من سنگدل چه اثر برم ز حضور ذکر دوام او
چندی پیش شیطان به جلد ما در آمد و ما را از خواب بازداشت و تا حدود سپیده به بحث و جدال نشستیم با دوستی در باب آزادی. بحثی هم نبود البته. یعنی قصد قانع کردن کسی را نداشتیم. بیشتر خودمان مایل بودیم تا عمق اندیشهها و باورهامان را پیدا کنیم. ببینیم اختلاف سلیقههایی که فرضن من با دوستم دارم در باب انتخاب نامزدهای مجلس یا اصلن ازدواج به چه ریشهای برمیگردد. ما هر دو در یک خانواده متوسط به دنیا آمدیم و رشد کردیم و یک محیط فرهنگی و مدرسه و حکومت و سرگرمی و ...
باری. بحث پربار بود و حالا در یک عصر جمعه آفتابی (با دمای منفی چهار) نشستم و صدای دوست را خواندم. با دو پست اخیرش. یکی دعوت به تعمق در باب گذشته تمدن اسلامی و دیگری شعری جان و جهان سوز از حضرت حافظ.
چه آن بساط چای و بیسکوییت فرخنده و شببیداری ما و غیبت در باره دختران مردم و چه این پستها همهشان در یک پرسش مشترکاند و آن هم خواست هویت است. این پرسش امر بسیار مبارکی است و اصولن پرسش پارسایی تفکر است. منتها به محض اینکه صحبت از تفکر میشود بنده شخصن به لاک دفاعی میروم. از آن رو که هر کسی نداند ما میدانیم که آدمی اگر چه آفت خویش است، آفتاب اختیار است. و اختیار و تفکر دست به دست هم آدم را به راهی میبرند که بیبازگشت است:
این سر از خوف شب و ملجم اگر برگردد
بهتر آن است که بر روی سپر برگردد
این ورق آن ورقی نیست که فردای سکوت
در نهانسوزی الماس و جگر برگردد
این سفر آن سفری نیست که از نیمهی راه
دو سه گامی که پدر رفت، پسر برگردد
این سوار آمده خرگاه به دشتی بزند
که از آن دشت، فقط نیزه و سر برگردد
این گلوییست که از هرم حرم تا لب رود
برود سوخته و سوختهتر برگردد
کهکشان از سفر طیشده برخواهد گشت
این سر از خوف شب و ملجم اگر برگردد
شدهایم یک روضهخوان قدیمی که همه جا یک گریزی به کربلا میزند. چه کنم. چه کنم. یاد دادهاندمان که هر جا رفتی. هر چه شدی. تفکر کردی و نکردی. انتخاب کردی و نکردی فقط و فقط زیر علم امام حسین سینه بزن. این برای تو یک معیار باشد. یک حبلالمتینی هست که اشتباه درش راه ندارد. خود حضرتش از آسمان فرستاده برای تو. تویی که تنهایی. و اما تو تنهای تنهای تنها نبودی. تو پیش از شکفتن دل از من ربودی. تو زیباترین باغ پرگل، تو روح شکفتن، تو آیینه در عصر آیینه بودی. چرا میگریزی به تنهایی خویش بی من. پس از آنکه خاکسترم را به تقویم دادی و درهای دیرینه غربت و بیکسی را به رویم گشودی. نمیخواهم ای یادگاران نیاکان پیشین. در این شهر پرازدحام از شکستن بگویی و تنهای تنهای تنها بمانی. تو آیینه داستان منی ای زلیخای شیرین.
