دردنامه پایانی
باسمه تعالی
ختم کلام
این از مکالمه مکتوب و مختصر ما و جواب صادقانه و صمیمانه دکتر رضایی که به اندازه کافی گویاست و نیازی به هیچ توضیح خاصی ندارد اگر هم اینک به جمع خوانندگان پیوسته اید، نگاهی به دردنامه های 1، 2، 3 (پست های اخیر وبلاگ) بیندازید:
(سلام / لطفا هر زمان براتون مقدور بود، اگر از نظرتون مانعی نداره، اجازه کار کردن مطلب رو تو وبلاگمون یا احیانا هرجای دیگه که پیش بیاد با هر گونه اصلاحاتی که صلاح بدونین صادر کنید! برام خیلی مهمه که با وجود تمام تلاشی که کردم اهانت و جسارت به کسی به خصوص شخص شما نکرده باشم، از عمومی کردن مطلبی که مخاطب اولش شما هستید راضی باشین / البته مقدمه مطلب رو که بیشتر مربوط به همشهری جوان بود کار کردم ولی اصلشو منوط به اجازه گرفتن از شخص شما کردم / باتشکر از وقتی که برای خوندن این نوشته طولانی می گذارید.)
با این حساب شما دوست نادیده هم از بهترین دوستان بنده هستید
این که از این
دوما که از دقت نظری که در خواندن یادداشت من داشتید متشکرم
گاهی از این همه لطف شرمنده می شوم
و البته وظیفه خودم را هم سنگین تر می بینم
جایی که شما - به درستی - از جمله یک مرجع دینی درباره موضی دینی ایراد می گیرید
و عرض کردم که درست هم می فرمایید
و من باید می نوشتم مصداق
سوما بعضی نکات مثل فتوای تحریم آیت الله زنجانی یا حضرت مکارم
را سر فرصت برایت پیدا می کنم
یا مثلا طلبه پایه 10 را من حذف نکردم و بقیه حذف کردند
و آخرا اینکه حرفم همان است که نوشتم
من خواستم همین را نشان بدهم که از توهین به یک مرجع ناراحت بودم
و خواستم همین را نشان بدهم
دیگر اختیار با خودتان است که مطلب را وبلاگی منتشر بفرمایید
1. پیش به سوی صد سالگی صدای دوست؛ چند روزی تا دومین سالگرد راه اندازی «صدای دوست» عزیزمان نمانده. این هم تبدیل به یکی از تفریحات ما شده که پست های قدیمی وبلاگ و از آن مهم تر نظرات اغلب بی ربطش بخوانیم و غرق شویم در خاطرات فردی و جمعی دو سالی که گذشت. فکرش را هم نمی کردیم که به این راحتی فرصت خوبی برای دور هم بودن و از هر دری گفتن و جسته و گریخته از حال هم باخبر شدن فراهم شود. سال گذشته همین روزها بود که در تدارک جشنی بزرگ از نوع مجازی برای اولین سالگرد تولدمان بودیم و بر بساطی که بساطی نبود چه بساطی به هم زدیم با مرور اتفاقات و نظرسنجی و معرفی بچه ها و مصاحبه با بزرگان و باقی ماجراها. خواستم به همگی یادآوری کرده باشم اگر پیشنهادی برای دوسالگی دارید، بسم الله.
ساده ترینش می تواند تکرار همان ماجراهای دوست داشتنی پارسال به شیوه های جدیدتر باشد. سخت تر از آن هم دعوت دوباره از تمام آنهایی است که اینجا می نویسند یا سر می زنند یا فقط به زور ما نام نویسنده را یدک می کشند و خبری از ایشان نیست. از آن طاقت فرساتر هم می شود برنامه ریزی برای مرتب تر کردن اینجا چه از لحاظ شکل و قیافه و موضوعات مطالب و پیوندها و چه از نظر محتویات و نوشته ها و قرار و مدار برای نظم و ترتیب بیشتر. هرچند این آخری را به شخصه زیاد موافق نیستم و به نظرم تمام لطف وبلاگ گروهی به همین بی برنامگی و باری به هر جهت بودن و خود راه بگویدت که چون باید رفتش است! به هرحال اگر خواستید همین «صدای دوست» را به یک مجله علمی - فرهنگی - ادبی – سیاسی - اجتماعی تبدیل کنیم برای مباحث پزشکی- هنری (سینمایی) روی نویسنده این پست حساب کنید. تجربه این دو ساله ما نشان داد که راحت تر از آنی است که فکرش را می کنیم.
