-

طرح شش‌جانبه مُرسی، نشست دوستان ملت سوریه، جمع دشمنان دولت سوریه، ...، و آخری و پرسروصداترش جلسه جمهوری فدراتیو روسیه و ایالات متحده آمریکا برای مدیریت دوران گذار سوریه.
می‌دانید بر خلاف دنیای فیزیکی، آتش جنگ را شاید بشود به سادگی روشن کرد اما خاموش کردنش از عهده و توان فراهم‌آوردگان هیزمش بر نمی‌آید. خاصه که شعله‌اش در خاورمیانه جرقه خورده باشد. جایی که به پشتوانه صاحبان زر و زور و تزویر، ظلمت آبستن شر می‌شود و بشری زاییده می‌شود که اعتلای خودش را در ریختن خون بندگان خدا  و بی‌بها شمردن جان آدمیان می‌جوید. صبح، ایمنی زمین را به تاراج می‌برد و شب با «ایمن الظواهری» بیعت می‌کند. گرداب گناهی شکل می‌دهد که پایابی ندارد و مومن و طاغی را در خود فرو‌می‌کشد...


می‌شود بسیار چیزها گفت، از خیال خام صاحبان قدرت پوشالی. که بیا بدمیم در کوره این جنگ که شاید یکی دو روزی، یکی دو برگی به نفع خودمان بگردانیم. از مصیبت بی‌خبری مجاهدی که خروش گوساله سامری را ندای بشارت بهشت برای خودش می‌داند و حتا می‌شود شِکوه کنیم از «امام محمد غزالی» که نظریه‌پرداز عقب‌گرد جهان اسلام شد و باعث و بانی بسیار ماجراها...


می‌دانید، من اما بیش‌تر شرمنده روی خدا هستم. آن روز که «آدم» را آفرید و فرشتگانش زبان به طعنه گشودند که بله، موجودی‌ست خاکی و در پی فساد و خون‌ریزی. و حالا خدا چه دارد که بگوید. نمی‌دانم، شاید خدا هم روبرگردانده باشد و با ما نباشد که «روزی خدا تمرد ما را بهانه کرد، قابیل کینه کرد و خدا را روانه کرد، آن روز تا نماز دگر هم خدا نماند، با ما پی وداع سفر هم خدا نماند، آن روز عمر و عافیت از ماه و سال رفت، شیرینی از حلاوت و حُسن از جمال رفت». می‌دانید که چه روزی را می‌گویم. روز جدا شدن «ما سِوا» به دم تیغ. روز روان شدن گریه روح و آواره شدن امتِ آخرین به بیابان تیه. این‌بار نه چهل سال، بل هزار و چهارصدسال. بی که موسایی باشد که چوپانی کند برما رمه‌های رها شده. بی که هارونی باشد که مهربانی کند بر ما بندیان یوغ بسته. بی که مائده‌ای باشد که بهانه‌ایی بیاوریم... و هم‌چنان آواره‌ایم...


آمده بودم که متنی بنویسم یکسره سیاسی، موضعی بگیرم در فلان قضیه و موضوعی را مطرح کنم در بهمان مساله. اما باز عصر جمعه قلم به اختیار نچرخید. زبان حادثه را ازیاد بردم و صحبت عشق مهمان ذهن محتاجم شد. غم نخستین، عهد پیشین را به یاد آورد و جایی برای عنوان مطلب و نظم نوشته نگذاشت. اکنون تنها کلامی که دارم این است:
«اَللّهُمَّ اكْشِفْ هذِهِ الْغُمَّةَ عَنْ هذِهِ الْاُمَّةِ بِظُهُورِهِ إِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعيداً وَ نَريهُ قَريباً وَ صَلَّي اللهُ عَلي مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ و سَلٌم»

التماس دعا.

بهار آن است که خود ببوید نه آن که تقویم بگوید.

ساعات پایانی ۳۰‌اُم اسفند ۱۳۹۱ هجری خورشیدی ساعات سرگردانی بودند. بهار آمده بود و اما برگه گاه‌شمار چیز دگری می‌گفت. چرا که قرار و مدار روزمره و کارافزای آدمیان را با قرار جان و جهان‌شان کاری نیست. روز ۳۰‌ام اسفند بارانی بود. صدای گنجشک در خانه‌مان می‌پیچید و شب، ماه بود که می‌تابید و کفش‌های کتانم بود که در در بی‌قراری روی ماه خویش گسسته می‌گشت و البته که ماه را غمی نبود. باری، ۳۰‌ام اسفند برای من بهار بود.

---

هفته پیش «جواد قربانی» آمده بود به خانه‌مان. گعده‌ای بود و گفتی و مانی. دو دوست قدیمی که هم‌چنان به سلک قدیم زندگی می‌کنند. جایی ریشه ندوانده‌اند و مانند باد رها هستند. ظاهرن بادهایی که هیچ بیدی را هم نمی‌توانند بلرزانند. شاید هم در شن‌زار زندگی می‌کنند. خبری از بید و بلوط و گل و بلبلی نیست. کمی خار هست و علف هرز. نمی‌دانم. جواد که حکمن بهانه دارد که در جزیره است و دست‌هاش کوتاه و خرما بر نخیل. من اما در پیله سرگرانی و سرگردانی خویشم. باشد که بشکافمش و در جستجوی شمع وجودی برآیم.

باری، بگذریم. قصد شکایت ندارم. از جواد حتا، که ۴ هزار و ۵۰۰ تومان از پول لپتاپی که برایش خریده بودم و به بهانه تحویل آن به خانه‌مان آمده بود را نداد و بالا کشید. که گفت: ذکر جفای دوست نه از بهر شکایت است، مقصود ذکر اوست، باقی حکایت است. حکایت من از شامی‌ست که در خانه آماده شد. آقای جواد همش از تعابیر on call، ready و نمی‌دانم واژگان تخصصی و باکلاس دیگر استفاده می‌کرد، دیدیم نمی‌شود که «آبگوشت» و غیره و کذلک جلوی مهندس نفت مملکت گذاشت. ناچار خواهرم «چیکن استراگانف» درست کرد و برایمان آورد. دستش درد نکند (همین‌جا تریبون را غنمیت می‌شمارم و ...) اما خب حکایت من این هم نبود. روایت من ازینجا شروع می‌شود که چیکن استراگانف خوردیم در ظرف‌های «چینی گل سرخ». ظرف‌های قدیمی جهیزیه مهربان مادرم. که به ناگهان مرا برد به سال‌های دهه پنجاه.

سال‌هایی که شاید کل ظروف خانه همین‌ها بوده‌اند. مادرم دختر جوانی بوده با موهای بلند و یک‌سره مشکی. در خانه‌ای کوچک و اجاره‌ای سر سفره‌ی دو‌نفره‌ای می‌نشستند با پدرم. و یحتمل آبگوشت می‌خوردند. شاید هم «اشکنه». در سال‌های دور. سال‌های دیر. سال‌هایی که همه چیز مهربان‌تر بود و امیدمان تنها به خدا بود. سال‌هایی که انگار خدا خوب‌تر بود. بهاری‌تر بود.

---

هوای روز ۲یم فروردین بسیار خوب است. باد صباست انگار که می‌وزد و همراه آن در گوشم فرشته‌ای زمزمه می‌کند. من هوای پیامبری به سرم می‌زند. بی که رمه‌ای به چرا برده باشم یا در صحرایی آرمیده باشم. اما سر در گریبان می‌برم و معجزتی می‌کنم. با یاد دهه پنجاه آفتاب را برمی‌گردانم و می‌چرخانم: چرخی سفیر باد موافق، السّابقون مردم عاشق، چرخی به سمت داغ تکلم، چرخی به سوی عمق شقایق، در خلسه‌ی سکوت و سرودن، تردیدی از نبودن و بودن، مستی میان هسته‌ی هستی، در جذبه‌ی شهود من از من...

خب ضعیف‌بودن رزومه پیش از پیامبری بی‌تاثیر نبود و حالا ما خراسانیم و اما به جای دهه ۵۰، نوروز ۲۷ سال پیش است. خورشید تازه بالا آمده. دید و بازدید‌ها تمام شده و مردمان در روز سیزدهم به صحرا درآمده‌اند. اما خلوت‌گزیده را به تماشا چه حاجت است، چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است. مادرم در خانه است. مشغول زندگی. مشغول بار سنگین زندگی. ۵ فرزند دارد و ظاهرن ۶می -که در راه است- سخت‌تر و سنگین‌تر است. نامش را -که به شهود مادری می‌داند پسر است- «مصطفا» انتخاب کرده. مصطفایی که انگاری همین‌روزها قرار است به میانه هستی افکنده شود.

فردا که در اوان روز غنچه ما قصد شکفتن دارد اما مصطفا به دنیا نمی‌آید. البته چرا. و لیکن عمر کوتاهی دارد. کوتاه‌تر از ساعتی. عمر گل دارد انگار. نه! نه! پایان حیاتی در کار نبود. بل مهربان مادرم دچار زندگی مضاعف شده بود. به جای مصطفا، «حسین» و «زینب» دوقلوهایی هستند که در آن دوران مرسوم نبودن سونوگرافی، شگفتی و ذوق‌زدگی و البته بزرگی را برای خانواده به ارمغان می‌آورند. بله. «من» متولد شدم! در بهار ۱۳۶۵ هجری خورشیدی.

---

خب! حالا برای این‌که گردش روزگار به هم نریزد و کسی گله‌ای نگذارد، زمان را باز می‌گردانم به همین ۲یم فروردین ۱۳۹۱ هجری خورشیدی. سودای سلطنت را به کناری می‌نهم و پیغمبری فدای زلیخای ندیده می‌کنم. می‌شوم همان ورجاوند مجرد. ساعت ۱۳:۳۰ است و خواهرم مرا برای ناهار صدا می‌زند. «خورشت کرفس» داریم در ظرف‌های پیرکس. در یک جمع شلوغ خانوادگی. نوه‌ها و برادرزاده‌ها و خواهر‌زاده‌هاست که از سر و کول هم و من بالا می‌روند.

آری، باری  بهار تنها هنگامه دگرگون شدن آفاق نیست. بهار ایام آرام گرفتن نفْس انسان با انیس خویش است، وقتی‌ست که نسیم نفَس دوست در فضای خانه می‌پیچد و زمان لبخند جمع خانواده است که برای شام، اشکنه یا چیکن‌استراگانف در ظرف‌های چینی گل سرخ نوش می‌کنند...

بهار پربار و برکتی باشد. فروردین پرفتوح، اردی‌بهشت شکوه‌مند و خرداد پرخاطره‌‌ای داشته باشید و زیاده جسارت است.