باری، رستم بود. رستم. که صدا زد که سهراب کفشهایش را بپوشد و به جنگ ما بیاید. در جواب هل من ناصر ینصرنی امام. به جنگ ما لشکر افراد منتشر که راه را بر ظهور حضرتش بستهایم. و این بار اما تمام اهل جهان تشنهاند. و ما دل به این خوش کردهایم که ناممان «حسین» است. که امام خودش به نزد ما میآید. و ما حتی «حر» هم نیستیم. که راوی میگوید «و دیدم که سرش را به زیر افکنده، زانوانش میلرزد ...» بعد یک لحظه هست که در تاریخ جاودانه میشود. که امام میگوید «سرت را بالا بگیر». بیخود نیست که میگویند قیامت صغریست. یک جایی است که تکلیف همه بایستی روشن شود. سخت است. فکر کردن بهش هم سخت است. اما امام ظهور نمیکند مگر در دریای خون و عرق. غوغای جنگ است. جنگ. جنگ ریاکاری را برنمیتابد. بوته سوداست. جان آدمی را صیقل میدهد و گوهر وجودیش را آشکار میکند. گرچه از من گرفت آسمان را، جنگ با دستهای بلندش. گرچه با خاک بیگانهام کرد اما با تمام دلم دوست دارم، لحظههای برآشفتنش را که معیار مرد است. و حالا ما کجاییم. و کیانیم. قرمطیانی که سری را که درد نمیکند دستمال میبندیم و دست در سوراخهای جهان کردهایم و فتنه میجوییم. و تو گویی این سرنوشت ماست. از کجا. شاید از آنجایی که روزبه اصفهانی پا در رکاب کرد و سوی کوچه بنیهاشم کرد؟ سخن سینه سوخته سلمان بود که هشت قرن بعد از دهان حافظه جمعی ما، «حافظ» برآمد که من سرگشته هم از اهل سلامت بودم. دام راهم شکن طره هندوی تو بود. و اما هندوی علی شدن حسابی دارد. هر مسالهای در آن جوابی دارد. فرزند پدر شدن عذابی دارد. هر جا خاک است آتش و آبی دارد. که حضرت فرمود. من و ابوتراب پدران امتیم. و میگوییم که اکفیانی فانکما کافیان.
نه. عصر جمعه زمان خوبی نیست برای وبلاگ نوشتن. قلم به اختیار نمیچرخد و راه خودش را میرود. با این حال اینجا صدای دوست است و مثل خانه خود آدم است. جاییست که صاحبانخانه آدمهای کریمی هستند. محمد هست. علی هست و قاسم و ... همین وجیزه را بی پاکنویس ثبت میکنیم به حرمت یاد کسانی که نامشان بر قلم رفت. و باقی داستان تفکر و پرسش از هویت خویش را وا میگذاریم به روزی و زمانی دگر.
یا علی.
باری. بحث پربار بود و حالا در یک عصر جمعه آفتابی (با دمای منفی چهار) نشستم و صدای دوست را خواندم. با دو پست اخیرش. یکی دعوت به تعمق در باب گذشته تمدن اسلامی و دیگری شعری جان و جهان سوز از حضرت حافظ.
چه آن بساط چای و بیسکوییت فرخنده و شببیداری ما و غیبت در باره دختران مردم و چه این پستها همهشان در یک پرسش مشترکاند و آن هم خواست هویت است. این پرسش امر بسیار مبارکی است و اصولن پرسش پارسایی تفکر است. منتها به محض اینکه صحبت از تفکر میشود بنده شخصن به لاک دفاعی میروم. از آن رو که هر کسی نداند ما میدانیم که آدمی اگر چه آفت خویش است، آفتاب اختیار است. و اختیار و تفکر دست به دست هم آدم را به راهی میبرند که بیبازگشت است:
این سر از خوف شب و ملجم اگر برگردد
بهتر آن است که بر روی سپر برگردد
این ورق آن ورقی نیست که فردای سکوت
در نهانسوزی الماس و جگر برگردد
این سفر آن سفری نیست که از نیمهی راه
دو سه گامی که پدر رفت، پسر برگردد
این سوار آمده خرگاه به دشتی بزند
که از آن دشت، فقط نیزه و سر برگردد
این گلوییست که از هرم حرم تا لب رود
برود سوخته و سوختهتر برگردد
کهکشان از سفر طیشده برخواهد گشت
این سر از خوف شب و ملجم اگر برگردد
شدهایم یک روضهخوان قدیمی که همه جا یک گریزی به کربلا میزند. چه کنم. چه کنم. یاد دادهاندمان که هر جا رفتی. هر چه شدی. تفکر کردی و نکردی. انتخاب کردی و نکردی فقط و فقط زیر علم امام حسین سینه بزن. این برای تو یک معیار باشد. یک حبلالمتینی هست که اشتباه درش راه ندارد. خود حضرتش از آسمان فرستاده برای تو. تویی که تنهایی. و اما تو تنهای تنهای تنها نبودی. تو پیش از شکفتن دل از من ربودی. تو زیباترین باغ پرگل، تو روح شکفتن، تو آیینه در عصر آیینه بودی. چرا میگریزی به تنهایی خویش بی من. پس از آنکه خاکسترم را به تقویم دادی و درهای دیرینه غربت و بیکسی را به رویم گشودی. نمیخواهم ای یادگاران نیاکان پیشین. در این شهر پرازدحام از شکستن بگویی و تنهای تنهای تنها بمانی. تو آیینه داستان منی ای زلیخای شیرین.
