چي؟
پست بلند، کامنت سياه، بی حس و حال؛ واه واه واه!
¤¤¤
در وا شد و يه جوجه / دويد و اومد تو کوچه
جيک جيک کنان / گردش زنان
اومدو اومد پيش نامقي
- جوجه کوچولو / کوچول موچولو
مياي با من یه چت کني؟
مادرش اومد قدقدقدا / از نت برو تو رو به خدا
جوجه ريزه ميزه / ببين چقدری فرزه؟ اما تو چي؟
پست بلند، نظر سياه، دچتور قناس، واه واه واه
¤¤¤
غاز پريد تو استخر
- تو غاسمی! يا غازي؟
- من قاس خوش زبانم
- مياي بريم به بازي؟
- نه جانم
- چرا نمياي؟
- واسه اينکه من صبح تا غروب / تو پادگان کنار جوب / مشغول وبسایتای خوب
اما تو چي؟ پست بلند، نظر سياه، بی حس و حال، واه واه واه
¤¤¤
نامقي با چشم گريون / پا شد و اومد تو ميدون:
آي فلفلي آي قلقلي / آی اسلامی آی بابایی !
مياين با من بازي کنين؟
- نه که نميايم
- چرا نمياين؟
اشرفه گفت: من و داداشم و بابام و عمو / هفته‌اي دو بار ميريم به کوه
اما تو چي؟
بابایي گفت: نگاش کنين پست بلند کامنت سياه ناخن دراز واه واه واه
¤¤¤
نامقی دويد پيش داکتور
- نامقي مياي صدای دوست؟
- ميام ميام
- وبلاگو ميخواي اصلاح کني؟
- ميخوام ميخوام
نامقي نگو يه دسته گل / سرحال و تپل مپل
الاغ و خروس و جوجه غاز و ببعي / با اسلامی، با بابایي، با قاس یار داکتوری
حلقه زدن دور دچی
الاغه ميگفت: اگه کاري نداري / بريم اینترنت بازي
خروسه مي گفت: قوقولي قوقو قوقولي قوقو / هرچي ميخواي فوري بگو
مرغه مي‌گفت: نامقی برو تو کوچه / هی چت بکن با جوجه
قاسم مي‌گفت: نامقي بيا با نوت بوک / بريم شنا تو فیسبوک
اشرف میگفت : دچتور بیا به کوه بریم / یه پست مشترک بریم؛
¤¤¤
توی وب صدای دوست / نامقي ديگه تنها نبوست !! *

* : امان از تنگی قافیه!



پ.ن : این روزها، دومین سالمرگ زنده یاد منوچهر احترامي ست که بخشی از لحظات خوش دوران پاک کودکیمان را وامدار اوئیم؛ مگر میشود مجموعه های جذابی مثل "حسنی نگو یه دسته گل" و "دزده و مرغ فلفلی" از صندوقچه خاطراتمان پر بکشد؟ من که هنوز حتی نقاشی های این دو کتاب را قشنگ به خاطر دارم؛
فاتحه ای نثار میکنم هدیه به روح خوش ذوقش و از او بابت این فاتحه ای که به شعرش خواندم حلالیت میطلبم!

باز باران



باز باران با ترانه....
ميخورد بر بام خانه
يادم آمد كربلا را،
دشت پر شور و بلا را..
گردش يك ظهر غمگين،
گرم و خونين،
لرزش طفلان نالان،
زيرتيغ و نيزه ها را،
با صداي گريه هاي كودكانه
وندرين صحراي سوزان،
ميدود طفلي سه ساله،
پر ز ناله، دلشكسته، پاي خسته
باز باران...
قطره قطره،
ميچكد از چوب محمل...
آه باران
کی بباری بر تن عطشان یاران
ترکنند از آن گلو را

آه باران . . .

آه باران . .

6. تذکرة الرفقاء ثانی!

