نظرسنجی عمومی

امروز می خوام یک نظرسنجی برگزار کنم در مورد انتخاب محل سکونت

همگی بیاین تو و عواملی که برای شما در انتخاب محل زندگی تاثیر می زارند رو بیان کنید

اصولا بیشتر شما مشهدی و بعضا تهرانی هستید دیگه. ما هم در مورد همین دو شهر صحبت می کنیم

نظرتونو در مورد جملات زیر بفرمایید

1. من آخرین مقطع از تحصیلات دانشگاهی ام را در مشهد/تهران/غیر از مشهد و تهران گذرانده ام
2. من بعد از اتمام تحصیلات بلافاصله به مشهد بازمیگردم
3. برای من اولویت اول انتخاب محل زندگی شغلی است که به آن علاقه داشته باشم و درآمد خوب داشته باشد
4. برای من اولویت اول زندگی شهر خانواده خودم است.
5. برای من اولویت اول زندگی شهر خانواده همسرم است.
6. محل زندگی چند سال اول برای من مهم نیست ولی در آینده نزدیک قطعا به شهر خودم بازمی گردم
7. اصولا برایم مهم نیست کجا زندگی کنم
8. من تهران را دوست دارم و در شرایط مناسب آنجا را برای زندگی انتخاب خواهم کرد

9. در ادامه هر چه می خواهد دل تنگت بگو!

هدیه قربانعلی به مادرش

 روز مادر امسال ننه علی هدیه خود را از پسر شهیدش قربانعلی رخشانی مهماندوست گرفت.

یاد یاران دبستانی

«معلّم عزیزم 

ای همراه یک ساله‌ی من

ای چراغ روشن راه زندگی 

دوستت دارم

وقتی به کلاس دوّم می‌روم

باز هم تو در کنار من

یار و یاور من باش

با من باش . . با من باش

به کوره راه شب ای ماهتاب با من باش

در این مسیر پر اضطراب می‌سوزم

بیا و در سفر آفتاب با من باش»

جشن پایان سال اوّل دبستان بود. خیابان سناباد. مدرسه‌ی سالیانی. دست‌ها را بالا می‌بردم، توی هوا می‌چرخاندم و از آن طرف دیگر پایین می‌آوردم. یادم نیست چند بار این حرکت تکراری دست‌ها را حین خواندن شعر تکرار کردم. فقط خانم تبریزی، اوّلین معلّم مدرسه‌ام را به یاد دارم که با تمام شدن دکلمه‌خوانی، وقتی اولیا و بچّه‌ها تشویقم می‌کردند، تنگ مرا در آغوش گرمش می‌فشرد. عجب حسّ خوبی داشت، سوگلی معلّم بودن!

از کلاس دوّم چیز زیادی به خاطر ندارم جز بازی پرش سه گام از روی نیمکت‌ها که یک بار بالاخره پایم به یکی گیر کرد و سرم به دیگری خورد و شکست و بیمارستان و بخیه و تحویل گرفتن مامان و بابا! (اصولا از معدود اعضای بدن که اگر ضربه بخورد والدین را نگران می‌کند سر است لابد از ترس ضربه مغزی و کشیدن کار به اهدای اعضا!. بماند که توی دبیرستان هم که یک بار دیگر به خاطر پیچ خوردن پا راهی بیمارستان شدم، باز هم مامان مثل همیشه حسابی نگران بود و در کنارش من و قاسم بودیم که به آن همه ورم پا به خاطر یک پرش ساده می‌خندیدیم)

کلاس سوّم و چهارم برایم پر از خاطره‌ بود. به خاطر مأمور شدن پدر در وزارت کشور به جنوبی‌ترین شهر استان رفته بودیم: نهبندان که روستایی بیش نبود و آن زمان جزئی از تنها استان خراسان بود. هم عزیز کرده‌ی معلّم‌ها و مدیر و ناظم بودم به عنوان پسر بخشدار شهر، هم با اختلاف زیاد از سایر رقبا که چه عرض کنم، سایر رفقای در و دهاتی و دور از فضای تحصیل و تهذیب و ورزش! شاگرد اوّل کلاس. فقط یک رقیب به نام هاشم‌پور داشتم که چند سال پیش ردّش را در دانشگاه فردوسی زدم - در واقع او ردّم را زد - و حیف که دوباره گمش کردم. فلک شدن و ترکه‌ی انار و تنبیه‌های سخت بدنی را اولین بار که دیدم تنم می‌لرزید. یواش یواش البته همه چیز عادی شد. تا وقتی که کلاس چهارم یک بار که قرار شد تر و خشک با هم بسوزد، کف دست من هم چند ترکه‌ای از آقای گلی، معلّم کلاس چهارم نوش جان کرد، نوش جان کردنی! 

