چه تلخ است ... قصه عادت

"بسم رب الشهداء و الصدیقین"

ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمی شنوند
چه تلخ است قصه عادت...


چند خط یادداشت

گاهی اوقات، آنچنان به دنیای پیرامون خودمون، به لوازمی که هر روز باهاشون سر و کار داریم و حتی به افرادی که هر روز ناخودآگاه اون ها رو در محل کار، در محل تحصیل و یا هر جای دیگه میبینیم وابسته میشیم که اگه روزی اونها رو از دست بدیم فکر میکنیم زندگی مون مختل میشه! در حالیکه همه ی اینها چیزی جز عادت نیست و عادت چیزی نیست جز وابستگی به دنیا و متعلقاتش! یعنی دنیا در مرحله اعتباریات یا در یکی از پست ترین مراحل وجودی اش!

برین ادامه مطلب... [نیشخند]

ادامه نوشته

هم وطن... تو هم در این جنایت سهیمی!!!

"بسم رب الشهداء و الصدیقین"

نمیدونم چقدر با نوشتن این مطالب میتونم شما رو توجیه کنم! نمیدونم، اصلا واسه دل خودم مینویسم، خواه پند گیر خواه ملال! مطمنا سیلی از نظرها پشت سر این پست روانه خواهد شد که حالا تو واسه ما کاسه ی داغتر از آش شدی؟! حکومت تحریم نکرده تو تحریم میکنی؟! و از این جور حرفا... 

اتفاقا همین حکومت رو هم سرزنش میکنم... کاری به این و اون ندارم! مینویسم، واسه دل خودم مینویسم! تا روزی که آقا ظهور کرد، اگه به من گفت در مقابله با دشمنت چه کار کردی، دستم خالی نباشه، هاج و واج نمونم! بتونم جوابی بدم که بله حداقل این کارو کردم! 

یک سالی میشه که گروهی راه انداختیم ضد صهیونیستی مآب! یه چند نفری دور هم جمع شدیم و گفتیم که قدمی هر چند کوچک در مقابله با دشمنمون برداریم! خدا رو چه دیدی، شاید همین گروه کوچک روزی شد بزرگترین دشمن اسرائیل و بزرگترین عامل جلوی اسرائیل! 

اینجا نمیخوام واسه گروهمون تبلیغ کنم، نه نه! یک چیز دیگه میخوام بگم! میخوام یک تلنگری به شما بزنم! فکر می‌کنید چرا اسرائیل بعد از گذشت نیم قرن هنوز به حیات نامبارک خویش ادامه می‌دهد؟ آیا بخاطر داشتن سومین ارتش منظم دنیاست؟ یا بخاطر داشتن صدها کلاهک هسته‌ای؟... اینجوری فکر میکنین؟! 

اگه یک روزی بفهمی خود تو، آره خود خود تو، یک جوری ناآگاهانه همراه اسرائیل در انجام این جنایات شریک بودی، چه حسی بهت دست  میده؟! تا حالا این احتمال رو ندادی؟! 

یکم فکر کن و ادامه مطلبو بخون...

ادامه نوشته

4. صدای دوست در سالی که گذشت (بخش خاطره ها)

هو الرزاق

گفتم روی قاس رو زمین نندازم، وارد گود شدم! محمدجان و داکتورجان رخصت!

صدای دوست دو ساله شد، و حضور من در کنار صدای دوستی های عزیز یک ساله (چون پارسال دقیقا موقع جشنواره بود که من ملحق شدم به صدای دوست) طریقه مطلع شدن من هم از این مکان مجازی خودش یه خاطره اس! بذارین حالا که قراره اسم این بخش رو بذارم بخش خاطره، اینم بگم!

پارسال همین موقع ها بود که دانشگاه فردوسی رو با قدوم خودم متبرک کرده بودم و رفته بودم مرکز تحقیقات مخابراتش که ... مصطفی عطاران رو دیدم! و بعد از کمی سلام و احوالپرسی گفت که یه همچین مکان مجازی وجود داره! جالبه کسی که اینجا رو به من معرفی کرده، تا الآن کوچکترین رد پایی از خودش ندیدم!

