چه تلخ است ... قصه عادت
سرتون رو درد نیارم! اتفاقی هفته پیش
واسم پیش اومد که کمی خودم رو به خودم آورد که من کجای راهم! که چقدر به
دنیا وابسته ام! که چقدر ... چقدر هنوز پستم و هنوز هستم!
البته
شاید هر کس دیگه ای هم جای من بود، انتظار بیش از این ازش نمی رفت، دقیقا
مثل اینه که هر روز داری اعضای خانواده ات رو می بینی و یک روز، خدای
ناکرده، یکی از اون ها رو از دست بدی! این چیزی هم که این هفته از دست
دادم، درسته جون نداره، حرف نمیزنه، ولی تنها همدم تمامی لحظات زندگی ام
از 8 سال پیش تا کنون بوده! عمرا اگه بتونین حدس بزنین! نوت بوک ام رو
میگم!
واسه خودش تجربه ای داره! بنده خدا 8 ساله
داره کار میکنه آخ نگفته! اما یک شنبه بر اثر یک حمله مغزی، هاردش دچار
مشکل شد و به کما رفت! البته اینو بگم ها، همه اش تقصیر یکی از دوستام
بود، نوت بوک ام تقصیری نداشت بنده خدا، این دوستم پاشد اومد پیش من، نوت
بوک ام از دیدن قیافه اش سکته مغزی کرد! شانس آورد که نوت بوک ام به زندگی
برگشت وگرنه....
از این حرفا بگذریم! میخوام
وابستگی رو بهتون عرض کنم! 35 گیگابایت اطلاعات که روش داشتم و ازش بک آپ
نداشتم که هیچ، پروژه هایی که باید این هفته تحویل میدادم و ازشون بک آپ
نداشتم که هیچ، حالا بر فرض هم بک آپ داشتم، همدم دیگه ای نداشتم که بخوام
با اون طراحی و شبیه سازی کنم! یعنی فقط باید از این دوستم بپرسین قیافه ی
من یک شنبه چی جوری بود! واقعا دیدنی بود ها...!
کاری بود که پیش اومده بود و کاریش نمیشد کرد! حالا خدا رو شکر که به زندگی برگشت و اطلاعاتم هم هنوز تو مغزش بود!
غیر
از لحظات اولیه ای که در شک این اتفاق بودم، اما انصافا دو سه روز را با
آرامش سپری کردم! شاید حالا ذهن خودم دو سه روز از دغدغه پروژه ها راحت
بود، از دغدغه کار راحت بود، از دغدغه ایمیل چک کردن و ... راحت بود، از
دغدغه اینکه ... ! نه اشتباه میکردم! بدون نوت بوک هم میشه زندگی کرد،
شاید خیلی آروم تر! شاید خیلی با ذهن بازتر!
هنری
نکردیم ما که مهندس شدیم، که دکتر شدیم، اگه این کامپیوتر که سراسر زندگی
ماشینی ما رو به خودش اختصاص داده، از زندگی حذف بشه، همه علم ما کشک میشه
(گرچه اینو انکار نمیکنم که خود کامپیوتر زاییده علم بشر هست) حالا اون
موقع اگه مردشی بشین شبیه سازی کن!
کلام آخر!
نمیخوام خیلی از چیزها رو نفی کنم، فقط اعتقاد دارم همیشه باید بعد از
مدتی از چیزهایی که همیشه باهاش سر و کار داری، جدا بشی، دل بکنی، تا بعد
ببینی بدون اون ها هم میشه زندگی کرد، تا وابسته دنیا و متعلقات و
اعتباریات اون نشی! تا پست نشی در حالیکه هستی! خیلی ها میگن بدون همراه
دیگه نمیشه زندگی کرد! کاملا مخالفم! این فقط یک عادته به همراه، و مطمئنا
بعد از دو سه روز استفاده نکردن، می بینی که اتفاقا چه قدر با ذهن آروم تر
میتونی زندگی کنی!
یه دکتر متخصص مغز و اعصاب و
روانشناس هست یک بار باهاش صحبت میکردم یک جمله خیلی قشنگ به من گفت، شاید
اون موقع نفهمیدم معنی حرفشو، ولی الان دیگه کاملا درک کردم!
گفت هر کاری رو که از
روی عادت انجام بدی، هیچ فایده و مخصوصا ارزشی نداره! مثال خیلی حالبی زد،
شاید خیلی از شما در مقابل این مثال جبهه بگیرید، ولی من کاملا موفقم!
گفت
که اگه همیشه نمازت رو سروقت بخونی، این هم میشه یک عادت! و ارزشی نداره،
باید گه گاه دست از این عادت بکشی، تا در ادامه خودآگاه نمازت رو سر وقت
بخونی، نه ناخودآگاه!
(جبهه نگیرین، طرف خودش علامه است و تمام درس های حوزوی رو خونده و حوزه رفته)
خلاصه از ما گفتن بود، و سخن آخر:
کین عروسی است که در عقد بسی داماد است
اینجا پاتوق جمعی از بروبچه های دبیرستان شهید هاشمی نژاد مشهد است.