الف. هـ

البته این نظر شخصی بنده است و علی‌القاعده لزوما درست نیست. اما به نظر من گاهی وقت‌ها کپی پیست کردن بهتر از هیچی ننوشتن است. چون حداقل این اطمینان خاطر را در خواننده ایجاد می‌کند که طرف هنوز نمرده و گهگاهی نفسی می‌کشد. البته برای این منظور شاید حتی نیاز به کپی پیست هم نباشد و همان مقدمه‌ای که بر آن نوشته می‌شود احتمالا کفایت می‌کند!

حالا از این حرف‌ها که بگذریم، این چیزی که قرار است در ادامه بخوانید به قول فیلمای خارجی که اون آخرش می‌نویسن:

All characters are fictitious and any similarity to any person, living or dead, is completely coincidental…

آره... همون. البته بعضی‌ها هم یک خزعبلاتی می‌گویند تو این مایه‌ها که تاریخ تکرار می‌شود و حتی بعضی‌ها در توضیح این خزعبلات می‌گویند که وقایع در تاریخ یکبار به صورت تراژیک رخ میدهند و بار دوّم به شکل کمیک یا کمدی، که البته این حرف‌ها را نباید جدی گرفت. حتی یک عده هم گفته‌اند که این از خوشبختی‌ها، یا شاید بدبختی‌های ماست که از وقایع تاریخی کمدی‌هایش سهم ما شده و تراژدی‌هایش سهم گذشتگان. که باز هم باید تاکید کنم این‌ها همه‌ش خزعبلات است و نباید جدی گرفت. کلاً آدمیزاد باید برود داستانش را بخواند و به این حرف‌ها زیاد کاری نداشته باشد.

بنابراین در انتها ضمن اینکه درود می‌فرستیم به روح مرحوم علی‌اکبر دهخدا و با تاکید بر اون جمله‌ی خارجکی که اون بالا نوشتم می‌توانید کلیک کنید و ادامه‌ی مطلب را بخوانید.

ادامه نوشته

و امّا داستان

بسم الله الرحمن الرحیم

به نظر بنده خوب است که آدم هر چند وقت یک بار اسباب کشی کند به یک جای دیگر. این اسباب کشی آثار و برکات زیادی دارد که اهلش دانند. از فواید آن این است که آدم هر چند وقت یک بار مجبور می­شود که همه وسایلش را جمع و جور کند؛ از جمله آنهایی که مدتی است جایی افتاده­اند و همین جور خاک می­خورند و به خاطرات پیوسته­اند. گاهی وقت­ها در حین همین جمع کردن وسایل کلی نوستول بازی می­شود درآورد. اتفاقا انگیزه بنده هم از نوشتن این پست مرور یکی از همین خاطرات است که چهار پنج ماه پیش موقع اسباب­کشی بهش برخوردم و حس نوشتنش بالاخره پس از چند ماه آمد!

دبیرستان که بودیم چند تا از بچه­های پایه کار یک نشریه­ای منتشر می­کردند که اسمش یادم نیست. ویژگی مهم این نشریه هم علاوه بر این­که کار خود بچه­ها بود، این بود که در مدرسه فرزانگان هم توزیع می­شد! در همان ایام انتشار نشریه یکی از بچه­های مسئول از من خواست که مطلبی برایش بنویسم. من هم یک داستان نوشتم که توسط دبیر شورای نگهبان مدرسه، حضرت آقای خالق زاده رد صلاحیت شد. بله آقا... شما فکر می­کنین این نظارت استصوابی و این ممیزی­های عجیب و غریب مال امروز و دیروزه؟ اینا با گوشت و پوست ما ملت عجین شده. حالا یه عده میان میگن که آزادی نیست. خوب این نشریه ما که همین زمان خاتمی منتشر می­شد. چرا اون موقع صدای شما درنیومد؟ بیست ساله صبر کردین که حالا همه عقده­ها و کینه­هاتون رو سر انقلاب خالی کنین؟ [بووو...ق] بله، داشتم عرض می­کردم. بعدش یک داستان دیگه هم نوشتم که اون هم رد صلاحیت شد. حالا نمی­خوام بحث رو باز کنم. این مقدمه داره از اصل مطلب طولانی­تر میشه. بگذریم... بعد از این که دو تا داستان بنده رد صلاحیت شد، سرانجام شعری سرودم در قالب مثنوی. که آن شعر موفق شد از زیر تیغ ممیزی عبور کرده و در نشریه چاپ شود. این از کلیت خاطره.

