مشاوره شغلی

این یادداشت بعد از ماه‌ها عدم فعالیتم در این وبلاگ – حاکی از شدت اهمیت موضوع برای خودم - و جهت مشاوره با رفقا نوشته شد. هرچند این روزها بچه‌ها کمتر به این سرای مجازی سر می‌زنند اما اگر گذرتان این طرف افتاد و حوصله کردید و خواندید لطفا اگر تجربه‌ای در موارد مشابه دارید راهنمایی کنید که حسابی گیج و مرددم. نه این که در این نزدیک به یک سال که مطلبی ننوشتم موضوع مهمی برای مشورت پیش نیامده، نه. ولی شرایطی که در حال حاضر با آن مواجهم حاصل تمام موضوعاتی است که در این چند سال وارد شدن به بازار کار با آن دست و پنجه نرم کردم و حالا در آستانه یک انتخاب جدی قرار دارم. شما اگر بودید چه می‌کردید؟ یا شما چه شرایط مشابهی برای انتخاب داشتید و چه کردید و چه شد؟ . . . 

ضمن پوزش از خیل کثیر خوانندگانی که تلفنی از بنده ندارند، با توجه به شرایط موجود، برای خواندن ادامه مطلب لطفا رمز عبور را از طریق پیامک به بنده یا گذاشتن کامنت و ایمیل ذیل همین مطلب دریافت کنید.

موضوع انشا: تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟

باسمه تعالی

با نام و یاد خدای بزرگ انشای خود را آغاز می‌کنم. تعطیلات نوروزی امسال به ما خیلی خوش گذشت. ما بیشتر ایام عید را کنار خانواده گذراندیم. تحویل سال را کنار همسر و پدر و مادر، در حرم امام رضا علیه‌السام بودیم و به یاد همه دوستان و آشنایان دعای «یا محول الحول والاحوال» خواندیم.

کار بیشتر دید و بازدیدهای مرسوم خانواده مادری را در جلسه ماهانه خانوادگی که همه فامیل جمع بودند، یکسره کردیم. یکی از همان روزهای اول سال هم به اتفاق مادربزرگ پدری و خانواده عموعباس اینا سری به فریمان، دیار پدری زدیم که هرچند هیچ کس به ما عیدی نداد، ولی خوش گذشت.

برعکس فامیل‌های پدر که چندان به رسم و رسوم شیرین عیدی دادن پایبند نیستند، خانواده مادری و بخصوص شوهرخاله‌ها امسال وضعشان خوب بود و سنگ تمام گذاشتند و حسابی عیدی‌ بارانمان کردند. حتی یکی از شوهر خاله‌ها به هر دو عروس‌ خانواده  از جمله همسر بنده – و دخترخاله که تازه عروس شده نفری یک تراول پنجاه هزار تومانی داد که برای همه سورپریز بزرگی بود و همه حتی مردان خانواده آرزو می‌کردند ای کاش عروس شده بودند. خلاصه که کلی عیدی جمع کردیم.

برادرزنمان از دوستش یک پلی‌استیشن تری گرفته و بیشتر تعطیلات را تا پاسی از شب به بازی و رو کم کنی مشغول بودیم و البته رسم در این بازی‌ها بر این است که هیچ وقت روی هیچ کس کم نمی‌شود. گاهی شدت هیجان و حساسیت بازی‌ها به حدی بود که نیمه‌های شب در خانه بالا و پایین می‌پریدیم و دور افتخار می‌زدیم و دیگران را بیدار می‌کردیم. در نهایت هم به نتیجه 23-23 (یعنی هر نفر 23 بار برنده شد) اکتفا کردیم . . . 

ادامه نوشته

خاطرات مستراحی!

مستراح، دستشویی، سرویس بهداشتی، دست‌به‌آب، مبال، توالت، خلا، دوره‌المیاه، دابلیوسی، آبریزگاه، شاشپزخانه! یا هر نام دیگری که در این سال‌ها رویش گذاشته‌ایم، از آن موضوعات جذّابی است که می‌شود در بابش مطلب‌ها نوشت. به خصوص که هر کدام از ما خواه‌ناخواه از کودکی تا به امروز خاطراتی از این مکان امن داریم.

خاطرات کودکی‌ام از مستراح، زیاد است که دو تا از بقیه مهم‌تر و البته قابل تعریف کردن است!

شب‌هایی که منزل پدربزرگ مادری بودیم که آن زمان‌‌ها می‌شد اغلب شب‌های تابستان که خاله‌ها دور هم جمع بودند، ترس شدیدی از دستشویی رفتن در گوشه حیاط داشتم. با این که حیاط بزرگی هم نبود و از در راهرو تا مکان مورد نظر، سرجمع با قدم‌های کودکی ده قدم بیشتر نمیشد، ترس موهوم از خورده یا برده شدن توسط لولو و غول و هیولا باعث می‌شد تا مدّت‌ها از بزرگتری خواهش کنم مرا در این امر خطیر تا درب راهرو همراهی کند و همانجا بماند و مواظبم باشد تا کارم را انجام دهم و برگردم. البته که این موضوع گاهی منجر به کشمکش‌ها و سرزنش‌هایی از این قبیل می‌شد که «مگر تو هنوز نی‌نی کوچولویی؟»، «لولوخورخوره نخورت! (با لحن تمسخر‌آمیز)» و «خجالت بکش روز و شب که با هم فرقی ندارند» و گاهی تعریف خاطرات کودکی از حیاط‌های بزرگ و تاریک قدیمی اجدادمان و نصیحت‌های مختلف که البته کارساز نمی‌‌شد. چندین سال طول کشید تا توانستم به خودم بقبولانم که در این فاصله کوتاه برایم اتّفاقی نخواهد افتاد. این وسط البته نمیدانم تنش و فشار و عجله از این بابت که یک نفر با ناراحتی و غرولند کنار حیاط منتظر است تا کارم را زودتر انجام دهم و او برگردد به بیکاری‌اش ادامه دهد، چه تأثیراتی روی جسم و روانم گذاشت. اما به هرحال آن ماجراها زیاد ادامه پیدا نکرد و خودبخود برطرف شد. خاصیت این تجربه این بود که بعدها هر وقت کودکان فامیل برای حتی چند لحظه تنها نماندن به خصوص در شب‌ها از من درخواست همراهی کرده‌اند با کمال میل و روی خوش پذیرفته‌ام و گاهی که از احترام گذاشتن به درخواستشان حسابی متعجب شده‌اند به آن‌ها گفته‌ام که این حالت اصلا عجیب نیست و افراد زیادی! را می‌شناسم که در این سن و سال از تنهایی می‌ترسند.

دومین خاطره البته کمی سادیستی و نامردی است. آب گرم مستراح مادربزرگ موقع طهارت گرفتن بویژه در روزهای سرد زمستان حس خوبی به آدم می‌داد! اما شیر آب را کمی بیشتر که باز می‌گذاشتی، چنان داغ می‌شد که گاهی تمام شیرینی گرمای قبلی و آن حس خوب را به کامت تلخ می‌کرد. تنظیم آب به نحوی که نه سرد سرد باشد نه داغ داغ به خصوص برای من که سن و سالی نداشتم کمی مشکل بود. البته به نظرم اشکال اصلی از شیرهای قدیمی یا فشار نامنظم آب بود. این شد که دق و دلی داغی بیش از حد آب را سر دیگران خالی می‌کردم. ماجرا از این قرار بود که شیر آب داغ را وقت بیرون آمدن از محل حسابی باز می‌گذاشتم تا به حداکثر ممکن دمای آب برسم. بعد شلنگ آب را طوری که لب به لب آب داشته باشد در محل خاص به صورت سربالا نصب میکردم. این طوری اگر فاصله حضور نفر بعدی در مکان مزبور زیاد نبود، او هم طعم آب داغ را می‌چشید و کمی از آلام من کم می‌شد. در این مدت چندین بار با گوش‌های خودم از پنجره اتاق مشرف به دستشویی صدای «آخ»، «ای بی‌عقل‌ها!» (لابد خطاب به تمام افرادی که ممکن است چنین کاری کرده باشند) یا حتّی «اوف، سوختم» افراد را موقع طهارت گرفتن شنیدم و لبخندی کودکانه از شدّت همزادپنداری! گوشه لبانم نقش می‌بست!

حین نوشتن این خاطرات، تصاویر مختلفی در همین باب مقابل چشمانم رژه می‌رود که اغلب از خاطرات مگو است. حتی چند مورد را چند خطی نوشتم اما از شدت زردی منصرف شدم و پاک کردم. دست حسین انصاری درد نکند با این ایده جذّاب که دوباره ما را به دوران کودکی برد. کاش باقی رفقا هم لااقل یکی از خاطرات مستراحی خود را می‌نوشتند بلکه به این بهانه دوباره صدای دوست را گرم و پرشور ببینیم!


پ.ن: حالا که این دو خاطره کودکی را نوشتم، تصاویر مختلفی از خاطرات مشابه در همین باب مقابل چشمانم رژه می‌رود. یکی که از همه شیرین‌تر! است مربوط به روزهایی آب‌بازی با قاسم و حجّت و باقی بچه‌ها در دستشویی‌های گوشه حیات دبیرستان می‌شود. معمولا به نیت وضو گرفتن برای نماز به آنجا می‌رفتیم اما با رفتن یکی از رفقا به توالت، روباز بودن اتاقک‌ها بدجوری آدم را وسوسه می‌کرد که با مشتی آب، مزاحم کار طرف شویم. کم‌کم این آب‌بازی بالا گرفت و کار به ریختن آب با دهان، سطل یا ظرف‌های دیگر و در نهایت شلنگ‌های آب ختم می‌شد. آن قدر که گاهی وقت رفتن به نمازخانه چند نفری سرتاپا خیس آب بودیم.

سفرنامه قم (قسمت اول)

در این سال‌ها که به طور خود‌خواسته و در حالی که می‌دانیم، خودکرده را تدبیر نیست، از مشهد‌الرضا به تهران تبعید شده‌ایم، گاهی به جبران ناکامی در زیارت امام رئوف، گاهی به حکم برگزاری اردویی دانش‌آموزی یا دانشجویی و بیشتر از همه به توفیق اجباری عبور در مسیر کاشان یا اصفهان و دیگر شهرهای جنوبی، راهی زیارت حضرت معصومه شده‌ایم. در تمام این سفرهای خانوادگی، اردویی یا کاری، دیدار ما از این شهر نه چندان خوش آب و هوا محدود به زیارت حرم مطهر و حداکثر نماز در مسجد جمکران بوده است و بس. امّا این بار که به لطف دوره عقیدتی یک هفته‌ای یگان خدمتی، هفته گذشته را دور از هیاهوی روزمرگی در شهر قم گذراندم، تازه با قابلیت‌ها و ظرفیت‌های دیگر آن برای اولین بار آشنا شدم. این هم از برکات دیگر خدمت سربازی!

تدارکات از همه نظر خوب است و همین کافی است تا غالب افسران وظیفه شرکت کننده در اردو از مجموع برنامه‌ها راضی باشند! اتوبوس‌های رفت و برگشت و سرویس‌های گشت و گذار در شهر، تقریبا همگی آن‌تایم، راحت و خنک هستند و خوابگاه یا بهتر است بگوییم هتل محل استقرار، چیزی از امکانات رفاهی کم ندارد. وضع غذا خوب است و برنامه به اندازه کافی باز تنظیم شده است که امکان استراحت کافی داشته باشیم. حتی گیرنده تلویزیون بسیار بزرگ لابی اینچش را نتوانستیم حساب کنیم هم دیجیتال است که از تماشای هیچ کدام از شبکه‌ها محروم نباشیم و دیدارهای نهایی جام ملّت‌های اروپا را با کیفیتی بهتر از منزل در فضایی شبیه سینمای خانوادگی تماشا کنیم!