یا من اسمه دواء  و ذکره شفاء

آن یگانه دوران، آن طبیب طبیبان، آن غریق بحر عرفان، آن مسئول انجمنمان، آن دبیر آینده سازان*، آن به سینما یل منتقدان، آن به استخر، قهرمان شناگران، آن به وبلاگ، اسطوره ضدحال زنان، آن به کلی پهلوان پهلوانان، شیر ژیان، رستم دستان، مهد دلیران، بیشه شیران، این تیم ایران!
ای تو وبلاگ را رهبری، مریدان را مهتری، انجمن را سروری، داکتوره را همسری، رفیقان را دل بری، احمد و قاسم را برادری، با شهدا برابری، به جبهه فرهنگ، صف دری، برنده آزمون دستیاری، مقام شامخ داکتوری، حاجی مشتی کربلایی، خواجه علی الملک خرم طوسی ( دامت تهدیداته و غفرا... ضدحالاته )؛ زیبا صورت بودی  پلید سیرت؛ چشم قشنگ بودی  مست و ملنگ؛ در جبر و حساب اما خنگ و مشنگ!.
از همان لحظت که به یوم السادس از برج میزان سنه شصت و سه هجری خورشیدی ز والده مؤمنه و عفیفه و علویه و مطهره و معلمه اش زاده شد در سر سودای حکومتش بودی و در دل غوغای ریاست؛ طفلان همسالش را به استثمار کشاندی و بر احمدالمزلف و مصطفی المخلف، اسب امارت براندی راندنی؛ چون به دامان پدری اهل فضل و علم و ادب (شیخ بوعلی عبدالله ابن محمود طوسی(ایده الله تعالی) ) تربیت یافت در همان اوان طفولیت قاری کتاب حق بشد و حافظ کلام رب؛ با وقوع ثورة الانجمنیة الاسلامی فی دیار سمباد، پای در رکاب بنیانگذار کبیر و پیر موقشنگش همی نهاد و چه رشادتها که به رخ رقیبان نکشاند. پس با رحلت جانگداز آن اسماعیل کبیر(قدس سره الشریف)، به نقل از کاظم ابو آجانس الشیشة ای: شد یکی از پیرجوانهای درد کشیده! همانی که اتفاق افتاده بود!!؛ و به حول و قوه الهی بدست گرفتی سکان هدایت این قوم هفتاد و دو ملت را بااااا  قدرت. پس حکومتش زبان زد خاص و عام گشتی و به شکر اندرش مزید نعمت؛ در عهد حاکمیت خویش به اهتزاز درآوردی علم انجمن را فی مشارق الارض و مغاربها و خنثی نمودی فتنه های مکرر فرقه خدماتیه را بالبصر و الصبر؛
در کراماتش آورده اند دست به نیم مثقال موبایل بردی و با اعجازی سترگ توانستی پای اکابر و اعاظمی چون زنده یاد کمیل الملوک ضرابی و دچتور بلاد نامقیه و ابوالمهدی یار بابایی و آمیز ممدرضای شرف الدین و دیگران را به میانه میدان بکشاند کشاندنی؛ 
در روایت است شبی از شبها مریدان به دورش حلقه زدندی و از محضرش طلب هدایت کردندی. خواجه لختی تأمل نمود پس روی به بوالخدماتچی سید محمد نامسلمان (همانکه پیش از این وصفش برفت) بکرد و بفرمود برایمان وبلاجی مهیا نمای تا سفینة النجاتی باشد از برای این دغل دوستان که می بینی؛ سید فی المجلس کرامتی زد و به طرفة العینی تخت ملکه صبا را حاضر نمود! خواجه غضبناک نظری عاقل اندر سفیه به وی بیانداخت و فرمود : "خاک تو سر خدماتیت کنن؛ گفتم وبلاگ راه بنداز آی کیو"؛ پس سید تکانی بس عظیم بخوردی و به خود آمدی و ساعتی سر در جیب مراقبت فرو همی کرد و ناگاه صیحه ای از نهاد برآورد و کف بکرد و در دم قالب تهی نمود ؛ یاران مضطرب گشته دست به دامان خواجه بردند -که حسب مهارت در طبابت جسم و روح و مهابت در عالم سینماتوگراف و آکتوری، به صفت اعلای "داکتوری" ملقب گشته بود- و قسم بدادندش که سید را از تو شفا خواهیم و بس؛ پس داکتور زیر لب وردی بخواند و فوتی بفرمود و دست رحمت بر سر سید بنهاد و بنواخت بر وی یک پس گردنی جانانه!. توسری همان و به هوش آمدن میت با کلی سروصدا همان. سید چنان اصواتی ضایع از همه جوانب خود ساطع بکردی (مایه آبروریزی!) که فی النهایة به صوت دلربای "صدای دوست" نائل همی گشت؛ فریاد تکبیر و تهلیل یاران به هوا خواستی و منادی در آسمان هفتم ندا درداد که : "اوخییییییییییشششششش، هم خودتو کشتی هم مارو"
و این چنین بود که "صوت الرفیق" بشدی و فوج فوج یاران به کسوت نویسنده اش درآمدی درآمدنی؛
داکتور را چو این صحنه در نظر آمد، بسی حال خوش رفت و نیش مبارک تا بناگوش همایونی گشوده همی شد و باد به غبغب بیانداختی  که ایزد را صد مرتبت شکر، و آخ جونمی جون! موضعی جدید فراهم آمد از برای دیکتاتوری حاجیکسمان؛
پس چرخ گردون و گردش دهر، سالها خون دلها به خورد حضرتش بداد که

                   بسی رنج دادش بدین سال دو /  وبی زنده کرد او بدین بیست و دو**


________________________________________________________________________________
* : نشریه فرهنگی اجتماعی اتحادیه انجمنهای اسلامی دانش آموزان کشور که جناب دکتر خرم سالهاست بعنوان دبیر سرویس سینمایی آن مشغول هنرنمایی اند.
** : تعداد نویسندگان وبلاگ صدای دوست تا این لحظه

5‏ ‏- تذکرة الرفقا

بسم رب الصدیقین

در آن مدت که ما را وقت خوش بود    /     هزار و سیصد و هشتاد و هف بود (از دیباچه گلستان سعدی)

به سنه دویم پس از میلاد "صوت الصدیق" و فی البرودت استخوان سوز برج فلکی جدی، به جد کمر بستیم به معارفه و مطالعه و مداقه در حالات و سلوک اولیاء وبلاگ و کاتبان اصوات؛ حسب الفهرست که درسوی الیسار صفحة مندرج گردیده می آغازیم از نفر نخست مؤلفین و مصنعین "صدای دوست"، به امید نعره های مستانه و تأییدات مکرر حضراتتان در کتیبه کامنتیه؛
و بعونه ؛
             ¤¤¤
   
<< تذکرة الرفقا >>

آن خدماتچی بی خدمت، آن نگاره چی بی نگار*، آن سردبیر بی تدبیر و آن اسلامی نامسلمان؛ رفیقنا و صدیقنا ، سیدنا و مهندسنا الحاج السید محمد، نااسلامیة و الشیروانیة (قدس الله روحه العزیز)؛ مردی به غایت رقیق القلب بود و شفیق القلوب؛ کامنتهایش خالصانه و بی ریا باشد و پستهایش شیرین و احلی من العسل!؛ در طریق انجمن بودی و بر سبیل اسلام قدم زدی؛ در عهد شباب به مکتب تیزهوشان سمباد! باد بکردی و واحد خدمات درقبضه نمودی و انجمنی به توبره کشیدی.
چون پای به چنان نهادی نهاد، آستین همت بالا زد و خشت به خشت تا به ثریا دیوار بی اعتمادی بین الواحدین بنا همی نمود؛ چه آموزشی ها که سر نبریدی و چه خونها که به دل قائدناالداکتورالعظیم (رضی ا... عنه( نکردی؛
پس دست تقدیر، دست تا مرفق آلوده به خون آموزشیانش را گرفت و به دانش جاه سجادش بکرد؛ در آن سامان نیز رو به انجمن اسلام نما بنمود و مطبوعه ها راه بیانداخت راه انداختنی!. "روز از نو" **  گردیده بود و روزی از نو؛ جنجالها به پا شد و اباطیل و اکاذیب اشاعه گشت؛ پس تا هوای را پس بدیدی سوی دیار طهران رحل سفر بست و هجرت به سکنت در طریق مصلحت، اولی یافت.
با فرونشستن گرد و غبار فتنه هایش، به موطن رجعت نمودی و به بلای خانمان سوز عشق مبتلا گشتی و به حلاوت وصل نائل آمدی؛ حضرتش که در کراماتی چون کف زنی و جیب بری و قالپاق دزدی ید طولا داشتی، به آن مجلس بزم و طرب نیز کمربند مظلومی به جفا، نه از کف که از کمر بربودی و چنین، مراتب قساوت به اکمال خود رساندی؛
از توفیقاتش همان بس که دو عمره گذارد و یک مرتبت هم به تمتع قصد حجاز بکرد؛ که هنوز در محافل شبانه و مجامع مردانه، خاطرات و لطائف حجش ( بالاخص حکایت مسئله دار لطیفه خانوم) نقل مجلس است و دهان به دهان در میان صغیر و کبیر در چرخش.
در ذکر جنایات و خطایایش آورده اند که از بدایت امر "بایت" ***  قلمها زد و کیبوردها شکاند شکاندنی؛ پس داکتور را چون این تخصص و تعهد بدیدی اش حسب قدمت و شدت مؤانست و عهد اخوت، بر گرده اش نهاد بار فنی بنای پاتوقی در مجازآباد. سید چون خویش را چنین فرخنده پی و میمون بخت بیافت، سرخود نام نامسمایی ببافت از برای وبلاج!.
این بشد که شد تارنما موسوم به >> صوت الرفیق << ؛ لیک غافل از اینکه دات کامش پایگاهی باشد منسوب به کفاری منحوس و منجوس، الا لعنة الله علیهم اجمعین؛****
مریدان را چون این خبر به سمع و نظر همی رسید، نعره ها به پا خاستی و لبها به اعتراض گشودی؛ لیکن وا اسفا و وا مصیبتا که چه سود چون بفرموده شاعر علیه الرحمة:
        

