سردار بدر !


اهل مياندوآب !

                            آخر ميان آب !

اروند رود

                             آب بود و آب !

ادامه نوشته

تقديم به عالم !


با كدام آبرويي روز شمارش باشيم *** عصرها منتظر صبح بهارش باشيم

سالها منتظر سيصد و اندي مرد است *** آنقدر مرد نبوديم كه يارش باشيم

سالها در پي كار دل ما راه افتاد *** يادمان رفت كمي در پي كارش باشيم

ما چرا ؟ خوبترين ها به فداي قدمش *** حيف او نيست كه ما ميثم دارش باشيم ؟

اگر آمد خبر رفتن من را بدهيد *** به گمانم كه بنا نيست كنارش باشم !

مسئله اين است !


آبي يا قرمز ؟

ادامه نوشته

شهر سيمرغ سترگى است كه پوپك مرده است.

«اصغر فرهادی» را دوست دارم. فرزند همین آب‌وخاک هست و صادقانه و بی‌ریا کار می‌کند. اگرچه سواد سینمایی چندانی ندارم و بی‌خبرم از بسیار چیز‌ها، اما گمان می‌برم او سینمای ایران را از لحاظ تکنیکی به نقطه اوج رسانده است و حرف ندارد کارش. فیلم «جدایی»ش را هم از سینما دیدم و خوشم آمد.
«اصغر فرهادی» آدم حقیری هم نیست. این تعریف بزرگی هست از نظر من. چرا که روزگار، روزگار کوتوله‌هاست. به تعبیر «آقا یوسف»، موران و موریانه‌ها. لشکر افراد منتشر در جمع. که همیشه سوی برنده میدان هستند. اگرچه ببازند. همیشه بی‌شمارند و ...

«اصغر فرهادی» جایزه هم زیاد گرفته‌ است. مردمی و غیرمردمی. هنری و سیاسی. همه جورش را جور کرده است و خودش را اثبات کرده‌است. نمی‌شود نادیده‌اش گرفت. هر چه که باشد از «سیمرغ» تا «خرس» را گرفته است. شاید «فیل» و «شیر»‌ و ... هم باشد در بساطش. نمی‌شود حذفش کرد. نمی‌شود کوچک شمردش، نمی‌شود که نادیده‌اش گرفت. نمی‌شود.
 

*

نمی‌شود. نمی‌شود. دستم به کیبورد نمی‌رود و دوست هم ندارم حرف بزنم. خصوصن حالا. که خب، اسکار گرفته‌ایم. و تبریک بایستی گفت. جشن گرفت. در دل‌هامان خانه سینما بنا کرد و ... و اما من حس غریبی دارم. می‌دانید، چطور بگویم، تا حالا کاپوچینو خورده‌اید؟ من گاهی اوقات هفت هشت تومن پول می‌دهم برای ساعتی نشستن در کافی‌شاپ و نوشیدن قهوه‌ای و گپی و ... . کافی‌شاپی که همان قهوه‌خانه خودمان است. کهوه‌ای که اختراع خودمان است. منظور از خودمان اعراب هستند البته. شاید هم ترکان. سرش بحث است و اما چندان مهم نیست. به هر صورت داریم که اولین قهوه‌خانه‌ها در «عثمانی» به راه افتاد. بعدها از طریق «غرناطه» و سفرا و جنگ‌ها و غیره به غرب راه پیدا کرد. این مال دوران اوج عثمانی بود البته. که «وین» را محاصره می‌کرد و خادم‌الحرمین‌الشریفین بود و ... و امپراتوری بود خلاصه برای خودش. (که گاهن روس‌ها برای دفع عثمانی «نادرشاه افشار» را برمی‌کشیدند و حتا شاید اگر «عثمانی» سنی  از «صفوی» شیعه آن زمان دل‌آسودگی داشت کل‌یوم اروپا را فتح می‌کرد.) به هر صورت چرخ روزگار در گردش است و حوالت دیگری برای ما در نظر داشته. عثمانی در نشیب قرار می‌گیرد و خاطره جنگ‌های صلیبی دوباره زنده می‌شود. عسرت می‌آغازد و دورنمای حزم پدیدار می‌آید.

باری، اولین شکستی که مرز دنیای اسلام آن زمان در مقابله با غرب متحمل می‌شود توسط گروهی مذهبی است که راهبان فرقه «کاپوچین» راه‌برشان بودند. بعد از پیروزی به بررسی غنایم می‌پردازند که یکی‌شان معجونی‌ست تلخ و داغ با نام قهوه. به افتخار پیروزی و به یاد جنگ‌های پرشکوه صلیبی کمی شیر کف‌کرده را با قهوه مخلوط می‌کنند. (که شکلش شبیه کلاه خودشان می‌شود.) و نوشیدنی جدیدشان را «قهوه کاپوچینو» می‌نامند. و حالا و در زمانه‌ زیبایی که دیگر مرزی بین دنیای کفر و اسلام وجود ندارد، من و دوست‌م نیز با افتخار می‌خوریم به سلامتی‌شان.


*

قصه را تا کجا گفته بودم؟ اصلن این قصه را گفته بودم؟ بماند. داستان من هم‌این‌جاست و هم‌اکنون. حالا که به سهم تمدن و فرهنگ صلح‌جوی ایران زمین از مجسمه‌های پرشکوه اسکار نگاه می‌کنم، حس غریبی دارم. آخر آن نماینده شکوه سینمای دنیا، هدیه خدایان قله المپیوس، پاداشی برای برترین ستایندگان فرهنگ و هنر و ... چیزی را در دستان خود می‌فشارد. چیزی که برای من یادآور جوهره زندگی غرب است. خواست استیلا. اراده معطوف به قدرت. یک «crusader's sword». و من نمی‌توانم، نمی‌توانمش آن را و حس غریب همراه‌ش را نادیده بگیرم. نمی‌توانم، نمی‌توانم،  ...

مردم يمن در ميدان "التغيير" دور خوردند

روز گذشته راي گيري در کشور قبيله ها براي انتخاب تنها نامزد رياست جمهوري به پايان رسيد. با اينکه يمن اولين کشور در حوزه انقلاب هاي عربي منطقه است که انتخابات رياست جمهوري در آن برگزار شده است و ظاهرا همه چيز آماده است تا مردم پيروزي را پس از عبدا... صالح جشن بگيرند، اما اين قصه ناگفته هايي دارد.

ادامه نوشته

شب زفاف !


تفالي به مجموعه شعر « لحظه ها و صحنه ها » شادروان مهدي سهيلي

تقديم به همه ي اعداد زوج ، فرد و اول  وبلاگ !

ادامه نوشته