کلاس‌ها و اساتید دعوت شده برای دوره هرچند می‎‌توانستند بهتر از این باشند، در مجموع قابل استفاده‌اند. موضوعاتی مثل رابطه جوان و دین، معنویت، مهدویت، حکومت دینی، پرسش و پاسخ سیاسی و احکام، اولین موضوعاتی است که برای برگزاری یک دوره عقیدتی به ذهن می‌رسد. همین را هم انتخاب کرده‌اند. می‌ماند هنرِ اساتید که مباحث را چطور ارائه کنند تا نگذارند افسران جنگ سخت و نرم قصّه‌ی ما زیر باد کولر و در صندلی‌های گرم و نرم کلاس، چرت بزنند. مهدویت جذّاب‌ترین و مفید‌ترین کلاس است. جذّاب از این جهت که مثل تمام کلاس‌های مهدویت، پخش فیلم و کلیپ‌ دارد، و مفید از این جهت که استادش حاج‌آقا نصوری، معاون ارتباطات مرکز تخصصی مهدویت، اطلاعات جدید و به‌روزی دارد و موضوع ضرورت و آسیب‌های مهدویت را به خوبی پرورش می‌دهد.

تقریبا هر روز قبل از نماز صبح، سرویس برای حرم به راه است. ظهر و مغرب هم تا جایی که برنامه اجازه می‌دهد زیارت حضرت معصومه (سلام‌الله علیه) برقرار است. این یعنی اگر کلاس‌ها هم نبود، لااقل یک سفر زیارتی پر و پیمان داریم. رفت و برگشت‌های مکرر به حرم بیشتر خاطرات عمره و عتبات را برایم زنده می‌کند. همین حال بیشتری به زیارت‌های مختصر و مفیدمان می‌دهد. در طول این همه زیارت آن قدر فرصت داریم که به قبور تک‌تک علمای مدفون در حوالی ضریح سر بزنیم و فاتحه بخوانیم. از جدید‌ترهایی مثل آیت‌الله بهجت تا ناشناخته‌تر‌هایی مثل آیت‌الله سعادت‌پرور.

جمکران سه‌شنبه شب هم چیز دیگری است. جمعیت از سر و کول هم بالا می‌روند. خوشبختانه نسبت به سال‌های پیش، فضای صحن و مسجد به اندازه کافی گسترش پیدا کرده و نسیم خنکی که وزیدنش در اوایل تابستان کمی هم عجیب است، حال آدم را در دعای توسل دسته‌جمعی بهتر از همیشه می‌کند.

اما به نظرم جالب‌ترین بخش برنامه، فعّالیت‌های جنبی فرهنگی معنوی آن است. کوه خضر، بیشتر از فضای معنوی، آب و هوا و منظره خوبی دارد. بیت‌النور، استراحتگاه حضرت معصومه در روزهای بیتوته در قم هم به دیدنش می‌ارزد. دیدن محلّ ساخت ضریح جدید امام‌ حسین (علیه‌السلام) زیر نظر استاد فرشچیان و زیارت ضریح خالی و نیمه‌تمام هم تجربه‌ای خاطره‎‌‌انگیز است. اما قم غیر از همه اینها هنوز جای دیدنی‌تری هم دارد . .

(قسمت دوم و جذّاب‌ترین بخش سفرنامه قم را در روزهای بعد بخوانید!)

 

در باب طبابت -6

باسمه‌تعالی

سرم . . . تزریق . . . اکشن!

بخش مهمی از جذابیت و هیجان پزشکی برای آدم‌های تنوّع‌طلب و ماجراجو، تنوّع وحشتناک آن است. از همان دوران تحصیل که در اولین مقطع  علوم پایه  با انواع ویروس و باکتری و قارچ و انگل و حشرات و حیوانات بیماری‌زا آشنا می‌شوی و پا به آزمایشگاه‌های بیوشیمی و بافت‌شناسی و پاتولوژی و به خصوص سالن تشریح آناتومی می‌گذاری، می‌شود حدس زد که قرار است در فضاهای مختلف با انواع و اقسام موجودات، روبرو شوی. با ورود به بیمارستان، گذراندن هر بخش ماجراهای خودش را دارد.

بخش اطفال و طفل‌های معصومش، بخش زنان و زائوهایش، بخش ارتوپدی/جرّاحی و تصادفی‌هایش و به طور کلّی اتاق عمل‌هایش، بخش روانپزشکی و مخ‌تعطیل‌هایش، بخش سوختگی و کباب‌هایش!، بخش پزشکی قانونی و جنازه‌هایش، بخش گوش و حلق و بینی، چشم، پوست، رادیولوژی، قلب، ریه، کلیه، گوارش، مغز و اعصاب و به خصوص بخش اورژانس که از همه مدل و همه رقم بیماری و درد و مرض، آن هم اغلب بد‌ترین‌ها و خطرناک‌ترین‌هایش را می‌توانی ببینی. دوران تحصیل پزشکی  پر از خاطرات ریز و درشت از بخش‌های مختلف و مریض‌ها و مریضی‌های متنوع است.

درس که تمام شد و نوبت کار کردن رسید، تازه اول ماجرا است. یک راه معمول این است که تخصصی بخوانی و با تنوع و هیجان! خداحافظی کنی. گوشه‌ای از کشور مطبی راه بیندازی و با تخصصت به کسب روزی حلال و کم‌کردن درد خلق‌الله مشغول شوی.* اما اگر متخصص نشدی یا نخواستی که بشوی یا لااقل برای این که دور و بری‌ها به جانت غر نزنند، تا اطلاع ثانوی آن را به آینده موکول کردی، هنوز کلّی فرصت برای ارضای حسّ تنوّع طلبی و ماجراجویی داری.

از روزی که بعد از هشت سال دفاع مقدّس، شماره نظام‌پزشکی را بگیری حتّی اگر در حال گذراندن سربازی باشی، درست بر خلاف تصور عموم که منتظرند از بس مازادی تو را صادر کنند، هزار جور فرصت کاری ریز و درشت پیش رو داری که کمترین و ساده‌ترین آن برداشتن شیفت به عنوان پزشک در درمانگاه یا بیمارستان‌های خارج از پایتخت است (چون هنوز پروانه کار در شهرهای بزرگ را نداری). خارج از پایتخت، از اطراف همین تهران، کرج یا حتّی قزوین شروع می‌شود و ممکن است به اطراف شهرکرد** ختم شود.

این البته به شرطی است که بخواهی خودت را محدود به بیمارستان و درمانگاه کنی. وگرنه هزار جور جای دیگر مثل مدرسه (معاینات عمومی بچّه‌ها و تکمیل پرونده‌های پزشکی)، قطار (به عنوان پزشک قطار)، کاروان حج (پزشک کاروان)، پادگان (به حکم اجباری سربازی) یا حتّی زندان (بیشتر برای صدور گواهی سلامت قبل و فوت بعد از اعدام!) به پزشک نیاز دارند و اغلب حتّی کاری به پایان خدمت و پروانه مطب و این حرف‌ها هم ندارند. تنها یک مهر نظام‌پزشکی می‌خواهند که به اسنادشان اعتبار قانونی داده باشد. اندکی ماجراجویی اگر چاشنی تنوّع‌طلبی بخوانید جاه‌طلبی یا حتّی سیری ناپذیری  یک پزشک عمومی باشد، می‌تواند هر روز هفته در فضایی متفاوت از روزهای دیگر، پرونده‌ها و دفترچه‌ها و نسخه‌های آدم‌های مختلف را مُهر کند.

* البته که حلال بودن و کم‌کردن از درد مردم زیاد هم کار ساده‌ای نیست که به خیلی از اطبای امروزی باید گفت: مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان. ضمن این که به هر حال هر تخصصی هم هیجان‌های خاص خودش را دارد. شاید حتی بعضی تخصص‌ها فرصت ماجراجویی بیشتری از پزشکی عمومی داشته باشند.

** بیمارستان حضرت سید‌الشهدا در شهر فارسان از توابع شهرکرد، اولین جایی بود که به طور رسمی طبابت کردم. آخرین بار، روزهای شلوغ تحویل سال در غربت این بیمارستان کشیک دادم و به خاطر دعوای قبیله‌ای چند ده نفر با تبر! و چاقو و چماق در روز تحویل سال به حدی سخت گذشت که تقریبا برای همیشه با آن خداحافظی کردم.

پ.ن:

1. تمام این ماجراجویی‌ها فقط مربوط به چهار ماه گذشته و دوران بعد از آموزشی است و خلاصه وُسع ما در همین حد بود! البته یکی دو مورد  کاروان و زندان  هنوز در حال طی مراحل اداری است و فعلا به مرحله عمل نرسیده است. قبول کنید که نوشتن درباره هر کدام از این‌ها وقت‌گیر بود. ضمن این که هر یک از این تجربه‌ها به قدری جذّاب و خاطره‌انگیز بود که نتوانستم تنها یکی را برای نوشتن انتخاب کنم. در واقع هر کدام از این کارها در حکم بچه‌های کار پزشکی‌ام هستند و نمی‌توانم بین آن‌ها فرق بگذارم! پس انتخاب را به خیل پرشمار خوانندگان واگذار می‌کنم تا به فراخور حال خودشان و مجال ما از هر فضا که بیشتر دوست دارند خاطره تعریف کنم!

2. به دلیل یک جور احساس خود‌تحویل‌گیری حاکم بر یادداشت  که البته در اغلب پست‌های این نویسنده به وفور مشهود است  چند باری حین نوشتن و بعد از کامل شدن از ثبت آن منصرف شدم و خواستم بی‌خیال شوم. اما با توجه به وقت زیادی که صرف آن کرده بودم و اوضاع کساد صدای دوست، در نهایت با مقداری اصلاحات، ثبتش کردم به قول قاسم بااااااا قدرت. ولی هیچ بعید نیست که به زودی آن را حذف کنم.

یاد یاران دبستانی

«معلّم عزیزم 

ای همراه یک ساله‌ی من

ای چراغ روشن راه زندگی 

دوستت دارم

وقتی به کلاس دوّم می‌روم

باز هم تو در کنار من

یار و یاور من باش

با من باش . . با من باش

به کوره راه شب ای ماهتاب با من باش

در این مسیر پر اضطراب می‌سوزم

بیا و در سفر آفتاب با من باش»

جشن پایان سال اوّل دبستان بود. خیابان سناباد. مدرسه‌ی سالیانی. دست‌ها را بالا می‌بردم، توی هوا می‌چرخاندم و از آن طرف دیگر پایین می‌آوردم. یادم نیست چند بار این حرکت تکراری دست‌ها را حین خواندن شعر تکرار کردم. فقط خانم تبریزی، اوّلین معلّم مدرسه‌ام را به یاد دارم که با تمام شدن دکلمه‌خوانی، وقتی اولیا و بچّه‌ها تشویقم می‌کردند، تنگ مرا در آغوش گرمش می‌فشرد. عجب حسّ خوبی داشت، سوگلی معلّم بودن!