اما چند وقت پیش موقع اسباب کشی چشمم به دفتری افتاد از همان دوران، که اتفاقا پیش­نویس این داستان­ها و شعر مربوطه را تویش نوشته بودم. حالا که دیدیم بحث خاطره و خاطره بازی شده، بد ندیدم که یکی از آن داستان­ها را توی وبلاگ ثبت کنم. محض ثبت در تاریخ و اینکه آیندگان بدانند که ما اسیر چه تنگ نظری­هایی بودیم و زمان خاتمی همچین گل و بلبل هم نبود که الان یه عده خائن و خودفروخته پزش را به ما می­دهند. لا اله الا الله... آدم هرچی میخواد هیچی نگه...

بعد از این مقدمه نسبتاً کوتاه عرض شود به حضورتان که داستانی که در پیش رو دارید حدود 3100 کلمه است. لذا اگر حال و حوصله خواندن ندارید فعلاً بی­خیال شده و در فرصت مناسب آن را مطالعه بفرمایید. عجله که نداریم آقا. بنده هم همین­جا هستم و جایی نمی­روم. مطلب هم اگر حذف بشود نسخه پشتیبان دارد. ضمناً این داستان مال یه الف بچه دوم یا سوم (دقیقاً یادم نیست!) دبیرستانی است. بالاغیرتاً سطح توقعات خود را پایین بیاورید. در اینجا لازم می­دانم از زحمات کلیه دوستانی که به بنده فرصت دادند و پیگیری­های عناصر پشت صحنه که انگیزه نگارش این وجیزه را در من فراهم آوردند تشکر نمایم. امید است که مورد توجه شما دوستان قرار گیرد. این شما و این هم داستان...

 

ادامه نوشته

No country for turtles*

شماها یادتون نمیاد. اون زمونا که ما بچه بودیم یک کارتونی پخش میشد اسمش خاطرم نیست! ولی حتی تو اون ویژه نامه همشهری جوان هم هیچ اثری ازش نبود. تو این سایت هایی که عکس کارتونای قدیمی رو میذارن و نوستول** میترکونن هم تا حالا ندیدمش. ولی خوب یادم میاد. اصلا شاید یکی از کارتونایی که بیشترین تاثیر رو توی دوران کودکی رو من داشت همون بود. غرض از از این حرفا، جونم واستون بگه که سه تا میمون بودن که توی هر قسمت داستان های آموزنده تعریف می کردن. داستان ها هم انصافا آموزنده بود در حد تیم ملی. یادم هست هیچ وقت تماشای این کارتون رو از دست ندادم. همیشه روال اینجوری بود که اول هر قسمت این میمونا با هم یه صحبتی می کردن و یه اتفاقاتی پیش میومد و بعد یه داستان تعریف می کردن متناسب با همون اتفاق. بعد آخر هر قسمت هم که این میمونا با دُمشون از درخت آویزون بودن و همیشه یکی شون با کله می خورد زمین. با صدای بوووم!