                گوش اگر گوش علی، ناله اگر ناله قاس / آنچه البته به جایی نرسد فریاد است

                                                                  ¤¤¤

________________________________________________________________________
* نگاره ماهنامه ایست متعلق به اتحادیه انجمنهای اسلامی دانش آموزان خراسان با مدیریت جناب مهندس اسلامی.
** نام روزنامه دانشجویی طیف اصلاح طلب دانشگاه سجاد مشهد که مهندس ما سردبیری روزهای سه شنبه اش را بعهده داشت.
*** ضمیمه هفتگی آی تی چهارشنبه های روزنامه قدیمی و صمیمی "خراسان"
**** کافیست در موتورهای جستجوگر، نام وبسایت رسمی بهائیان جهان را سرچ کنید! تا به عمق فاجعه پی ببرید

سند بالادستی مملکت



بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم‌

با پایان جنگ و احساس نیاز به بازسازی کشور در ابتدای دهه هفتاد، به تناوب، برنامه های پنج ساله ای برای توسعه بخصوص در بخش اقتصاد ملی تدوین شد که فارغ از همه ایرادات ریز و درشت و انتقادات کلی و جزئی که به آنها وارد شده، با هدفمند کردن و برنامه محور نمودن تلاشهای بعضاً پراکنده و موازی یا متضاد دولتها، حقیقتاً فصل جدیدی در روند پیشرفت ایران بازکرد. یک دهه بعد، یعنی در اوایل دهه هشتاد، تدوین سند چشم انداز بیست ساله کشور، نقطه عطفی شد در اصلاح و جهت دار شدن گامهای توسعه و روشن شدن افق آینده برای رسیدن به آن آرمانشهر یا مدینه فاضله ای که در شأن نام ایران و ایرانیست.

و حالا در آستانه دهه نود، شاهد اتفاق بزرگی هستیم که اگر با غفلت جامعه علمی کشور (اعم از حوزه و دانشگاه) مواجه نشود، در درازمدت، ثمره های میمون و مبارک و چه بسا تاریخی خود را به نمایش خواهد گذاشت. ایده ای که با گذشت یک سال و نیم از طرح آن(در اردیبهشت ماه 88) و صرف ده ماه زمان توسط بیش از یکصد تن از نخبگان و اندیشمندان و فرزانگان، به آن درجه ای از اهمیت می رسد که در نخستین نشست اندیشه های راهبردی در جمهوری اسلامی ایران که حول همین موضوع تشکیل شد، نفر اول مملکت شخصاً شرکت کرده و علاوه بر مطالعه کلیه مقالات رسیده به دبیرخانه همایش، حدود چهار ساعت از وقت خود را به شنیدن نقطه نظرات اساتید کله گنده حوزه و دانشگاه اختصاص میدهد. جلسه ای که بخاطر یکجا جمع شدن این همه چهره اندیشمند و سرشناس، ناخودآگاه انسان را یاد همایش چهره های ماندگار!! می اندازد. ( پارسانیا، محسن رضایی، افروغ، توكلی، هادوی، دانش‌جعفری، خرمشاد، حدادعادل، خوش‌چهره، رشاد، فرهاد رهبر، علی‌احمدی، كبكانیان، مصباحی مقدم، رفیع‌پور، داوودی، نبوی، محمدیان، آیت‌الله حائری شیرازی، نوبخت، محمدجواد لاریجانی، ولایتی، دری نجف آبادی،  و...)

بله؛ طراحی «الگوی اسلامی-ایرانی پیشرفت» که بعنوان « سندي بالادستي براي همه اسناد برنامه اي و چشم اندازي کشور» خواهد بود، به قدری تأثیرگذار و تحول زا و آینده ساز است که موجب تاکيد ویژه بر « ضرورت به کارگيري همه ظرفيت نخبگاني کشور» شده است.

آنچه در ادامه مطلب میخوانید تکه جملات جالبیست به انتخاب خودم از اولین نشست انديشه‌هاي راهبردي «الگوي اسلامي - ايراني پيشرفت».

ادامه نوشته

سربازی نامه - 3


بسم الله

و سلام و عرض تبریک بمناسبت این ایام فرخنده؛
ق.ن 1 : معمولا" در تلویزیون  روال بر این است که در اعیاد مختلف برای شاد کردن مؤمنین، صبح تا شب هزلیات لورل و هاردی پخش شود؛ حال میخواهد عید قربان باشد یا میلاد امام رئوفمان حضرت رضا (ع) ؛ شاید هم از نظر سیمای ما این دو مناسبت باهم فرقی نداشته باشند؛ آخر مهم همان "خنده های زورکی اشکای یواشکی" ست ؛ رسانه ملی-وبلاگی "صدای دوست" هم بر همین منوال شما را به خواندن هزلیات سربازی نامه مهمان میکند؛
ق.ن 2 : موضوعات و اتفاقات مختلفی در صف اند تا شرف حضور در سربازی نامه ها را بیابند؛ لیکن پیش از همه شاید بد نباشد که شما صدای دوستی ها با اصطلاحات پرکاربرد و الفاظ غریبه پادگانی آشنا شوید تا هم دست ما برای انواع جنگولک بازی در شماره های بعد باز باشد و هم چشم و گوش شما وقتی که زبانم لال زبانم لال سربازی رفتید؛
.
               

