اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم *

درباره بهترین فیلم جشنواره امسال به انتخاب خودم!

باسمه تعالی

-     "طلا و مس" شاهدی زنده است برای رد ادعای آنهایی که جشنواره فجر گذشته را بی کیفیت و کم رونق خواندند. به رغم فضاسازی منفی کسانی که سال هاست فضای رسانه ای سینما را در قبضه دارند و امسال به برکت اتفاقات بعد از انتخابات جای خالی شان در سینماهای نمایش دهنده فیلم ها اصلا هم احساس نشد، جشنواره امسال چندین غافلگیری بزرگ داشت و دست کم نسبت به چند سال اخیر، یک سر و گردن بالاتر بود. از فیلم های خوب، تابحال به رنگ ارغوان، طهران تهران و هیچ را در همین چند ماه روی پرده دیده ایم و هنوز اکران کارهای ارزشمند یا قابل قبولی مثل لطفا مزاحم نشوید، پرسه در مه، چهل سالگی، بیداری رؤیاها، نفوذی، ملک سلیمان و هفت دقیقه تا پاییز را پیش رو داریم. مگر در جشنواره های این سال ها تا به حال چند بار تعداد فیلم های قابل تأمل یا حتی قابل تحمل به عدد انگشتان دست رسیده است. چه بسا فیلم های دیگری را هم بتوان به این فهرست اضافه کرد که فرصت تماشای آن ها در جشنواره برای ما پیش نیامد. فیلم اخیر همایون اسعدیان اما در بین فیلم های خوب جشنواره یک استثناست . . .

(ادامه مطلب را در لینک زیر بخوانید)

ادامه نوشته

تاکسی نوشت

باسمه تعالی

ماشین مسافرکش هنوز راه نیفتاده با عصبانیت مسافر صندلی جلو را به جرم نداشتن پول خردتر از پنج هزار تومانی پیاده می کند و بعد از نثار مقادیری فحش و فضیحت غیربهداشتی به زمین و زمان متوجه حضور مسافر دیگر می شود. قیافه ای حق به جانب به خود می گیرد و می گوید "شما اگر بودی کاری غیر از این می کردی؟"

اول صبح است و سرحال و قبراقم و برخلاف اغلب اوقات که فقط نقش گوش شنوا و کله ای برای تأیید حرف های مسافرکش ها را بازی می کنم، این بار حسابی حال و حوصله بحث و جدل دارم. می گویم "بله. اگر جای شما بودم او را می رساندم و کرایه نمی گرفتم . . .

باقی ماجرا را در ادامه مطلب بخوانید.


پ.ن: عنوان را بعد از نوشتن مطلب انتخاب کردم از جهت شباهت به یکی از وبلاگ های مورد علاقه ام "تاکسی نوشت" که چندی پیش با "شهرنوشت" و "مترونوشت" ادغام شد تا از این به بعد در قالب "زندگی نوشت"، نگاه یک جامعه شناس جوان را به اتفاقات روزمره منعکس کند. به محسن حسام مظاهری از زمان حضورم در آینده سازان ارادت پپیدا کردم و با مجلات هابیل و فتیان و کتاب ارزشمند رسانه شیعه او را بیشتر شناختم. خیلی حال داشتید در این ایام نزدیک به سالگرد انتخابات، "نامه ای نه برای میرحسین" را هم به قلم محسن حسام بخوانید. آخرین نظرات جامعه شناسانه او در تحلیل انتخابات را هم به توصیه دوچتور اضافه می کنم که می توانید اینجا و اینجا بخوانید.

از آنجا که برای خودم هم مدت ها سؤال بود، محسن حسام، اسم دوقسمتی است که با سکون محسن و پشت سرهم خوانده می شود!

ادامه نوشته

عاقبت به خیر باشی عمورسول!

به بهانه نمایش «هر شب تنهایی» اثر درخشان رسول صدرعاملی بر پرده سینماها

 -     از وقتی در حاشیه نمایش فیلمی در تهران از برنامه آینده ات بعد از اکران "دیشب باباتو آیدا" پرسیدیم و صحبت از 10 فیلم درباره زائر و زیارت به میان آوردی دلمان غنج رفت و شاید این حرف را جدی نگرفتیم که ما سال هاست در حسرت یکی از این ده ها فیلم دینی که باید ساخته می شد مانده ایم. "شب" که دو سال پیش در جشنواره اکران شد مأیوس شدیم و داشتیم "باور" می کردیم که در این سینمای کوفتی سوغات غرب آرزوی دیدن چنان فیلمی را به گور خواهیم برد. حالا بعد از دیدن "هرشب تنهایی" با تو خیلی بیشتر از همیشه احساس نزدیکی می کنیم دوست داریم صمیمانه یک بار دیگر به یک نفر بگوییم عمورسول* که خودت گفته ای فیلم را با "باورت" ساخته ای و ما هم که آن را دیدیم تو را و فیلمت را و آدم هایش را با اعماق وجود باور کردیم . . .