از کلاس دوّم چیز زیادی به خاطر ندارم جز بازی پرش سه گام از روی نیمکت‌ها که یک بار بالاخره پایم به یکی گیر کرد و سرم به دیگری خورد و شکست و بیمارستان و بخیه و تحویل گرفتن مامان و بابا! (اصولا از معدود اعضای بدن که اگر ضربه بخورد والدین را نگران می‌کند سر است لابد از ترس ضربه مغزی و کشیدن کار به اهدای اعضا!. بماند که توی دبیرستان هم که یک بار دیگر به خاطر پیچ خوردن پا راهی بیمارستان شدم، باز هم مامان مثل همیشه حسابی نگران بود و در کنارش من و قاسم بودیم که به آن همه ورم پا به خاطر یک پرش ساده می‌خندیدیم)

کلاس سوّم و چهارم برایم پر از خاطره‌ بود. به خاطر مأمور شدن پدر در وزارت کشور به جنوبی‌ترین شهر استان رفته بودیم: نهبندان که روستایی بیش نبود و آن زمان جزئی از تنها استان خراسان بود. هم عزیز کرده‌ی معلّم‌ها و مدیر و ناظم بودم به عنوان پسر بخشدار شهر، هم با اختلاف زیاد از سایر رقبا که چه عرض کنم، سایر رفقای در و دهاتی و دور از فضای تحصیل و تهذیب و ورزش! شاگرد اوّل کلاس. فقط یک رقیب به نام هاشم‌پور داشتم که چند سال پیش ردّش را در دانشگاه فردوسی زدم - در واقع او ردّم را زد - و حیف که دوباره گمش کردم. فلک شدن و ترکه‌ی انار و تنبیه‌های سخت بدنی را اولین بار که دیدم تنم می‌لرزید. یواش یواش البته همه چیز عادی شد. تا وقتی که کلاس چهارم یک بار که قرار شد تر و خشک با هم بسوزد، کف دست من هم چند ترکه‌ای از آقای گلی، معلّم کلاس چهارم نوش جان کرد، نوش جان کردنی! 

کلاس پنجم خیلی بزرگ شدم. خیلی هم درس خواندم. معنی تلاش و کوشش و پشتکار و این حرف‌ها را اولین بار بود که می‌فهمیدم. مدرسه‌ی صالح بود و معلّم کلاس اوّل - خانم عطاری - (که همان سال، معلّم احمد بود) و معلّم کلاس پنجم - آقای قهرمان. چه رؤیاپردازی‌ها و خیالبافی‌ها که برای ورود به تیزهوشان نمی‌کردیم. کلاس‌های تست ریاضی و هوش و باقی ماجراهای آمادگی برای شرکت در آزمون بزرگ. بالاخره با آرمین صالح، پویان باقرزاده صهبایی، عبدالرحیم بهرامی و محسن خیری - کسی از این بچه‌ها خبری ندارد؟- شدیم افتخار آفرینان مدرسه و تیزهوشان و لابد آینده‌سازان مملکت! آقای قهرمان بعد از خانم تبریزی و هنوز هم که هنوز است بزرگ‌ترین معلّم زندگی‌ام بود. چندین بار در این سال‌ها به بهانه روز معلّم به او سر زدم که هر بار شکسته‌تر از قبل شده بود لابد به خاطر گذر زمان و دست پرفشار روزگار. حالا دیگر لااقل 4-5 سالی می‌شود خبری از او ندارم. سراغ خانم تبریزی را هم چند باری گرفتم که هیچ وقت موفّق نشدم دوباره روی ماهش را ببینم و چه بسا حالا که این روزها مد شده دستش را ببوسم!


پ.ن: 

* این سومین سال است که به دانش‌آموزان دبیرستانی، زیست‌شناسی درس می‌دهم. هرچند حال و هوای دبیرستان‌های تهران امروز کجا و دبستان‌های مشهد دیروز کجا! ولی باز هم لذّت معلّمی با تمام سختی‌های مواجهه با بچّه‌های تهران امروز را شاید با هیچ کاری نتوان عوض کرد. حتّی با طبابت بر سر بالین بیماران در و دهات‌های اطراف تهران امروز!

* چه بسا خواندن این خاطرات، هیچ جذّابیتی برای شما نداشته باشد. به خصوص که چندان هم بار دراماتیک نداشت. برای من امّا از شیرین‌ترین پست‌های وبلاگ بود. مرور اولین سال‌های تحصیل و دوران کودکی همیشه برای آدمیزاد شیرین است. بماند که همیشه دنبال فرصتی برای ادای دین به دو تا از بهترین معلّم‌های دنیا می‌گشتم که بالاخره در حد این چند خط نوشته دست داد. معلّمی و شاگردی عالم عجیبی است. 

* روح استاد مطهری شاد

فِداها أبوها . . .

باسمه‌تعالی

کانت اِذا دَخَلَت علی رسول‌الله قام الیها فقبَّلَها. . .

در زبان عربی وقتی از ترکیب «کانت اذا» استفاده می‌شود یعنی همیشه این طور بوده است. یعنی منحصر به زمان بزرگسالی  [چقدر هم که بزرگسال شد] صدیقه طاهره (سلام‌الله علیها) نبوده و از کودکی، پیامبر (صلی‌الله علیه) این طور به او احترام می‌گذاشت. یعنی یک بار و دو بار در زمان ورودش تمام قد بلند نمی‌شد که هر بار دخترش وارد می‌شد به استقبال او می‌رفت.

در زبان عربی فرق «قام الی» با «قام ل» این است که دومی یعنی برایش بلند شد، امّا اوّلی یعنی بلند شد و به استقبال او رفت که عبارت بعدی (فقبّلها)هم تأیید کننده‌ی این معنا است. هر بار که فاطمه (سلام‌الله علیها) وارد می‌شد، پیامبر خدا تمام قد بلند می‌شد و چند قدم به استقبال او می‌رفت . . .

(این‌ها جملات عارف نورانی، استاد فاطمی‌نیا بود که چند روز پیش (دهه فاطمیه قبلی) با دنیایی از احساس و ادب با تأکید بر این نکته توضیح می‌داد که روایت در منابع اهل سنّت و کتاب معتبر آن‌ها -صحاح ستّه - هم آمده است. استاد با آن لحن دلنشینش حرف‌های شنیدنی زیاد داشت. همین یکی برای امروز ما بس! حال بیشتر داشتید، اینجا را هم بخوانید.

از همگی التماس دعا)

در باب طبابت - 5

باسمه تعالی

بی‌رَگ‌های نمک‌نشناس!

در اورژانس، بچه‌هایی که حال و روز خوشی ندارند بیشتر از هر کسی دل آدم را به درد می‌آورند. به خصوص که رگ درست و حسابی هم نداشته باشند و به قول پرستار‌ها بد‌رگ و به قول ما بی‌رگ باشند. آنقدر ناله می‌زنند که صدایشان می‌گیرد و یواش یواش ناله‌شان شبیه زوزه می‌شود. همین الان صدای زوزه یکی از همین اسهال و استفراغی‌ها که قرار است بستری شود بلند شده. پدر و مادر هم خب خیلی برایشان سخت است که عزیز دردانه‌شان جلوی چشمشان و در حالی که دست و پایش را محکم گرفته‌اند تا پرستار یک بار دیگر سوزن را فرو کند بلکه خونی بیرون بیاید و سرم را وصل کنند، ناله‌اش تبدیل به زوزه شود و کم کم بی‌حال شود و دیگر صدایی از بچه در نیاید و خونش هم.

بالاخره خب به هر ضرب و زوری شده پرستار‌ها دست به دست هم می‌دهند و خون طفل بیچاره را در شیشه می‌کنند تا به آزمایشگاه فرستاده باشند. اگر هم یک در هزاری بچه‌ای خیلی بازی دربیاورد، جرّاح (بخوانید جلّاد!) را خبر می‌کنیم و او که اتّفاقا امشب خانم دکتری دل‌نازک است آنقدر فوت و فن بلد است که بالاخره با یک برش درست و حسابی از یکی از رگ‌های عمقی راه سرم‌های ما را به جان بچه باز کند.

در این فکرم بچّه‌ای که اینقدر زجر می‌کشد و گاهی مظلومانه چشم در چشم پدر و مادر می‌اندازد لابد با خودش می‌گوید این‌ها دیگر عجب ظالم‌هایی هستند. خودشان مرا زاییده‌اند، حالا خودشان به جانم افتاده‌اند و سوراخ سوراخم می‌کنند تا خونم را در شیشه کنند. پدر و مادر امّا هر قدر هم که دلشان برای بچّه بسوزد و گاهی همین طور که او را گرفته‌اند اشک بریزند فکر عفونتی را می‌کنند که به جان بچّه افتاده و اگر او را این همه سوزن سوزن نکنند بدون شک هلاکش می‌کند.

در این فکرم که بچّه هیچ وقت نمی‌تواند خودش را جای پدر و مادر بگذارد و از نگاه آن‌ها به ماجرا نگاه کند. او فقط ضجّه می‌زند و از این همه بی‌رحمی آن‌ها در مصیبتی که بر سرش آورده‌اند شکایت می‌کند. درست همان کاری که ما در مشکلات زندگی و مصیبت‌ها با خدا می‌کنیم. خبر نداریم که عفونت‌ها را خودمان به جان خودمان انداخته‌ایم و طبیب مهربان‌تر از مادر می‌خواهد در همین دنیا ما را درمان کند. چه کند که بعضی از ما بدجوری بی‌رَگیم!


پ.ن.:

1. ویژه‌نامه نوروزی همشهری جوان را به خاطر سی‌دی خاطره‌انگیز آهنگ‌های قدیمی‌اش هم که شده تهیه کنید. حالا صحبت درباره یادداشت قالیباف که دچار سندرم سفارشی شده بماند برای وقت دیگر!

2. خب راستش فونت مطلب تو سیستم خودم خوب بود. ولی وقتی با یه سیستم دیگه نگاه کردم دیدم خعلی ضایع ست! این شد که بالاخره دست از لجبازی برداشتم و عوضش کردم.

3. از فردا صبح زود به مدّت یک هفته عازم مأموریت سخت سربازی هستم. پس اگر جوابی به کامنت‌ها ندادم پیشاپیش به بی‌اینترنتیم ببخشید. حالا نیست وقتی اینترنت داشتم خیلی جوابای درست و حسابی دادم . . .

44444

باسمه تعالی
همیشه رند شدن اعداد برای خانواده‌ی ما و شاید خیلی از شماها جذّاب بوده و هست. رند شدن عدد ساعت‌های کامپبوتری ماشین و مثلا کنار هم قرار گرفتن چهار تا 0 یا 1 تا 9 همگی در نوع خود جالب و هیجان انگیز است. همینجا هم بارها بحث، بحث ساعت صفر عاشقی بوده است.
و حالا . . .
لحظاتی پیش، در صبح یک روز برفی پاییزی، تعداد بازدیدهای وبلاگ از 44444 عبور کرد. این که چه تعداد از این بازدیدها خودمان بوده‌ایم و چه تعداد، خوانندگان مهم نیست. مهم این است که یک مرحله گیرم همین‌جوری الکی بزرگ شدیم. تا ببینیم کی به 55555 میرسیم.
(و این شد کوتاه‌ترین پستی که یک روده‌دراز، در زندگی‌اش نوشت)

پ.ن:
متولد روز اول ماه محرّم بودن هم عالمی دارد ها!

ما و یه‌حبّه‌قند . . .

باسمه تعالی

ما و «یه‌حبّه‌قند»1

سال پیش که فریدون جیرانی در برنامه‌ی هفت، ویژه‌برنامه‌ی جشنواره‌ی فجر، با تحسین و تعریف فراوان از «یه‌حبّه‌قند»، گفت شب تا صبحِ بعد از تماشای فیلم، خوابش نبرده، توقّعات ما را زیادی بالا برد که البته بعدتر خوشبختانه فراستی با مورد عنایت ویژه قرار دادن فیلم و نام بردن از آن به عنوان یکی از بدترین فیلم‌های این دوره، توقع زیادی ما را تنظیم کرد. بعد که حرف و حدیث‌ها و جنگ و جدال‌های همیشگی جشنواره‌ای در باب داوری پیش آمد، کمی از میرکریمی تعجّب کردیم، اما شوق ما برای تماشای فیلم بیشتر شد. بالاخره موفّق شدیم در همان ایّام جشنواره که مصادف با امتحان دستیاری بود، به اتّفاق منزل به تماشای اثر درخشان فیلمسازی که حالا می‌توان به او گفت سرشناس، آن هم در سالنی با حضور از ما بهتران و خانواده‌های آن‌ها بنشینیم.