همه «مستراح»هایی که با من دویده‌اند

یک بار گفتم. الآن دوباره اشاره می‌کنم. ما در فرهنگ نداشته‌مان از قدیم به «مستراح» عنایت ویژه‌ای داشتیم. که خب «محل استراحت» است. و همان‌طور از «توالت» دل خوشی نداشتیم که «محل رنج» است. از باب لغوی عرض می‌کنم خدمتتان. بماند که درد زانو گاهن مجال تفکرات طولانی را از ما دریغ می‌کند و وسوسه می‌کند به اندیشه در باب مزایای دست‌به‌آب‌های فرنگی.

کودک که بودم از این مکان ضروری با نام «دست‌شویی» یاد می‌کردیم عمدتن. که خب یه خورده عفیفانه هست و این نکته را روشن می‌کند که بچه نباید دستگاه ماشین لباس‌شویی را خودش روشن کند و قس. اتفاقن استفاده ازین واژه بعدها موجب ابهام شد که لغاتی مانند «ظرف‌شویی» و «روشویی» و این‌ها هم جعل شد برای کاربردهای مشابه. اما در آن دوران که این واژگان اختراع نشده بود برای تمیز بین این مکان و دیگر گزینه‌ها از «دست‌به‌آب» به طور معمول استفاده می‌شد در وهله اول و سپس «مستراح». و حتی می‌شد که مدال برنز را هم بدهم به «مبال». که خب این آخری بر خلاف «دست‌شویی» کاملن هویت مکان منظور را تعریف می‌کند. یادم می‌آید که یک بار لغت «خلا» را هم شنیدم. شاید در مسجدی. ازین جهت «دیپلم افتخار» را هم به این کلمه آخر می‌دهم. آخ، آخ این نزدیک بود یادم برود که لغت «w.c» هم چیزی بود برای زمان‌های باکلاسی. که خب همه این کلاس رو مدیون «حرم» آستان قدس هستیم و «دورة‌ المیاة» هایی که در جای‌جای صحن‌ها بودند. و خب یک دانش و یک حس شرلوک‌هولمزی می‌خواست که حدس بزنی کدام‌شان خلوت‌تر و تمیز‌ترند. (و این‌جا بایست اعتراف بکنم که خود بنده به طور معمول از «وضوخانه»های «کتاب‌خانه» و «دارالشفا»ی حرم استفاده می‌کردم. که خب اولی شیک‌تر و خلوت‌تر و باکلاس‌تر بود. خوب است آدم از کودکی باکلاس باشد. حتی وقتی می‌خواهد «قضای حاجت» کند آن ژن «فرهنگی» بودن خودش را نشان بدهد.) (و خب یاد همه آن «طهارت‌خانه»های قدیمی و باصفا بخیر. که جایشان را عوض کردند با چهار تا مجموعه بزرگ و مدرن در خارج از فضای اصلی حرم. (نویسنده وبلاگ در اینجا تعلق خاطر خودش را به «سنت» به شکل ظریفی نشان داده و «غیض انقلابی‌»ش را از «مدرنیته» مندرس این روزها ابراز می‌دارد.)
به هر صورت البته اگر سفر خارجه تشریف بردید بدانید که این «دابلیو سی» در جاهای اندکی از دنیا استفاده می‌شود و خوب است که لغات دیگری مانند همان «تویلت» یا «بث‌روم» یا «واش‌روم» یا «رست‌روم» را استفاده کنید.(آخری ظاهرن همان تهاجم فرهنگی خودمان است به فرنگ! که البته کاربرد دوگانه دارد و واقعن بعضی‌جاها وجود دارد (در فرود‌گاه‌ یا نمایش‌گاه) که چند صندلی راحتی است برای استراحت و عنوانش  همان است.) وگرنه ممکن است در آن لحظات حساس و سرنوشت‌ساز مجبور به استفاده از زبان جهانی اشاره بشوید و خب سفیر فرهنگی خوبی برای این ملت عمیقن متمدن نباشید.

باری. اولین مستراح زندگیم که خب نصب در محل بود و هیچ مشکل اساسی نداشت. به سرعت هم تخلیه و تنظیف می‌شد (امیدوارم!). بعدها نوبت به مستراح خانه رسید که مطابق رسم قدیم‌ها در گوشه حیاط خانه بود. با آن سنگ‌های قدیمی که هرمی و گود بودند. (خدا بیامرزد مرحوم میرحسین را) ویژگی‌های مثبت خوبی داشتند و اما مشکلاتی مانند نظافت و خب همان بحث گود بودن (خطر سقوط) و ... نسل‌شان را ور انداخت به این سنگ‌های ملامینی جدید. که من ازشان دل خوش چندانی ندارم. ببینید الآن خبرش هم آمده. که «اپل» برای طراحی گوشی‌های موسیقی جدیدش (منظورم هدفون‌شان است. نه گوشی تلفن همراه) که آن‌ها را «ایرپاد» هم نامیده سه سال زمان گذاشته است. و قرار است چیز معرکه‌ای باشد و با گوش همه سازگار باشد و صدا را مستقیم به درون گوش هدایت کند. من متوجه نمی‌شوم که چرا هم‌چه دقتی در طراحی آیرودینامیک سنگ‌های مستراح به کار نمی‌رود. با همه سلیقه‌ها سازگار باشد و خروجی را مستقیم به درون بافر هدایت کند. واقعن پس این دانشمندا چه غلطی می‌کنن یعنی! (اینجا ذکر خیری می‌کنم از واژه مشهدی «پیشینگ» که به شکل کاملن بومی مفهوم مستتر در شکایت عفیفانه بنده را بیان می‌کند. فتامل!)
بعد از آن به خانه جدید رفتیم که شکر خدای مجهز به دو دست‌گاه مستراح بود. یکی در حیاط و یکی در فضای خانه. همراه با آب گرم. نعمتی بود. در آن سال‌های سرد پایان دوره رفسنجانی گرمابخش وجود بود. خانه بعدی که رفتیم پای «دستمال توالت» هم به مستراح باز شد. (جالب است که همیشه «دستمال توالت» بود و نه هیچ چیز دیگر). (خدا بیامرزد مرحوم خاتمی را) خانه بعدی در محله‌ای بود با امکانات سامانه «اگو» که بساط چاه فاضلاب را از خانه‌ها برمی‌چید. (و باز همراه با خودش خیل خاطره‌های خالی کردن چاه‌های همسایه و معطر شدن فضا). این یکی البته نشان داد که به «اگو» می‌شود به چشم یک مخزن بی‌پایان «سوسک‌های حمام» هم نگاه کرد. و مستراح خط مقدم جبهه‌های نبرد بود. (خدا بیامرزد مرحوم محمود را) خانه آخری که الآن درش هستم محصول دوران ازدحام نفوس است. مستراح و حمام یک‌کاسه شده‌اند و با پرده‌ای از هم جدا می‌شوند. تابوشکنی بزرگی‌ست نه؟ برای ما که نسل عفیفانه «دست‌شویی» و «مستراح» هستیم کاربرد ترکیب «سرویس بهداشتی» چیزی شبیه به گرفتن هویت یکی از اجزای ضروری خانه است و تبدیل آن به یک «ابزار تخصصی» صرف. اصلن کی به کی است. حاصل نگاه «سکولار لیبرال مرکانتلیست».

باری، این آخری «سیفون» هم دارد. «دستمال توالت» هم دارد. بعدش حتی می‌شود از «حوله کاغذی» استفاده کرد و ... . (نصیب کدام مرحوم می‌شود آیا؟) اما من دل انده‌دیده‌ای می‌جویم دردآشنا، که آغشته‌ش کنیم به خشم و هم‌دلانه یاد کنیم سنگ‌های گود و هرمی کودکی‌های از دست‌رفته را. که ما وارثان مستراح‌های رفته بر بادیم. راویان قصه‌های رفته از یادیم! شما چطور؟

در باب طبابت -6

باسمه‌تعالی

سرم . . . تزریق . . . اکشن!

بخش مهمی از جذابیت و هیجان پزشکی برای آدم‌های تنوّع‌طلب و ماجراجو، تنوّع وحشتناک آن است. از همان دوران تحصیل که در اولین مقطع  علوم پایه  با انواع ویروس و باکتری و قارچ و انگل و حشرات و حیوانات بیماری‌زا آشنا می‌شوی و پا به آزمایشگاه‌های بیوشیمی و بافت‌شناسی و پاتولوژی و به خصوص سالن تشریح آناتومی می‌گذاری، می‌شود حدس زد که قرار است در فضاهای مختلف با انواع و اقسام موجودات، روبرو شوی. با ورود به بیمارستان، گذراندن هر بخش ماجراهای خودش را دارد.

بخش اطفال و طفل‌های معصومش، بخش زنان و زائوهایش، بخش ارتوپدی/جرّاحی و تصادفی‌هایش و به طور کلّی اتاق عمل‌هایش، بخش روانپزشکی و مخ‌تعطیل‌هایش، بخش سوختگی و کباب‌هایش!، بخش پزشکی قانونی و جنازه‌هایش، بخش گوش و حلق و بینی، چشم، پوست، رادیولوژی، قلب، ریه، کلیه، گوارش، مغز و اعصاب و به خصوص بخش اورژانس که از همه مدل و همه رقم بیماری و درد و مرض، آن هم اغلب بد‌ترین‌ها و خطرناک‌ترین‌هایش را می‌توانی ببینی. دوران تحصیل پزشکی  پر از خاطرات ریز و درشت از بخش‌های مختلف و مریض‌ها و مریضی‌های متنوع است.

درس که تمام شد و نوبت کار کردن رسید، تازه اول ماجرا است. یک راه معمول این است که تخصصی بخوانی و با تنوع و هیجان! خداحافظی کنی. گوشه‌ای از کشور مطبی راه بیندازی و با تخصصت به کسب روزی حلال و کم‌کردن درد خلق‌الله مشغول شوی.* اما اگر متخصص نشدی یا نخواستی که بشوی یا لااقل برای این که دور و بری‌ها به جانت غر نزنند، تا اطلاع ثانوی آن را به آینده موکول کردی، هنوز کلّی فرصت برای ارضای حسّ تنوّع طلبی و ماجراجویی داری.

از روزی که بعد از هشت سال دفاع مقدّس، شماره نظام‌پزشکی را بگیری حتّی اگر در حال گذراندن سربازی باشی، درست بر خلاف تصور عموم که منتظرند از بس مازادی تو را صادر کنند، هزار جور فرصت کاری ریز و درشت پیش رو داری که کمترین و ساده‌ترین آن برداشتن شیفت به عنوان پزشک در درمانگاه یا بیمارستان‌های خارج از پایتخت است (چون هنوز پروانه کار در شهرهای بزرگ را نداری). خارج از پایتخت، از اطراف همین تهران، کرج یا حتّی قزوین شروع می‌شود و ممکن است به اطراف شهرکرد** ختم شود.