باری، رستم بود. رستم. که صدا زد که سهراب کفشهایش را بپوشد و به جنگ ما بیاید. در جواب هل من ناصر ینصرنی امام. به جنگ ما لشکر افراد منتشر که راه را بر ظهور حضرتش بستهایم. و این بار اما تمام اهل جهان تشنهاند. و ما دل به این خوش کردهایم که ناممان «حسین» است. که امام خودش به نزد ما میآید. و ما حتی «حر» هم نیستیم. که راوی میگوید «و دیدم که سرش را به زیر افکنده، زانوانش میلرزد ...» بعد یک لحظه هست که در تاریخ جاودانه میشود. که امام میگوید «سرت را بالا بگیر». بیخود نیست که میگویند قیامت صغریست. یک جایی است که تکلیف همه بایستی روشن شود. سخت است. فکر کردن بهش هم سخت است. اما امام ظهور نمیکند مگر در دریای خون و عرق. غوغای جنگ است. جنگ. جنگ ریاکاری را برنمیتابد. بوته سوداست. جان آدمی را صیقل میدهد و گوهر وجودیش را آشکار میکند. گرچه از من گرفت آسمان را، جنگ با دستهای بلندش. گرچه با خاک بیگانهام کرد اما با تمام دلم دوست دارم، لحظههای برآشفتنش را که معیار مرد است. و حالا ما کجاییم. و کیانیم. قرمطیانی که سری را که درد نمیکند دستمال میبندیم و دست در سوراخهای جهان کردهایم و فتنه میجوییم. و تو گویی این سرنوشت ماست. از کجا. شاید از آنجایی که روزبه اصفهانی پا در رکاب کرد و سوی کوچه بنیهاشم کرد؟ سخن سینه سوخته سلمان بود که هشت قرن بعد از دهان حافظه جمعی ما، «حافظ» برآمد که من سرگشته هم از اهل سلامت بودم. دام راهم شکن طره هندوی تو بود. و اما هندوی علی شدن حسابی دارد. هر مسالهای در آن جوابی دارد. فرزند پدر شدن عذابی دارد. هر جا خاک است آتش و آبی دارد. که حضرت فرمود. من و ابوتراب پدران امتیم. و میگوییم که اکفیانی فانکما کافیان.
نه. عصر جمعه زمان خوبی نیست برای وبلاگ نوشتن. قلم به اختیار نمیچرخد و راه خودش را میرود. با این حال اینجا صدای دوست است و مثل خانه خود آدم است. جاییست که صاحبانخانه آدمهای کریمی هستند. محمد هست. علی هست و قاسم و ... همین وجیزه را بی پاکنویس ثبت میکنیم به حرمت یاد کسانی که نامشان بر قلم رفت. و باقی داستان تفکر و پرسش از هویت خویش را وا میگذاریم به روزی و زمانی دگر.
یا علی.
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم دی ۱۳۹۰ ساعت 15:58 توسط حسین انصاری
|
اینجا پاتوق جمعی از بروبچه های دبیرستان شهید هاشمی نژاد مشهد است.