[اشک های گوشه چشمش را با دستمال پاک می کند و آهی می کشد: هـ....ـی روزگار...] حالا بگذریم از این نوستول ترکوندنا. غرض بنده چیز دیگه ای بود. یه قسمت این کارتون که هیچ وقت یادم نمیره و خاطره تلخش همیشه باهام هست اونجایی بود که این میمونا قصه ی مسابقه خرگوش و لاک پشت رو تعریف می کردن. این قصه که معرف حضورتون هست. همونی که یه خرگوش و یه لاک پشت قرار میذارن با هم مسابقه ی دو بدن. بعد خرگوشه کلی به ریش(؟) این لاک پشته میخنده و یه مدت میره تعطیلات و ولگردی. لاک پشته بی خیال این صوبتا همین جوری شروع میکنه به راه رفتن. آخرش ولی خیلی هیجان داشت. خرگوشه می بینه که ای وای دیر شد. این لاک پشته نزدیک خط پایان بود. بعد با تمام سرعت شروع می کنه به دویدن. اون موقعا توی کارتونا دویدن سریع رو به کمک یک جاده ی پر از گرد و خاک نشون میدادن. یعنی این که چند لحظه پیش یکی با سرعت رد شده و کلی گردوخاک کرده! نمی دونم حالا هم همینطوره یا نه؟

[خطاب به یکی از حضار که دستش را بالا آورده می گوید: آقا سوال نپرسیدم. همینجوری گفتم. خودم کارتون ندیده نیستم این روزا. شما بشین سر جات قصه رو گوش کن] جونم براتون بگه که توی اون قسمت من تا آخرین لحظه امیدوار بودم که خرگوش سر موقع برسه و برنده بشه. اما متاسفانه لاک پشت با اختلاف یکی دو ثانیه برنده شد. حالا شاید توی داستان اصلی لاک پشت با اختلاف چند ساعت برنده شده بود و اینا میخواستن هیجان داستان رو زیاد کنن اینجوری نشون دادن! بله... یادم هست که تا چند روز اعصابم خورد بود و فحش میدادم به اینا با اون داستان تعریف کردنشون. کلی دلم به حال اون خرگوش سوخته بود که با اون همه استعداد از یک لاک پشت یه لا قبا شکست خورده بود. ما هم تو بچگی عالمی داشتیم ها! تا اینجایی که تعریف کردم همش واقعی بود.*** حالا بریم سر اصل مطلب.

[لیوان آب را سر می کشد. حضار بدون هیچ تذکری صلوات می فرستند! هول می شود و سرفه اش می گیرد. حضار یک صلوات دیگر می فرستند. گلویی صاف می کند و با لحنی کاملا جدی ادامه می دهد] حالا حرف بنده این است که اصلا شما هر جای دنیا بروید همین آش است و همین کاسه. یعنی خرگوش ها هر چقدر هم استعداد داشته باشند، هرچقدر هم که از بقیه بالاتر باشند، اگر تلاش نکنند و بزنند به در بی خیالی، آخر کار از جماعت لاک پشت شکست می خورند. به قول بچه ها گفتنی: رهرو آن نیست که فلان و از این حرفا. اما بنده تجربه ی خودم را عرض می کنم. این قانون لایتغیر الهی توی مملکت ما گاهی صادق هست و اغلب نیست. یعنی شما افراد معدودی را می بینید که لاک پشت وار و با تلاش و کوشش به آن جایی که هستند رسیده اند. اغلب این طوری بوده که طرف شب امتحان تازه یاد کتاب و درس افتاده و با زور قهوه و چای (گزارش های تایید نشده از ترامادول هم نام می برند) درسی خوانده و چه بسا با امدادهای غیبی نمره ای گرفته. یا یک سال همین طوری دور خودش چرخیده و یک هفته مانده به موعد تحویل پروژه، گزارشی از جایی کش رفته و استاد هم که طبعا وقتش خیلی باارزش هست و دانشجو هم حتما کار کرده و (اگر کار هم نکرده به درک. ما که پولش را گرفتیم) نیاز به خواندن پایان نامه نیست. یا در شرایطی که ملت بدبخت بیچاره پنج سال در نوبت وام صبر می کنند [بووو....ق... آقا این میکروفون رو لطف کنید درست کنید.] بله، داشتم عرض می کردم. یا اینکه چهار سال شلنگ تخته می اندازند و دو هفته به انتخابات [... صدای بوق ممتد و کر کننده ی آمپلی فایر] یا خیلی مثال های دیگر که اینجا مجال عرض نیست.