این البته به شرطی است که بخواهی خودت را محدود به بیمارستان و درمانگاه کنی. وگرنه هزار جور جای دیگر مثل مدرسه (معاینات عمومی بچّه‌ها و تکمیل پرونده‌های پزشکی)، قطار (به عنوان پزشک قطار)، کاروان حج (پزشک کاروان)، پادگان (به حکم اجباری سربازی) یا حتّی زندان (بیشتر برای صدور گواهی سلامت قبل و فوت بعد از اعدام!) به پزشک نیاز دارند و اغلب حتّی کاری به پایان خدمت و پروانه مطب و این حرف‌ها هم ندارند. تنها یک مهر نظام‌پزشکی می‌خواهند که به اسنادشان اعتبار قانونی داده باشد. اندکی ماجراجویی اگر چاشنی تنوّع‌طلبی بخوانید جاه‌طلبی یا حتّی سیری ناپذیری  یک پزشک عمومی باشد، می‌تواند هر روز هفته در فضایی متفاوت از روزهای دیگر، پرونده‌ها و دفترچه‌ها و نسخه‌های آدم‌های مختلف را مُهر کند.

* البته که حلال بودن و کم‌کردن از درد مردم زیاد هم کار ساده‌ای نیست که به خیلی از اطبای امروزی باید گفت: مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان. ضمن این که به هر حال هر تخصصی هم هیجان‌های خاص خودش را دارد. شاید حتی بعضی تخصص‌ها فرصت ماجراجویی بیشتری از پزشکی عمومی داشته باشند.

** بیمارستان حضرت سید‌الشهدا در شهر فارسان از توابع شهرکرد، اولین جایی بود که به طور رسمی طبابت کردم. آخرین بار، روزهای شلوغ تحویل سال در غربت این بیمارستان کشیک دادم و به خاطر دعوای قبیله‌ای چند ده نفر با تبر! و چاقو و چماق در روز تحویل سال به حدی سخت گذشت که تقریبا برای همیشه با آن خداحافظی کردم.

پ.ن:

1. تمام این ماجراجویی‌ها فقط مربوط به چهار ماه گذشته و دوران بعد از آموزشی است و خلاصه وُسع ما در همین حد بود! البته یکی دو مورد  کاروان و زندان  هنوز در حال طی مراحل اداری است و فعلا به مرحله عمل نرسیده است. قبول کنید که نوشتن درباره هر کدام از این‌ها وقت‌گیر بود. ضمن این که هر یک از این تجربه‌ها به قدری جذّاب و خاطره‌انگیز بود که نتوانستم تنها یکی را برای نوشتن انتخاب کنم. در واقع هر کدام از این کارها در حکم بچه‌های کار پزشکی‌ام هستند و نمی‌توانم بین آن‌ها فرق بگذارم! پس انتخاب را به خیل پرشمار خوانندگان واگذار می‌کنم تا به فراخور حال خودشان و مجال ما از هر فضا که بیشتر دوست دارند خاطره تعریف کنم!

2. به دلیل یک جور احساس خود‌تحویل‌گیری حاکم بر یادداشت  که البته در اغلب پست‌های این نویسنده به وفور مشهود است  چند باری حین نوشتن و بعد از کامل شدن از ثبت آن منصرف شدم و خواستم بی‌خیال شوم. اما با توجه به وقت زیادی که صرف آن کرده بودم و اوضاع کساد صدای دوست، در نهایت با مقداری اصلاحات، ثبتش کردم به قول قاسم بااااااا قدرت. ولی هیچ بعید نیست که به زودی آن را حذف کنم.

بيا تمامى شب را ستاره بشماريم

نبردها بوده‌، خون‌های داغ بر زمین سرد ریخته شده، سینه‌ها شکافته شده و هیاهوی بسیار درگرفته است تا بلکه یکی جهان را دگرگونه سازد، آن‌سان که او می‌خواهد. برای ماهی یا سالی یا سده‌ای. برای خودش و زمین و زمانه‌اش.
اما اندک اندک مردمان از نظم موجود دل‌خسته می‌شوند و در جست‌وجوی راهی تازه برمی‌آیند. تصوف در دل‌هاشان جوانه می‌زند و جسارت در رگ‌هاشان جاری می‌شود. بی‌هراس از غم نان جلوی تیر و تفنگ می‌ایستند و ترازوی روزگار را به جهت دیگر بازمی‌گردانند. من درین مقال در پی دلیل این گردش مداوم زمانه نیستم. و آیا این‌که به مثابه گردابی‌ست که غایتی جز فرورفتن دیوانه‌وار در خویش ندارد و یا خیر. بوته‌سودایی‌ست که تمیزدهنده مردی مردمان هر بوم‌وبر است و میل به اعتلا دارد.
این‌جا تنها می‌خواهم نگاهی داشته باشم به آن لحظه ویژه که شاهین ترازو در لحظه گذار خود قرار دارد. آن «آنی»‌ که نیروهای دو سمت ماجرا در تعادلی شکننده به سرمی‌برند. انتخاب‌ها حساس می‌شوند و نقش‌ها برجسته. شاید اندک قوتی از جایی و کسی که انتظارش نمی‌رود صحنه را یک‌سویه کند. اشتباه کوچکی از یکی از طرفین به قیمت شکست بزرگی تمام شود. خلاصه که همه چیز انگار که ضریب می‌گیرد. هر صدای کوچکی طنین‌انداز می‌شود. بسیار کسانی که درین برهه حساس حضور دارند بعدها از آن به عنوان نقطه عطف زندگی‌شان یاد  خواهند کرد. روزی که انتخابی کرده‌اند و سال‌های بعد از آن به نتیجه حاصل شده‌ نگریسته‌اند.

نمی‌شود انکار کرد. ببرغران بیدار شده است و اژدهای پنهان آشکار. جهان دوباره در آشوب قرار گرفته و دل‌هره به قلب‌ها هجوم آورده است. بار دیگر دوران ثبات به سر آمده است و شاهین ترازو به نقطه نخستین بازگشته است. به سرآغاز. به اینسپشن. به منشا.
بهارعربی باطل‌کننده خواب بسیاری از گران‌گوش‌های این خطه از زمین بود. جایی که زر و تزویر به پشتوانه زوری که از سمت غروب حقیقت انسان آمده بود یاد فرعون و نمرود را گرامی می‌داشتند. آن‌سوتر یونان در سر پیچ انتخاب بزرگی قرار گرفته است. انتخابی که سرنوشت آن را برای دهه‌های آتی در مسیری خاص قرار خواهد داد. و البته شاید مردمان اسپانیا را. ایتالیا، پرتغال  و ایسلند. و کل اتحادیه اروپا. رویای ایالات متحده‌ی اروپا به سرعت از هم فروپاشیده است و حالا انگار هر کسی به دنبال نجات خویش است. مهم‌تر ازین‌ها شاید شکستن انگاره مقدس «بازار» بود، به عنوان پدیده «پایان تاریخ». آن هم در قلب دنیای نو. آتلانتیس. سرزمین فرصت‌ها. بابل بلبله‌الالسنه جدید. (نع. من نیز باور ندارم که فردا روز مردمان هفت قاره گرد آیند و با آگاهی حاصل از تفکر راهی دگر را بجویند. که خیال خامی‌ست. اما بذر امید را در دلم می‌کارم و از آن مراقبت خواهم کرد.)

باری. درین میانه اما هستند آدمک‌هایی که  انگار تمامی هستی‌شان را با مذاکرات ۵+۱ در بغداد گره زده‌اند. که «خب انشاالله مذاکره می‌کنیم. خود آمریکا هم این دفعه پایه کار است. مدیر آژانس هم حتی آمده است و پیغام داده. می‌نشینیم و همه سنگ‌هامان را وامی‌کنیم و بالاخره بعد سی‌سال سوءتفاهم و عقب‌افتادگی ما هم وارد کاروان جامعه جهانی می‌شویم. خیره ایشالا خلاصه». من نه این‌که خوش‌حال نخواهم شد از به اصطلاح پیروزی مذاکرات. اما همیشه این نکته را در ذهن خود داشته‌ام که خرم‌شهر را خدا آزاد کرد و نه هیچ کس دیگر. و ما وارثان زمین هستیم. و ما به کم‌تر از آن راضی نخواهیم شد. بهای انسانی که از روح‌الله است تنها بهشت است. چه درین دنیای امکان و چه سرای باقی. آری، سراب بهشتِ شداد باطل است و ماندنی نیست. مدرنیسم باطل است و باطل هیچ‌گاه ماندنی نیست. بازار در شکل سرمایه‌داری‌ش سازگار نیست با نظمی که مدینه فاضله دارا خواهد بود. و این بازار خودویران‌گر است. و ماندنی نیست. لیبرالیسم نوین عین نقض غرض است  و ماندنی نیست. انسان جدید گرگ‌انسان است و ماندنی نیست. و حتی «ای خلق، تاروپود شما دلق ژنده‌ای‌ست، سنجیده‌ام، خدای شما نیز بنده‌ای‌ست» و ماندنی نیست.

یا علی.

نظرسنجی عمومی

امروز می خوام یک نظرسنجی برگزار کنم در مورد انتخاب محل سکونت

همگی بیاین تو و عواملی که برای شما در انتخاب محل زندگی تاثیر می زارند رو بیان کنید

اصولا بیشتر شما مشهدی و بعضا تهرانی هستید دیگه. ما هم در مورد همین دو شهر صحبت می کنیم

نظرتونو در مورد جملات زیر بفرمایید

1. من آخرین مقطع از تحصیلات دانشگاهی ام را در مشهد/تهران/غیر از مشهد و تهران گذرانده ام
2. من بعد از اتمام تحصیلات بلافاصله به مشهد بازمیگردم
3. برای من اولویت اول انتخاب محل زندگی شغلی است که به آن علاقه داشته باشم و درآمد خوب داشته باشد
4. برای من اولویت اول زندگی شهر خانواده خودم است.
5. برای من اولویت اول زندگی شهر خانواده همسرم است.
6. محل زندگی چند سال اول برای من مهم نیست ولی در آینده نزدیک قطعا به شهر خودم بازمی گردم
7. اصولا برایم مهم نیست کجا زندگی کنم
8. من تهران را دوست دارم و در شرایط مناسب آنجا را برای زندگی انتخاب خواهم کرد

9. در ادامه هر چه می خواهد دل تنگت بگو!

فِداها أبوها . . .

باسمه‌تعالی

کانت اِذا دَخَلَت علی رسول‌الله قام الیها فقبَّلَها. . .

در زبان عربی وقتی از ترکیب «کانت اذا» استفاده می‌شود یعنی همیشه این طور بوده است. یعنی منحصر به زمان بزرگسالی  [چقدر هم که بزرگسال شد] صدیقه طاهره (سلام‌الله علیها) نبوده و از کودکی، پیامبر (صلی‌الله علیه) این طور به او احترام می‌گذاشت. یعنی یک بار و دو بار در زمان ورودش تمام قد بلند نمی‌شد که هر بار دخترش وارد می‌شد به استقبال او می‌رفت.

