سلام آقای کولودی. امیدوارم حالتان خوب باشد و توی آن دنیا زیاد اذیتتان نکرده باشند. من یکی از علاقه مندان سابق کتاب شما بودم و تاحالا هم چندبار داستانش را خوانده ام و هم فیلم ها و کارتون های مربوط به آن را دیده ام. البته از آن روزها زمان زیادی می گذرد و الان که این نامه را دارم می نویسم به این فکر می کنم که چقدر از آن داستان مزخرفت متنفرم.

آقای کولودی، من از تو متنفرم و از آن داستان مزخرفت. داستانی که اتفاقا اصلاً مزخرف نبود و خیلی هم جالب بود! اما تو با آن پایان بندی افتضاحت گند زدی به کل داستان. گند زدی به کل آن قصه ی زیبا و همه چیز را نابود کردی. آخر پینوکیو مگر چه چیز کم داشت که تو با همدستی فرشته ی مهربان تبدیلش کردی به یک آدم واقعی! و آن بدبخت ساده دل را جوری فریب دادی که اتفاقا از این استحاله کلی هم خوشحال شده بود و خیلی هم راضی بود!

آقای کولودی، امیدوارم این کار را تعمداً انجام نداده باشی و از عواقب تصمیم ات آگاه نبوده باشی. امیدوارم وقتی که فرشته ی مهربان را فرستادی سر وقت پینوکیو، حواست پرت بوده باشد که در غیر این صورت وای به حالت!

آخه مرد حسابی، گیرم که پدر ژپتو دلش یک پسر واقعی می خواست و تو و فرشته مهربان دلتان به حال آن پیرمرد بیچاره سوخت. خوب نیامدی دو دقیقه برای آن پیرمرد توضیح بدهی که مگر پینوکیو چه چیزی از بقیه بچه ها کم دارد؟ و اگر پینوکیو یک پسر واقعی نیست چرا حاضر شد به خاطرش به آب و آتش بزند و یک مدت برود توی دل نهنگ زندگی کند؟ آدمیزاد که به خاطر یک تکه چوب از این کارها نمی کند! گذشته از همه ی این حرف ها، اگر کسی دلش یک پسر واقعی(!) می خواهد می رود مثل بچه آدم زن می گیرد و مابقی امور را به سرنوشت واگذار می کند. کدام آدم عاقلی به نیت بچه دار شدن یک عروسک چوبی می سازد؟!! اینجا معلوم می شود که طرف اصلا دلش نمی خواسته بچه دار بشود و تو و فرشته مهربان سرخود این کار را انجام دادید و کردید تو پاچه ی آن پیرمرد.

مبادا بیایی بپرسی که مگر آدم شدن پینوکیو چه اشکالی داشت؟ من به شما علاقه دارم آقای کولودی. بنده تعجب می کنم از این اطلاعات غلطی که به شما داده اند. حیفت نیامد از آن پینوکیوی چوبی؟ که هروقت دروغ  می گفت دماغش دراز می شد و همه می فهمیدند که دارد دروغ می گوید. و برای همین جرأت دروغ گفتن نداشت. و آنقدر دلش صاف بود که همه حرف ها را باور می کرد. اصلا باورش نمی شد که کسی دروغ بگوید. و برای همین بود که وقتی گربه نره و روباه مکار بهش گفتند که سکه هایت را چال کن تا بعد اینجا درخت سکه دربیاید باور کرد. همان طور که حرف آن مرد صاحب سیرک را باور کرد و حرف های فرشته مهربان را هم.

حالا پینوکیو آدم شده است و وقتی که دروغ می گوید دماغش دراز نمی شود. اصلا آب توی دلش تکان نمی خورد! بقیه هم حرف هایش را باور می کنند. حالا پینوکیو آدم شده است و مشغول به کار است. گربه نره و روباه مکار را هم به عنوان دستیار خودش استخدام کرده است! پدر ژپتوی بینوا که آرزو داشت پینوکیو عصای پیری اش باشد الان در خانه ی سالمندان چشم به راه ملک الموت است. از سرنوشت فرشته ی مهربان هم نپرس که اینجا خانواده رفت و آمد می کند!... و همه ی اینها تقصیر توست آقای کولودی...

خداوند از سر تقصیراتت بگذرد

 

[در کمال تعجب نگارنده آقای کولودی جوابیه ای برای نامه ی فوق ارسال کردند و وقتی که تعجب بنده را ملاحظه کرد توضیح داد که نامه ی بنده در شب جمعه نوشته شده است و چنان که افتد و دانی، اموات در روزهای جمعه به مرخصی می روند. با تشکر از وقتی که به اینجانب اختصاص دادند جوابیه ایشان را در ادامه ملاحظه می فرمایید.]