. . .

پ.ن:

1. چهره‌هایی مثل افخمی، حاتمی‌کیا هم یادداشت‌های عجیب و غریبی و شاید اغراق‌آمیزی برای فیلم و میرکریمی نوشته‌بودند. اوّلی میرکریمی را با جان فورد مقایسه کرد و دوّمی به بهانه‌ی میرکریمی بار دیگر دلخوری‌اش از اصغر فرهادی را رسانه‌ای کرد. معزّزی‌نیا پاسخی کوبنده و پر از عصبانیت به یادداشت حاتمی‌کیا داد. کارگردان کمتر شناخته‌شده‌ای مثل کرم‌پور هم در اعتراض به هیاهوی رسانه‌ای «یه‌حبّه‌قند»، از «راه آبی ابریشم» تمجید کرد! اما بهرام توکلی، فیلمساز جوان و آینده‌دار سینما در یادداشتی مشابه همین تیتر با تمجید از «یه‌حبّه‌قند» نوشت، افتخار می‌کنم هم‌وطن سازنده‌ی چنین فیلمی هستم!

. . . (ادامه مطلب را بخوانید و چند عکس برگزیده‌ی فیلم را هم تماشا کنید)

ادامه نوشته

No, Yes, si, oui

گیرم که این حق مسلّم فلسطین باشد در سازمان ملل به رسمیت شناخته شود.
گیرم که یونسکو به عنوان یک نهاد فرهنگی در معادلات سیاسی زیاد به حساب نیاید و این رأی در تصمیم گیری نهایی سازمان ملل زیاد تعیین کننده نباشد.
گیرم که آمریکا در نشست اصلی سازمان ملل و شورای امنیت، عضویت فلسطین را وتو کند که اگر در یونسکو هم حق وتو داشت بدون شک این کار را می کرد.
گیرم که محمود عبّاس و رفقا تلاش های 30 ساله ی جمهوری اسلامی ایران را در تحقّق آرمان های فلسطین نادیده بگیرند و اصلا با اسرائیلی ها پای میز مذاکره بنشینند.
. . .

        

هر گیر دیگری هم که به ماجرای فلسطین و اسرائیل داشته باشیم، بعد از پذیرفتن فلسطین به عنوان عضو رسمی یونسکو آن هم با بیش از 100 رأی موافق و کمتر از 20 رأی مخالف - که با احتساب بیش از 50 رأی ممتنع و غائبین می شود اکثریت بیش از دو سوم - دیدن چهره های مغموم نماینده های آمریکا و اسرائیل و بعد سخنگوی کاخ سفید و هیلاری کلینتون و اعوان و انصارشان از یک طرف و چهره های خندان اکثریت نماینده های دنیا از پیروزی دیدنی بود. حالا لابد تا چند روزی تلویزیون هرچند ساعت یک بار این ماجرا را نمایش می دهد اما هرقدر هم که تکرار شود، به نظرم حقّ مطلب را نمی تواند ادا کند. باید چندین دوربین روی چهره های حاضرین زوم می کرد و با اعلام هر رأی، واکنش های تماشایی افراد را از زوایای مختلف می دیدیم. این ها دیگر مردم متعصب و بی سواد نیستند که بشود سرکوفت زد و به نفهمی متهمشان کرد. حاضرین اجلاس دیروز یونسکو در فرانسه نمایندگان فرهنگی اغلب کشورهای جهان بودند که این طور با اعلام عضویت فلسطین به وجد آمدند و شادی کردند. با دیدن این لحظه های باشکوه و تماشایی و مقادیر معتنابهی غنج رفتن دلم، سراغ مجازآباد رفتم و تکه تکه های برنامه ی دیشب را در معدود سایت های فیلتر نشده پیدا کردم که نمونه اش می شود اینجا. عمده البته همان بود که تلویزیون خودمان هم نشان داد:
نماینده ونزوئلا: Si (خب انتظاری هم جز این نمی رفت)
نماینده اسرائیل: No (خودش هم با ترس و لرز، اعلام رأی منفی کرد. در چهره اش همان ترس و تردیدی دیده می شد که بارها مشابه آن را نمایندگان کشورهای دیگر در سازمان ملل و شورای امنیت تجربه کرده اند. به محض اعلام رأی در سالن همهمه می شود و تقریبا غالب جمعیّت به ریش نداشته اش می خندند)
نماینده ی آمریکا: No (خیلی هم با قاطعیت توأم با عصبانیت)
نماینده ی روسیه: yes (این یکی حاضرین را به تشویق وادار می کند)
نماینده ی چین: yes (این یکی هم خیلی برای حاضرین خوشایند است)
نماینده ی فرانسه: Oui (این دیگر سالن را می برد روی هوا. فرانسه ی همیشه حامی اسرائیل، این بار در کشور خودش به اسرائیل و آمریکا پشت می کند و به فلسطین چراغ سبز نشان می دهد)
...
حالا وقت اعلام رأی نهایی است. چهره ی خندان خانم رئیس، گویای همه چیز است. هنوز حرفش تمام نشده که سالن به هم می ریزد و صدای کف و سوت! ملّت بلند می شود. خانم رئیس چند باری چکّش را روی میز می کوبد که یعنی ساکت. امّا فایده ای ندارد.
به قول کانال TSR فرانسه: Une Victoire Symbolique (یک پیروزی نمادین)
چند ساعت بعد سخنگوی کاخ سفید با چهره ای مغموم و البته خشمگین روی آنتن می آید و از قطع قطعی کمک 60 میلیون دلاری آمریکا به یونسکو (یعنی 20% یونسکو) خبر می دهد. باز هم یکی از دست پرورده-هایش به او پشت کرده و او پیشتر تهدید کرده بود که اگر یونسکو چنین خطایی کند آمریکا کمک های مالی اش را قطع می کند. هیلاری کلینتون هم صدایش درآمده. وزارت خارجه اسرائیل بیانیه صادر کرده. اوباما هم بدجوری ناراحت است. چند وقتی است سران آمریکا و اسرائیل، خواب راحت ندارند . . .
دل ما به ویکتوار سمبلیک هم خوش است . . .

خداحافظ رفیق!

همگی حسابی دور و برمان را شلوغ کرده ایم. آنقدر که فرصت احوالپرسی تلفنی از هم را هم نداریم. چه برسد به دیدار حضوری. حتی خیلی وقت ها فرصت نداریم تلفن همدیگر را جواب بدهیم. درست مثل حدود یک ساعت پیش که بعد از چندین ماه تلاش برای دیدن حجّت خسروجردی بالاخره لابد برای هماهنگی مراسم عروسی فردا با من تماس گرفت و متأسفانه طبق معمول این روزها در حال مذاکره ی کاری بودم و حواله اش دادم به بعد. مگر به ضرورتی کاری سراغی از هم بگیریم و کارمان را ولو در حد یک مشورت ساده بخواهیم راه بیندازیم. اعتراضم به هیچکدام از رفقا نیست که همگی از یک کنار اینجوری شده ایم.
حالا در این اوضاع و احوال شلوغی و بی نظمی ها و هزار جور فکر و خیال ها و برنامه هایی که در سر داریم و مشکلاتی که پیش رو داریم، سر زدن به وبلاگ و مطلب نوشتن یا کامنت گذاشتن و خلاصه قرارهایی که یک زمانی با هم گذاشته بودیم خیلی توقع زیادی و بیجایی است. برای من یکی مهم ترین بهانه برای ننوشتن این بوده که در فرصت مناسبی که هیچ وقت فراهم نشده و نخواهد شد یک پست درست و حسابی بنویسم و خلاصه که یاد دردنامه ها بخیر! ایّام امتحان تخصص بود و بیشتر از هر زمانی برای پست گذاشتن وقت داشتم. اما حالا در پرکارترین شرایط کاری ممکن فقط برای اینکه به خودم ثابت کرده باشم هنوز هم می شود چرخ این خانه ی مجازی را روشن نگه داشت دارم می نویسم.
دیشب با پیگیری زیاد و این در و آن در زدن فراوان دست و دلبازی از نوع هوایی به خرج دادیم و به اتّفاق عیال*راهی وطن شدیم بلکه با شرکت در مراسم تازه داماد جمع، دلی از عزا در بیاوریم و رقصی و سماعی و طربی و خلاصه حالی کرده باشیم. فکر برگشت را نکرده بودیم و گفتیم انشالله که درست می شود. امّا نشد. یعنی هر کار کردیم و به هر دری زدیم نشد. این شد که با دلی آرام و قلبی مطمئن و ضمیری امیدوار به بخشش قاسم و رفقا فردا صبح انشالله به اتفاق جواد بابایی از محضر خواهران و برادران دینی مرخص می شویم و از روی مجبوری برای رسیدن به برنامه های کاری اول وقت شنبه عازم تهران می شویم و البته اجرای برنامه ای درخور شأن قاسم و تمام شرارت هایی که به خرج داده را در مجلسش به عهده ی بازماندگان بالاخص احمد خودمون و محمد اسلامی عزیز می گذاریم.
قاسم جان!
دامادیت مبارک!
هدیه ناقابل مجازی ما همین پست باشد که با دلی آکنده از اندوه و شرم از عدم حضور در این مراسم تقدیم می کنیم.
ای وای! به حجت گفته بودم یک ساعت دیگه باهاش تماس می گیرم.
الو سلام حجّت جان . . .
----------------------
* فیلم تماشایی سعادت آباد را به بهانه ی عبارت «به به عیال!» حامد بهداد خطاب به لیلا حاتمی هم که شده ببینید و لذت ببرید.

مراسم پته رو آب ریزون

باسمه تعالی

پ.ن:

آب از سر گذشت

مرغ از قفس پرید

ساعاتی پیش در صحن و سرای حضرت ضامن آهو و با نفس گرم حاج آقای حاج علی اکبری، قاسم هم داماد شد رفت!
یا ضامن آهو! تو که ضامن آهو شدی خودت ضمانت این قاسم ما رو هم بکن!


باسمه تعالی
حکایت این روزهای ما و قاسم، حکایت همان ماهی معروف است که هنوز هم اگر از آب بگیریمش تازه است و ضرری که هنوز اگر جلوی آن را بگیریم منفعت است اما اگر کمی دیگر تعلل کنیم، می شود آب رفته ای که دیگر به جوی برنمی گردد.
این قاسم خان حوائجی که معرف خواص و عوام وبلاگیون و غیر وبلاگیون از مشهد تا خاش هست و اندر حکایت خصایل و فضایل و به خصوص رذایلش طومارها باید نوشت بالاخره بعد از چندین سال راه پیدا نکردن در جمع متأهلین صدای دوست و احساس تنهایی مفرط و سرازیر شدن به جاده پر تردد افسردگی و پژمردگی و بر درختی تکیه کردن، دست به کار شد (البته در واقع خانواده رو دست به کار کرد وگرنه خودش که از قبل دستش تو کار بود) و از فهرست بلند بالای دختران شهر، یکی را به همسری برگزید و خلاصه که 50% ماجرا حل شد.
از آن طرف 50% دیگر ماجرا یعنی خانواده از همه جا بی خبر بانوی محترمه هم که لابد چشمشان به جمالات و کمالات الحق و والانصاف فراوان خانواده و احیانا ظاهر گول زننده و کمی تا قسمتی مظلوم نمای داماد افتاده بود، به ظاهر خوش قد و بالای طرف و مختصر تحقیقی از اتحادیه اییون بسنده کردند و گویا چندی پیش جواب بعله را داده اند و همین روزها است که کار از کار بگذرد و دختر دسته گلشان را دستی دستی به رفیق شفیق ما بدهند دادنی! و آن وقت است که لابد در مراودات فامیلی که بالاخره ما هم خواه ناخواه بخشی از آن خواهیم بود!! بر ما خرده بگیرند و فریاد واغیرتا و وااسلاما سر دهند که شما که در گرمابه و گلستان، یار غار بودید و از این همه سوء سابقه خبر داشتید چرا دم برنیاوردید و پرده از چهره در پس چهره ای دیگرش بر نداشتید.