واقعا از داکتور و سایر دست اندرکاران که همچین فکر نابی کردن و این مکان رو درست کردن، کمال تشکر و سپاس رو دارم! خاطره های دبیرستان یک کنار، خاطره های این سال ها هم به یک کنار، دور هم بودن این جمع قدیمی هم کناری دیگر! از اینکه این دوستی ها تداوم یافته، شور و اشتیاق خاصی دارم!

بگذریم از حاشیه ها! تو این بخش از دوستان میخوام بهترین خاطره ی مشترکی که تو این یک سال تو خاظرشون موندگار شده رو به معرض نمایش بذارن (یعنی بیان کنن)!

خودم شروع میکنم! بهترین خاطره، جمع شدن صدای دوستی ها دور هم و رفتن به سد چالیدره بود! رفقایی که چندین سال بود ندیده بودمشون، در یک مکان و یک زمان دور هم جمع شدند و یادآور سال های دور دبیرستان بودند! واقعا خوش گذشت! اصرار دارم ازین دور هم جمع شدن ها، حداقل سالی یکی دو بار به وقوع بپیونده تا دوستی مون پایدارتر باشه!

نوبت خاطره های شماس! تنبلی نکنین بچه ها! بگین! بگین دیگه!

بگم ؟! بگم ؟!

کوهنوردی و صهیونیسم!!!!

هو الرئوف

پس از اولین پست (به ظاهر) موفقیت بار اینجانب در وبلاگ خودمونی صدای دوست و اقبال چشمگیر صدای دوستی های عزیز ازین پست، دیر زمانی بود که می خواستم بار دیگر فضای صدای دوست را با سخنان نغز خودم عطر آگین کنم! ولی بخت یار ما نبود و به دلایل مختلف که سرچشمه ی تمام آن ها همان تنبلی یا به تعبیر دیگر ... می باشد، این کار تا به امروز به تأخیر افتاد و اگر هم می بینید بالاخره همت کرده ام و این پست را گذاشته ام، تنها به علت پیشنهاد دچتور و پیگیری های ایشان بود. گرچه موضوع پیشنهادی دچتور با آنچه  ذهن مرا هفته ها  برای نوشتن قلقلک می داد، ارتباطی نداشت، اما در این پست برآنم که این دو موضوع کاملا بی ربط را به هم ربط بدم و دستهای کثیف صهیونیسم را حتی در ورزشی همچون کوهنوردی رو کنم!!!! گرچه می دونم احتمالا دچتور مرا به خاطر این کار توبیخ خواهد کرد!
...
فعلا با تصویر زیر اندکی حال کنین، سپس رجوع کنین به ادامه مطلب:
ادامه نوشته

به بهانه اولین پست من ...

سلام.... اولین باری هست که این افتخار رو میدم و دارم می نویسم واسه وبلاگمون! چند نکته:

1- اگه ناشی بازی درآوردم زیاد به من خرده نگیرین، دفعه ی اولی هست که دارم می نویسم و انشاا... ازین به بعد راه می افتم!

2- ازون جایی که شخصیت منو دوستان به صورت جزئی نمی شناسن (اکثرا منو به شکل [نیشخند] میشناسن) شاید از نوشته ی من کمی جا بخورن دوستان! ولی خوب کم کم با طرز تفکرات من آشنا می شین!

3- چیزی که می نویسم واقعا یکی از بزرگترین سوال های من تو زندگی هستش! غیر از کامنت های شوخی که بالاخره نمک وبلاگ هاس، خواهش می کنم اگه می خواین جواب بدین، وقت بذارین واسش و جواب بدین! هرچه بیشتر توضیح بدین، این طرف جوونی رو بیشتر خوشحال و راهنمایی کردین! جوونی که حالا شده 25 سالش، سال اول دکتراس در دانشگاه تهران (که احتمالا کسی خبر نداشت) و این سوال واسش به وجود اومده!

4- اگه مطلب واستون کسل کننده بود یا فکر کردین دارم چرت و پرت میگم معذرت می خوام!

5- با تقدیم احترام و سپاس ادامه مطلب رو بخونین...

ادامه نوشته