کلاس پنجم خیلی بزرگ شدم. خیلی هم درس خواندم. معنی تلاش و کوشش و پشتکار و این حرف‌ها را اولین بار بود که می‌فهمیدم. مدرسه‌ی صالح بود و معلّم کلاس اوّل - خانم عطاری - (که همان سال، معلّم احمد بود) و معلّم کلاس پنجم - آقای قهرمان. چه رؤیاپردازی‌ها و خیالبافی‌ها که برای ورود به تیزهوشان نمی‌کردیم. کلاس‌های تست ریاضی و هوش و باقی ماجراهای آمادگی برای شرکت در آزمون بزرگ. بالاخره با آرمین صالح، پویان باقرزاده صهبایی، عبدالرحیم بهرامی و محسن خیری - کسی از این بچه‌ها خبری ندارد؟- شدیم افتخار آفرینان مدرسه و تیزهوشان و لابد آینده‌سازان مملکت! آقای قهرمان بعد از خانم تبریزی و هنوز هم که هنوز است بزرگ‌ترین معلّم زندگی‌ام بود. چندین بار در این سال‌ها به بهانه روز معلّم به او سر زدم که هر بار شکسته‌تر از قبل شده بود لابد به خاطر گذر زمان و دست پرفشار روزگار. حالا دیگر لااقل 4-5 سالی می‌شود خبری از او ندارم. سراغ خانم تبریزی را هم چند باری گرفتم که هیچ وقت موفّق نشدم دوباره روی ماهش را ببینم و چه بسا حالا که این روزها مد شده دستش را ببوسم!


پ.ن: 

* این سومین سال است که به دانش‌آموزان دبیرستانی، زیست‌شناسی درس می‌دهم. هرچند حال و هوای دبیرستان‌های تهران امروز کجا و دبستان‌های مشهد دیروز کجا! ولی باز هم لذّت معلّمی با تمام سختی‌های مواجهه با بچّه‌های تهران امروز را شاید با هیچ کاری نتوان عوض کرد. حتّی با طبابت بر سر بالین بیماران در و دهات‌های اطراف تهران امروز!

* چه بسا خواندن این خاطرات، هیچ جذّابیتی برای شما نداشته باشد. به خصوص که چندان هم بار دراماتیک نداشت. برای من امّا از شیرین‌ترین پست‌های وبلاگ بود. مرور اولین سال‌های تحصیل و دوران کودکی همیشه برای آدمیزاد شیرین است. بماند که همیشه دنبال فرصتی برای ادای دین به دو تا از بهترین معلّم‌های دنیا می‌گشتم که بالاخره در حد این چند خط نوشته دست داد. معلّمی و شاگردی عالم عجیبی است. 

* روح استاد مطهری شاد

فِداها أبوها . . .

باسمه‌تعالی

کانت اِذا دَخَلَت علی رسول‌الله قام الیها فقبَّلَها. . .

در زبان عربی وقتی از ترکیب «کانت اذا» استفاده می‌شود یعنی همیشه این طور بوده است. یعنی منحصر به زمان بزرگسالی  [چقدر هم که بزرگسال شد] صدیقه طاهره (سلام‌الله علیها) نبوده و از کودکی، پیامبر (صلی‌الله علیه) این طور به او احترام می‌گذاشت. یعنی یک بار و دو بار در زمان ورودش تمام قد بلند نمی‌شد که هر بار دخترش وارد می‌شد به استقبال او می‌رفت.

در زبان عربی فرق «قام الی» با «قام ل» این است که دومی یعنی برایش بلند شد، امّا اوّلی یعنی بلند شد و به استقبال او رفت که عبارت بعدی (فقبّلها)هم تأیید کننده‌ی این معنا است. هر بار که فاطمه (سلام‌الله علیها) وارد می‌شد، پیامبر خدا تمام قد بلند می‌شد و چند قدم به استقبال او می‌رفت . . .

(این‌ها جملات عارف نورانی، استاد فاطمی‌نیا بود که چند روز پیش (دهه فاطمیه قبلی) با دنیایی از احساس و ادب با تأکید بر این نکته توضیح می‌داد که روایت در منابع اهل سنّت و کتاب معتبر آن‌ها -صحاح ستّه - هم آمده است. استاد با آن لحن دلنشینش حرف‌های شنیدنی زیاد داشت. همین یکی برای امروز ما بس! حال بیشتر داشتید، اینجا را هم بخوانید.

از همگی التماس دعا)

چرا امر به معروف و نهي از منکر ...

چرا امر به معروف و نهي از منکر ...

شما بهترين امتی هستيد كه برای مردم پايدار شده‌ايد به كار پسنديده فرمان می‏دهيد و از كار ناپسند بازمی‏داريد و به خدا ايمان داريد.(سوره مباركه آل عمران آيه 110)

 و مردان و زنان با ايمان، دوستان يكديگرند كه به كارهای پسنديده وا می‏دارند و از كارهای ناپسند باز می‏دارند. (سوره مباركه توبه آيه 71)

شما چه می اندیشید؟