(ادامه مطلب را بخوانید)

ادامه نوشته

قسمت پنجم: یاران صدای دوست (درباره نویسندگان و همراهان وبلاگ)

باسمه تعالی

شاید آنطور که پیش از این در اعلام برنامه جشنواره گفتیم، نوشتن درباره نویسندگان و حاضران وبلاگ بیش از همه به کار خودمان بیاید. چرا که ما بیشتر از آنچه که فکر کنید از هم دوریم و یکدیگر را کمتر از آنچه در نگاه اول به نظر می آید می شناسیم. درست مثل خیلی از پیوندها و کامنت گذارانمان که جز اسم – که گاهی همان هم واقعی نیست – از آنها هیچ نمی دانیم. معرفی اصل کاری های جمع – چه آنها که اینجا نوشتند و چه آنها که به دلایلی از نوشتن سرباز زدند -  از آرزوهای دیرین مقام معظم داکتوری و دیگر بزرگان نظام از همان ابتدای راه اندازی وبلاگ بود که در نهایت هم معظم له به قلم توانای خودش به آن جامه عمل پوشانید. برای آشنایی بهتر قدیمی ها با جدیدترها و بالعکس، ترتیب معرفی بچه ها را بر اساس سال فارغ شدن از تحصیل در مدرسه هاشمی نژاد گذاشتیم. باشد که این معرفی اگر برای بیکارهای جمع مقدمه پیدا کردن شغل نشد، لااقل برای مجردهای فراوان جمع، منشأ خیرات و برکات شود.

* چندی پیش، قاسم حوائجی در یادداشت ماندگاری به شبیه سازی بچه ها و بزرگترها با شخصیت های نظام پرداخته بود که خواندن آن نیز خالی از لطف نیست.

* اینکه چرا اینقدر زمان کامل شدن و حجم نوشته ها زیاد شد و آنطور که باید حق مطلب ادا نشد و خسته کننده از آب درآمد و . . . همگی به عهده نویسنده این پست است و هیچ ربطی به بچه های باحال و خوشحال صدای دوست ندارد. برای خواندن درباره هر کدام از بچه ها کافی است روی نام او کلیک کنید و اگر حال و حوصله خواندن تمام مطلب را داشتید، ادامه مطلب را ببینید. هرگونه اشتباه در اعلام شده را برای تصحیح هرچه سریعتر لطفا اطلاع دهید.

* آخرین قسمت تازه اضافه شده درباره حسین انصاری را بخوانید.

         خروجی ۱۳۷۹

- حسن اشراقی: مسئول بسیج مدرسه که به گفته خودش نمی داند در آن سال ها در انجمن چه کاره بیده، ورودی مهندسی برق شریف گرایش الکترونیک در سال 1380، ورودی MBA گرایش استراتژی دانشگاه مالک اشتر در سال 1384. . .

خروجی های ۱۳۸۰

- اسماعیل عصارنیا: مؤسس انجمن در سال تحصیلی 77-78 و سردمدار اراذل و اوباش، مدال نقره المپیاد دانش آموزی فیزیک، لیسانس مهندسی مکانیک جامدات از دانشگاه تهران در زمان نامعلوم، آماده یا شاید در حال گذراندن دوران شیرین آشخوری . . .

- کمیل ضرابی: همکاری با بنیانگذار کبیر در راه اندازی انجمن، راه اندازی بسیج دانش آموزی مدرسه، فارغ التحصیل کارشناسی ارشد عمران دانشگاه صنعتی امیرکبیر در سال 1386، کارشناس فنی پروژه ی مرکز بین المللی مالی و اقتصادی مشهد (میدان جانباز) . . .

خروجی های ۱۳۸۱

- علی خرم طوسی (داکتور): مسئول انجمن اسلامی مدرسه در سال 78-79، تنها فارغ التحصیل رشته تجربی قبیله، ورودی بهمن81 پزشکی دانشگاه علوم پزشکی ایران (در تهران) که همچنان در حال ادامه دادن آن است، تحصیل همزمان در رشته ی مترجمی زبان انگلیسی . . .

- سید قاسم حوائجی (قاس): مسئول واحد آموزش انجمن در سال 78-79، همچنان در حال فارغ شدن از تحصیل در کارشناسی برق دانشگاه سبزوار که مدت هاست مشغول تحویل دادن پروژه است و طبق آخرین اخبار قرار است همین روزها . . .

- حجت خسروجردی (شیرین سخن): مسئول واحد تبلیغات انجمن در سال 78-79، کارشناس ارشد برق الکترونیک گرایش نیمه هادی، علاقه مند به ادامه تحصیل در مقطع دکتری که یعنی 50 درصد ماجرا حل شده، مدرس دانشگاه غیرانتفاعی سجاد، مشغول به کار در شرکت روبوکام86 . . .