قسمت سوم : << لغتنامه قاسخدا >>
_ سرباز:  پائینترین درجه در ارتش و ضمنا" عنوانی افتخاری برای کلیه نظامیان با هر  رتبه و مقامی . . .
 
ادامه نوشته

هنوز  ده ز خبرهای تلخ بی خبر است

<< به اسمش >>

خبرهای دیشب را حتما گوش کرده اید؛ همان که از پایان یک گروگانگیری میگفت؛ این روزها، اینجا که ما هستیم، پشت سرهم از این دست حوادث ناگوار امنیتی زیاد رخ میدهد؛ اتفاقات بد؛ رخدادهای زشت؛ قتل و گروگانگیری و تهدید؛ خبرهایی از ناسازگاری این موجود دوپا؛ اتفاق و اتفاق و اتفاق.
و اتفاقا برحسب اتفاق، دیروز به شعری برخوردم با همین حال و هوا؛
تقدیم به آنانی که ملولند از این دست خبرها.


جهان پر از خبر است
درین کرانه که مائیم روز و شب، ده بار
خبر:
حوادث خونین و جنگ و شور و شر است
خبر:
تجاوز، بیداد، انفجار، فرار
گلوله باران، زندان، تهاجم و کشتار

سیاه نامه ناسازگاری بشر است
حکایت ستم آدمی به یکدگر است.
¤¤¤¤¤
میان موج خبرهای تلخ وحشتناک،
-که میزند به روانهای پاک تیغ هلاک-
به خویش میگویم
خوشا به حال کسی
که در هیاهوی این روزگار، کور و کر است !
¤¤¤¤¤
به زیر بارش رخدادهای ناهنجار
همیشه در دلم این باور، این یقین که زمین
-زمین گمشده در پرده های دود و غبار-
هنوز دوست داشتنی ست
هنوز بذر محبت به سینه کاشتنی ست
¤¤¤¤¤
به روستاهایی در دوردستهای جهان
به روی قله پر برف کوههای بلند
هنوز آب نیالوده ای توانی دید
هوای پاک نیازرده ای توانی یافت
¤¤¤¤¤
هنوز از لبخند
نشانه هایی بر روی کودکان پیداست

چو روزگار قدیم
سحرگهان آنجا
خروس میخواند
هنوز دهقان در پشت گاو، می راند
هنوز عشق همان گونه گرم در تک و پوست
هنوز قصه فرهاد و ناز شیرین است
هنوز صحبت لیلا و عشق مجنون است
رخان دختر دهقان -که نامزد شده است-
ز شرم، گلگون است
هنوز ده ز خبرهای تلخ بی خبر است.




________________________________________________________________
پ.ن ۱ : از آنجائیکه به شخصیت سراینده این شعر علاقه ای ندارم! ترجیح میدهم به جای ذکر نام وی، یادی کنم از صاحب دیروز و به روح ملکوتی شهریار خوش لهجه مان فاتحه ای نثار کنم؛
پ.ن ۲ : قابل توجه صدای دوستی ها: این پست هیچگونه گاردتایمی ندارد؛
پ.ن ۳ : روز ملی شعر و ادب پارسی گرامی باد.

سربازی نامه یک و نیم

۱/۵ - رپرتاژ آگهی

بسم الله
و سلام به همه صدای دوستی های عزیز!
امیدوارم که از این ماه مبارک و پر برکت نهایت سوء استفاده رو کرده باشین و اگه مثل ما نتونستین یه تکونی به خودتون بدین لااقل لحظه های خوشی رو گذرونده باشین و همچنین امیدوارم اگرم مثل زرنگایی که بار خودشونو بستن و واسه یک سال انرژی ذخیره کردن، از تموم شدن این فرصت خدایی، ناراحت و دلگیر نیستین، لااقل این روزا مثل ما اهالی شیکم که فقط از روزه گشنگی و تشنگیش بهمون رسید و روزای طولانی تابستون پدرمونو درآورد، اینقد واسه ناهار خوردن روزشماری نکنین !
خوب از این تعارفات صدتا یه غاز که بگذریم اجازه بدین که با اجازه بزرگترا و بزرگوارایی که توی این پست پائینی مشغول به مباحث سطح فکر هستن، خیلی خلاصه بریم سر اصل مطلب و سر شما و انگشت شصت خودمونو که داره یک تنه و با تمام قوا رو کلیدهای گوشی موبایل بالا پائین میره و پستی موبایلی خلق میکنه، به درد نیاریم و با تعریف قضیه ای که امشب توی پادگان داشتیم، به امر کثیف تبلیغات دست بزنیم و دامن آموزشی های عزیز رو به اون واحد تبلیغات کذایی مرحوم حجت آلوده کنیم؛
عرض کنم خدمتتون آقایی که شما باشین، بعد از شماره اول سربازی نامه، و اتفاقاتی که سر یکی از جمله هاش توی زیرپوست وبلاگ (کامنتهای خصوصی) بوجود اومد شدیدا از ادامه این حرکت دلسرد شده بودم تا اینکه امشب پیشومدی پیش اومد که منو مصمم کرد به ادامه سربازی نامه نویسی، آن هم با قدرت !
دلم براتون بگه که تو اتاق افسرا نشسته بودیم و گل میگفتیم و دری وری میشنفتیم که درباز شد و سلام و علیک و بیگیر و ببند که افسرای جدید اومدن؛ از خدا که پنهون نیس، از شما چه پنهون موقع احوالپرسی و خوش و بش های اولیه متوجه شدم یکی از این تازه واردا یه کم تو خودشه و به قول بچه ها گفتنی دپ میزنه؛ پیشش رفتم و باهاش سر صحبتو وا کردم و هنوز چند جمله ای رد و بدل نکرده بودیم که آقا چشمتون روز بد نبینه، یهو این دوست شمالیمون اومد تو بغل من و زد زیر گریه !؛ طفلی چنان اشکی میریخت که اگه حتی یه خدماتی خبیثم اینجا بود دلشو آب میکرد؛ با اجازتون یه نمه همچی بفهمی نفهمی نازک طبع تشریف داشت ( خجالت بکشین غیبتشو نکنین، منظورم سوسول نبود!!!) و براش سخت بود که از بهشتی مثل استان گیلان بیافته به افسانه ای مثل خاش !!
آره دیگه، از بس تو جامعه از سربازی بد گفتن و بد شنیدیم که وقتی یکی با همچین ذهنیتی اعزام میشه به بدنام ترین مکان خدمتی، زانوی غم بغل بگیره و روی ابر بهاریو سفید کنه ! و از همین شب اول برای فرار و ترک خدمت نقشه بکشه؛
چرا ؟
نه واقعا" چرا ؟
این سوالی بود که من از خودم پرسیدم؛ چرا نباید ما سابقه دارهایی که واقعیت حقیقتا شیرین و جذاب و مانای سربازی رو چشیدیم و سادگی و راحتی خدمت واسه لیسانسه ها رو تجربه کردیم و از فرصتهای کم نظیر خودسازی و مطالعه و تفکر و رشدش باخبریم (هرچند متخصص حروم کردن فرصتهائیم) ، فضای ذهنی تازه کارا و صفر کیلومترا  رو اصلاح نکنیم و خیال خانواده ها رو هم از گل پسرا و کاکل زری هاشون آسوده نکنیم؛ (باور می کنین سخت ترین و فرسایشی ترین و کار حضرت فیل ترین! کاری که خود من اینجا انجام دادم قبولوندن همین خوبیای سربازی به مادرم بوده؟!)
مخلص کلوم اینکه ما دوباره میخوایم گرد و خاک کنیم و داااااااس تان را بندازیم و اینقد از خدمت وظیفه عمومی بگیم و بگیم و بگیم تا محمد اسلامی از اینکه معاف شده دماغش و دلش و سایر نواحی اش! بسوزه. (ما بهش میگیم چیز ! یعنی جیگر !!)
                           