در زبان عربی فرق «قام الی» با «قام ل» این است که دومی یعنی برایش بلند شد، امّا اوّلی یعنی بلند شد و به استقبال او رفت که عبارت بعدی (فقبّلها)هم تأیید کننده‌ی این معنا است. هر بار که فاطمه (سلام‌الله علیها) وارد می‌شد، پیامبر خدا تمام قد بلند می‌شد و چند قدم به استقبال او می‌رفت . . .

(این‌ها جملات عارف نورانی، استاد فاطمی‌نیا بود که چند روز پیش (دهه فاطمیه قبلی) با دنیایی از احساس و ادب با تأکید بر این نکته توضیح می‌داد که روایت در منابع اهل سنّت و کتاب معتبر آن‌ها -صحاح ستّه - هم آمده است. استاد با آن لحن دلنشینش حرف‌های شنیدنی زیاد داشت. همین یکی برای امروز ما بس! حال بیشتر داشتید، اینجا را هم بخوانید.

از همگی التماس دعا)

«بهل بگندد آب‌ها، نمک افاقه می‌کند»

۱- «درباره ف..لترینگ»

۲- «خانه‌های‌تان را در دامنه کوه آتش‌فشان بنا کنید.»

۳- «تغییر تاریخ شهادت سید مرتضی آوینی» 

۴- «امت لولاک را محجوب مشتی زن مخواه»

ادامه نوشته

در باب طبابت - 5

باسمه تعالی

بی‌رَگ‌های نمک‌نشناس!

در اورژانس، بچه‌هایی که حال و روز خوشی ندارند بیشتر از هر کسی دل آدم را به درد می‌آورند. به خصوص که رگ درست و حسابی هم نداشته باشند و به قول پرستار‌ها بد‌رگ و به قول ما بی‌رگ باشند. آنقدر ناله می‌زنند که صدایشان می‌گیرد و یواش یواش ناله‌شان شبیه زوزه می‌شود. همین الان صدای زوزه یکی از همین اسهال و استفراغی‌ها که قرار است بستری شود بلند شده. پدر و مادر هم خب خیلی برایشان سخت است که عزیز دردانه‌شان جلوی چشمشان و در حالی که دست و پایش را محکم گرفته‌اند تا پرستار یک بار دیگر سوزن را فرو کند بلکه خونی بیرون بیاید و سرم را وصل کنند، ناله‌اش تبدیل به زوزه شود و کم کم بی‌حال شود و دیگر صدایی از بچه در نیاید و خونش هم.

بالاخره خب به هر ضرب و زوری شده پرستار‌ها دست به دست هم می‌دهند و خون طفل بیچاره را در شیشه می‌کنند تا به آزمایشگاه فرستاده باشند. اگر هم یک در هزاری بچه‌ای خیلی بازی دربیاورد، جرّاح (بخوانید جلّاد!) را خبر می‌کنیم و او که اتّفاقا امشب خانم دکتری دل‌نازک است آنقدر فوت و فن بلد است که بالاخره با یک برش درست و حسابی از یکی از رگ‌های عمقی راه سرم‌های ما را به جان بچه باز کند.

در این فکرم بچّه‌ای که اینقدر زجر می‌کشد و گاهی مظلومانه چشم در چشم پدر و مادر می‌اندازد لابد با خودش می‌گوید این‌ها دیگر عجب ظالم‌هایی هستند. خودشان مرا زاییده‌اند، حالا خودشان به جانم افتاده‌اند و سوراخ سوراخم می‌کنند تا خونم را در شیشه کنند. پدر و مادر امّا هر قدر هم که دلشان برای بچّه بسوزد و گاهی همین طور که او را گرفته‌اند اشک بریزند فکر عفونتی را می‌کنند که به جان بچّه افتاده و اگر او را این همه سوزن سوزن نکنند بدون شک هلاکش می‌کند.

در این فکرم که بچّه هیچ وقت نمی‌تواند خودش را جای پدر و مادر بگذارد و از نگاه آن‌ها به ماجرا نگاه کند. او فقط ضجّه می‌زند و از این همه بی‌رحمی آن‌ها در مصیبتی که بر سرش آورده‌اند شکایت می‌کند. درست همان کاری که ما در مشکلات زندگی و مصیبت‌ها با خدا می‌کنیم. خبر نداریم که عفونت‌ها را خودمان به جان خودمان انداخته‌ایم و طبیب مهربان‌تر از مادر می‌خواهد در همین دنیا ما را درمان کند. چه کند که بعضی از ما بدجوری بی‌رَگیم!


پ.ن.:

1. ویژه‌نامه نوروزی همشهری جوان را به خاطر سی‌دی خاطره‌انگیز آهنگ‌های قدیمی‌اش هم که شده تهیه کنید. حالا صحبت درباره یادداشت قالیباف که دچار سندرم سفارشی شده بماند برای وقت دیگر!

2. خب راستش فونت مطلب تو سیستم خودم خوب بود. ولی وقتی با یه سیستم دیگه نگاه کردم دیدم خعلی ضایع ست! این شد که بالاخره دست از لجبازی برداشتم و عوضش کردم.

3. از فردا صبح زود به مدّت یک هفته عازم مأموریت سخت سربازی هستم. پس اگر جوابی به کامنت‌ها ندادم پیشاپیش به بی‌اینترنتیم ببخشید. حالا نیست وقتی اینترنت داشتم خیلی جوابای درست و حسابی دادم . . .

من سنگ‌دل چه اثر برم ز حضور ذکر دوام او

چندی پیش شیطان به جلد ما در آمد و ما را از خواب بازداشت و تا حدود سپیده به بحث و جدال نشستیم با دوستی در باب آزادی. بحثی هم نبود البته. یعنی قصد قانع کردن کسی را نداشتیم. بیشتر خودمان مایل بودیم تا عمق اندیشه‌ها و باورهامان را پیدا کنیم. ببینیم اختلاف سلیقه‌هایی که فرضن من با دوستم دارم در باب انتخاب نامزدهای مجلس یا اصلن ازدواج به چه ریشه‌ای برمی‌گردد. ما هر دو در یک خانواده متوسط به دنیا آمدیم و رشد کردیم و یک محیط فرهنگی و مدرسه و حکومت و سرگرمی و ...

باری. بحث پربار بود و حالا در یک عصر جمعه آفتابی (با دمای منفی چهار) نشستم و صدای دوست را خواندم. با دو پست اخیرش. یکی دعوت به تعمق در باب گذشته تمدن اسلامی و دیگری شعری جان و جهان سوز از حضرت حافظ.

چه آن بساط چای و بیسکوییت فرخنده و شب‌بیداری ما و غیبت در باره دختران مردم و چه این پست‌ها همه‌شان در یک پرسش مشترک‌اند و آن هم خواست هویت است. این پرسش امر بسیار مبارکی است و اصولن پرسش پارسایی تفکر است. منتها به محض این‌که صحبت از تفکر می‌شود بنده شخصن به لاک دفاعی می‌روم. از آن رو که هر کسی نداند ما می‌دانیم که آدمی اگر چه آفت خویش است، آفتاب اختیار است. و اختیار و تفکر دست به دست هم آدم را به راهی می‌برند که بی‌بازگشت است:

این سر از خوف شب و ملجم اگر برگردد
به‌تر آن است که بر روی سپر برگردد
این ورق آن ورقی نیست که فردای سکوت
در نهان‌سوزی الماس و جگر برگردد
این سفر آن سفری نیست که از نیمه‌ی راه
دو سه گامی که پدر رفت، پسر برگردد
این سوار آمده خرگاه به دشتی بزند
که از آن دشت، فقط نیزه و سر برگردد
این گلویی‌ست که از هرم حرم تا لب رود
برود سوخته و سوخته‌تر برگردد
کهکشان از سفر طی‌شده برخواهد گشت
این سر از خوف شب و ملجم اگر برگردد

شده‌ایم یک روضه‌خوان قدیمی که همه جا یک گریزی به کربلا می‌زند. چه کنم. چه کنم. یاد داده‌اندمان که هر جا رفتی. هر چه شدی. تفکر کردی و نکردی. انتخاب کردی و نکردی فقط و فقط زیر علم امام حسین سینه بزن. این برای تو یک معیار باشد. یک حبل‌المتین‌ی هست که اشتباه درش راه ندارد. خود حضرتش از آسمان فرستاده برای تو. تویی که تنهایی. و اما تو تنهای تنهای تنها نبودی. تو پیش از شکفتن دل از من ربودی. تو زیباترین باغ پرگل، تو روح شکفتن، تو آیینه در عصر آیینه بودی. چرا می‌گریزی به تنهایی خویش بی من. پس از آن‌که خاکسترم را به تقویم دادی و در‌های دیرینه غربت و بی‌کسی را به رویم گشودی. نمی‌خواهم ای یادگاران نیاکان پیشین. در این شهر پرازدحام از شکستن بگویی و تنهای تنهای تنها بمانی. تو آیینه داستان منی ای زلیخای شیرین.
باری، رستم بود. رستم. که صدا زد که سهراب کفش‌هایش را بپوشد و به جنگ ما بیاید. در جواب هل من ناصر ینصرنی امام. به جنگ ما لشکر افراد منتشر که راه را بر ظهور حضرتش بسته‌ایم. و این بار اما تمام اهل جهان تشنه‌اند. و ما دل به این خوش کرده‌ایم که نام‌مان «حسین» است. که امام خودش به نزد ما می‌آید. و ما حتی «حر»‌ هم نیستیم. که راوی می‌گوید «و دیدم که سرش را به زیر افکنده، زانوانش می‌لرزد ...» بعد یک لحظه هست که در تاریخ جاودانه می‌شود. که امام می‌گوید «سرت را بالا بگیر». بی‌خود نیست که می‌گویند قیامت صغری‌ست. یک جایی است که تکلیف همه بایستی روشن شود. سخت است. فکر کردن بهش هم سخت است. اما امام ظهور نمی‌کند مگر در دریای خون و عرق. غوغای جنگ است. جنگ. جنگ ریاکاری را برنمی‌تابد. بوته سوداست. جان آدمی را صیقل می‌دهد و گوهر وجودیش را آشکار می‌کند. گرچه از من گرفت آسمان را، جنگ با دست‌های بلندش. گرچه با خاک بیگانه‌ام کرد اما با تمام دلم دوست دارم، لحظه‌های برآشفتنش را که معیار مرد است. و حالا ما کجاییم. و کیانیم. قرمطیانی که سری را که درد نمی‌کند دستمال می‌بندیم و دست در سوراخ‌های جهان کرده‌ایم و فتنه می‌جوییم. و تو گویی این سرنوشت ماست. از کجا. شاید از آن‌جایی که روزبه اصفهانی پا در رکاب کرد و سوی کوچه بنی‌هاشم کرد؟ سخن سینه سوخته سلمان بود که هشت قرن بعد از دهان حافظه جمعی ما، «حافظ» برآمد که من سرگشته هم از اهل سلامت بودم. دام راهم شکن طره هندوی تو بود. و اما هندوی علی شدن حسابی دارد. هر مساله‌ای در آن جوابی دارد. فرزند پدر شدن عذابی دارد. هر جا خاک است آتش و آبی دارد. که حضرت فرمود. من و ابوتراب پدران امتیم. و می‌گوییم که اکفیانی فانکما کافیان.