2. خود ارضائی کلامی و ناف مجازی!؛ این دو سال، مشتری همیشگی «صدای دوست» بودم و جز در شرایط خاصی مثل سفر کربلا و اوایل ازدواج (که خوشبختانه مصادف با هم بود) اغلب پای ثابت وبلاگ بوده ام. گاهی مثل اوایل راه اندازی وبلاگ یا اواسط کار در جشنواره یک سالگی یا همین اواخر شورش را هم درآورده ام بس که یکه تازی و میدان داری کرده ام. ایام انجمن هم همین طور بود. گاهی در بحبوحه کارها یک تنه پیش می رفتم و به احدالناسی اجازه عرض اندام نمی دادم و بعد که برمی گشتم و به اتفاقات پشت سر نگاه می کردم از این همه تکروی و غیرتشکیلاتی و خودسرانه رفتار کردن (به قول ما خوره بازی) خجالت می کشیدم و توبه می کردم. همان حالتی که گاهی در جمع برایم اتفاق می افتد، متکلم وحده می شوم و فرصت دور هم بودن که تمام می شود از این همه خودارضائی جدالی و کلامی شرمنده می شوم (این عبارت آخری قابلیت تیتر شدن داشت به خصوص که پیش تر از تیتری مثل «سؤال جنسی» استقبال کم نظیری شده بود اما چه کنم که ایراد منحرف کردن خواننده از اصل مطلب بجا بود).
این بار اما حرف توبه نیست. تا همینجای کار هم خیلی بسیار زیاد، زیاده روی کرده ام و از درسی که به هرحال، خواسته یا ناخواسته! فعلا تکلیفی بر گردنم است کم گذاشته ام و برای امتحان تخصصی که درست یک ماه و نیم دیگر پیش رو دارم آن طور که باید آماده نیستم و فرصت زیادی ندارم. سر زدن به اینجا و به طور کلی وبگردی، کمترین اتلاف وقت های این چند ماه خانه نشینی ام را شامل می شود و برای این یک مورد که بیشتر حکم تمدد اعصاب و روحیه گرفتن از گعده مجازی با رفقای قدیمی دارد هرگز خودم را سرزنش نمی کنم. بیشتر از این حرف ها مدیون وقت ها و انرژی های تلف شده هستم. چه کنم که مثل همیشه اعتماد به نفس زیادی باعث شده با همین درس خواندن شکسته بسته و اندک فرصت باقیمانده تا حدود زیادی به قبولی اطمینان داشته باشم. ادعایی که اگر افتضاح پارسال در برگزاری مجدد امتحان تخصص به خاطر تقلب تکرار نشود، کمتر از دو ماه دیگر صحت و سقم آن معلوم خواهد شد. معنی این حرف ها این نیست که در همین مدت کوتاه هم به اینجا سر نخواهم زد که ناف مجازی ما را با «صدای دوست» بریده اند (این یکی هم انصافا قابلیت تیتر شدن داشت!). فقط مدتی برای تجدید قوا از خط مقدم به پشت جبهه نقل مکان خواهم کرد. انتظار این ادابازی های خداحافظ صدای دوست و بدرود دنیای مجازی نداشته باشید که یکدفعه دیدید با یک درد بی درمون نامه مفصل تر ظاهر شدم!
می ماند یک التماس دعا که اگر قرار شد آن را اجابت کنید مضمونش را خودم تعیین می کنم! دعا کنید عاقبت بخیر شوم ولو ادعایم تو زرد از آب در بیاید و امتحان قبول نشوم و درست انتخاب کنم به فرض که قبول شوم و قید انتخاب رشته و ادامه تحصیل در رشته جذاب و دوست داشتنی و هیجان انگیز پزشکی را بزنم!
3. دردهای ما و قیصر؛ قدر بی مقدار دردهای کوچکم را که در پست های اخیر، اگر حال و حوصله داشتید خواندید. دردهای نگفتنی قیصر را هم اگر نشنیده اید، خواندنی است:
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشتهی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنهی شناسنامههایشان
درد میکند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظههای سادهی سرودنم
درد میکند
انحنای روح من
شانههای خستهی غرور من
تکیهگاه بیپناهی دلم شکسته است
کتف گریههای بیبهانهام
بازوان حس شاعرانهام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنهی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچهی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد میزند ورق
شعر تازهی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف میزنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
اینجا پاتوق جمعی از بروبچه های دبیرستان شهید هاشمی نژاد مشهد است.