- علیرضا نامقی (دوچتور): بدون سوء سابقه عضویت در انجمن، کسب رتبه 16 کنکور ریاضی و ورود به رشته برق دانشگاه شریف در سال تحصیلی 80-81، تحصیل همزمان در رشته نفت-گرایش مخزن از سال 82، ورود به کارشناسی ارشد برق-گرایش کنترل دانشگاه صنعتی خواجه نصیر . . .

- سید مصطفی موسوی: معاون واحد تبلیغات (حجت خسروجردی) در سال 78-79، ورودی 81 مهندسی برق شریف، تغییر رشته در سال 84 و ورود به حوزه علمیه معصومیه قم و مشغول به تحصیل در پایه هفت که حالا حالاها تمام نخواهد شد . . .

خروجی های ۱۳۸۲

- سید محمد اسلامی: معاون واحد خدمات و مسئول این واحد در سال بعد، ورودی 82 کارشناسی برق دانشگاه سجاد مشهد، دبیر سازمان مردم نهاد (N.G.O) "انجمن امتداد بینش رضوی" 1387 تاکنون، و بالاخره لیسانس مهندسی برق-مخابرات 1387 . . .

- طه شوکتیان: معاون واحد آموزش (قاسم حوائجی) و مسئول این واحد در سال بعد، ورودی 82 کارشناسی عمران شریف، ورودی 87 کارشناسی ارشد MBA با گرایش عمومی، کارشناس دفتر مدیریت پروژه (PMO) شرکت بین المللی ارسا ساختمان (پیمانکار ساخت و ساز) . . .

- سید مجتبی حسینی: معاون واحد تبلیغات (حجت خسروجردی) و مسئول این واحد درسال بعد، دیپلم ریاضی فیزیک 82، کارشناسی مهندسی مکانیک طراحی جامدات – فردوسی مشهد 87، دانشجوی ارشد مدیریت کارآفرینی-سازمانی دانشگاه تهران . . .

- کاظم شاهرودنژاد: معاون واحد آموزش (طه شوکتیان)، کارشناسی کامپیوتر نرم افزار دانشگاه سجاد و فارغ التحصیل سال 88 که فعلا قصد ادامه تحصیل هم ندارد، کارمند شرکت فن آوا گستر به عنوان مسئول فن آوری و پشتیبانی شبکه . . .

- مصطفی عطاران: عضو فعال انجمن که هیچ گاه زیر بار مسئولیت رسمی نرفت، لیسانس برق الکترونیک در سال 1386، دانشجوی کارشناسی ارشد برق الکترونیک فردوسی مشهد، فعالیت های جنبی: عکاسی، بازیگری، بازیگردانی، سرگردانی . . .

خروجی های ۱۳۸۳

 - سعید خراشادیزاده: عضو انجمن اسلامی از سال ۷۹ تا ۸۳، مسئول انجمن در سال تحصیلی ۸۱-۸۲، لیسانس مهندسی برق از دانشگاه فردوسی مشهد، ورودی ۸۸ کارشناسی ارشد مهندسی برق - کنترل دانشگاه صنعتی شاهرود . . .

- حسین انصاری: عضو واحد علمی درسی و مسئول آن در دو سال بعد، فارغ التحصیل مهندسی مکانیک دانشگاه فردوسی مشهد بعد از پنج سال و نیم، شرکت کننده در تمام مسابقات روبوکاپ از سال ۸۳ و ۴ دوره مسابقات جهانی . . .

خروجی ۱۳۸۴

- محمدجواد بابایی: معاون واحد آموزش و سپس مسئول انجمن در سال تحصیلی ۸۲-۸۳، در شرف اخذ لیسانس مهندسی برق قدرت از دانشگاه فردوسی مشهد، شغلی که فعلا برای او مایه داشته برنامه نویسی وب است، کارجنبی: وبگردی در وبگردی های سردبیر . . .

خروجی های ۱۳۸۵

- صادق کشفی: عضو واحد خدمات (مسعود براتی)، مسئول واحد خدمات (جواد بابایی)، مسئول انجمن در سال ۸۳-۸۴، عضو فعال اتحادیه انجمن های اسلامی، مشغول به تحصیل در رشته فرهنگ و ارتباطات دانشگاه امام صادق (علیه السلام) . . .

- محمدجواد امینیان طوسی: عضو عادی انجمن، ورودی ۸۶ حقوق دانشگاه شهید بهشتی - تهران، شرکت در کنکور ارشد ماه آینده در گرایش حقوق بین الملل، علاقه مند به کتاب خواندن در ایام فراغت ، ازدواج در تابستان همین امسال . . .

- مهدی نبوی: مسئول واحد تبلیغات (صادق کشفی)، در شرف فارغ التحصیلی از رشته مکانیک سیالات دانشگاه صنعتی شاهرود که البته می دانید برای بچه های ما ممکن است چند سال طول بکشد، بیکار و در نتیجه بی پول و بالاخره بی زن . . .