ضمنا از اینکه این تبلیغاتمون بقول یکی از دوستان شاید درحد یک پست نبود هیچ پوزشی نمیطلبیم ؛ چون اینا رو  هیچ رقمه نمیشد تو یه کامنت اونم واسه پست علمایی جواد جاداد؛ اینجاست که شاعر علیه الرحمه میفرماید:

        نه کامنت توانمش خواند ، نه که پست توانمش گفت / متحیرم چه نامم، این، رپرتاژ آگهی را


پ.ن : شب عید فطر، دعا فراموش نشود

سربازی نامه


بسم الله الغفور

قسمت اول: هر بدی یک بدتری هم داره

یکی از مقاطع به یاد ماندنی و اثرگذار زندگی هر پسری، دوران خدمت مقدس سربازیست. برای بعضی ها اتلاف دو سال از بهترین سالهای جوانی و برای عده ای هم صرف چند ماه از پرانرژی ترین زمان های عمر در راه انجام وظیفه برای میهن و البته موقعیتی استثنایی برای مرد شدن و گرداندن همان چرخ آسیابی که به قول شاعر: « مرد آن است که در کشاکش دهر، چرخ زیرین آسیا باشد» حال انتخاب با خود شماست که به این دوران چطور نگاه کنید. سهل بگیرید و بی دغدغه بگذرانید که « این نیز بگذرد» ، یا بر خودتان سخت بگیرید که « سخت گیرد زندگی بر مردمان سختگیر».
بعنوان مثال دوستی داشتم در خوابگاه دانشجویی، که طی سه سال، چپ و راست برایمان از خاطرات دوساله سربازیش میگفت و ما در حیرت مانده بودیم که این یک سال اضافه را از کجایش درمی آورد!. در مقابل، حتما در اطرافتان برخورده اید به کسانیکه ناله و شکایت و پژمردگی از سر و رویشان می بارد و تا سخن از خدمت و پادگان و این حرف ها می افتد، داد و فغان سر میدهند که « آی اون دو سال، من تلف شدم و حروم شدم و استعداد هام کور موند و اگه اون ور بودم قدرم رو بیشتر میدونستن و ای تو روح این مملکت!»
(عکس تزئینی است)
 
همین موضوع بهانه ای شد تا شروع کنم به بیان خاطراتی از این دوران. آنهم جوری که سربازی نرفته ها مشتاق رفتن شوند و معاف شدگان تأسف از نرفتن بخورند و نا مرد!! های محترمه هم در حسرت بمانند و بسوزند و بسازند!. در «ادامه مطلب» برای اولین قسمت سربازی نامه ، قصد دارم برایتان  «داستان» یکی از سربازهای پادگانمان را تعریف کنم تا یادآوری کرده باشم که دوباره مثل اون قدیمای وبلاگ: « حالا  باااااز  قاااس  دااااس تان داره»!
ادامه نوشته

تا برنامه بعد... خدا نگهدار


هوالقادر

با دلی آرام و قلبی مطمئن ، و ضمیری امیدوار به فضل الهی ، از حضور شما عزیزان مرخص، و به پادگان سربازی سفر میکنم.

 و به عنوان آخرین وصایای خود، به تمامی آموزشی های عزیز، گوش زد میکنم که اوصیکم و نفسی بتقوالله .

پرهیزگار باشید و از این پرهیزگاری حالشو ببرید !.

بدانید و آگاه باشید که همانا واحد فخیمه آموزش، از قدیم الایام تا به امروز، به مدد خون دلها و آب دیدگان بزرگ مردانی چون مرحوم مغفور، طاهای شوکت الدوله، به بنای رفیع کنونی خود رسیده و حافظ کیان استوار این دیرین محفل مجازی و آن یادگار، انجمن اسلامی بوده و سالهای سال، تأمین کننده عقبه فکری و فرهنگی و تحلیلی و تفریحی! اینجا (=وبلاگ) و آنجا (=انجمن) بوده و هست و بحول و قوه ی داکتوری، خواهد بود.

هان ای آموزشیانِ جان !

امروز و در این برهه حساس که طوفان فتنه ها، به سمت داکتور جلیل القدر، نشانه رفته است ؛

امروز که خدماتچیان بی خدمت، به سرکردگی آن محمد اسلام نما!، دوره راه افتاده و در اتحادیه و خارج از آن، به تربیت قلم به دستان مزدور مشغول اند؛

امروز که نامق ها به دست فراموشی و نامُخ ها درعرصه اند؛

به هوش باشید که مبادا وبلاگ شما به دست نااهلان و نامحرمان بیافتد.

