شماها یادتون نمیاد. اون زمونا که ما بچه بودیم یک کارتونی پخش میشد اسمش
خاطرم نیست! ولی حتی تو اون ویژه نامه همشهری جوان هم هیچ اثری ازش نبود. تو این
سایت هایی که عکس کارتونای قدیمی رو میذارن و نوستول** میترکونن هم تا حالا
ندیدمش. ولی خوب یادم میاد. اصلا شاید یکی از کارتونایی که بیشترین تاثیر رو توی
دوران کودکی رو من داشت همون بود. غرض از از این حرفا، جونم واستون بگه که سه تا
میمون بودن که توی هر قسمت داستان های آموزنده تعریف می کردن. داستان ها هم انصافا
آموزنده بود در حد تیم ملی. یادم هست هیچ وقت تماشای این کارتون رو از دست ندادم.
همیشه روال اینجوری بود که اول هر قسمت این میمونا با هم یه صحبتی می کردن و یه
اتفاقاتی پیش میومد و بعد یه داستان تعریف می کردن متناسب با همون اتفاق. بعد آخر
هر قسمت هم که این میمونا با دُمشون از درخت آویزون بودن و همیشه یکی شون با کله
می خورد زمین. با صدای بوووم!
[اشک های گوشه چشمش را با دستمال پاک می کند و آهی می کشد: هـ....ـی
روزگار...] حالا بگذریم از این نوستول ترکوندنا. غرض بنده چیز دیگه ای بود. یه
قسمت این کارتون که هیچ وقت یادم نمیره و خاطره تلخش همیشه باهام هست اونجایی بود
که این میمونا قصه ی مسابقه خرگوش و لاک پشت رو تعریف می کردن. این قصه که معرف
حضورتون هست. همونی که یه خرگوش و یه لاک پشت قرار میذارن با هم مسابقه ی دو بدن.
بعد خرگوشه کلی به ریش(؟) این لاک پشته میخنده و یه مدت میره تعطیلات و ولگردی.
لاک پشته بی خیال این صوبتا همین جوری شروع میکنه به راه رفتن. آخرش ولی خیلی
هیجان داشت. خرگوشه می بینه که ای وای دیر شد. این لاک پشته نزدیک خط پایان بود.
بعد با تمام سرعت شروع می کنه به دویدن. اون موقعا توی کارتونا دویدن سریع رو به
کمک یک جاده ی پر از گرد و خاک نشون میدادن. یعنی این که چند لحظه پیش یکی با سرعت
رد شده و کلی گردوخاک کرده! نمی دونم حالا هم همینطوره یا نه؟
[خطاب به یکی از حضار که دستش را بالا آورده می گوید: آقا سوال نپرسیدم.
همینجوری گفتم. خودم کارتون ندیده نیستم این روزا. شما بشین سر جات قصه رو گوش کن]
جونم براتون بگه که توی اون قسمت من تا آخرین لحظه امیدوار بودم که خرگوش سر موقع
برسه و برنده بشه. اما متاسفانه لاک پشت با اختلاف یکی دو ثانیه برنده شد. حالا
شاید توی داستان اصلی لاک پشت با اختلاف چند ساعت برنده شده بود و اینا میخواستن
هیجان داستان رو زیاد کنن اینجوری نشون دادن! بله... یادم هست که تا چند روز
اعصابم خورد بود و فحش میدادم به اینا با اون داستان تعریف کردنشون. کلی دلم به
حال اون خرگوش سوخته بود که با اون همه استعداد از یک لاک پشت یه لا قبا شکست
خورده بود. ما هم تو بچگی عالمی داشتیم ها! تا اینجایی که تعریف کردم همش واقعی
بود.*** حالا بریم سر اصل مطلب.