- احمد خرم طوسی: مسئول واحد تبلیغات، مشغول به تحصیل در رشته زبان و ادبیات فرانسه دانشگاه فردوسی مشهد، دبیر انجمن علمی دانشکده ادبیات و به زودی دانشگاه فردوسی، علاقه مند به مطالعه، مداحی، غصه خوردن برای مملکت و کل کل با اساتید در اوقات فراغت . . .

 

 

ادامه نوشته

قسمت سوم: صدای دوست در سالی که گذشت



باسمه تعالی

خوب می دانستم نوشتن سیر اجمالی وبلاگ در سالی که گذشت و انتخاب مهم ترین اتفاقات، کاری طاقت فرسا خواهد بود چه که لحظه لحظه حضور در این فضای مجازی دوستانه برای ما خاطره بود و هریک اتفاقی مهم. این ها انتخاب های داکتورانه است که کمی هم طولانی شد و برای همین در چند قسمت آن را خواهم آورد:

شروع می کنیم به امید خدا اولین مطلبی است که به نام طراح و راه انداز اصلی وبلاگ یعنی محمد اسلامی روی صفحه صدای دوست ظاهر می شود و در آن محمد از صفایی که دفتر انجمن اسلامی مدرسه داشت می گوید. بعد از آن چند پست دستگرمی با عکس هایی از اتحادیه انجمن اسلامی تهران و آقای حاج علی اکبری و یک مطلب کپی پیستی آن هم به زبان انگلیسی داریم که بعید است خود محمد هم آن را خوانده باشد..

دعوت به ضیافت به قلم علی خرم طوسی (داکتور) توضیحی بود بر دلیل راه اندازی صدای دوست و اینکه چرا از بین این همه راه ارتباطی سراغ وبلاگ گروهی رفتیم. اسم بچه های زیادی را هم آوردیم که فکر می کردیم می توانیم در ضیافت دعوت کنیم. تقریبا نیمی از آنها که نوشتیم آمدند. مسخره بازی ها و جنگ لفظی محمد و قاسم در کامنت ها از همینجا شروع می شود. . .

برای خواندن باقی داستان، ادامه مطلب را بخوانید

ادامه نوشته

قسمت دوم: اعلام برنامه جشنواره یک سالگی صدای دوست

باسمه تعالی

این هم ویژه برنامه هایی که برای تحویل گرفتن خودمان در سالگرد تولد صدای دوست درنظر گرفته ایم. از تمامی نویسندگان و خوانندگان و دوستداران و حتی منتقدان خواهشمندیم طی این دهه با حضور فعال و اعلام نظرات و پیشنهادات سازنده و حتی مخرب، ما را در برگزاری هر چه پرشکوه تر این رویداد بزرگ همراهی کنند. با توجه به سیال بودن برنامه ها بر اساس پیشنهادات واصله و فعال بودن نویسندگان در روکردن ایده های جدید و پیاپی و شناختی که طی این مدت از تنبلی جمع خودمان به دست آورده ایم، هرگونه تغییر یا حتی تعطیل برنامه ها را پیشاپیش پیش بینی می کنیم که بیش از این دربرابر خیل مخاطبان ضایع نشویم. و این هم فهرست برنامه ها:

  • سالی که گذشت:

در این پست به تمام اتفاقات ریز و درشتی که در این یک سال پشت سر گذاشتیم و فراز و نشیب هایی که طی کردیم اشاره خواهیم کرد تا هم آنها که هم اکنون به برنامه ما پیوسته اند در جریان چند و چون ماجرا قرار بگیرند و هم با مرور کارنامه اعمال خودمان دست از این همه رفتارهای سخیف و فجیعی که با هم کردیم برداریم و توبه کنیم و راه جدیدی در پیش بگیریم. این پست البته در زمینه انتخاب برگزیدگان هم نقش بسزایی خواهد داشت.

  • نقد و نظر:

تمامی پست ها، کامنت ها، نویسندگان، موضوعات طرح شده در وبلاگ و حتی مهمانانی که برای وبلاگ نوشتند در این پست به صورت نظرسنجی همگانی به نقد گذاشته خواهند شد، بلکه خیلی ها حساب کار دستشان بیاید و دست از لودگی و ابتذال در فضای محترم وبلاگ بردارند. با انگیزه ها، بیکارها و خروس بی محل ها را از نگاه مخاطبان در این قسمت برنامه خواهیم شناخت و بیش از دیگر قسمت ها نیازمند نظرات سبز شما – البته به دور از هرگونه جنبش- خواهیم بود.