نه. عصر جمعه زمان خوبی نیست برای وبلاگ نوشتن. قلم به اختیار نمی‌چرخد و راه خودش را می‌رود. با این حال اینجا صدای دوست است و مثل خانه خود آدم است. جایی‌ست که صاحبان‌خانه آدم‌های کریمی هستند. محمد هست. علی  هست و قاسم و ... همین وجیزه را بی پاک‌نویس ثبت می‌کنیم به حرمت یاد کسانی که نامشان بر قلم رفت. و باقی داستان تفکر و پرسش از هویت خویش را وا می‌گذاریم به روزی و زمانی دگر.
یا علی.

با کاروان نیزه شبی را سحر کنید

تدارک نمایش‌گاه بود. سال اول. علی اومد و گفت که فلانی تو هم بیا و مثلن مسوول فلان میز شو. بعدتر تو بیا مثلن فلان جلسه. تو ... . آدمی از کسی درخواست می‌کند که اولن فکر کند به حال او فایده‌ای دارد و به اصطلاح لیاقتش را دارد و دوم این‌که طرف مرام دارد و روی دوست‌ش را زمین نمی‌زند.

حالا این درخواست یک بار این است که بیا و این ماشین مانده ما را هل بده. بیا و ساعتی کمک ما باش در درس‌خواندن. بیا و ...
یک بار- و فقط یک بار در تاریخ- هم نامه‌ای کوتاه است که دریافت می‌کنی: «هلا حبیب‌بن‌مظاهر که حبیب ما هستی، جانت را از ما دریغ مکن.»

«گودال قتل‌گاه، پر از بوی سیب بود
تنها تر از مسیح، كسی بر صلیب بود
سرها رسید از پی هم، مثل سیب سرخ
اول سری كه رفت به كوفه، حبیب بود!
مولا نوشته بود: بیا ای حبیب ما
تنها همین، چقدر پیامش غریب بود
مولا نوشته بود: بیا، دیر می شود
آخر حبیب را ز شهادت نصیب بود
مكتوب می رسید فراوان، ولی دریغ
خطش تمام، كوفی و مهرش فریب بود
اما حبیب، رنگ خدا داشت نامه‌اش
اما حبیب، جوهرش «امن یجیب» بود

یك دشت، سیب سرخ، به چیدن رسیده بود
باغ شهادت‌اش، به رسیدن رسیده بود»

سفرنامه کربلا

سلام
اگر جدی جدی می خواهید سفرنامه کربلا بخوانید به آرشیو پستهای من مراجعه کنید. اما نمی دانم دقیقا علتش چه بود که تابلوهای بین راه از واژه کربلا استفاده می کرد.
ما می خواستیم از کرج به آنجا برویم. گوگل مپ را باز کردم تا مسیرهای مناسب را شناسایی و از بین آنها یکی را انتخاب کنم.
نکته جالب این بود که مناسبترین مسیری که گوگل برای رفت نشان می داد با مسیر برگشت متفاوت بود. گفتم احتمالا گوگل برای مسیر برگشت علقش به اندازه کافی کشش نداشته.
بالاخره انتخاب کردم. ساعت 10 صبح گذشته بود.

ادامه نوشته

غرقه در جانستان کابلستان// در اندیشه دیپلماسی فرهنگی

به نام خدا

اعتراف می کنم که این بار هم قبل از سفر، با عجله و شتاب فراوان سراغ دوستانم آمده ام.

به دو بهانه.

بهانه اول؛ چند روز گذشته که غرقه در جانستان کلام رضا امیرخانی بوده ام.

بهانه دوم؛ ان شالله سفری 7 روزه به سوریه و لبنان که در پیش دارم.


جانستان کابلستان نمونه موفق دیپلماسی فرهنگی

هفته قبل بود که امیرخانی میهمان ماهنامه نگاره بود. صادقانه اش این است که فهمیدیم عازم مشهد است. جسارت کردیم و دعوت نمودیم. بزرگی کرد و پذیرفت.

قبل از اینکه میهمانی 30 نفره نگاره یه نفس رضا امیرخانی گرم شود، به اتفاق زعمای نگاره در این اندیشه بودیم که سبب این جلسه را چه نامی بنهیم.

در جلسه تصمیم گیری پیشنهاد کردم که موضوع "دیپلماسی فرهنگی" را برای این جلسه برگزینیم. دوستان بزرگوارانه پذیرفتند.


نفس گرم رضا هنوز در نگاره جاری است

از خودم هم بپرسید، تایید می کنم. خیلی میان تیتر لوسی است. اما حس شخصی من است در این روزهای پس از جلسه.

امیرخانی خیلی جوان-مرد و خیلی صمیمی بود. مضاف به اینکه بسیار هم صریح الهجه! و البته شیطان و بزله گو.

کلام امیرخانی در این جلسه بسیار شیو ا و صمیمی بود


یک پست ناتمام...!

راستش ماشین دم در منتظر است. خیلی زودتر از آنی که تصور می کردم، رسید!

حالا فهمیدید چقدر این پست عجله ای شده!!!

حرف هایم ناتمام ماند.

دوستان و بزرگواران! شاید از این سفر زنده برنگشتم. بهل کنید ما را ... التماس دعا

پارک ملت را دادند دست یک مسئول انجمن!

به نام خدا

1. راستش دست خودم نیست. به دلیل تغییر اندکی در شرایط کاری، RAM ذهنی ام به آرامش رسیده است. بنابراین کمی تا قسمتی دوباره به شرایط عادی برگشته ام، گویا. این یعنی اینکه احتمالا باز هم باید مطالبم را در وبلاگ تحمل کنید.

2. آنچه امشب باز من را به ذوق آورده و میهمان دکمه های یک "صفحه کلید" بی روح کرده است، انتظار برای دیدن یک برنامه تلویزیونی است.

     2.1 بزرگوارانی که افتخار میزبانی شان را در منزلمان داشته ایم، می دانند که ما در منزل تلویزیون نداریم! دلایل بسیاری دارد. شما فرض بگیرید از هزار و یک دلیل اش، یک دلیل اینکه پول خریدن تلویزیون نداریم. :-) قریب یک سال و 3 ماه و 6 روز و 14 ساعت است که در خانه اجاری خودمان منزل کرده ایم. حالا یک برنامه تلویزیونی باز بنده و بانو را به حسرت داشتن یک جعبه جادویی انداخته است. راه اندازی تلویزیون لامپی 24 اینچ عاریه ای که چندین ماه است در گوشه خانه افتاده است، راه حل اول است.

3. از این مقدمات مطول اگر بگذریم، جان کلام این است که همشهری سابق ما، دوباره آمده است گرد و خاک راه بیاندازد: "محمدرضا شهیدی فرد" در "پارک ملت"  !

     3.1 محمدرضا شهیدی فرد، که خیلی از ما او را با برنامه صبحگاهی و رویایی "مردم ایران! سلام!" می شناسیم، بار دیگر به جمع مردم برگشته است.

     3.2 برنامه شامگاهی "پارک ملت" ،ان شالله شنبه تا چهارشنبه، هر شب ساعت 23 به مدت 130 دقیقه پخش خواهد شد.

     3.2 شهیدی فرد در اولین قسمت از این برنامه شامگاهی، اعلام کرد که این برنامه حاصل کارگروهی 200 هنرمند تلویزیون است. (اگر اشتباه نکنم:) 40 ( و یا شاید 50) مستندساز برای "پارک ملت"، مستند آماده کرده اند.

4. من شهیدی فرد را خیلی دوست دارم. بگذارید یک کشف شاید جالب را برایتان بازگو کنم:

     4.1 خاطرم هست که قریب 10 سال پیش در برنامه "صبح به خیر ایران"، بخشی را بر عهده داشت. در یک برنامه صبحگاهی!

     4.2 چندی بعد، در سالهای نوجوانی من، برنامه "اینجا فرداست" را در یک تابستان اجرا کرد. دکتر صادق طباطبایی، برادر خانم مرحوم حاج احمد خمینی، را در آنجا با دل سیر دیدم. "اینجا فرداست"، یک برنامه شامگاهی بود!

    4.3 "مردم ایران! سلام!" یک برنامه صبحگاهی! بود. 500 روز مردم با این برنامه عشق کردند، عشق!

     4.4 و حالا نوبت به "پارک ملت" رسیده است: یک برنامه شامگاهی!

5. برای نوشتن این پست، دوری زدم در آشفته بازار اینترنت. مصاحبه شهیدی فرد با مرحوم هفته نامه شهروند امروز، را سایت "سینمای ما" گذاشته است. گزیده مصاحبه را به انتخب خودم برایتان جدا کرده ام، که در پایان این پست می آید.

6. من این محمدرضا شهیدی فرد 42 ساله را خیلی دوست دارم. دوست دارم روزی ببینمش و به او بگویم، من هم مثل شما در انجمن اسلامی مدرسه عضو بودم. البته مثل شما مسئول انجمن مدرسه نشدم. آن سالی که قرار بود مسئول انجمن شوم، خانه مان را بردیم تهران! آقای شهیدی فرد، من هم مثل شما رادیو و تلویزیون، را دوست دارم. من اجرای شما و کارگردانی شما را می پسندم. چه خوب شد که برگشتید. دلمان برایتان خیلی تنگ شده بود! (به کسی نگویید، اما خیلی دوست دارم روزی همکار شما شوم ;-)  )

7. گزیده مصاحبه شهروند امروز با محمدرضا شهیدی فرد در تاریخ 19 تیرماه 87 را در ادامه مطلب گذاشته ام.

ادامه نوشته

يك دوست جديد در صداي دوست/ و ما ادراك ما "صداي دوست"

به نام خدا

سعي مي‌كنم خيلي مختصر بگويم.

احتمالا در كامنت‌هاي پست قبلي ديده باشيد كه دوست بزرگوار ما، جناب آقاي دكتر ابوذر قائم‌پناه، به "صداي دوست" لطف داشته‌اند.

در تماس تلفني ايشان با حقير، اين واقعيت هويدا شد كه اين برادر بزرگوار حداقل 5 سال از بنده بزرگتر هستند و مايه مباهات صداي دوست است كه بتواند حلقه وصل دوستان باشد. به قول عباراتي كه در توضيح وبلاگ آمده است: "جایی که در آن از دیروز بگوئیم و امروز و فردا و پس فردا . . . ‍!
جایی که در آن صدای دوستان قدیم و جدیدمان را هر کجا که باشند، خواهیم شنید."