(داداشِ من! وخ ندارم تُف بدم. خلاصه ش این که آقا این دو ماهی که ولتون میکنیم، بچه بازی نشه اینجا. خون به دل داکتور و سایر بزرگان نکنید. آدم باشید)

(اصلا" حالا که اینجور شد : ای لعنت بر پدر و مادر کسی که در این مکان آشغال بریزد!. با تشکر. روابط عمومی شهرداری)

پ.ن 1 : آقا ما تا یک ساعت !!! دیگه اعزامیم.

پ.ن 2 : داکتورااااا ! داکتوراااااا ! مااااا دارییییییییییییم می آیییییییییییییم !!!

پ.ن 3 : حالا درسته که پادگان نیروی زمینی ارتش در تهران، اینترنت نداره، اما نامسلمونا، شماها کامنت بزارین، بالاخره یه روز میام می چکم دیگه !

5/6. ميان برنامه ( از نود مجازي تا نود سياسي)

(توضیح مدیریت وبلاگ : پس از صدای دوست در سالی که گذشت، نقد و نظر، یاران صدای دوست و نود مجازی با یک میان برنامه از معاونت تحلیل رسانه خبرگزاری ایتارقاس تا ساعتی دیگر به استقبال برنامه های آتی جشنواره یک سالگی صدای دوست از جمله یادداشت های یادگاری نویسندگان وبلاگ و همسران خواهیم رفت. این شما و این هم میان برنامه تحلیلگر بزرگ رسانه ای صدای دوست:)

بسم الله

و سلام.

سلام خدمت همه مدعوین و مهمانهای عزیز.

امیدوارم تا اینجای کار، از این هفت شبانه روز، جشن و پایکوبی!، لذت برده باشید. به هرحال دوستان من تمام هنرهایشان را به خرج داده اند تا جشنهای 2500 ساله مان، که کاملا" مشابه جشنهای 2500 ساله شاهنشاهی، با بریز و بپاش و صرف هزینه های مادی و معنوی سرسام آوری همراه شده، مقبول طبع مردم صاحب نظر شود!!.

اما متأسفانه، با مشاهده لحن حاکم بر بعضی از کامنت های اخیر و همینطور جوابی که داکتور به کامنت خصوصی محمد داده، احساس کردم که هم شما خوانندگان و هم ما نویسندگان صدای دوست، کمی از این جشنواره، خسته شده اید و شده ایم! و یواش یواش، جذابیت و طراوت جشنمون درحال کمرنگ شدنست.(البته باید عرض شود که غرض اصلی این پست، بیان چنین موضوعی نیست!)

 به همین خاطر،به فکرم رسید زمان مناسبیست که به بهانه تذکری که يكي از بزرگان، در 90 مجازی! - یی که برخلاف شاید عده ای، برای شخص من کاملا" جذاب و خواندنی بود -  به صدای دوست دادند، وسط برنامه های فشرده یکسالگی، آنتراکی داده و با یک وُله رسانه ای، اشتیاق شما را برای خواندن 4 پست باقیمانده ، افزایش دهیم.  {{ به هرحال هرکی 2 روز با  یه گرگ نیرویی یی مثل ر.ر، بپره، به این شیوه های کثیف جذب نیرو هم وارد میشه دیگه!}}.

پس اگر اجازه میدهید، پلی بزنم از این جشن کذایی وبلاگ، به جشن های دهه مبارک فجر و سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی. و اشاره ای کنم به برنامه ای که به همین مناسبت، از شب گذشته، روی آنتن رفته است و به تبع آن، اتفاق میمونی که ظاهرا" در سازمان خپل عزت الله ضرغامی، درحال رخ دادن است.

اما قبل از آن، احتیاج به بیان مقدمه کوتاهیست که در ادامه مطلب، بی صبرانه، انتظار کلیک های تان را میکشد!

ادامه نوشته

هیبدی در نوبت شما !



جمعه شبه و با لنگون دراز، شیش متر قدّو چپوندم تو یه مبل دو نفره و بالشت طفلی رَم سه بار تاش دادم و کنترل به دست، دارم بین این هشتا شبکۀ یکی از یکی جذاب تر ! به امید یه هوای تازه تر!، هی بالا پایین میکنم تا این نیم ساعته هم تلف شه و ببینیم درچشم باد این هفته چی جوری میره تو آفتافه !

برو بالا ...یک دو سه چار استانی خبر آموزش قرآن ؛ حالا باز برگرد پایین: هشت ، هفت، شیش، پنج ؛

- کو بزن قبلی ببینیم چی بود؟؟

نصرالله هیبدی وسط استودیو واستاده و داره درباره اهانت اخیری که به عکس امام شد صحبت میکنه. حالا هم یه ارتباط تلفنی با یک مخاطب عادی برنامه و شنیدن زنده نظرات مردم.

بله، باز هم یک کار تقلیدی دیگه از سیمای کشور و باز هم کپی برداری ناشیانه ای از رو دست کانال فارسی بی بی سی.

احتمالا" اونایی که به بعضی امکانات غیر بومیِ بالا پشت بومی! دسترسی دارن، همون اول حدس زدن میخوام به چی گیر بدم.

{ چی؟؟.... همه تون حدس زده بودین؟.... به به ! شمام آره ؟!؛ خوب دست خودتونو رو کردینا! ( البته از اونجایی که ما از این دایره زنگیا نداریم، شکرخدا خودم حدس نزدم به چی میخوام گیر بدم!!!) }

خلاصه دیدن نصرالله هیبدی در هیبت سیاوش اردلان! از یک طرف و خوندن صفحۀ تازه تأسیس «همشهری سلام» روزنامه خراسان هم از همون طرف، باعث شد، الان شما مجبور باشین یه کلیک ناقابل بکنین رو  «ادامه مطلب» ، تا هم آمار بازدیدمون بالا بره! و هم مثل این طبقه پایینی، نصف صفحه اول وبلاگ به شکر کشیده نشه !!

والّا !

ادامه نوشته

..!؟.. (تیتر توسط مدیران وبلاگ سانسور شد)

.

.

.

.

.

این قسمت هم توسط مدیران وبلاگ سانسور شد !!

.

.

.

.

.

