باسمه تعالی

قدیم ترها که فراغت و به خصوص حال و حوصله بیشتر بود، حفظ می کردم. با شماره آیه و صفحه و فول آپشن و به شیوه موتورهای جستجو! دلخوش بودم به اینکه کسی جایی آیه ای بخواند و برعکس، رو به اول قرآن حافظه ام را به رخش بکشم. به خصوص که صدای جالبی هم نداشتم و موقع قرائت، مستمعین مرتب به هم نگاه می کردند و لابد وقتی چشم هایم را در اوج می بستم و دستم را به تقلید از حرفه ای ها کنار گوش می گذاشتم، چهره در هم می کشیدند. همین ترس از موفق و محبوب نشدن بیشتر تشویقم می کرد سراغ حفظ بروم که هم کلاس کارش بیشتر بود و هم مشتری اش کمتر*. امان از پروسه آتروفی که گویا سلول های مغزی از همان لحظه تولد شروع می کنند به تحلیل رفتن. خوبی اش این است که تمام آن چه باید از خاطرمان برود خیلی بیشتر از آنهاست که باید یادمان بماند. یعنی هرطور حسابش را بکنی در مجموع این زوال حافظه به نفعمان است. اصلا اطباء هنوز هم به بیماری آلزایمر مشکوک اند و بعضی آن را مصلحتی می دانند از جانب بزرگترها در برخورد با روزگار و بچه های نامرد!

خدا حفظ کند بزرگی را که در گوشم گفت عمده این است او تو را حفظ کند نه تو او را! آب سردی ریخت بر تلاشی که می رفت به نیمه برسد. کم کم داشتم ته این یکی را هم درآورده، کلکش را کنده و به کلکسیون افتخارات به اتمام رسانده اضافه می کردم**. حرفش را گوش کردم و رفتم سراغ تفاسیری که نمی دانم چه رمزی بود هیچ وقت نشد با هیچ مدلش ارتباط برقرار کنم. علامه و سایر مفسرین را مقصر اصلی می دانستم که به روز ننوشته بودند! و با مذاق به هم ریخته و فیلم دیده و رمان خوانده ما جور در نمی آمد. که خوش خیال بودیم و بعدتر فهمیدیم در میان این خیل بی انتها فی الواقع رمانی هم نخوانده و فیلمی ندیده ام.

تا اینکه بزرگواری دیگر کلید را دستم داد. قرائت و حفظ و حتی فهم را مقدمه می دانست و می گفت عمده انس است. انسان است و نسیانی که به او دست داده و انسی که داشته و باید آن را بازپس بگیرد. مکان ها و زمان های خاص را بهترین فرصت برای انس می دانست و می گفت شبی که از هزار ماه بهتر است، سفره را آنقدر پایین می آورند تا من و تو هم با همین مذاق به هم ریخته، طعم شیرین حقیقت را مزمزه کنیم. شاید خوب نخوانیم یا بخوانیم و نفهمیم اما طعم واقعی حقیقت را می توانیم با تمام وجود بچشیم. حالا شب قدر که می شود، حرم که می روم یا معتکف که می شوم***، آیه ها را با نگرانی کمتر از نفهمیدن می خوانم و هرجا به دلم نشست، علامت می زنم تا بعدتری که البته اغلب فرصتش پیش نمی آید، آن را بیشتر بفهمم و طعم خوشش را زیر زبانم حفظ کنم. اینجوری لااقل گاهی احساس می کنم با کتابی که این شب ها روی سرم می گذارم بیشتر انس می گیرم.


پی نوشت ها:

* هروقت ماه رمضان می رسد و نوبت قرآن خواندن های دسته جمعی می شود، خاطرات روزهای نوجوانی مقابل چشمانم رژه می رود: معلم دوست داشتنی قرآن مدرسه آقای چینی فروش و عشق و علاقه اش به قرآنی کردن بچه ها اگرچه به زور نمره که بیشتر از آنچه به نظر می رسید دلسوز و مهربان بود. آقای شیخانی با آن ته لهجه عراقی اش که همین چند روز پیش در مدرسه دیدارمان تازه شد. جاوید دیروز یا به قول محمد، استاد خراسانی امروز که همیشه وقت دعوا کردن تنبل ترین شاگردش که امروز داکتور شده هم محجوب ترین استاد روی زمین بود. هادی کهرم و احسان دانش و مهدی دلیری و احمد یوسفی و مهدی آذرنوش و مقداد نوری و جلسات پنجشنبه شب های منزل شکرالله پایدار و جلسات شرکت گاز و کلاس های تجوید و مسابقات پویندگان وحی در ماه رمضان و مسابقات قرآن سمپاد و خاطراتی که روز به روز محوتر می شوند.

** حرفی که مرتضای تازه متأهل باب کرده بود و تخصصم را تا آخر کار رفتن می دانست، البته با تعبیری متفاوت!

*** یاد اعتکاف های ماه رمضان حرم که این اواخر به اردوهای انجمن شبیه شده بود بخیر! امسال که وقتم آزادتز از همیشه بود باز هم بهانه ای برای نرفتن داشتم.

. . . و البته یاد بزرگترهایی گرامی که اینجور حرف زدن را یادمان دادند.