[لیوان آب را سر می کشد. حضار بدون هیچ تذکری صلوات می فرستند! هول می شود و سرفه
اش می گیرد. حضار یک صلوات دیگر می فرستند. گلویی صاف می کند و با لحنی کاملا جدی
ادامه می دهد] حالا حرف بنده این است که اصلا شما هر جای دنیا بروید همین آش است و
همین کاسه. یعنی خرگوش ها هر چقدر هم استعداد داشته باشند، هرچقدر هم که از بقیه
بالاتر باشند، اگر تلاش نکنند و بزنند به در بی خیالی، آخر کار از جماعت لاک پشت
شکست می خورند. به قول بچه ها گفتنی: رهرو آن نیست که فلان و از این حرفا. اما
بنده تجربه ی خودم را عرض می کنم. این قانون لایتغیر الهی توی مملکت ما گاهی صادق
هست و اغلب نیست. یعنی شما افراد معدودی را می بینید که لاک پشت وار و با تلاش و
کوشش به آن جایی که هستند رسیده اند. اغلب این طوری بوده که طرف شب امتحان تازه
یاد کتاب و درس افتاده و با زور قهوه و چای (گزارش های تایید نشده از ترامادول هم
نام می برند) درسی خوانده و چه بسا با امدادهای غیبی نمره ای گرفته. یا یک سال
همین طوری دور خودش چرخیده و یک هفته مانده به موعد تحویل پروژه، گزارشی از جایی
کش رفته و استاد هم که طبعا وقتش خیلی باارزش هست و دانشجو هم حتما کار کرده و (اگر
کار هم نکرده به درک. ما که پولش را گرفتیم) نیاز به خواندن پایان نامه نیست. یا
در شرایطی که ملت بدبخت بیچاره پنج سال در نوبت وام صبر می کنند [بووو....ق... آقا
این میکروفون رو لطف کنید درست کنید.] بله، داشتم عرض می کردم. یا اینکه چهار سال
شلنگ تخته می اندازند و دو هفته به انتخابات [... صدای بوق ممتد و کر کننده ی آمپلی
فایر] یا خیلی مثال های دیگر که اینجا مجال عرض نیست.
این خرگوش طبع بودن انگار از بچگی توی وجود ما نهادینه شده. یعنی شما به یکی
بگویید بزرگترین آرزوی زندگی ات چیست؟ خیلی کم پیش می آید که نگوید: آن قدر پول
داشته باشم که دیگر نیازی به کار کردن نداشته باشم. همین خود شما... خلاف می گویم؟
در چنین وضعیتی آنهایی هم که دوست دارند لاک پشت باشند و سرشان به کار خودشان باشد
مظلوم واقع می شوند. چه در دوران تحصیل که انگ خرخوان و بچه مثبت و [بوووق] بهشان
می چسبد. چه در جاهای دیگر که باید تاخت و تاز خرگوش ها را ببینند و دم برنیاورند
و در برابر وساوس متعدد شیطانی مقاومت کنند. [تعجب حضار از این لحن صحبت کردن] بله،
کل حرف ما همین بود. آقا ما یک بار توی عمرمان تصمیم گرفتیم کار درست و حسابی
انجام بدهیم. یعنی دهان خودمان را سر این تز ارشد به احسن وجه مورد عنایت قرار
دادیم. اولین باری بود توی عمرم که داشتم مزه ی "تحقیق علمی" و
"پژوهش" را می چشیدم. اما دست روی دلم نذار که زشته آقا.
خلاصه کلام اینکه انگار جایی برای لاک پشت ها نیست...
________________________________________________________
*The copyright of this title belongs
to “The Coen Brothers”
** نوستالژی. سیر در گذشته. کل کل خاطره تعریف کردن و اینکه کی بیشتر از بقیه
یادش مونده و ایول عجب حافظه ای داری تو! و از این حرفا.
*** همین که من توی عالم کودکی طرفدار آن خرگوش بودم خودش بیانگر خیلی
چیزهاست. می گویند طبع بچه پاک است و بسیار نزدیک است به آن فطرت اصلی خودش!
پ.ن: اتفاق خاصی نیفتاده. اینقدر سوال نپرسید که مگه چی شده؟ و چی کار کردی؟ و
اینا