  • کی کجاست؟:

شاید ندانید که خیلی از ما نویسندگان وبلاگ حتی یکدیگر را هم نمی شناسیم. تنها مشترکاتی که داریم این است که در یک مدرسه درس خوانده ایم و اگر تغییر جدی نکرده باشیم فعلا هیچ کدام ضداسلام و انقلاب نیستیم. شاید این پست بیش از همه برای خودمان جالب باشد که از حال و روز هم باخبرتر شویم و بدانیم هر یک چه مسیری را در این سال ها طی کرده ایم و الان کجای کاریم.

  • نود مجازی:

گفت و گوی جنجالی با آنها که ننوشتند و صحنه را خالی گذاشتند و آنها که با مشغله فراوان همیشه پای ثابت وبلاگ بودند و آنها که حتی اعلام موضع نکرده و راه خود را از دشمنان جدا نکردند و شنیدن دلایل و انگیزه ها و خاطرات آنها از کارهایی که با ما – یعنی صدای دوست – کردند و بلاهایی که دوست داشتند سرمان بیاورند و نتوانستند و برنامه هایی که برایمان ریختند و عقیم شدند (برنامه ها را عرض می کنم)

  • باز هم پای چند زن در میان است:

از قدیم معروف بوده که پشت سر هر مرد موفقی همسری است که نتوانسته جلوی موفقیت او را بگیرد. این پست را نه برای سوزاندن دل های آماده خیل مخاطب عزب اوغلی و نه در جهت تحکیم بنیان خانواده که به منظور تشکیل فراکسیون همسران خواهیم گذاشت تا هر یک تعریف کنند چگونه توانستند اینگونه محکم راه را بر موفقیت مردان خود سد کنند. باشد که روز به روز بر تعداد آنان افزوده شود (قطعا می دانید که منظور یک همسر برای هر نویسنده و نه بیشتر است) و دیری نپاید که از همین تریبون فراکسیون کودکان نوپا و شیرین زبان نویسندگان صدای دوست اعلام موجودیت کنند. 

  • تمشک ها و زرشک ها و کشک ها:

ترین های وبلاگ را از هر لحاظ که به استعدادهای درخشانمان خطور کند از نگاه داوران و مخاطبان به اطلاع خواهیم رساند. مراسمی پر از تبریک و تحسین و تمجید و تشویق که با رعایت آداب و تشریفات خاص آن برگزار خواهد شد.

  • سند چشم انداز:

چیزی که یک وبلاگ گروهی بیش از هر "چیز" دیگری به آن نیاز دارد و پس از ساعت ها کار کارشناسی متخصصان امر درباره اهداف و رویکردها تدوین شده و به امضای مبارک مقام معظم داکتوری رسیده و به تمام دست اندرکاران امر ابلاغ خواهد شد تا گواهی بر عزم تمامی مدیران و نویسندگان وبلاگ بر چیشرفت و توسعه روزافزون وبلاگ باشد.

  • عکس یادگاری:

هر جشنواره ای عکسی یادگاری خواهد داشت و ما اینجا به علت کمبود امکانات آپلود عکس و سرعت فوق پیشرفته اینترنت در اقصی نقاط کشور به یک نوشته یادگاری از طرف تمام بچه ها بسنده خواهیم کرد. شیوه کار اینطور خواهد بود که به مناسبت اختتامیه جشنواره یک سالگی صدای دوست، هر یک از نویسندگان در چند خط (حداکثر 200 کلمه) به بیان احساسات و خاطرات یا دیدگاه خود در یک پست مشترک با ثبت موقت خواهند پرداخت تا به عنوان یادگاری یک سالگی از آن پرده برداری صورت گیرد. بدیهی است خیل مخاطبان و مهمانان وبلاگ نیز تنها با گذاشتن کامنت خصوصی می توانند در هرچه پربارتر کردن این پست مشترک یادگاری سهیم باشند.

 

کودک بودن یا نبودن، مسئله این است

 

باسمه تعالی

به بهانه تماشای نمایش زیبای "هملت شازده کوچولوی دانمارک" به کارگردانی رضا بابک

- اگر دوست دارید ببینید که هنوز هم می شود نمایشی اجرا کرد که هر مخاطبی از هر قشری با هر سن و سالی با آن ارتباط برقرار کند و برای هر سلیقه و سطح فکری حرف برای گفتن داشته باشد، (لااقل در اجرایی که ما دیدیم حمید سمندریان و هما روستا و چند بازیگر دیگر مهمانان ویژه بودند و حدود ۲۰-۳۰ کودک پراکنده بین تماشاگران هم از ابتدا تا به انتهای نمایش بیصدا مات و مبهوت صحنه هایی شده بودند که شاید هیچ وقت در زندگی ندیده بودند)

- اگر می خواهید حدود یک ساعت و نیم به دنیای کودکی و رؤیاها و آرزوهای کودکانه برگردید و از نگاه هملت کوچولو که هنوز وارد دنیای آدم بزرگ ها نشده به دنیای کثیف و تیره و مخوف آدم بزرگ ها نگاه کنید،