( قاسم /  وقتی عاشق شد ) :

این شد که بعد از مدت ها که تنها در حکم بازدید کننده به اینجا سر می زدیم، از سر احساس وظیفه گفتیم دست یاری به سوی رفقایی که قاسم را زیاد یا کم می شناسند دراز کنیم تا هر آنچه از او در خاطر دارند، خوب (اگر هست که می دانیم نیست) یا (ترجیحا) بد در محل نظرات مرقوم کنند تا در قالب مکتوبی هرچند ناقابل و در حکم قطره ای از دریای خروشان خباثت های قاسمیه برای 50% دیگر ماجرا ارسال کنیم، شاید قدمی کوچک در راه روشنگری و بصیرت افزایی خانواده ایشان برداریم.

( قاسم /  بعد از ازدواج ) :

بدین ترتیب از تمامی دوستان و دشمنانی که از کودکی تا به امروز، به هر نحوی در هر زمانی مورد عنایت عامه یا خاصه شخص قاسم یا بنگاه خبر پراکنی ایتار قاس یا هر رسانه منتسب به او قرار گرفته اند، عاجزانه درخواست داریم ما را در این امر خیر یاری فرمایند. شک ندارم عزیزانی که به هر دلیل از الطاف قاسمیه محروم بوده اند، می توانند با در نظر گرفتن شخصیت او تا هر کجا که دوست دارند و قوه خیال همراهی می کند تخیل کنند و خاطره ای درخور این مجلس و بزم بسازند بلکه بتوانیم پیش از آنکه دیر شود خانواده ای را از ابتلا به بلایی خانمان سوز رهایی دهیم.
به قول داکتوره:
هم اکنون نیازمند یاری زردتان هستیم!
والسلام علیکم و رحمه الله
مقام معظم داکتوری
دام ظله العالی

سه گانه ی نوروزی

باسمه تعالی

از میان خیل فیلم و سریال ها، سه پیشنهاد برای ندیدن یا دیدن:

۱. اخراجی ها ها

اخراجی ها توصیه بردار نیست، از این جهت که چه پیشنهاد بشود چه نه، اغلب دست کم یک بار را می روند می بینند. حالا ممکن است بعضی ها مثل خودم و بعضی رفقا مشکل اساسی با کارگردان و فیلمش داشته باشند، بعضی صرفا برای خنده و دور هم بودن و آجیل و تخمه و چیبس و رانی خوردن به تماشای فیلم بروند، عده ی زیادی طرفدار پر و پاقرص اخراجی ها باشند . . .

۲. داستان اسباب بازی ها

به برکت زندگی مشترک و دور شدن از سینمای اصیل، به ویژه از نوع هالیوودی، برای جبران مافات و مایفوت! و عقب نماندن از دنیای همیشه جذاب هنر مسحور کننده ی هفتم، بیشتر از هر زمان دیگری به تماشای انیمیشن رو آورده ام. . .

۳. جدایی نادر از سیمین، ها؟!

آنقدر درباب این آخرین شاهکار اصغر فرهادی می توان نوشت که شاید بهترین کار همین باشد که سه نقطه در ادامه ی نام فیلم بگذاریم و صحبت های بعدی را به شرط بقا به زمانی موکول کنیم که دست کم اغلب رفقا فیلم را دیده باشند . . .

ادامه نوشته

پست قطاری

باسمه تعالی

امسالم و پیرارم و پارم رد شد
از شهر جوانی ام قطارم رد شد۱

حالا هر کسی شرایط خودش را دارد اما برای ما که خیر سرمان چند ماهی سرمان توی کتاب و درس بود2، امتحانی در سطح دستیاری یا تخصص یا آسیستانی یا همان رزیدنتی خودمان نقطه عطف مهمی محسوب می شود. این ایام، درست روزهایی مشابه کنکور سراسری را البته با تفاوت هایی که مقتضای سن و سال و شرایط جدید است تجربه کردم. قبل از امتحان، وسوسه ها و دغدغه های مختلفی است که شب و روز سراغ آدم – البته آدم! - را می گیرند. برنامه هایی که برای مطالعه و مکاشفه! و کسب درآمد و بچه داری!! و انواع و اقسام دغدغه های علمی، اعتقادی، فرهنگی، هنری به ذهن خطور می کنند و همگی با بیرون آمدن از جلسه امتحان به فراموشی سپرده می شوند، چرا که دوباره قرار است روزمرگی آغاز شود و به زندگی عادی برگردیم.

یادم نیست کدام پدر آمرزیده ای زمان کنکور این پیشنهاد جالب را داد که برای تمرکز بیشتر و درگیری کمتر مغزت هر برنامه و ایده و نقشه ای که به ذهنت رسید همانطور خام خام بنویس تا بعد از امتحان آن را پرورش دهی و رویش فکر کنی. این کار را این بار خیلی جدی تر انجام دادم و حالا مانده ام با تقویمی پر از روزنوشت های قبل از امتحان و برنامه های پیش رو که قرار است خیلی زود به آنها سر و سامان بدهم و اولویت بندی کنم و با مشخص شدن نتیجه امتحان تصمیم کبری3 را بگیرم.

اینکه اگر دری به تخته خورد و مجاز به انتخاب رشته شدم کدام تخصص را انتخاب کنم، اینکه برنامه های مطالعه و ترجمه و تدریس زبان را چه کنم؟ یا به رفقا و اساتید همشهری که نبض فرهنگ پایتخت را در دست گرفته اند و هی! برای جفتک پرانی های فرهنگی-نیرویی چراغ سبز نشان می دهند چه جوابی بدهم. این ها که تنها گوشه ای از آن یادداشت هاست، از کثرت توانایی ها نیست ها! از نبود آدم حسابی در عرصه های مختلف و رشد سطحی و آچار فرانسه بودن امثال ما در زمینه های مختلف است که به قول وبلاگ هواخوری هی باید مشق های نانوشته دیگران را بنویسیم. حالا که وقت گله و شکایت نیست. یک جورهایی به این همه کاره هیچ کاره بودن عادت کرده ام و برایم سخت است از بین اینها و خیلی هایی که نگفتم فقط یکی را به عنوان اصل انتخاب کنم. دوست دارم همه را با هم داشته باشم و سختی هیچ کدام را نکشم اما حال همگی را ببرم.

فعلا بعد از چند ماه دوری از وطن، چند ساعتی بیشتر تا دیار یار فاصله ندارم و ترجیح می دهم از این لحظه های رخوت و خماری بعد از نقطه عطف و قبل از ورود به روزمرگی و فراموش کردن اغلب برنامه ها و نقشه ها و ادامه دادن مسیر تقدیر، لذت ببرم. تا بعد . . . 4


پی نوشت ها:

* شعر از جلیل صفربیگی

1. به این میگن راهنامه واقعی جواد آقای بابایی! پستی که نیمه های شب در مسیر قطار تهران-مشهد نوشته شد. ولی جدی جدی از وقتی مهدیار اومده چقدر این اسم بهت میاد: بابایی!

2. حالا موارد خاصی مثل تماشای شاهکار استثنائی و تماشایی اصغر فرهادی یعنی "جدایی نادر از سیمین" در جشنواره را خودتان از این چند ماه کم کنید! استثنائاتی که کم مانده بود به قاعده و قانون تبدیل شود بس که "سعادت آباد" مازیار میری با بازی های دیدنی حامد بهداد و مهناز افشار غافلگیرکننده بود و "ورود آقایان ممنوع" رامبد جوان با فیلمنامه هوشمندانه پیمان قاسمخانی و بازی های درخشان رضا عطاران و ویشکا آسایش، خنده دار!!

3. واقعا عجب درسی بود این "تصمیم کبری" که اغلب ما هیچ وقت آن را جدی نگرفتیم و سرمان را با قهرمان بازی های امثال پتروس در کنار سد و دهقان فداکار در آن بیابان برهوت گرم کردیم و هیچ وقت کار بزرگ و ارزشمند کبری را به حساب نیاوردیم.

4. حالا که دارم مطلب را ثبت می کنم، از مشهد برگشته ام و اولین روز روزمرگی را هم به خوبی و خوشی در پایتخت سپری کرده ام. با شنیدن اندک مهلت باقیمانده برای تحویل دادن پروپوزال پایان نامه، تمام نشئگی قبل و بعد از نقطه عطف هم به کلی پرید!

5.  علی الحساب تا اکران عید که گویا قرار است "جدایی نادر از سیمین" را اکران کنند، تماشای هر کدام از فیلم های "نفوذی"، "آتشکار" و "پرسه در مه" را که ندیده اید از دست ندهید. اولی با موضوعی جدید در حوزه سینمای جنگ، دومی طنزی متفاوت و بالای ۱۸ سال روی خطوط قرمز و سومی فیلمی بالای ۲۵ سال! با ساختار متفاوت و فیلمنامه ای جذاب و بازی هایی تماشایی از دو بازیگر محبوب و محجوب این روزها شهاب حسینی و لیلا حاتمی. شاید فرصتی دست داد و به خصوص درباره پرسه در مه که از فیلم های محبوبم در جشنواره سال گذشته بود نوشتم.

جبرئیل سوخته بال

  بسمه تعالی

بعد از محرم حال امشب به عشق شما باز آتشم زدند . . .

از مجموعه "طوفان واژه ها" سروده حمیدرضا برقعی:

این اشک ها به پای شما آتشم زدند

                                                شکر خدا به پای شما آتشم زدند

من جبرئیل سوخته بالم نگاه کن

                                               معراج چشم های شما آتشم زدند

سر تا به پا خلیل گلستان نشین شدم

                                                هرجا که در عزای شما آتشم زدند

از آن طرف مدینه و هیزم از این طرف

                                                      با داغ کربلای شما آتشم زدند

بردند روی نیزه دلم را و بعد از آن

                                                 یک عمر در هوای شما آتشم زدند

گفتم کجاست خانه ی خورشید شعله ور

                                                  گفتند بوریای شما، آتشم زدند...

دیروز عصر تعزیه خوانان شهر مان

                                                 همراه خیمه های شما آتشم زدند

امروز نیز نیّر و عمان و محتشم

                                                     با شعر در رثای شما آتشم زدند

(دیشب اگر به داغ شهیدان گداختم

                                                  امشب ولی برای شما آتشم زدند

تا باخبر ز شور نیستانی ام کنند

                                                        مانند نینوای شما آتشم زدند)۳


پ.ن:

سنت حسنه ای در صدای دوست برقرار شده که تا جای ممکن در ایام سوگواری اگر نوشته ای متناسب با آن نداریم، دست کم پست طنز در صدر مطالب نباشد. آنقدر که صدای داکتوره یا به عبارتی منزل ما هم درآمد که "پس چرا برای این چند روزه آخر عزاداری های صفر و به قول معروف برای ایام چهل و هشتم مطلبی ندارید؟" و به دنبالش این پیشنهاد که "اگر موافقی، شعری به انتخاب خودم و به نام تو ثبت کنم." و استقبال توأم با تعجب ما که به این زودی دردمندی و دغدغه مندی در فضای خانه و خانواده فراگیر شده! حاصل این ماجرا شد پستی که پیش رو دارید. دو بیت آخر هم اظهار لطف استاد محمدعلی مجاهدی (پروانه) نسبت به غزل شاگردش حمیدرضا برقعی است.

