شب زفاف !
اي سايه هاي عشق !
ديگر مرا ز وسوسه ي دل رها كنيد.
اي واژه هاي «بوسه» و «اندام» و «چشم» و «لب» !شعر مرا به درد زمان آشنا كنيد.
*
وقتي لبان تشنه ي مردان «زابلي» -
در جستجوي قطره ي آبي سياهرنگ -
همچون دو چوب خشك -تصوير مي شود -
ديگر چه گونه سرخي لب هاي يار را -چونان شراب سرخ -
در جام واژه هاي بلورينه بنگرم ؟وقتي نگاه كودك بي نان «بندري»
با آرزوي پاره ي ناني سياه و تلخ -در كوچه هاي تنگ و گل آلود و بي عبور -
تا عمق هر «هزاره ي ديوار» مي دود -ديگر چه گونه غرق توان شد، دقيقه ها -
در بركه ي نگاه دلاويز دختري ؟ديگر چه گونه ديده توان دوخت لحظه ها -
در جذبه ي دو چشم پر از ناز دلبري؟*
وقتي كه دست هاي زني در دل كوير -
هنگام چيدن «گوني» چاك مي شودوقتي كه قامت پسري ، زاده ي بلوچ -
با گونه هاي لاغر و چشمان بي اميد -در خاك مي شود -
ديگر چه گونه دست زني را به شعر خويش -خوانم شهاب روشن و گويم ستون نور؟
ديگر چه گونه پيكر معشوق خويش را -در كارگاه شعر ، توان ساخت از بلور ؟
*
آن دم كه چشم هاي «يتيمان روستا» -
در حسرت پدر -يا در اميد گرمي دست نوازشي -
پر آب مي شود -وقتي غريبِ خانه به دوشي نيازمند -
در كوچه هاي شهر -از ضربه هاي درد -
بي تاب مي شود -وقتي كه طفل بي پدري در شبان سرد -
با ناخن كبود -در قطعه يي پلاس ، ز سرماي بي امان -
بي خواب مي شود -وقتي كه نان سوخته ، يا پاره استخوان -
از بهر سد جوع فقيران ده نشين -ناياب مي شود -
ديگر چه گونه خواهش دل را توان سرود ؟ديگر چه گونه مرمر تن را توان ستود؟
*
بايد كه حرف «عشق» ، برانم ز شعر خويش
بايد كه نقش «عشق» ، فرو شويم از كلامچشمم پرآب باد !
از «عشق» بگذرم كه دلم جاي ديگر است .بايد كه هاي هاي ، بگريم به دردها -
در چشم ما ، «سخن اشك» خوشتر است .اي سايه هاي عشق !
ديگر مرا ز وسوسه ي دل رها كنيد.اي واژه هاي «بوسه» و «اندام» و «چشم» و «لب» !
بر جاي آب و رنگ !شعر مرا به درد زمان آشنا كنيد.
تهران : بهمن 1358
اینجا پاتوق جمعی از بروبچه های دبیرستان شهید هاشمی نژاد مشهد است.