این خرگوش طبع بودن انگار از بچگی توی وجود ما نهادینه شده. یعنی شما به یکی بگویید بزرگترین آرزوی زندگی ات چیست؟ خیلی کم پیش می آید که نگوید: آن قدر پول داشته باشم که دیگر نیازی به کار کردن نداشته باشم. همین خود شما... خلاف می گویم؟ در چنین وضعیتی آنهایی هم که دوست دارند لاک پشت باشند و سرشان به کار خودشان باشد مظلوم واقع می شوند. چه در دوران تحصیل که انگ خرخوان و بچه مثبت و [بوووق] بهشان می چسبد. چه در جاهای دیگر که باید تاخت و تاز خرگوش ها را ببینند و دم برنیاورند و در برابر وساوس متعدد شیطانی مقاومت کنند. [تعجب حضار از این لحن صحبت کردن] بله، کل حرف ما همین بود. آقا ما یک بار توی عمرمان تصمیم گرفتیم کار درست و حسابی انجام بدهیم. یعنی دهان خودمان را سر این تز ارشد به احسن وجه مورد عنایت قرار دادیم. اولین باری بود توی عمرم که داشتم مزه ی "تحقیق علمی" و "پژوهش" را می چشیدم. اما دست روی دلم نذار که زشته آقا.

خلاصه کلام اینکه انگار جایی برای لاک پشت ها نیست...

________________________________________________________

 

*The copyright of this title belongs to “The Coen Brothers

** نوستالژی. سیر در گذشته. کل کل خاطره تعریف کردن و اینکه کی بیشتر از بقیه یادش مونده و ایول عجب حافظه ای داری تو! و از این حرفا.

*** همین که من توی عالم کودکی طرفدار آن خرگوش بودم خودش بیانگر خیلی چیزهاست. می گویند طبع بچه پاک است و بسیار نزدیک است به آن فطرت اصلی خودش!

پ.ن: اتفاق خاصی نیفتاده. اینقدر سوال نپرسید که مگه چی شده؟ و چی کار کردی؟ و اینا

 

همش تقصیر توست دون کارلو

سلام آقای کولودی. امیدوارم حالتان خوب باشد و توی آن دنیا زیاد اذیتتان نکرده باشند. من یکی از علاقه مندان سابق کتاب شما بودم و تاحالا هم چندبار داستانش را خوانده ام و هم فیلم ها و کارتون های مربوط به آن را دیده ام. البته از آن روزها زمان زیادی می گذرد و الان که این نامه را دارم می نویسم به این فکر می کنم که چقدر از آن داستان مزخرفت متنفرم.

آقای کولودی، من از تو متنفرم و از آن داستان مزخرفت. داستانی که اتفاقا اصلاً مزخرف نبود و خیلی هم جالب بود! اما تو با آن پایان بندی افتضاحت گند زدی به کل داستان. گند زدی به کل آن قصه ی زیبا و همه چیز را نابود کردی. آخر پینوکیو مگر چه چیز کم داشت که تو با همدستی فرشته ی مهربان تبدیلش کردی به یک آدم واقعی! و آن بدبخت ساده دل را جوری فریب دادی که اتفاقا از این استحاله کلی هم خوشحال شده بود و خیلی هم راضی بود!

آقای کولودی، امیدوارم این کار را تعمداً انجام نداده باشی و از عواقب تصمیم ات آگاه نبوده باشی. امیدوارم وقتی که فرشته ی مهربان را فرستادی سر وقت پینوکیو، حواست پرت بوده باشد که در غیر این صورت وای به حالت!