بنابراین اولین پست مشترک و خانوادگی وبلاگ را به همت داکتوره خوانده اید. حالا جرأت دارید کامنت نگذارید تا به جرم اهانت به بیت داکتوری بدهم یکی یکی محاکمه تان کنند!

راستی این روز و شبای آخر سفر! اگه مجلسی رفتین و حالی دست داد، یادتون باشه یه عده پای کتابای داخلی و جراحی و باقی درس ها خیلی دلشون می خواست جای شما باشن و بعد از ایام عزاداری هم برن جشنواره هر ۳۳ فیلم پذیرفته شده در بخش مسابقه رو ببینن! خلاصه که برای هم دعا کنیم.

دردنامه پایانی

باسمه تعالی

ختم کلام

این از مکالمه مکتوب و مختصر ما و جواب صادقانه و صمیمانه دکتر رضایی که به اندازه کافی گویاست و نیازی به هیچ توضیح خاصی ندارد اگر هم اینک به جمع خوانندگان پیوسته اید، نگاهی به دردنامه های 1، 2، 3 (پست های اخیر وبلاگ) بیندازید:

(سلام / لطفا هر زمان براتون مقدور بود، اگر از نظرتون مانعی نداره، اجازه کار کردن مطلب رو تو وبلاگمون یا احیانا هرجای دیگه که پیش بیاد با هر گونه اصلاحاتی که صلاح بدونین صادر کنید! برام خیلی مهمه که با وجود تمام تلاشی که کردم اهانت و جسارت به کسی به خصوص شخص شما نکرده باشم، از عمومی کردن مطلبی که مخاطب اولش شما هستید راضی باشین / البته مقدمه مطلب رو که بیشتر مربوط به همشهری جوان بود کار کردم ولی اصلشو منوط به اجازه گرفتن از شخص شما کردم / باتشکر از وقتی که برای خوندن این نوشته طولانی می گذارید.)

 
فرموده است احب اخوانی الی، من اهدا عیوبی الی
با این حساب شما دوست نادیده هم از بهترین دوستان بنده هستید
این که از این
دوما که از دقت نظری که در خواندن یادداشت من داشتید متشکرم
گاهی از این همه لطف شرمنده می شوم
و البته وظیفه خودم را هم سنگین تر می بینم
جایی که شما - به درستی - از جمله یک مرجع دینی درباره موضی دینی ایراد می گیرید
و عرض کردم که درست هم می فرمایید
و من باید می نوشتم مصداق
سوما بعضی نکات مثل فتوای تحریم آیت الله زنجانی یا حضرت مکارم
را سر فرصت برایت پیدا می کنم
یا مثلا طلبه پایه 10 را من حذف نکردم و بقیه حذف کردند
و آخرا اینکه حرفم همان است که نوشتم
من خواستم همین را نشان بدهم که ا
ز توهین به یک مرجع ناراحت بودم
و خواستم همین را نشان بدهم

دیگر اختیار با خودتان است که مطلب را وبلاگی منتشر بفرمایید
 
البته این مکالمه یک ضمیمه تلفنی و ادامه مکتوب کوتاه هم داشت که بالاخره باید یک چیزی برای چزاندن قاسم! دستم داشته باشم اما برای راحتی خیالتان می گویم جز تشکر و گیری که به غلط های املایی دکتر رضایی در پاسخش داده بودم! نکته خاصی نداشت. 
 
و اما چند نکته که در ادامه مطلب می خوانید:
 
۱. پیش به سوی صدسالگی صدای دوست
۲. خودارضائی کلامی و ناف مجازی
۳. دردهای ما و قیصر . . .
ادامه نوشته

دردنامه-3

ما به تهذیب نفس محتاج تریم تا گردوبازی

مطلب به اندازه کافی طولانی هست. پس بدون شرح و توضیح خاصی آن را بخوانید. انشاءالله در قسمت آخر دردنامه به جواب کوتاه، متین و صادقانه احسان رضایی و حواشی دیگر ماجرا اشاره خواهم کرد. فقط در صورتی که هم اکنون به جمع خوانندگان اضافه شده اید، لطفا پیش از خواندن ادامه مطلب نگاهی به قسمت های قبل (دردنامه-1 و 2) بیندازید.

و اما اصل مطلب:

جناب آقای دکتر رضایی عزیز!

با شناختی که از شما و نگاه شما داشتم، خواندن یادداشت «ما همان برویم گردوبازی» نوشته این قلم برایم کمی عجیب بود. شک ندارم که نیت اصلی شما تخریب یا دفاع کورکورانه از شخصیت یا گروهی خاص نبوده است. بعید هم می دانم جوانبی از ماجرا را که در یادداشتتان به آن اشاره نکردید ندانید و اتفاقا از پاورقی ها و شرح ماوقع به نظر می رسد تلاش کرده اید از منظر خودتان نگاهی همه جانبه به ماجرای موضع گیری آیت الله وحید و بی اخلاقی های مقابل آن داشته باشید. تأکید بجایی هم روی ادب کرده اید و در انتها تهذیب نفس را به درستی و با ذکر ماجرای ابن سینا حلقه مفقوده این ماجراها دانسته اید. اما گفته اید اگر کسی می فهمد چه اتفاقی افتاده برای شما هم توضیح دهد.

به عنوان نگارنده این سطور نه تنها بسیاری از سؤالاتی را که شما طرح کرده اید نمی فهمم و برای خودم هم سؤال است بلکه ابهاماتی هم از نوشته شما برایم ایجاد شده که اصلا نمی فهمم. دقت کنید که خیلی ها در این باب حرف زده بودند ولی این ابهامات از نوشته های احسان رضایی برایم ایجاد شده و اگر همان خیل کثیر، این حرف ها را گفته بودند، شاید هیچ احساسی را در وجودم نمی انگیخت چه رسد به درد.

ادامه دردنامه ۳ (اصل مطلب) را در ادامه مطلب بخوانید . . .

ادامه نوشته

دردنامه-2

. . .

اصل مطلب و لبّ کلام این یادداشت در هفت نکته مبسوط نوشته شده که در صورت تمایل خوانندگان عزیز، به زودی ثبت خواهد شد . . .


پی نوشت:

خیلی دوست داشتم تمام مطلب را در همین پست ثبت کنم و قال قضیه را بکنم و کار را یکسره کنم. مهم ترین دلیلی که این کار را نمی کنم طولانی شدن بیش از اندازه مطلب است که از اصول وبلاگ نویسی به دور است. البته شاید مطلبی را نصفه و نیمه رها کردن و خیل خوانندگان مشتاق را تشنه ادامه مطلب گذاشتن از اصول جوانمردی و معرفت به دور و بیشتر شبیه مسخره بازی و لوس بازی باشد، به خصوص که خواندن ابراز اشتیاق دیگران خیلی هم کیف داشته باشد، اما حالا یک بار هم این مدلی اش را تجربه کنیم. آدمیزاد است و تنوع طلبی و مردم آزاری! راه ساده تر این است که دندان روی جیگر! بگذارید تا تمام مطلب ثبت شود یا ساده تر از آن اینکه از خیر خواندن این دردنامه که چه خون دل ها برای نوشتن آن خورده نشده بگذرید!

* برای خواندن مثال هایی که از نوشته های جناب رضایی آوردم به چند شماره اخیر همشهری جوان مراجعه کنید اما ماجرای عبرت آموز ابن سینا که در یادداشت احسان رضایی به عنوان جمعبندی سخنش آمده شاید مناسب ترین مطلب برای ختم قسمت دوم دردنامه باشد که چون بعید می دانم همت کرده باشید و مجله را خریده باشید - و اصولا همین که این نوشته های عریض و طویل را می خوانید جای تشکر دارد - ، بی کم و کاست آن را نقل می کنم:

                                 

"این جور وقت ها آدم حتی می ماند یادداشتش را با چی تمام بکند. شاید نقل این حکایت برای جمع کردن حرف بد نباشد. می گویند بوعلی سینا یک وقتی رفته بوده پیش ابن مسکویه رازی که فیلسوفی بوده است و فقیهی برای خودش. بعد این آقای بوعلی که خودش یکی بوده هم ردیف ابن مسکویه، یک گردو می اندازد جلوی ابن مسکویه و می پرسد که آیا او بلد است مساحت این گردو را حساب بکند؟ اینجایش منظور بنده این است که ابن مسکویه هم برمی دارد یک رساله اخلاقی برای ابن سینا می نویسد و اولش می نویسد که «تو به تهذیب نفست محتاج تری تا من به دانستن مساحت این گردو».

ضمن اعلام تأثر شدید از خواندن این حکایت باید عرض کنم ما که فیلسوف و فقیه نیستیم و رساله اخلاقی هم بلد نبودیم بنویسیم، تلاشی کردیم در جهت محاسبه کردن مساحت گردو برای احسان رضایی عزیز، نویسنده یادداشت تأمل برانگیز «ما همان برویم گردوبازی؟». ایشان هم لطف کرد و هم جوابی سرشار از تواضع و صداقت برایم فرستاد و هم نوشتن اصل مطلب در وبلاگ را به صلاحدید خودم واگذار کرد که اگر عمری بود در قسمت بعد و به زودی ثبت خواهد شد. در غیر اینصورت چاره ای ندارید جز اینکه به مقامات معنوی و کرامات قاسم متوسل شوید!

دردنامه۲ را در ادامه مطلب بخوانید . . .

ادامه نوشته

دردنامه-1

باسمه تعالی

یادداشتی در همشهری جوان شماره اخیر (۲۹۱) با طرح جلدی درباره یلدا به قلم یکی از قدیمی های مجله درباره ماجراهای اخیر مختارنامه و نمایش چهره علمدار کربلا منتشر شد که شاید در نگاه اول حتی خواننده را از این همه دقت و همه جانبه نگری و بی طرفی به وجد آورد. اما آگاهانه یا به احتمال بیشتر ناخواسته، القائات نادرستی در پس یادداشت خیرخواهانه احسان رضایی نهفته است. دردنامه ای مبسوط را به عنوان تذکر به او که یکی از نویسندگان محبوبم در مجله مورد علاقه ام بوده و هست نوشتم که نه به نیت چاپ در مجله مزبور و نه به قصد نوشتن پست جدید در وبلاگ بلکه صرفا جهت تذکر نکات مهمی که در یادداشت او مغفول مانده وقت زیادی را صرف آن کردم. اینکه در این اوضاع و احوال فشرده درسی نزدیک به امتحان، این همه وقت گذاری برای موضوعی که شاید به زعم خیلی ها اهمیتی نداشته باشد چه ضرورتی دارد خودش می تواند موضوع یادداشتی جداگانه باشد که سعی کردم در قالب عنوان مطلب -دردنامه- آن را خلاصه کنم. اما قصد دارم با گذاشتن یک چهارم ابتدایی و به نوعی مقدمه این یادداشت، دو قرار قبلی خودم با صدای دوست را زیر پا بگذارم:

یکی اینکه همیشه مایل بودم اینجا به صورت اختصاصی بنویسم و نوشته هایم به هر انگیزه دیگری را به عنوان مطلبی حاضر آماده در صدای دوست، کپی پیست نکنم. دوم اینکه سعی داشتم تا حد امکان در این وبلاگ گروهی، پشت سر هم مطلب جدید ثبت نکنم و به باقی نویسندگان هم اجازه عرض اندام و قلم بدهم. حالا اینکه چرا این دو قرار را زیر پا خواهم گذاشت باز خودش موضوع یادداشتی دیگر است اما دست کم در این آشفته بازار نشر و مطبوعات، معرفی هفته نامه ای ارزشمند که شش سال از عمرش می گذرد و آشنایی با چند نویسنده دوست داشتنی آن به خودی خود ارزشمند است. هرچند تمام تلاشم این بوده که به فرد یا گروه خاصی توهین و بی ادبی نکنم که همین در واقع موضوع اصلی یادداشت هم هست اما چون مخاطب اصلی و انگیزه ام از نوشتن، احسان رضایی بوده و ادامه یادداشت به نوعی به نوشته های او در همشهری جوان و به خصوص یادداشت اخیرش برمی گردد، پیش از ثبت ادامه ماجرا از خودش اجازه خواهم گرفت. البته به شرطی که مختصر اشتیاقی از طرف شما برای ثبت ادامه مطلبی که قبلا نوشته ام احساس کنم.