- اگر دوست دارید با همسر و بچه های کوچکتان – اگر دارید!- با خیال راحت به تماشای نمایشی بروید که همگی لذت و حظ مخصوص خودتان را ببرید،

- اگر دوست ندارید حین تماشای تئاتر به همراه خانواده مرتب به خاطر کلمات رکیک و شوخی های رایج در تئاتر خودخوری کنید (اتفاقی که این روزها در سینما هم بارها رخ می دهد) که این چه غلطی بود کردم تئاتر را به عنوان تفریح امشب انتخاب کردم،

- اگر می خواهید به دلقک بازی به معنی واقعی کلمه و نه به لودگی و مسخره بازی و ابتذال بخندید، و برای اولین بار دلقکی ببینید که بیماری افسردگی را تجربه می کند،

- اگر دوست ندارید در طول تماشای کاری دائم به شعور شما توهین شود (که این البته این روزها بیشتر در سینما رایج است)،. . .

ادامه مطلب را بخوانید!

ادامه نوشته

در باب طبابت - 4

باسمه تعالی

پسر نوح با بدان بنشست . . .

شاید برای انترن اورژانس، دیدن مرگ، طبیعی و کار هر روزه باشد. شاید وقتی این اتفاق برای یک پیرمرد هشتاد و چند ساله بیفتد این جمله را نه فقط پزشک که مردم عادی و حتی گاهی اقوام و خویشان متوفی هم بگویند که "پیرمرد عمرش را کرده بود". اما این یکی با بقیه فرق داشت.

پیرمرد را لت و پار و آش و لاش آوردند. نیازی نبود بدانیم چه اتفاقی برایش افتاده است. آنقدر زخم و جراحت در سرتاسر بدنش داشت که دل هر بیننده ای به درد می آمد. سر و صورتش پر از خون بود. استخوان کاسه چشم راستش شکسته بود و بقایای درب و داغان محتویات چشم از حدقه بیرون زده بود. مهره های گردن و کمرش از چندین قسمت شکسته بود و دست به هر جای بدنش می زدی آه و ناله اش بلند می شد. استخوان لگنش هم شکسته بود و پایش درست به جایی بند نبود. هیچ همراهی هم نداشت که پیگیری های بستری و رفتنش به اتاق عمل را انجام دهد. پیرمرد را به قصد کشت زده بودند. اینها هم هیچکدام آنقدرها دردناک نبود. تراژدی بزرگ زمانی بود که پیرمرد بعد از چند ساعت کمی بهتر شد و به حرف آمد. اوایل کار، دوست نداشت بگوید چه اتفاقی برایش افتاده است. آبروداری می کرد اما بالاخره حرف هایی زد که کاش واقعی نبود. دختر و دامادش او را زده بودند. خوب و مفصل هم زده بودند. بعد هم جسم نیمه جان او را با شدتی پرتاب کرده بودند که استخوان لگنش خرد و خمیر شود. از او ارثیه اش را پیش از مرگ طلب کرده بودند. چون پیرمرد هنوز نمرده بود که ارثی به آنها بدهد، او را تا سرحد مرگ زده بودند، مقداری پول برداشته بودند و او را به امان خدا رها کرده بودند. پیرمرد البته به آنها حق می داد. می گفت معتادند و تقصیر خودشان نیست. خواهش می کرد که حرف ها بین پزشکان بماند و به گوش پلیس نرسد که پای بچه هایش دوباره به حبس باز نشود. پیرمرد دلش به حال بچه هایش می سوخت و می گفت بالاخره بچه هایم هستند. سنگ های دیوارهای بیمارستان هم دلشان برای پیرمرد سوخت. پرستار و پزشک که جای خود داشت.

                                                       ***********

سگ اصحاب کهف، روزی چند . . .

خانم میانسالی با قیافه سانتی مانتال آمده بود. توله سگ پشمالویش دستش را گاز گرفته بود و انگشتش مختصری خونریزی داشت. می گفت سگ خیلی خوبی بوده و سر در نمی آورد چه اتفاقی افتاده که ناگهان دردانه اش با او چنین کاری کرده است. برای سلامتی خودش نگران بود اما از یک چیز خوشحال به نظر می رسید. می گفت سگ بی نوا بعد از مرتکب شدن خطا خودش فهمیده که نمک خورده و نمکدان را شکسته است. گوشه ای کز کرده، گردنش را کج کرده و مظلومانه به مامان مهربانش نگاه کرده بود. گویی از رفتار زشتش پشیمان شده بود. زن هم توله سگ را در آغوش گرفته بود و با او آشتی کرده بود.

                                                     ************

لاتقل لهما اف . . .