به هر روي اندك اندك با ايشان آشناتر خواهيم شد.

بهانه آشنايي ما با دكتر قائم‌پناه، دغدغه ايشان در خصوص تمدن اسلامي است كه در پست بالا مشاهده مي‌نماييد.


چه تلخ است ... قصه عادت

"بسم رب الشهداء و الصدیقین"

ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمی شنوند
چه تلخ است قصه عادت...


چند خط یادداشت

گاهی اوقات، آنچنان به دنیای پیرامون خودمون، به لوازمی که هر روز باهاشون سر و کار داریم و حتی به افرادی که هر روز ناخودآگاه اون ها رو در محل کار، در محل تحصیل و یا هر جای دیگه میبینیم وابسته میشیم که اگه روزی اونها رو از دست بدیم فکر میکنیم زندگی مون مختل میشه! در حالیکه همه ی اینها چیزی جز عادت نیست و عادت چیزی نیست جز وابستگی به دنیا و متعلقاتش! یعنی دنیا در مرحله اعتباریات یا در یکی از پست ترین مراحل وجودی اش!

برین ادامه مطلب... [نیشخند]

ادامه نوشته

ای از من و پنهان چو دل، از دل سلامت می‌کنم.

عرض سلام دارم و آرزوی زندگی. یا مرگ. چه فرق می‌کند. خلاصه‌اش این‌است که بله، گاهی پیش می‌آید که کودک درونم خیلی بهانه مرحوم مادرم را می‌گیرد. خصوصن در لحظات تنهایی. که تنهایی می‌گویم و وحشت مراد می‌کنم. نه این‌که دور و برم کسی نباشد. اتفاقن در همان برهه‌هایی که ازدحام دوستان زیاد می‌شود، «آن‌»هایی هست که می‌بینم دنیا و مافیها به کلی بیگانه است. احساس می‌کنم که دارم فریب می‌خورم. اصولن هر جا که شور زندگی زیاد باشد به نظرم دیوار غفلت پا می‌گیرد. و من از آن دیوار کوه‌مانند می‌ترسم و با این حال اکثرن با آغوش باز به دامان همو پناه می‌برم. که اصولن راه دیگری نیست و آسمان هر کجا آری، همین رنگ است.

من، نه این که بگویم دوست‌دار مرگ هستم و غم فردای آخرتم را ندارم. اما به «مرگ» به عنوان پدیده خاصی جدای از اتفاقات روزمره و عادی زندگی، نگاه نمی‌کنم. حضرت ابوالمعانی درآمده‌‌است که «زندگی بر گردن افتاده‌ست، می‌باید کشید» و من اما گردن‌کشی می‌کنم و می‌افزایم که «این طناب مرگ است که ما را، خواهی نخواهی، به دنبال خود می‌کشد».ما نهایتش بتوانیم کمی مسیر حرکتمان را عوض کنیم. که البته آن تغییر هم خیال خامی‌ بیش نیست.

باری، من به شخصه کارنامه پرباری نداشته‌ام از دید مشهورات زمانه. نه ثروت خاصی تولید کرده‌ام که بتوانم نام جهاد بر آن نهم و نه علم و دانشی کسب نموده‌ام که به کار خودم و مردمان بیاید. نه آن‌چنان «مرد»ی بوده‌ام که شکوه پایداریش در حوادث زمانه، حیثیت «مرگ» را به بازی گرفته باشد و نه «زن»ی هم‌سفر و هم‌سرم بوده که پریشانی زلفانش سودای «زندگی» را در من برانگیزانده باشد. ادعای آن را هم ندارم که خرده نانی دارم، سر سوزن ذوقی و … گاه‌گاهی قفسی می‌سازم از رنگ، می‌فروشم به شما. ( دارایی با‌ارزش من «مادرم» بود که جناب چوپان آن را هم از ما گرفت که حالی تو را در مرتع خود دوست دارد، چندی مرا دور از تو لابد دوست دارد. )

با همه این احوالات فکر نمی‌کنم که فی‌المثل اگر همین فردا بمیرم، خودم و دوستان و دنیا و … فرصت بزرگی را از دست داده باشند و اتفاقی ازین ناگوارتر ( جوانی «ناکام» به دیار باقی شتافت ) نمی‌توانسته صورت پذیرد. البته نمی‌دانم که اگر آن دنیایی هم در کار باشد و حسابی و کتابی و نکیر و منکری، چه معامله‌ای با من و این کارنامه خواهد شد. این را نمی‌دانم. همان‌طور که خیلی چیزهای دیگر را هم نمی‌دانم، ولی می‌دانم که مرگ به خودی خود برای شخص آدم و عزیزانش پیش‌آمد بد و غم‌انگیزی‌ نیست. در ذات حقیقت مرگ هیچ چیز اندوه‌ناک و رعب‌انگیز و غیرمنتظره‌ای وجود ندارد. اصولن مرگ اتفاق ساده‌ایست. کاری‌ست مثل وبلاگ‌نوشتن. حادثه مرگ تنها به خاطر پی‌آمدهای ناگزیرش غم‌بار است و هوای ابری چشمان‌مان را بارانی می‌کند. فی‌المثل من به شخصه حاضرم تمام چیزهای نداشته‌ام را بدهم و اما بار دیگر مادرم را ببینم و لااقل با او خداحافظی کنم. که نباشد که پنج‌شنبه روزی، من سر کلاس درس مشغول گفت و شنود و .. باشم و مادرم در خواب میخک با چراغ، روشنی می‌چید از دامان باغ. تار می‌زد مرد شبنم‌بان ما، گله‌ای تنبور در ایوان ما و … و حسرت آن وداع، داغ ماندگاری شود بر دل ما.

( این چیزها را نمی‌نویسم که دل خودم را خالی و سبک کنم که زخم بی‌بهبودی‌ست و نمی‌شود. به هر صورت گیرم تهی‌دستم که هستم، غله از اوست، از او شکایت کی توانم؟ گله از اوست. بل می‌نویسم که شمایی که شاید می‌خوانی این نوشته را، منتظر خاموشی شعله پرفروز خانه نمانی. )

خاموشی که چه عرض کنم. چشمان ما جور دیگری می‌بینند و گرنه مرگ هم جلوه دیگری‌ از پرده‌های زندگی‌ست. حتا آن لحظه‌ای که در عنفوان جوانی و چنان که افتد و دانی، چشم دوخته‌ای به شاهدی و دلت می‌رود که محمل لیلی بشود، رندی «مرگ» را بایست دید که با فریب فرد به بهانه آرزوی جاودانگی، کمر به نجات «زندگی» می‌بندد و «مکروا و مکرالله و الله خیرالماکرین».

هر چه که باشد، پیش از من و تو بسیار عمرها سپری شده است و مردمان فراوانی بر این خاک پا گذارده‌اند و برهم دل بسته‌اند و در فراق هم گریسته‌اند و ... و نهایتن در خاک شده‌اند و حالا شاید آن دنیایی هم باشد و زیستنی. اما حتی اگر چیزی هم پس این معرکه شعبده نباشد،‌ برای همه شما - افکنده‌شدگان در عرصه وجود- عرض سلام دارم و آرزوی زندگی با مرگ.

زیاده جسارت است.

کدام مستحق تریم؟

  • قبل از اینکه بخوانید، شعر پست قبلی رو هم بخوانید؛ قوانین رو بلدم ولی چون دیدم فقط یه بیته گفتم این متن رو هم بخوانید شاید ارتباطی داشته باشد.



شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت …

پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه … میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم ....

 

بچه هاش شاد میشدن …

برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت …

چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان ! پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….

 

پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم !

 

زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن …اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !

 زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …

 

پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر بیبینی این شب چله مادر!

چون طفل که از خوردن داروست پریشان، با دوست پریشانم و بی‌دوست پریشان

و دهه هشتاد هم تمام شد. برای مایی که اصطلاح «دهه شصتی» بهمان اطلاق میشود، ( منظورم متولدین نیمه اول دهه ۶۰ است و شاید با کمی ارفاق، ۶۶ و این‌ها) عمده جوانیمان در همین دهه هشتاد گذشت. «هم‌شهری جوان» این هفته پرونده‌ای گذاشته بود با عنوان «تصویرهای ماندگار دهه»

از ما که دعوت نکردند :) و اما خدا هر دری را که ببندد، یک پنجره را باز میگشاید. پنجره من اینجاست، که گفت:

«سهم من از آسمان معرفتش
قدر یک پنجره‌ست زین دوار
بس‌ام است این پنجره اگر گاهی

یارم آید در کنارم از اغیار
»

و اما، ماندنیترین تصویر من از دهه هشتاد، پاگذاردن من به جهان «شعر» بود در صورت جمعی و آشنایی با حضرت «یوسف‌علی میرشکاک» در هیئت فردی.

حالا چه پیش آمد و چطور شد که ما در این ظلام سیه‌کاری با این بیدارمرد روبرو شدیم که مشغول کاشتن نهال پنجره در این شب‌های بی‌روزن بود، بماند برای وقتی و روزی دگر. نه چرا وقتی دیگر. همین‌جا کمی به صورت خلاصه‌ بازگو می‌کنم.