نامه ات را خواندم. صرف نظر از انتقادهایت باید بگویم که ممنون که به یاد ما بودی، که این روزها کسی از ما خبری نمی گیرد. خوب شاید هم بندگان خدا حق دارند. بالاخره دنیای مدرن است و قصه های مدرن می طلبد و هری پاتر هم خیلی مدرن است. بگذریم. در باب نامه ات توضیحاتی به ذهنم رسید که عرض می کنم:

1-     بنده مدت کوتاهی پس از نگارش کتاب پینوکیو راهی دیار باقی شدم که اسنادش هم موجود است. آنجا هم حسابی سرمان شلوغ است و اصلا وقت نمی کنیم از بقیه خبر بگیریم. به هرحال از اینکه درباره ی بروبچ به ما خبر دادی ازت تشکر می کنم. اگرچه از شنیدن اخبار مربوطه بسیار متأثر شدم. اما باور بفرمایید که اصلا فکرش را هم نمی کردیم که اینجوری بشود که اسناد آن هم موجود است.

2-     بنده داستان پینوکیو را ابتدا در مجله ی کودکان به صورت پاورقی چاپ کردم. اصل داستان هم این بود که پس از اینکه گربه نره و روباه مکار پینوکیو را گول زدند وی را به دار آویخته و جناب پینوکیو می میرد. اما همین خود شماها بودید که اعتراض کردید این چه وضع داستان نوشتن است؟ و بنده را وادار کردید که داستان را ادامه بدهم. در اینجا بود که به ناچار از فرشته ی مهربان کمک گرفتم و مابقی را که خودتان بهتر می دانید. یعنی اگر اصرار شما نبود اصلا قرار نبود که کار به اینجاها کشیده بشود. (نیاز به توضیح مجدد نیست که اسناد این یکی هم موجود است.)

3-     البته اینطور نبود که من به کلی از مضرّات آدم شدن پینوکیو بی خبر باشم. اما یک چیزهایی هست که شما ازش بی اطلاعید و یا خودتان را به ناآگاهی می زنید. شما از این نظر به قضیه نگاه کن که شخصی مثل پینوکیو در این دنیای آدم ها چه کار می تواند بکند؟ مگر این بدبخت چه گناهی کرده بود که حرف های ملت را باور می کرد و لذا هرکس از راه می رسید گولش می زد؟ گربه نره و روباه مکار که سکه هایش را بالا کشیدند. صاحب شهربازی هم که برداشت خرش کرد. اما نوبت به خود پینوکیو که می رسید دماغش دراز می شد.

اینجا بود که من و فرشته مهربان نشستیم فکر کردیم دیدیم اینجوری نمی شود. خوب دو تا راه داشتیم. یا باید همه ی آدم ها را تبدیل می کردیم به پینوکیو، و یا اینکه یک جوری پینوکیو را خَرش می کردیم که تو هم بیا آدم شو! شما اگر جای من بودی چی کار می کردی؟ آن همه چوب را از کجا می شد تهیه کرد؟ می دانی چندتا درخت باید قطع می شد تا همه ی آدمها تبدیل به پینوکیو بشوند؟ علاوه بر دلایل ذکر شده دراز شدن دماغ در هنگام دروغ گفتن با اصل اختیار آدم در تضاد است. و خداوند همه ی انسان ها را مختار آفریده است!

4-     همان طور که شکل و قیافه ی داستان داد می زند، این داستان برای بچه ها نوشته شده است. شما خجالت نمی کشی که با این سن و سالت نشستی پینوکیو می خونی؟ مرد حسابی من به سن تو بودم چهارتا خونواده رو می چرخوندم. بشین حداقل اون پروژه ی صاحاب مرده ات رو انجام بده. پروژه نمی خوای انجام بدی بشین اون کتاب "قلعه ی حیوانات"ات رو بخون.

آها، راستی... گفتی که خیلی وقته از کتاب من بدت میاد و قلعه ی حیوانات شده کتاب محبوبت. خوب خودت انصاف بده. یک بچه ی ده دوازده ساله اگه کتاب قلعه ی حیوانات رو بخونه که دپرس میشه و میره خودکشی میکنه. اینا باید یه داستانهایی مثل پینوکیو رو به خوردشون داد. تازه واسه سن شما هم خوبه. فقط نباید زیاد سخت بگیری. ببین مثلا همین شخصیت "باکسر" تو کتاب قلعه ی حیوانات یه جورایی خیلی شبیه پینوکیوست. اونم هرچی مسئولین بهش میگن باور میکنه. تنها فرقش با پینوکیو اینه که همت اش خیلی بیشتره و دو برابر بقیه کار میکنه. خوب سرنوشتش چی شد؟ آخرش افتاد مُرد. اینجوری بهتره؟

زیاده عرضی نیست.

ارادتمند

دون کارلو