ادامه نوشته

صدای دوست را از موبایلتان! بشنوید

مژده به ایران ول داران عزیز :
به زودی،
راه اندازی نسخه موبایلی وبلاگ صدای دوست

     
دوشنبه ، 30/6/1388 عید سعید فطر
همزمان با جشن عروسی مدیر اجرایی-خدماتی وبلاگ ، مهندس سیدمحمد اسلامی.

از این پس، با waplog صدای دوست، بنا به فرموده همراه اول: « هیچ دوستی، تنها نیست! »


RETURN

خداوندا !
هروقت با خودم گفتم که آماده شوم تا در برابرت به نماز بایستم ، و باتو نجوا کنم، چرت را مسلطم کردی و حال راز و نیازت را ازَم ربودی!
مرا چه شده که هرگاه با خود گفتم که دیگر درونم درست شده، اتفاقی برایم می افتد که گامهایم را می لغزاند و میان من وتو حائل میشود.
« سرورم » !
شاید تو مرا از درگاهت رانده ای و از بندگی ات برکنارم کرده ای؟
یا نکند مرا بی اعتناءِ به حقت دیده ای و از خودت دورم کرده ای؟
یا شاید از خودت رویگردانم دیده ای ، پس از من متنفر شده ای؟ 
یا شاید مرا از شمار دروغگویان یافته ای ؟ و دورم انداختی ؟ 
یا شاید نسبت به نعمت هایت ناسپاسم دیده ای و از این رو محرومم ساخته ای؟
یا شاید مرا میان اهل خرد نیافتی و خوارم داشتی؟
یا شاید دیدی از غافلانم ، پس ناامیدم کرده ای از رحمتت؟
یا شاید مرا دمخور محافل بیهودگان دیده ای و مرا با آنان رها کرده ای؟
یا شاید دوست نداری دعایم را بشنوی ، پس دورم نموده ای؟
یا شاید به جرم وگناهم مکافاتم داده ای ؟
یا شاید به بی حیائیم از تو، مجازاتم نموده ای ؟
اما کرم تو ؛ ای پروردگار ؛
یَجلُّ عَن مُکافاةِ المُقَصِّرین

"فرازی از دعای خفنِ « ابوحمره ثمالی»"


درباره علی

بسم الله الرحمن الرحیم . ... با صلوات بر محمد وآل محمد (ص) و عرض سلام خدمت همه بینندگان عزیز؛ در همین ابتدا توجه شما را به خبری که هم اکنون به دستم رسید جلب میکنم. در پی آغاز شمارش معکوس جهت برگزاری مراسم تاریخی جشن افتتاحیه ی زندگانی مشترک و پر برکت یگانه داکتور عالم بشریت ، حضرت مستطاب، جناب حاج آقای کربلایی علی خرم طوسی(دامت دکتراته)، که موجبات حمله ای هکری را به پایگاه اینترنتی صدای دوست فراهم آورد، لحظاتی پیش، از سوی گروهکی تازه تاسیس، ضمن برقراری حکومت نظامی در فضای عمومی وبلاگ و اعلام وضعیت فوق العاده، اطلاعیه مهمی صادر گردید.
متن بیانیه این گروه موسوم به کمیته خرابکاران 100 بدین شرح است:..........
آنچه در ادامه مطلب میخوانید:

- اعلام موجودیت کمیته خرابکاران صد*  

- کارت دعوت وبلاگی برای دوستان وبلاگی

- درباره الی !

ادامه نوشته

وضعیت قرمز

توجه                                  توجه
وبلاگ صدای دوست توسط گروهی موسوم به کمیته خرابکاران 100 
هک شد



جزییات بیشتر این خبر، تا 24 ساعت آینده اعلام میشود.
پس نویسندگان محترم صدای دوست!، لطفا" مرحمت فرموده فعلا" پستی نگذارید.
چرا؟؟!....
خُب معلومه چرا !!
چون طبق معمول :
« حالا بااااااز قاااااااس دااااس تان داره......»



آنتن - ورژن 2

     هوالباقی
آن گل که بیشتر به چمن میدهد صفا               گلچین روزگار امانش نمیدهد

     

انا لله و انا الیه راجعون
ما همه از اوییم و همه از   دواج میکنیم !

روح بلند و ملکوتی رهبر خدماتیان جهان و پیشوای انجمن اسلامیان ، به جماعت متأهلان پیوست. 
در پی وقوع ناگهانی این فاجعه ی جانکاه ، که ثلمی عظیم برای اسلام و اسلامیان و تک ممدِ اسلامیان بود ، پیام تسلیتی از سوی دفتر واحد خدمات صادر گردید که از انتشار آن بعلت بی خود بودن واحد مذکور ، خودداری میشود!.
لیکن برخود واجب دیدیم در این سانسور خبری شدید ، جهت تنویر افکار عمومی ، به وظیفه ی تاریخی خود عمل نموده و وبلاگی را از نگرانی خارج سازیم.
پس باز کن دکان که وقت آنتنی ست !
( =یا همان رو ادامه ی مطلب کلیک کنید سابق!)

ادامه نوشته

شب-نوشته ای از ....

مقدمه اول :

از آنجایی که مدتی می شود که من و اکثر نویسنده های صدای دوست ، با نوشتن کامنتک هایی ، از پست گذاشتن شانه خالی کرده ایم ؛ و از آنجاتر که آن تازه داماد تیغ به دستمان پس از ماهها غیبت در اینجا و البته حضور کامنتی در ۹۹ درصد وبلاگهای اینترنتی سراسر جهان ، عاقبت با دستهایی آغشته به خون پاک بیماران این مرزوبوم ، ضمن نوشتن پستی بس تکان دهنده ، همه غایبان را شرمنده حضور خود نمود ؛ و همچنین جهت عقب نماندن از قافله ی تند بعضی از عزیزان بزرگوار که طی حرکتی انتحاری ، بدون رعایت آن گاردتایم کذایی ، سه تا سه تا پست میگذارند ؛ و از آنجاهاتر که محمدی اسلام تبار ، از فرقه خدماتیه ، که زمانی روشن نگاه دارنده چراغ کم سوی وبلاگ بود ، چند صباحیست چه در اینجا ، چه در ارتباطات ایمیلی و چه در دنیای فیس بوک ، کم پهنا شده و سایه سنگین! ، و اجرای سنت تاریخی آموزشیان در انجام وظایف بر زمین مانده خدماتچیان بی خدمت را واجب گردانده است ؛ و از آنجاهاتر تر ! که احمد.خ ، آن آشوب راه بیانداز صدای دوست ، -که حضورش در وبلاگ -دقیقا" بسان همان اتوبوس معروف جهانگردی سالی یکبار ردشو  است- با اظهار وجودی فینگیلیشانه ! ، خود را برای ایجاد آشوبی تازه ، با یک حمله ی گاز انبری از جناحین و ارسال توپ روی سر علی دایی و

توی دروازه .....گل .... گل ......  