/**/

در نشریه‌ای، جایی، صاحب‌نفسی صحبت میکرد که از نظر من زیباترین شعر درباره موعود، شعریست از میرشکاک با مطلع: «تمام خاک را گشتم به دنبال صدای تو». این بود و گذشت و گمانم در «کتاب‌نیوز» خواندم که گزیده‌ شعر میرشکاک به کوشش «عبدالجواد موسوی» چاپ شده است با نامی که برای من غریب و آشنا مینمود: «زخم بیبهبود». روانه «کتاب آفتاب» شدم و از «زهیر قدسی» پرسیدم که هم‌چه کتابی هست و با کمی جست‌وجو پیداش کرد. گرفتم‌اش و به خانه رفتم. اما چه رفتنی. کتاب را در اتوبوس تورق میکردم. و چه تورقی، زمین، فراز میشد و عالم گشوده. من مرد مجنونی را دیدم که از خود فراتر رفته بود. ترکیبی بود از کودک و دیوانه. و مگر شاعر کیست؟
آدمی در کودکی شاد و آسوده است. به جوانی که می‌رسد سر بر آستان جنون می‌نهد و اما دیری نمی‌پاید که درمی‌یابد جهان جای دیوانگان نیست. عقل معاش‌اندیش را به کار می‌گیرد و به زندگی می‌اندیشد. با این حال، جایی در تنگ‌ناها و فراز و نشب دلش به دنبال گریزگاهی‌ست. ( راست است که انسان در لحظه مرگ به یاد مادرش می‌افتد. به یاد آغوش پر از امنیت. سنت اگزوپری هم هنگامه سقوط هواپیمایش به یاد دوران کودکی می‌افتاد. ) منتها نه زمان باز می‌گردد و نه دیوانگی میسر است. اینجاست که به آغوش شاعران پناه می‌برد. امتزاج غریبانه کودک و دیوانه.شاعران کودک‌اند چرا که دنیا را از آن خود می‌دانند و دیوانه‌اند ازین‌رو که دنیا آن‌ها را از خود نمی‌داند. با این حال، شعرا، فراترشدگانند و پیامبران ناخودآگاه جمع. حتی اگر خود نخواهند و ازین سرنوشت ناگزیر بگریزند. چشم آدمی به آن‌هاست و اینان سرنوشت قوم را بازگو می‌کنند. تاریخ واقعی این امت، نه در کتاب‌هاست و نه در سیاه‌مشق‌های فیلسوفان. در مصراع‌های پراکنده‌ای‌ست که در سینه‌های نسل‌های آدمی سپرده شده است. مصراع به معنای «لنگه» در است و چه با مسما. که هر بیتی، بابی‌ست به سوی معرفت اثیری. هر شعری، اثری‌ست هنری و یکتا که برای لحظه‌ای ما را از دنیا و مافیها جدا می‌کند و عالمی را برای ما به فراز درمی‌آرد. و مگر نه این که «اثر» هنری بایستی در ما تاثیر کند؟
و خب، بالا بودن کافی است و زیادی روده‌درازی کردم و حواسم نبود و اینک اما شما را مهمان میکنم به بیتی چند ازین
«کاهن مرگ‌آگاه» و نیز شاعرانی که در میانه دهه هشتاد فاصله زمین و آسمان را برای من پر کردند:

ادامه نوشته

در باب خوددرمانی

سلام و تبریک پیشاپیش به مناسبت فرارسیدن سال نو

این تبریک زودهنگام رو به خاطر این گفتم که بعد از فرارسیدن سال نو دو حالت ممکنه پیش بیاد. یا یکی از ما زود میاد یک پست میذاره تا عریضه خالی نباشه.

یا اینکه وبلاگ برای چند روز در سکوت فرو میره. به طور کلی بعد از تحویل سال مصرف اینترنت به شدت کاهش پیدا می کنه و همه جا سوت و کور میشه (به نظر شما این سوت که گفتم یعنی چی؟) من این رو تجربه کردم

اما اینکه یک دفعه تصمیم گرفتم پست جدید بزارم جرقش از یک جمله ای شروع شد که آقای مجری (همون که می گفت یک و یک و یک...) در انتهای برنامش گفت

تا حالا چقدر به موضوع خود درمانی فکر کرده اید؟ چقدر در تلویزیون، رادیو، روزنامه، اطرافیان، بی بی سی! و غیره در مذمت خوددرمانی مطلب دیدید و شنیدید؟

ادامه نوشته

طنز سیاه

طنز سیاه

Join Gevo Group

توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد .....

یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله

 گوساله بکش عجله دارم .....

آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه‌هاش ..... همینجور

 که داشت کارشو می‌کرد رو به پیرزن کرد گفت: چی مِخی نِنه ؟

پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمينو

 گُوشت بده نِنه .....

قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت

 مِشِه نِنه. بدم؟

پیرزن یه فکری کرد گفت بده نِنه!

قصاب اشغال گوشت‌های اون جوون رو می‌کند می‌ذاشت برای پیره زن .....

اون جوونی که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی می‌کرد

 گفت: اینارو واسه سگت می‌خوای مادر؟

پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت: سَگ؟

جوون گفت اّره ..... سگ من این فیله‌ها رو هم با ناز می‌خوره ..... سگ

 شما چجوری اینا رو می‌خوره؟

پیرزن گفت: مُيخُوره دیگه نِنه ..... شیکم گشنه سَنگم مُي‌خُوره .....

جوون گفت نژادش چیه مادر؟ پیرزنه گفت بهش مِيگن تُوله سَگِ دوپا

 نِنه ..... اینا رو برا بچه‌هام مي‌خام اّبگوشت بار بیذارم!

جوونه رنگش عوض شد ..... یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت

 رو اشغال گوشتای پیرزن .....

پیرزن بهش گفت: تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگیریفته بُودی؟

جوون گفت: چرا

پیرزن گفت ما غِذای سَگ نِمُي‌خُوريم نِنه .....

بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت.

                                            *****************************

اینو برای دوستان هم مدرسه ای گذاشتم تا دم عیدی یادی از فقرا هم در کنج ذهن شاد خویش متصور شوند. مهم نیست تکراری بود یا نه. مهم این است که یادآوری خوبی بود.

یک دوست خوب جدید

به نام خدا

از امروز انشالله عابس علیزاده عزیز هم در جمع صدای دوست خواهند بود.

عابس از هم‌دوره‌ای‌های من و طه و مصطفی عطاران و ... است. از آن بچه‌های گل روزگار است.

من عابس را حداقل از سال 1375 یعنی قریب به 14 سال پیش می‌شناسم.

ضمنا عابس دست‌کم از 2 سال پیش حضور مستمری در کامنت‌های وبلاگ داشته است. بنده هم از همان 2 سال پیش قرار بود برایش کاربری جدید ایجاد کنم! به هر حال ماجرای "تونل" دست ما را بسته است. بگذریم.

عابس عزیز! به خانه خودت خوش آمدی.

هرگز نشه فراموش ...

قول می دم این آخریش باشه. این روزها کمی بیکارم و حس نوشتن میاد
البته بیکار که نیستم ولی وقتی یک عالمه درس می خونی و نمره خوب نمی گیری حس درس خوندن می ره. نمی دونم چرا استادا به این نکته توجه ندارند. البته این مال چند روز پیش بود. الان کم کم روحیمو بدست اوردم و قصد دارد خوب درس بخونم. (البته ترم پیشم خوب درس می خوندما) اما هنوز اشتهام در درس خوندن کمه
خلاصه اینها بهانه ای شده که هم بنویسم و هم حرفهایی که مدتهاست در گلویم مانده برایتان بزنم
حتما فکر می کنید چه دردنامه ای می خواهم بنویسم
نه از این خبرا نیست.
مدتی بود می خواستم در باب خطر برق گرفتگی برایتان بنویسم وقت نمی شد. دعا کنید باز هم بشوم همون بچه درس خون ترم پیش که نه، سال دوم سوم راهنمایی و وقت نکنم براتون بنویسم. مدتهاست که درست حسابی نچسبیدم به درس و دلم از این بابت خیلی تنگیده
خلاصه اگر خواندن این چرندیات سرتان را در می آورد و حوصلتان را سر می برد چاره اش همان دعاست که گفتم

خوب در این وبلاگ بابا برقی زیاد داریم. احتمالا این مطالب برای آنها تکراری است
برویم سر اصل مطلب


ادامه نوشته

پست قطاری

باسمه تعالی

امسالم و پیرارم و پارم رد شد
از شهر جوانی ام قطارم رد شد۱

حالا هر کسی شرایط خودش را دارد اما برای ما که خیر سرمان چند ماهی سرمان توی کتاب و درس بود2، امتحانی در سطح دستیاری یا تخصص یا آسیستانی یا همان رزیدنتی خودمان نقطه عطف مهمی محسوب می شود. این ایام، درست روزهایی مشابه کنکور سراسری را البته با تفاوت هایی که مقتضای سن و سال و شرایط جدید است تجربه کردم. قبل از امتحان، وسوسه ها و دغدغه های مختلفی است که شب و روز سراغ آدم – البته آدم! - را می گیرند. برنامه هایی که برای مطالعه و مکاشفه! و کسب درآمد و بچه داری!! و انواع و اقسام دغدغه های علمی، اعتقادی، فرهنگی، هنری به ذهن خطور می کنند و همگی با بیرون آمدن از جلسه امتحان به فراموشی سپرده می شوند، چرا که دوباره قرار است روزمرگی آغاز شود و به زندگی عادی برگردیم.

یادم نیست کدام پدر آمرزیده ای زمان کنکور این پیشنهاد جالب را داد که برای تمرکز بیشتر و درگیری کمتر مغزت هر برنامه و ایده و نقشه ای که به ذهنت رسید همانطور خام خام بنویس تا بعد از امتحان آن را پرورش دهی و رویش فکر کنی. این کار را این بار خیلی جدی تر انجام دادم و حالا مانده ام با تقویمی پر از روزنوشت های قبل از امتحان و برنامه های پیش رو که قرار است خیلی زود به آنها سر و سامان بدهم و اولویت بندی کنم و با مشخص شدن نتیجه امتحان تصمیم کبری3 را بگیرم.

اینکه اگر دری به تخته خورد و مجاز به انتخاب رشته شدم کدام تخصص را انتخاب کنم، اینکه برنامه های مطالعه و ترجمه و تدریس زبان را چه کنم؟ یا به رفقا و اساتید همشهری که نبض فرهنگ پایتخت را در دست گرفته اند و هی! برای جفتک پرانی های فرهنگی-نیرویی چراغ سبز نشان می دهند چه جوابی بدهم. این ها که تنها گوشه ای از آن یادداشت هاست، از کثرت توانایی ها نیست ها! از نبود آدم حسابی در عرصه های مختلف و رشد سطحی و آچار فرانسه بودن امثال ما در زمینه های مختلف است که به قول وبلاگ هواخوری هی باید مشق های نانوشته دیگران را بنویسیم. حالا که وقت گله و شکایت نیست. یک جورهایی به این همه کاره هیچ کاره بودن عادت کرده ام و برایم سخت است از بین اینها و خیلی هایی که نگفتم فقط یکی را به عنوان اصل انتخاب کنم. دوست دارم همه را با هم داشته باشم و سختی هیچ کدام را نکشم اما حال همگی را ببرم.

فعلا بعد از چند ماه دوری از وطن، چند ساعتی بیشتر تا دیار یار فاصله ندارم و ترجیح می دهم از این لحظه های رخوت و خماری بعد از نقطه عطف و قبل از ورود به روزمرگی و فراموش کردن اغلب برنامه ها و نقشه ها و ادامه دادن مسیر تقدیر، لذت ببرم. تا بعد . . . 4


پی نوشت ها:

* شعر از جلیل صفربیگی

1. به این میگن راهنامه واقعی جواد آقای بابایی! پستی که نیمه های شب در مسیر قطار تهران-مشهد نوشته شد. ولی جدی جدی از وقتی مهدیار اومده چقدر این اسم بهت میاد: بابایی!

2. حالا موارد خاصی مثل تماشای شاهکار استثنائی و تماشایی اصغر فرهادی یعنی "جدایی نادر از سیمین" در جشنواره را خودتان از این چند ماه کم کنید! استثنائاتی که کم مانده بود به قاعده و قانون تبدیل شود بس که "سعادت آباد" مازیار میری با بازی های دیدنی حامد بهداد و مهناز افشار غافلگیرکننده بود و "ورود آقایان ممنوع" رامبد جوان با فیلمنامه هوشمندانه پیمان قاسمخانی و بازی های درخشان رضا عطاران و ویشکا آسایش، خنده دار!!