* قابل توجه رفقایی که بنای پست گذاشتن دارند، این مطلب تاریخ مصرف ندارد و بعدها هم می شود ادامه آن را ثبت کرد. پس اگر خواستید تکانی به وبلاگ بدهید، لطفا ادامه دار بودن این مطلب را بهانه نکنید. . .

دردنامه ۱ را در ادامه مطلب بخوانید . . .

ادامه نوشته

یک بار هم ورزشی!

باسمه تعالی

اوضاع درسی خوب یا بد هرچه که بود، همگی از یک کنار، قهرمان شب های امتحان بودیم. هنوز هم همین طوریم. شاید به تناسب حجم بیشتر درس های دانشگاه، شب امتحان تبدیل به هفته قبل از امتحان شده باشد، یا مثلا برای امتحان تخصصی که بعد از 7-8 سال به اصطلاح تحصیل پزشکی پیش رو دارم، ماه های پیش از امتحان باشد، اما کماکان اصل ماجرا فرقی نکرده است. همچنان تمام ترم یا سال یا حتی سال های تحصیل را می خوریم و می خوابیم و در کنارش مختصری به مجموعه ای از فعالیت های فرهنگی، هنری، ادبی، سیاسی، اجتماعی . . . و صرفا نه علمی می پردازیم تا روزهای امتحان برسد و به لطف روزگاری که بد نیست و سر سوزن استعدادی که داریم، مرحله بعدی پس دادن معلوماتی که به خوردمان داده اند را با موفقیت پشت سر بگذاریم.

این وسط، امتحان ورزش استثناء بود . . .

فهرست مطالبی که در ادامه مطلب آمده:

- خاطرات ورزشی مدرسه و یادی از آقای صنعی

- نکته هایی در باب موفقیت ایران در بازی های آسیایی

- توصیه پزشکی: جان من! جان من! جان من! از تمام این نوشته حداقل پی نوشت ۱ را بخوانید!

- ذکر خیری از مختارنامه و حاشیه هایش (به خاطر قاسم که اینقدر حرص و جوش میخوره)

ادامه نوشته

ما اهل کوفه . . . ؟ (1)

باسمه تعالی

هر قسمت که می گذرد، حلقه های فراوان مفقوده دانسته های تاریخی ام یکی یکی پیدا می شوند و پازل به هم ریخته تکه ماجراها و شنیده های درهم و برهم از تاریخ اسلام کم کم کنار هم قرار می گیرند. ریشه های خیانت بزرگ و پشت کردن مردم به محبوبی که خود دعوت کرده اند روشن می شود و گاهی معماهایی که سال ها در ذهنم رژه می رفتند حل می شوند.

 سعی می کنم مختارنامه را فارغ از شایعات و خبرسازی ها و حرف و حدیث های همیشگی موافقان و مخالفان ببینم. نه اینکه حاشیه های همیشه جذاب از بودجه و پشت صحنه و خیل بازیگران و تمجید و تخریب ها و جوسازی های دائمی را دنبال نکنم، اما جمعه شب حوالی ساعت 10 که می رسد . . .


پی نوشت ها . . .

۴. آدم درحالی که مثلا جهت درس خواندن برای امتحان تخصص، خود را خانه نشین و بیکار و بی خبر از عالم کرده و در شرف فارغ التحصیلی درشرایطی که جشن فارغ التحصیلی را پیش پیش برگزار کرده دانشگاهش با 20-30 سال سابقه منحل شده باشد، بعد از مدتی که دست به کیبورد می برد باز هم از سینما و تلویزیون بنویسد خیلی باید دل خرم و خجسته ای داشته باشد! البته آدم!

 

ادامه مطلب و پی نوشت راهنمای فیلم های روی پرده این روزها را در ادامه مطلب بخوانید.

ادامه نوشته

این ملک باشکوه

باسمه تعالی

به بهانه اکران فیلم سینمایی «ملک سلیمان»

 مقدمه1: برای نوشتن این یادداشت که به نوعی تبلیغ برای تماشای فیلم به حساب می آید، هیچ قراردادی با سازندگان فیلم بسته نشده است. لطفا از تکرار این سؤال که «حالا چقدر بهت میدن که اینقدر حرص می خوری؟» خودداری کنید.

مقدمه2: این یادداشت در شرایطی جنگی نوشته شده که نویسنده در مرخصی و تعطیلات کامل جهت مطالعه برای امتحان تخصص پزشکی به سر می برد. بنابراین اگر نوشته برای شما ارزشی ندارد، دست کم وقتی که نویسنده برای نگارش آن گذاشته برای خودش خیلی خیلی ارزشمند بوده است.

مقدمه3: این مطلب نه از سر وظیفه و تکلیف و نه برای دریافت حق التحریر و نه از روی اجبار نوشته شده است. دلنوشته ای است از سر دلتنگی و درد و دلی است برگرفته از یادآوری خاطرات تلخ و شیرین تلاش برای دیده شدن یک فیلم.

        یادش بخیر

"شهادت می دهم به ولایت شیعه. هرکس در این نظام تکلیفی به گردن داره و من هم. هیچ شکایتی از کسانی که ممکنه منو تا چند لحظه دیگه مورد هدف قرار بدن ندارم. اونا به وظیفه شون عمل کردن و من هم!"

باور کنید درباره "ملک سلیمان" شهریار بحرانی نوشتم نه "آژانس شیشه ای"! پس ادامه مطلب را بخوانید.

ادامه نوشته

سؤال جنسی!

باسمه تعالی

"به نظرت برای خواستگاری باید چه سؤال هایی از چه «جنسی» و چطور پرسید؟"

این مضمون سؤال پیامکی یکی از بچه ها بود که دیشب به دستم رسید. حالا اینکه سؤال را به شیوه تیر در تاریکی «ارسال برای همه" پرسیده بود یا کفگیر شارژ همیشه نداشته موبایلش به ته دیگ خورده بود بماند. دلم نیامد به شیوه مرسوم امثال قاسم! ضدحال بزنم و بنویسم جواب همچین سؤالی آن هم از نوع جنسی! را نمی شود با پیامک داد. طی چند خط و به خلاصه ترین شکل ممکن جوابش را دادم. امروز تصمیم گرفتم مشروح آن را اینجا بنویسم شاید باقی متأهلین هم کمک کنند و مجموعه حرف های مطرح شده به کار افراد بیشتری بیاید.

ادامه مطلب را بخوانید . . .


 پی نوشت ها:

1. تا دلتان بخواهد برای دوران عقد و بعد از ازدواج کتاب داریم اما سال پیش هرچه برای آمادگی ازدواج و خواستگاری دنبال کتاب گشتم، جز «مطلع مهر» ارزشمند دکتر امیرحسین بانکی پیدا نکردم که همان هم دیر به دستم رسید و کار از کار گذشته بود. راهی نیست جز مشورت گرفتن از بزرگترها و دوست و آشنایی که البته گاهی مثل خواندن همین نوشته حاصلی جز گمراهی ندارد.

 

ادامه نوشته

این دهان بستی؟ دهانی باز شد؟

باسمه تعالی

آخرین نفس هایی را می کشم که قرار بود تسبیح باشد. اگر اتفاقی نیفتد و ماه شوال ادا و اصول از خودش در نیاورد، آخرین ساعت های ماه رمضان است. صحیفه سجادیه را برمی دارم و دعای وداع حضرت با ماه رمضان را ورق می زنم. باز هم حرف هایی که گنده تر از دهانم است و باز هم افسوس که چرا چنین حالی ندارم:

- السلام علیک ما کان أطولک علی المجرمین و أهیبک فی صدورالمؤمنین : درود بر تویی که برای مجرمان خیلی طولانی بودی و در دل های مؤمنان هیبت داشتی

- السلام علیک غیر مودّع برما و لا متروک صیامه سأما : درود بر تویی که وداع با تو از روی دلتنگی نیست و ترک روزه تو از خستگی و ملال نیست

. . . که جرأت ندارم بگویم طولانی بودی و در دلم ابهت و هیبت نداشتی اما از حال خودم اینقدر خبر دارم که دلتنگ و خسته و ملولم.

اصلا آدمیزاد است و دهانی که همیشه باز است و دستی که همیشه دراز و نیاز و فقری که هیچ وقت تمامی ندارد. یک ماه دیگر دهان بستم به این امید که دهانی باز شود و حالا به قول شاعری خوش ذوق با خودم زمزمه می کنم:

این دهان بستی دهانی باز شد؟

آن دهان را هم ببندی بهتر است! *


پی نوشت:
  • شعر از سعید بیابانکی
  • دوباره هفته نامه وزین «جیم» روزنامه خراسان بر وزانتش افزود و بخشی از این پست محمد اسلامی را در ستون روزمره آنلاین به نقل از «صدای دوست» با این عنوان نوشت: یادش بخیر!
  • عید همگی مبارک!

طعم شیرین حقیقت

باسمه تعالی

قدیم ترها که فراغت و به خصوص حال و حوصله بیشتر بود، حفظ می کردم. با شماره آیه و صفحه و فول آپشن و به شیوه موتورهای جستجو! دلخوش بودم به اینکه کسی جایی آیه ای بخواند و برعکس، رو به اول قرآن حافظه ام را به رخش بکشم. به خصوص که صدای جالبی هم نداشتم و موقع قرائت، مستمعین مرتب به هم نگاه می کردند و لابد وقتی چشم هایم را در اوج می بستم و دستم را به تقلید از حرفه ای ها کنار گوش می گذاشتم، چهره در هم می کشیدند. همین ترس از موفق و محبوب نشدن بیشتر تشویقم می کرد سراغ حفظ بروم که هم کلاس کارش بیشتر بود و هم مشتری اش کمتر*. امان از پروسه آتروفی که گویا سلول های مغزی از همان لحظه تولد شروع می کنند به تحلیل رفتن. خوبی اش این است که تمام آن چه باید از خاطرمان برود خیلی بیشتر از آنهاست که باید یادمان بماند. یعنی هرطور حسابش را بکنی در مجموع این زوال حافظه به نفعمان است. اصلا اطباء هنوز هم به بیماری آلزایمر مشکوک اند و بعضی آن را مصلحتی می دانند از جانب بزرگترها در برخورد با روزگار و بچه های نامرد!

خدا حفظ کند بزرگی را که در گوشم گفت عمده این است او تو را حفظ کند نه تو او را! آب سردی ریخت بر تلاشی که می رفت به نیمه برسد. کم کم داشتم ته این یکی را هم درآورده، کلکش را کنده و به کلکسیون افتخارات به اتمام رسانده اضافه می کردم**. حرفش را گوش کردم و رفتم سراغ تفاسیری که نمی دانم چه رمزی بود هیچ وقت نشد با هیچ مدلش ارتباط برقرار کنم. علامه و سایر مفسرین را مقصر اصلی می دانستم که به روز ننوشته بودند! و با مذاق به هم ریخته و فیلم دیده و رمان خوانده ما جور در نمی آمد. که خوش خیال بودیم و بعدتر فهمیدیم در میان این خیل بی انتها فی الواقع رمانی هم نخوانده و فیلمی ندیده ام.