آخه مرد حسابی، گیرم که پدر ژپتو دلش یک پسر واقعی می خواست و تو و فرشته مهربان دلتان به حال آن پیرمرد بیچاره سوخت. خوب نیامدی دو دقیقه برای آن پیرمرد توضیح بدهی که مگر پینوکیو چه چیزی از بقیه بچه ها کم دارد؟ و اگر پینوکیو یک پسر واقعی نیست چرا حاضر شد به خاطرش به آب و آتش بزند و یک مدت برود توی دل نهنگ زندگی کند؟ آدمیزاد که به خاطر یک تکه چوب از این کارها نمی کند! گذشته از همه ی این حرف ها، اگر کسی دلش یک پسر واقعی(!) می خواهد می رود مثل بچه آدم زن می گیرد و مابقی امور را به سرنوشت واگذار می کند. کدام آدم عاقلی به نیت بچه دار شدن یک عروسک چوبی می سازد؟!! اینجا معلوم می شود که طرف اصلا دلش نمی خواسته بچه دار بشود و تو و فرشته مهربان سرخود این کار را انجام دادید و کردید تو پاچه ی آن پیرمرد.

مبادا بیایی بپرسی که مگر آدم شدن پینوکیو چه اشکالی داشت؟ من به شما علاقه دارم آقای کولودی. بنده تعجب می کنم از این اطلاعات غلطی که به شما داده اند. حیفت نیامد از آن پینوکیوی چوبی؟ که هروقت دروغ  می گفت دماغش دراز می شد و همه می فهمیدند که دارد دروغ می گوید. و برای همین جرأت دروغ گفتن نداشت. و آنقدر دلش صاف بود که همه حرف ها را باور می کرد. اصلا باورش نمی شد که کسی دروغ بگوید. و برای همین بود که وقتی گربه نره و روباه مکار بهش گفتند که سکه هایت را چال کن تا بعد اینجا درخت سکه دربیاید باور کرد. همان طور که حرف آن مرد صاحب سیرک را باور کرد و حرف های فرشته مهربان را هم.

حالا پینوکیو آدم شده است و وقتی که دروغ می گوید دماغش دراز نمی شود. اصلا آب توی دلش تکان نمی خورد! بقیه هم حرف هایش را باور می کنند. حالا پینوکیو آدم شده است و مشغول به کار است. گربه نره و روباه مکار را هم به عنوان دستیار خودش استخدام کرده است! پدر ژپتوی بینوا که آرزو داشت پینوکیو عصای پیری اش باشد الان در خانه ی سالمندان چشم به راه ملک الموت است. از سرنوشت فرشته ی مهربان هم نپرس که اینجا خانواده رفت و آمد می کند!... و همه ی اینها تقصیر توست آقای کولودی...

خداوند از سر تقصیراتت بگذرد

 

در کمال تعجب نگارنده آقای کولودی جوابیه ای برای نامه ی فوق ارسال کردند و وقتی که تعجب بنده را ملاحظه کرد توضیح داد که نامه ی بنده در شب جمعه نوشته شده است و چنان که افتد و دانی، اموات در روزهای جمعه به مرخصی می روند. با تشکر از وقتی که به اینجانب اختصاص دادند جوابیه ایشان در ادامه مطلب آورده شده است.


ادامه نوشته

غزل خداحافظی

بسم الله الرحمن الرحیم

آمدیم که یک خبر خوب، که خوبی اش هم برای خودمان است و هم برای شما، بدهیم و مرخص شویم. اینجانب تصمیم گرفته ام که برای مدت نامعلومی –که به احتمال زیاد طولانیست- از عرصه نوشتن و وبلاگ و این کارها رخت خود بربندم و سایه بلندپایه ام را از سرتان کوتاه کنم. همان دو ماه پیش وقتی با آن شور و هیجان به این آوردگاه پای گذاردم و کلی فعالیت از خودم درکردم و زود عرصه اینجا را بر خودم تنگ! دیدم و از برای خودم جولانگاهی بنا نمودم، پیش بینی می کردم که این روز به زودی فراخواهد رسید. دلیلش هم همان حکمت بالغه ایست که روزی به جناب سید قاس تقریر فرمودم که «لا تری الجاهلَ إلّا مُفــرِطاً أو مُفَــرّطاً»

(جاهل را نبینی مگر در دو حال، یا در افراط است و یا در تفریط!)