3. واقعا عجب درسی بود این "تصمیم کبری" که اغلب ما هیچ وقت آن را جدی نگرفتیم و سرمان را با قهرمان بازی های امثال پتروس در کنار سد و دهقان فداکار در آن بیابان برهوت گرم کردیم و هیچ وقت کار بزرگ و ارزشمند کبری را به حساب نیاوردیم.

4. حالا که دارم مطلب را ثبت می کنم، از مشهد برگشته ام و اولین روز روزمرگی را هم به خوبی و خوشی در پایتخت سپری کرده ام. با شنیدن اندک مهلت باقیمانده برای تحویل دادن پروپوزال پایان نامه، تمام نشئگی قبل و بعد از نقطه عطف هم به کلی پرید!

5.  علی الحساب تا اکران عید که گویا قرار است "جدایی نادر از سیمین" را اکران کنند، تماشای هر کدام از فیلم های "نفوذی"، "آتشکار" و "پرسه در مه" را که ندیده اید از دست ندهید. اولی با موضوعی جدید در حوزه سینمای جنگ، دومی طنزی متفاوت و بالای ۱۸ سال روی خطوط قرمز و سومی فیلمی بالای ۲۵ سال! با ساختار متفاوت و فیلمنامه ای جذاب و بازی هایی تماشایی از دو بازیگر محبوب و محجوب این روزها شهاب حسینی و لیلا حاتمی. شاید فرصتی دست داد و به خصوص درباره پرسه در مه که از فیلم های محبوبم در جشنواره سال گذشته بود نوشتم.

یک تاویل شخصی

به نام خدا

سلام

حرف خیلی زیادی نمی خوام بزنم

این روزها باز بحث ها و حرف های سیاسی اعصاب خورد کن رونق گرفته. امید که آه دل ما باعث و بانیانش رو یا به راه راست هدایت کنه یا ...

من بعید می دونم فرد غیرایرانی که این کاریکاتور رو کشیده از ماجراهای ایران چیزی بدونه. اما تناسب ایجاد شده برای خیلی جالب بود. روی تانک معمر قذافی پرچم سبز زدند!

به صورت ناخودآگاه آدم یاد این می افته که امثال قذافی و امثال معترضین امروز ایران جامیان مشترک دارند. شاید رنگ سبز رو رنگ بین الملل خودشون اعلام کردند.

.....................

پ.ن1: این پست گارد تایم نداره. هرکی پست داشت می تونه در اسرع وقت بذاره رو وبلاگ.

پ.ن2: حرف های فوق رو به عنوان یک تاویل شخصی در نظر بگیرید. این حرف ها قطعا در فضای مستدل بیان نشده. اگر نیاز بود به وقتش دلیل هم میاریم.

پ.ن3: از صمیم قلب دعا می کنم این فضای غذاب آور سیاسی به زودی تمام بشه. به این نحوی که خدای تبارک و تعالی خودش برای ملک و مردم صلاح بدونه.

السلام علی عبد الصالح


هنگامی که دست راست عباس (علیه السلام) قطع شد، رجز او این بود:

«و الله ان قطعتموا یمینی انی احامی ابدا عن دینی
و عن امام صادق الیقین سبط النبی الطاهر الامین
نبی صدق جاءنا بالدین مصدقا للواحد الامین»

«به خدا سوگند، اگر دست راستم را قطع کنید تا ابد از دینم حمایت می‌کنم؛
و از امام درست‌کار و با تقوایی که فرزند پیامبر پاک و راست‌گوست و تصدیق‌کننده‌ی خداوند یکتاست، حمایت می‌کنم.»

یک بار هم ورزشی!

باسمه تعالی

اوضاع درسی خوب یا بد هرچه که بود، همگی از یک کنار، قهرمان شب های امتحان بودیم. هنوز هم همین طوریم. شاید به تناسب حجم بیشتر درس های دانشگاه، شب امتحان تبدیل به هفته قبل از امتحان شده باشد، یا مثلا برای امتحان تخصصی که بعد از 7-8 سال به اصطلاح تحصیل پزشکی پیش رو دارم، ماه های پیش از امتحان باشد، اما کماکان اصل ماجرا فرقی نکرده است. همچنان تمام ترم یا سال یا حتی سال های تحصیل را می خوریم و می خوابیم و در کنارش مختصری به مجموعه ای از فعالیت های فرهنگی، هنری، ادبی، سیاسی، اجتماعی . . . و صرفا نه علمی می پردازیم تا روزهای امتحان برسد و به لطف روزگاری که بد نیست و سر سوزن استعدادی که داریم، مرحله بعدی پس دادن معلوماتی که به خوردمان داده اند را با موفقیت پشت سر بگذاریم.

این وسط، امتحان ورزش استثناء بود . . .

فهرست مطالبی که در ادامه مطلب آمده:

- خاطرات ورزشی مدرسه و یادی از آقای صنعی

- نکته هایی در باب موفقیت ایران در بازی های آسیایی

- توصیه پزشکی: جان من! جان من! جان من! از تمام این نوشته حداقل پی نوشت ۱ را بخوانید!

- ذکر خیری از مختارنامه و حاشیه هایش (به خاطر قاسم که اینقدر حرص و جوش میخوره)

ادامه نوشته

سند بالادستی مملکت



بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم‌

با پایان جنگ و احساس نیاز به بازسازی کشور در ابتدای دهه هفتاد، به تناوب، برنامه های پنج ساله ای برای توسعه بخصوص در بخش اقتصاد ملی تدوین شد که فارغ از همه ایرادات ریز و درشت و انتقادات کلی و جزئی که به آنها وارد شده، با هدفمند کردن و برنامه محور نمودن تلاشهای بعضاً پراکنده و موازی یا متضاد دولتها، حقیقتاً فصل جدیدی در روند پیشرفت ایران بازکرد. یک دهه بعد، یعنی در اوایل دهه هشتاد، تدوین سند چشم انداز بیست ساله کشور، نقطه عطفی شد در اصلاح و جهت دار شدن گامهای توسعه و روشن شدن افق آینده برای رسیدن به آن آرمانشهر یا مدینه فاضله ای که در شأن نام ایران و ایرانیست.

و حالا در آستانه دهه نود، شاهد اتفاق بزرگی هستیم که اگر با غفلت جامعه علمی کشور (اعم از حوزه و دانشگاه) مواجه نشود، در درازمدت، ثمره های میمون و مبارک و چه بسا تاریخی خود را به نمایش خواهد گذاشت. ایده ای که با گذشت یک سال و نیم از طرح آن(در اردیبهشت ماه 88) و صرف ده ماه زمان توسط بیش از یکصد تن از نخبگان و اندیشمندان و فرزانگان، به آن درجه ای از اهمیت می رسد که در نخستین نشست اندیشه های راهبردی در جمهوری اسلامی ایران که حول همین موضوع تشکیل شد، نفر اول مملکت شخصاً شرکت کرده و علاوه بر مطالعه کلیه مقالات رسیده به دبیرخانه همایش، حدود چهار ساعت از وقت خود را به شنیدن نقطه نظرات اساتید کله گنده حوزه و دانشگاه اختصاص میدهد. جلسه ای که بخاطر یکجا جمع شدن این همه چهره اندیشمند و سرشناس، ناخودآگاه انسان را یاد همایش چهره های ماندگار!! می اندازد. ( پارسانیا، محسن رضایی، افروغ، توكلی، هادوی، دانش‌جعفری، خرمشاد، حدادعادل، خوش‌چهره، رشاد، فرهاد رهبر، علی‌احمدی، كبكانیان، مصباحی مقدم، رفیع‌پور، داوودی، نبوی، محمدیان، آیت‌الله حائری شیرازی، نوبخت، محمدجواد لاریجانی، ولایتی، دری نجف آبادی،  و...)

بله؛ طراحی «الگوی اسلامی-ایرانی پیشرفت» که بعنوان « سندي بالادستي براي همه اسناد برنامه اي و چشم اندازي کشور» خواهد بود، به قدری تأثیرگذار و تحول زا و آینده ساز است که موجب تاکيد ویژه بر « ضرورت به کارگيري همه ظرفيت نخبگاني کشور» شده است.

آنچه در ادامه مطلب میخوانید تکه جملات جالبیست به انتخاب خودم از اولین نشست انديشه‌هاي راهبردي «الگوي اسلامي - ايراني پيشرفت».

ادامه نوشته

یالیتکم کنتم معنا --- کاش شما هم اینجا بودید


به نام خدا

راستش سفر مکه گفتنی های خیلی زیادی دارد

اما شرایط انقدر الان مهیا نیست که همه را برایتان بگویم. کلی توی صف اینترنت بودم اینجا تا نوبتم شد. ان شالله خدا قسمت مان کند به اتفاق همه با هم بیاییم. اینجا هتل دارهادی محل بعثه آقا است.

جای همه خالی. به یاد تان هستم. به یاد صدای دوستی ها.

ادامه نوشته

حلالم کن !


به نام خدا

هنوز خیلی زنگ نخورده بود که تلفن را برداشت. بعد از سلام و احوال پرسی ماجرا را گفتم. هیجانی شد و گفت: ظاهرا این مجموعه حلالم کن خیلی روی شما تاثیر داشته است!

***

کمتر از ۳۵ دقیقه دیگر باید فرودگاه باشیم و گذرنامه ها را تحویل بگیریم. ان شالله

کمتر از نیم روزی در سرزمین عربستان خواهیم بود. ان شالله

کمتر از هفته ای حج گزار می شویم. ان شالله

و من کمتر از انی هستم که بخواهم از حج بگویم. من کمتر از انی هستم که بخواهم از وصیت امیرالمومنین در اخرین لحظات حیاتش دم بزنم.

من کمتر از ذره ای هستم در اقیانوس حج امسال. ان اشالله

***

همیشه دوست داشتم وقت های حلالیت طلبی توی روزنامه ای یا جای مشابهی اعلامیه بدهم. که آی ملت! این رفیق و برادر و همکار شما رفتنی شده است. به حق رفتن و به حق سفر از حق و حقوقی که درباره شما مراعات نکرد بگذرید و بحل کنیدش.

***

به یاد مرحوم قیصر امین پور که همین روزها سالگرد پرکشیدنش رسیده است:

حرف‌هاي ما هنوز ناتمام

 تا نگاه مي‌كني: وقت رفتن است

باز همان حكايت هميشگي!

پيش از آنكه باخبر شوي

لحظه عزيمت تو ناگزير مي‌شود

آي....

اي دريغ و حسرت هميشگي!

ناگهان چقدر زود دير مي‌شود!

***

دوست من! حلالم کن!