اصل روایت خاطرم نیست اما اینقدر از مضمون روایت در ذهنم مرور شد که چند چیز را انسان ها باید از حیوانات بیاموزند و وفا را از سگ.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: این شعر زیبا از مریم جعفری را هم حسین انصاری در نظرات گذاشته بود که حیفم آمد در ادامه نیاورم. حالا می فهمم عجب عبارت پرمصداقی است اینکه می گویند "داری روی سگ منو بالا میاری":

دنیا پر از سگ است، چون سر به سر سگی است!
غیر از وفا، تمام صفات بشر سگی است

لبخند و نان به سفره امشب نمی رسد
پایان ماه آمد و خلق پدر سگی است

از بوی دود و آهن و گِل مست می شود
در سرزمین من، عرق کارگر سگی ست

آهنگ سگ، ترانه سگ، گوش های سگ
این روزها سلیقه اهل هنر سگی ست

بار کج نگاه شما بر دلم بس است
باور کنید، زندگی کارگر سگی ست

آدم بیا و از سر خط آفریده شو
دیگر لباس تو به تن هر پدرسگی ست

درباب طبابت-3

باسمه تعالی

آی  سی  یو؟

در حاشیه بیماری مرگباری به نام سرطان

خیلی وقت ها در بیمارستان با خودم گفته ام چقدر خوب می شد در کنار تورهای زیارتی، سیاحتی، اجازه می دادند یک تور بازدید از بیمارستان برگزار کنیم و سالم ها را بیاوریم فقط برای چند ساعت با دردو رنج مریض ها که گاهی مادام العمر است آشنا شوند. کاری که می تواند از هر سخنرانی و موعظه و تبشیر و انذاری کارسازتر باشد. رشته پزشکی که با تمام تلخ و شیرینی ها عاشقش هستم، کلی فرصت برای آدم فراهم می کند که بدون گوش دادن به سخنرانی و فقط و فقط با نگاه کردن به چهره آدم ها تنبیه بشوی. سالن تشریح جسد، بخش های مختلف بیمارستان، بیماری های عجیب و غریب و گاهی وحشتناک، و از همه مهم تر بخش سرطان. بخش انکولوژی (سرطان) از این جهت منحصر به فرد و پر از خاطره است. قبول کنید که انتخاب بین تلخ و تلخ تر کار ساده ای نیست...

(ادامه مطلب را اگر خشونت طلبید بخوانید)

ادامه نوشته

واقعا پایان تلخ بهتر از تلخ بی پایان است؟

حاشیه هایی درباره آخرین فیلم اصغر فرهادی (درباره الی)

در این ایام سستی بعد از انتخابات، دیدن یک فیلم سینمایی واقعی بهترین پیشنهادی است که می تواند از حال و هوای آلوده انتخابات و سیاست بیرون مان بیاورد. البته تلخی درباره الی از انتخابات کمتر نیست. اما این کجا و آن کجا. درباره الی را حتی اگر اهل فیلم و سینما هم نیستید ببینید.

ادامه مطلب را اما اگر اهل فیلم و سینما هستید ببینید...

ادامه نوشته

پدر، عشق و پسر*

به نام پدر**

ماشین دوستم موتورشویی بوده و حالا که قرار است از کلاس برگردد استارت نمی خورد. طفلک از همه جا بی خبر از بین آن همه هم کلاسی، سراغ تعطیل ترین و شوت ترینشان در حوزه ماشین (و البته بسیاری از حوزه های دیگر) می آید. البته به او حق می دهم. به اندازه کافی دلایل موجه برای این انتخاب دارد. بین تمام جمعیت مرفه بی دردی که با ماشین های آخرین سیستم به کلاس (اخلاق!) می آیند، دهاتی ترین شان را که ماشینی مشابه خودش دارد انتخاب کرده است. موجه تر از آن اینکه به دلایل متعددی دیگران به طور کاذبی احساس می کنند نگارنده این سطور در حوزه های مختلف صاحب نظر است. دست کم نگارنده چنین توهمی درباره نظر دیگران نسبت به خودش دارد و این توهم را تنها و تنها به عملکرد خودش در طی این سال ها نسبت می دهد و از هیچ کس گله و شکایتی ندارد.

تمام معلوماتی را که از حرفه و فن دوران راهنمایی و از این یک سال ماشین داری به دست آورده ام روی هم می گذارم و در یک اظهار نظر تخصصی اشکال را از کوئل یا دلکو یا شمع و پلاتین یا جای دیگری از موتور می دانم و به او می گویم خونسردی خود را حفظ کند (هرچند به جرات می توانم بگویم خونسردترین آدمی است که روی زمین دیده ام)، که این اتفاق بعد از موتورشویی خیلی طبیعی است. تمام سوراخ و سنبه های موتور را که فیشی در آنها فرو رفته امتحان می کنم و پاشیدن هر قطره آب به دنبال فوت کردن را مهر تاییدی بر کاربلدی خودم می دانم و دائم روی این نکته تاکید می کنم که احتمالا آب به جسم سیستم برقی ماشین رفته و باید تمام این سیستم را خشک کنیم. اما دریغ از یک استارت کوچک بعد از این همه تلاش که ماشین برای آبروداری هم که شده بزند.