البته آن روزها سخنان بسیار در سینه داشتم که اغلب آنها مصداق "شقـشـقةٌ هدرت ثمّ قـرّت" شدند و آنهایی را که باقی مانده اند طی چند پست متوالی در جولانگاه خودم قرار داده ام که به تدریج از زیر خاک سربرخواهند آورد. از آنجایی که حیفمان آمد بدون انگولکی به اینجا عرصه را ترک کنیم، یکی از آنها را با اجازه کمیل خان –که نمی دانم چه سرّیست که این اواخر گیر ما افتاده و هی پست هایش را می سوزانیم. بدین وسیله بر خود لازم می دانم که به همه دوستان اطمینان دهم که هیچ تعمدی درکار نیست وبه قول آن خواننده منحرف غربزده که صدای خوبی هم دارد: "این کار سرنوشته!"-

بله، داشتم عرض می کردم که با اجازه یکیش را اینجا هم درج می کنیم به عنوان یادگاری.

نوستالژیـات و فلسفیّات

یادم می آید از آن روزها که کلاس پنجم دبستان بودم و در کلاس های آمادگی برای آزمون تیزهوشان شرکت می کردم. راستی یادش بخیر، چه تصوراتی از آن مدرسه رؤیایی در ذهن خودمان داشتیم...

برای اینکه از بحث منحرف نشویم فعلاً این حرفها بماند...

ادامه نوشته

داکتوره و...

با سلام خدمت همگی

امروز یک اتفاق خیلی خیلی جالب و خیلی خیلی داغ برام افتاد که نقطه عطفی در زندگیم بود و حیفم اومد شما ازش باخبر نشید که گفته اند: بنی آدم اعضای یک هیکلند...

امروز رفتم پیش استاد راهنمای پروژه ارشد و کلی درباره روند پیشرفت پروژه و چالش ها و چشم اندازها باهاش صحبت کردم. پس از کلی فک زدن، استاد «نگه کرد رنجیده در من فقیه» و فرمود: فکر نکنم بتونی تا آخر شهریور دفاع کنی...

ما رو میگی، خودمون و لب و لوچه آویزونمون رو یه کمی جمع و جور کردیم و دوباره داد سخن دادیم از پیشرفت های چشمگیر پروژه و چشم اندازهای روشن پیش رو و تحولات شگرفی که در عرصه علم و فناوری در انتظار دلیرمردان عرصه علم و ادب این مرز و بوم است. اما... خدا به حق این شبهای عزیز هیچ سائلی رو ناامید برنگردونه.

مخلص کلام این که خواستم به اطلاع دوستان عزیز برسونم که مردم دیگه به من دکتر نگید[گریه] پس تا اطلاع ثانوی که احتمالا سال بعد خواهد بود این وبلاگ عرصه تاخت و تازِ فقط یک دکتر خواهد بود که خداوند سایه بلندپایه ایشان را بر سر ما مستدام بدارد. یعنی به قول س.ق. تا اطلاع ثانوی داکتوره و ...

[بگید]

دیکتاتوریش. ها باریکلّا.


یک تازه واردِ تازه به دوران رسیده

کلی مطلب نوشته بودم به عنوان پست اولم، و بک آپ نگرفته بودم. موقع آپلود کردن پیغام خطا ظاهر شد و همش پرید! خوب قسمت نبود دیگه. در اینجا فقط به تبریک خجسته میلاد مولای متقیان و امیر مؤمنان اکتفا می کنم که زبان الکن مرا چه به وصف عظمت و بزرگواری او

کتاب فضل تو را آب بحر کافی نیست          که تر کنم سرِ انگشت و صفحه بشمارم

خداوند همه ما را از متمسکین به ولایتش قرار دهد.