تا اینکه بزرگواری دیگر کلید را دستم داد. قرائت و حفظ و حتی فهم را مقدمه می دانست و می گفت عمده انس است. انسان است و نسیانی که به او دست داده و . . .

ادامه نوشته

راهنمای سینمایی افطار تا سحر!

باسمه تعالی

مخالفت با طرح اکران فیلم ها از افطار تا سحر هم از آن نمونه های ناب است برای مثل معروف "سنگ را باید بست و سگ را ول داد به جان مردم"!. «جراحت» و «ملکوت» و به خصوص «در مسیر زاینده رود» و بالاخص «نون و ریحون» که مسلسل وار بلافاصله بعد از افطار پخش می شوند با آن مضامین عمیق و دیالوگ های درربارشان لابد مناجات شبانه به حساب می آیند که اکران فیلم ها در سینما قرار است مانع آن شوند و مردم را از خدا دور کنند. البته باید قبول کنیم زنجموره های اولیای دم سریال های عسگرپور و فتحی آدمیزاد را متنبه می کند و فرشته تلویزیونی هر سال خوش تیپ تر از پارسال «ملکوت» قلب هر از خدا بیخبری را نرم و شب به شب دل ها را برای شب های قدر آماده تر می کند. می ماند طنز فرزاد مؤتمن با شوخی های گاهی فراتر از حد تلویزیون که به هرحال این مقدار شوخ طبعی هم در کنار این همه معنویت و سیر و سلوک لازم است. البته این ها همه به شرطی است که این فارسی وان لعنتی و ویژه برنامه های ماه رمضانش به مردم اجازه بدهند همراه با سریال های وطنی به عبادت و راز و نیاز مشغول باشیم.

گویا مشهدی ها که از طرح شیطانی «افطار تا سحر» سینماها در امان ماندند و برکات آن را هم لابد همین امسال در افتتاح قطار شهری خواهند دید. می مانند تهرانی های از خدا بیخبر که شب تا صبح ماه رمضان هم دست از فسق و فجور برنخواهند داشت. یکی از همین رفقای فاسق! که برای انتخاب از میان خیل عظیم فیلم های متنوع روی پرده سینما گاوگیجه گرفته بود در این باره راهنمایی خواست. بد ندیدم شرح راهنمایی را برای سایر از خدا بیخبران اینجا بنویسم. لابد خبر دارید که طرح اکران سینمایی افطار تا سحر که پارسال برای اولین بار اجرا شد و به سینمادارها و سایر اهالی سینما خیلی چسبید، امسال قرار بود بهتر از قبل اجرا شود که مثل اغلب کارهای موفق این مرز و بوم به حاشیه کشیده شد و نصفه و نیمه در پردیس های سینمایی و چند سینمای دیگر در حال اجراست. قرار است در این طرح فیلم های پرمخاطب سال 89 و چند فیلم خاطره انگیز سال های دور نمایش داده شوند که به ترتیب اولویت از نظر خودم، توضیح مختصری درباره هر کدام می نویسم:

ادامه نوشته

ماجراهای ما و مسجد محله

باسمه تعالی

به مناسبت حلول عنقریب ماه مبارک رمضان

اتفاقات مسجد محله و آدم های عجیب و غریبش هم از آن موضوعاتی است که از همان ابتدای آمدن به خانه بخت! و سر زدن گهگاهی به مسجدی که درست روبروی ساختمان ماست، بدجوری ذهنم را مشغول کرده بود و حالا در این آشفته بازار اوضاع سیاست که کم مانده از تریبون رسمی نظام به دیگران فحش خواهر و مادر بدهیم و در بلبشوی وضعیت سینما و تلویزیون که مسعود کیمیایی و سیروس مقدم تازه باب رفاقتشان باز شده و حسن فتحی برای ساخت سریال و لابد کم کردن روی ویژه برنامه های ماه رمضان فارسی وان به بازی اشکان خطیبی و کریم باقری متوسل شده و در شرایط نابسامان درسی در ایام مرخصی برای آمادگی هرچه بیشتر جهت امتحان تخصص بهمن ماه، فرصت را غنیمت دانستم به مناسبت حلول عنقریب ماه مبارک -اگر اختلافی بین علما نیفتد- توجه شما را به اتفاقی جلب کنم که همین امروز در حوالی نماز ظهر و عصر رخ داد:

طبق معمول به خاطر نزدیکی بیش از حد منزل به مسجد پیش بینی هایم غلط از آب در می آید و به سلام نمازی می رسم که از تابلوی بالاسر مکبر کاشف به عمل می آید ظهر بوده است. هنوز در تردید تصمیم گیری برای خواندن نماز ظهر یا صبر کردن برای جماعت عصر هستم که صدای همیشگی پیرمرد تعقیباتی بلند می شود: "یاعلی یاعظیم! یاغفور یارحیم! انت الرب العظیم . . . "

اول شک می کنم ولی با اندکی تأمل مطمئن می شوم تعقیب نمازهای ماه رمضان است. "و هذا شهر عظمته و کرمته و شرفته و فضلته علی الشهور . . ." حالا دیگر شک ندارم که باز حساب و کتاب ها اشتباه درآمده و گروهی هلال ماه را رویت کرده اند و گروهی دیگر نه! از بغل دستی می پرسم مگر ماه رمضان اعلام شد؟ او هم گیج است و لابد با سابقه ای که از چند سال اخیر دارد می گوید: "بعید نیست". چند نفر از پیرمردهای صف اول حین خواندن دعا ابراز نارضایتی می کنند و یکی که از بقیه تندتر است، هنوز دعا تمام نشده بلند می شود و با عصبانیت رو به پیرمرد تعقیباتی می کند و می گوید: "این کارها را نکنید! خدا را خوش نمی آید. هنوز ماه رمضان نشده دعایش را می خوانید؟ حرام است!! . ." یکی دو نفر او را آرام می کنند. پیرمرد تعقیباتی که گویا تازه متوجه اشتباهش شده با خونسردی دعا را تمام می کند و می گوید: قابل توجه عزیزان نمازگزار! هنوز ماه رمضان نرسیده است. اما بد نبود برای آمادگی هرچه بیشتر با این دعا به استقبال ماه خدا برویم. دعا هم که دعاست و عرض حاجت. حالا چه فرقی می کند؟

امام جماعت زیر لب غرغری می کند و بلند می شود برای اقامه نماز عصر.


پ.ن: التماس دعا در تمام این روزها و شب ها!

درود بر تمام ماتریالیست های عالم به ویژه وبلاگ نویس ها!

باسمه تعالی

بی تعهدی از نوع مجازی *

کافی است به تاریخ آخرین مطلب نوشته شده در وبلاگ یا آخرین پستی که هر کدام از ما فعالان عرصه حقیقت گذاشته ایم نگاهی بیندازیم تا بیش از پیش به این حقیقت تلخ پی ببریم که به قول جواد، تنبلیم. فعالان عرصه حقیقت را از این جهت گفتم که وقتی در فضای مجازی که قرار بوده به حکم وظیفه و علاقه جمعی فعال باشیم، تعطیلیم و خبری از هیچکداممان نیست، خب لابد همت ها را در فضای حقیقی مضاعف کرده ایم که کاش اینطور بود. کاش دلمان خوش بود اگر در جنگ نرم حرفی برای گفتن نداریم دست کم جنگ سفت! را جدی گرفته ایم. کاش اگر هنوز نرم افزارها را نجنبانده ایم، لااقل به اوضاع سخت افزاری تکانی داده بودیم. کاش اگر از نرمش روح و راز و نیاز شبانه و ورد سحرگاهی و این حرف ها بویی نبرده ایم که نبرده ایم، حداقل روزی نیم ساعت ورزش در نزدیکترین پارک اطراف منزل را در برنامه نداشته مان می گنجاندیم که در باقیمانده روزهای سرگردانی عمر لااقل نفسی درست و حسابی فرو برود و بربیاید، مفرح ذاتش پیشکش!

دست و پا زدنمان بین دنیای حقیقی و مجازی درست شبیه اوضاع دنیا و آخرتمان است. تکلیفمان را با هیچکدام مشخص نکرده ایم. خودمان هم نمی دانیم از هرکدام چقدر سهم می خواهیم. فقط بلدیم پز حقیقتمان را به اهالی مجازآباد بدهیم اما مقابل حقیقت که کم می آوریم به همان دنیای آباد مجازی پناه می بریم و خودمان را سرگرم جذابیت های گذرا و اخیرا سه بعدی! آن می کنیم – بلکه فراموش کنیم اگر نجنبیم، چه حقیقت تلخی در انتظار ماست. سخت شد؟ کاری ندارد. با وجود همه تلاش نگارشی - ویرایشی ام برای خلاصه نویسی و شفافیت، این قدرت و حق را دارید همین حالا تنها با یک کلیک و اخیرا با اشاره چشم، پنجره جدیدی به دنیای بی انتهای مجازی باز کنید و سایتی، وبلاگی، پستی، خبری، عکسی به خیال خود به دردخورتر را نیم نگاهی بیندازید و کلیک بعدی و بعدی. آنقدر در مجاز رنگارنگ و پیچیده تر از حقیقت صاف و یکرنگ پیچ و تاب بخورید تا یا اشک چشم هایتان دربیاید یا صدای اعتراض همسرتان! (با پوزش طلبی از جماعت عذب که از این موهبت بزرگ محروم اند)

دنیا در برابر آخرت، مجازی بیش نیست؟ گاهی فکر می کنم ماتریالیست های عزیزی که همین مجاز را از حقیقت ما جدی تر گرفتند و آن را درست و حسابی ساختند اوضاعی به مراتب بهتر از ما تنبل ها دارند که اغلب نه در مجاز و نه در حقیقت حرفی برای گفتن نداریم.


پ.ن: مثل همیشه حرف های ناگفته زیادی ماند برای بعد. فقط تا دیر نشده بجنبید و برای گرفتن سوغاتی مکه سراغی از سردبیر محترم نشریه وزین نگاره بگیرید. محمد آقا زیارت قبول!

 * تیتر مطلب را که مخصوصا اگر خیلی از آن خوشت بیاید نمی شود عوض کرد. اما چون به صفای باطن رشید زارعی فقط یک نفر دیگر -حجت خسروجردی- می شناسم، به ویژه حالا که محمد طبق سنت معمول تنبل ها به فاصله چند ساعت آن هم بعد از این همه روز کسادی صدای دوست، به کلی فاتحه فشارهای فراوانی را که برای نوشتن این چند خط به خودم آورده بودم خواند، تیتر پیشنهادی را هم زدم تنگ مطلب!

از کیمیای مهر تو زر گشت روی من . . . آری به یمن لطف شما خاک زر شود

تصویر روحانیت بر پرده سینما به بهانه اکران فیلم "طلا و مس"

این یادداشت مقدمه نقدی بر "طلا و مس" بود که به درخواست محمد عزیز برای نگاره ای ها نوشتم و اصل مطلب را شاید همین روزها در نگاره بخوانید. یک پرونده مفصل هم برای فیلم در آینده سازان کار کردیم که به احتمال زیاد طبق معمول بعد از پایان اکران فیلم به دست مخاطبان خواهد رسید!

- مگر در تمام این سال های بعد از انقلاب چند فیلم یا سریال با موضوع روحانیت داشته ایم که نباید «طلا و مس» را روی چشم هایمان بگذاریم و قدرش را بدانیم؟ به استثنای سریال زندگی شهید مدرس، روحانیون رسانه ملی که قربانشان بروم هیچ وقت از حد امام جماعت مسجد و خطبه خوان مجلس عروسی در آخرین قسمت سزیال فراتر نرفته اند. . .

 

ادامه نوشته