[ ببخشید از اختلالی که در پخش بوجود آمد . لطفا" به ادامه برنامه در مقدمه ی دوم توجه فرمایید ]

مقدمه دوم :
سه ماه پیش ، در سفری ، هوس کردم چند خطی برای صدای دوست بنویسم ، و نوشتم ! ، اما از آنجا که ایرانسل است و بقول دوستان : لعنتی! ، راه نداد و ما هم بی خیال .

اما اخیرا" با شنیدن خبر ثبت نام مراسم زیبای « اعتکاف در خانه دوست » ، به دلیلی شاید کم ربط ، یاد همان نوشته افتادم که تایپش با موبایل ، حجم کمش را قابل توجیه نموده و کم کاری نگارنده را قابل اغماض !

مقدمه سوم : 

نویسنده اعتراف میکند اصلا" این سبک نوشتن را دوست نداشته و کلا" معذب است ؛ اما به اجبار ، فعلا" ترجیح بر عدم استعمال ادبیات محاوره ای و افعال و جمله بندی های خودمانیست . 

مقدمه چهارم :

و باز از آنجا که معمولا" به پست های این عضو صدای دوست با نگاهی جدی توجه نمیشود ( برای اثبات مدعا همین بس که شما خوانندگان محترم ، توجهی به اتمام ناقص مقدمه های اول و دوم ، و بی نتیجه ماندن آنها نکردید!) ، این تذکر بجاست که آنچه در ادامه مطلب می آید ، فارغ از فضای سخیف سابق خواهد بود. ان شاء الله .

مقدمه پنجم :

لطفا" بدون هیچ مقدمه ای !! روی ادامه مطلب کلیک کنید که توبه ی گرگ خنک ، از ترک لودگی ، مرگست.

(یک  خدا نکنه هم اگر بگید ، به جایی برنمیخوردهاااا !)


 

ادامه نوشته

بچه جون... به سیاست ور نرو... جیزه!


به نام خدای خوب و مهربون ؛

یکی بود یکی نبود..... زیر گنبد کبود ، غیر از خدای مهربون ، من بودم و مرحوم فروزانفر بود و مقام شامخ ؛
قصه مال اون زموناییه که هنوز اینجا اینقدر شلوغ پلوغ نشده بود و آدمای غریبه ، به این محفل خصوصی ما سرک نکشیده بودن.
دلم واستون بگه که یه روزی روزگاری همینجوری نشسته بودیم و داشتیم واسه خودمون گل میگفتیم و گل میشنفتیم که چشمتون روز بد نبینه !..... یهو یه فکری زد به کله ی خام من. وقتی با طبیب باشی ده (که اون روزا هنوز در کسوت داکتوری بود) در میون گذاشتم ، با کمال ناباوری ، استقبال کرد و من جوون رو تشویقم کرد. اما روزا هی شب شد و شبا ، روز میشد و ما بزرگ میشدیم و باید رعایت خیلی چیزا رو میکردیم. خلاصه سرتونو درد نیارم ... گذشت و گذشت تا اینکه همون آقاهه ، زیر این پست پایینی ، کامنت گذاشتن که : قاسم جان ؛ چه نشسته ای که حالا وقتشه.
آره دیگه... دوره ، دوره ی انتخابات بود و بحثای سیاسی هم داغ. شاید الان میشد اون فکر بچه گونه رو به خورد خواننده ها داد و صداشم درنیاورد.

 اگه میخواین بدونین که اون فکره چی بود ، رو ادامه مطلب کلیک کنین که : 
  << حالا بااااااز   قااااااااس   دااااااااااااس تان  داره >> 

ادامه نوشته

جهنم آزادی


تو این آش شلم شوربای ما ، همه چی پیدا میشه ؛ از شیر مرغ ، تا میرحسین موسوی و باغچه حیات مادربزرگ !!

بگذارید حالا که یک پای این وبلاگ ، ( دور از جون شما ) ، تو بیمارستانه و با اون یکی پاش هی میره سینما ؛ مام این وسط ، دلا رو روانه ی ورزش کنیم تا هم کلکسیونمون تکمیل شه و هم . . . . . هم . . . . . همینطور الکی این وبلاگ به قول دوستان : << کم جون !>> ، به روز شده باشه . خلاصه سفره ای پهنه و دورهم نشستیم داریم حالشو میبریم ! ؛ حالا یه کم هم فوتبال که کسی رو نمیکشه ؛ ‏

(‏ آقا حتما" باید التماست کنم تا رو ادامه مطلب کلیک کنی !؟؟ )

ادامه نوشته

آخ !!

آخ ، آ آ آ آ آ آ آ آ خ ؛
آقا این پدیده ی وبلاگ جمعی هم عجب چیزیه ! .....آخ ، آ آ آخ.....
آدمو بدجوری معتاد خودش میکنه ، آخ؛........
ادامه نوشته

نیمچه صدایی از ته!...نه،نه....از طه!!

از اونجایی که مدت زیادیه در صدای دوست ، صدایی از عزیز دلم! و حاصل عمرم!! و امید آموزش شنیده نمیشه ، به سرم زد یه صدایی ازین بچه دربیاریم!

چیزی که در ادامه مطلب میخونید، ایمیلیه که طاها شوکتیان واسه من و ممد فرستاده:

هم مطلب جالبیه ، و هم بالاخره یه جور صداییه از طه !

ادامه نوشته

آنتن جیمکی !!

بله ...... واقعیت داره!..... شما خواب نیستید!!دچار توهم هم نشدید و اسم نویسنده این پست را درست خواندید!
انتظارها به سر رسید....
بالاخره امتحانای ما تموم شد و اومدیم که دنیای مجازی رو آباد کنیم.(در جبران آباد شدنمان توسط دنیای حقیقی!!)
پس روی ادامه مطلب کلیک کنید چونکه:.... « حالا قااااااااااااس داااااااااااااس تان داره!! »
ادامه نوشته