راه اول و آخرم در این مواقع تماس با پدر است. به محض اینکه سلام می کنم، از لحن جواب دادنش تعجب می کنم و می پرسم:

-اتفاقی افتاده؟

-بابا: من فکر کردم برای تو اتفاقی افتاده که اینطوری سلام می کنی. گفتم حتما کار اورژانسی داری.

توضیح می دهم که برای ماشین چه اتفاقاتی افتاده و اقدامات انجام شده تا این لحظه را با کمی اغراق که لازمه دراماتیزه کردن هر ماجراست، شرح می دهم. بابا بعد از چند سوال تخصصی، اشکال را از برق ماشین نمی داند و به توصیه او با چند قدم هل دادن، ماشین روشن می شود.

ماشین روشن می شود. من هنوز دارم به این فکر می کنم که پدرها چطور تنها از لحن سلام کردن پسرها اضطراری بودن شرایط را می فهمند. باور کنید من خیلی معمولی سلام کردم. این روزها به هزار و یک دلیل*** که هزار و یکمین آن همین ماجرای ساده بود، احساس می کنم پدرم را بیش از هر زمان دیگری دوست دارم.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

* کتابی از سید مهدی شجاعی به بهانه نمایشگاه کتاب!. حیفم آمد حس دوست داشتنی دیشبم نسبت به یک مرد بزرگ را بگذارم خیس بخورد. وگرنه بنا داشتم به بهانه نمایشگاه کتاب، مجموعه ای از کتاب های مورد علاقه ام را در حوزه ادبیات انقلاب و دفاع مقدس معرفی کنم که البته فقط به درد آنهایی می خورد که هیچ سررشته ای از کتاب و کتابخوانی ندارند. باشد طلبتان. اغلب شماها که گذرتان به نمایشگاه نمی خورد. علی الحساب، کتاب های جدید احمد دهقان (دشت بان) و رضا امیرخانی (سرلوحه ها)  و فیروز زنوزی جلالی (قاعده بازی) را داشته باشید که اولی را رضا امیرخانی به عنوان یک اتفاق متفاوت تحویل گرفت و دومی حاصل چندسال خون دل خوردن او در سایت لوح است و اغلب یادداشت ها بسیار خواندنی و پرمحتواست و سومی هم سال گذشته چندین و چند جایزه گرفت. "دا" را هم اگر هنوز نخریده اید، یک حرکتی به خور بدهید و دل را به دریا بزنید و از خیر دو سه تا ساندویچ و پیتزا بگذرید و در اولین فرصت بخرید. پشیمان نمی شوید.

** فیلمی از ابراهیم حاتمی کیا که این روزها هرکاری می کند به جز کاری که باید بکند. هرچند حرفی که اینجا زدم درست برخلاف مضمون فیلم است. این هم از فیلم هایی است که شک ندارم حاتمی کیا باید آن دنیا برای ساختنش جواب بدهد. نه تنها برای فیلم هایی که ساخته که برای تمام فیلم هایی که نساخته و فقط و فقط کار خودش بوده. هرچند خودش که همچنان مثل حاج کاظم احساس می کند دارد به تکلیفش عمل می کند. بعد از شیرین کاری در ساخت "دعوت" و حمایت همه جانبه از "اخراجی ها" و "کلاه قرمزی"، آخرین خبر این است که قرار است سردبیر افتخاری شماره ۴۰۰ ماهنامه فیلم شود تا عیش مان را تکمیل کند و احتمالا رفاقتش را با تمام اهالی سینما اثبات.

*** این یکی هم به مناسبت روز معلم و به یاد تمام معلم هایی که در ایام انجمن داری تا جایی که توانستند اذیتمان کردند. از جمله آقای سلیمانی معلم خوب شیمی مدرسه.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: از بس که پراکنده نوشتم بد نیست تاکید کنم که موضوع اصلی این پست، عرض ارادت به پدری است که روز به روز بیشتر می فهمم چقدر دوستش دارم و قدرش را نمی دانم و غرورهای مردانه اجازه نمی دهد آنچه در دل دارم را رودررو به او بگویم.

راستی یک عالمه خاطره از بخش اورژانس بیمارستان دارم که در اولین فرصت باید برای تان تعریف کنم. فعلا قرار است امروز با محمد عزیزم ته و توی نمایشگاه را درآوریم و اگر خیلی خوش گذشت، شاید جمعه هم یک سفر زیارتی تا قم و جمکران رفتیم. منتظر در باب طبابت ۳ همزمان با اکران اخراجی ها ۳ باشید. 

در باب طبابت - 2

۱. بوی دلگیر بیمارستان و ...

تازگی کلی تغییر و تحول اساسی توی زندگیت اتفاق افتاده باشد که کوچک  ترین آنها انترن شدن (که قرابت زیادی با انتر شدن دارد) یعنی نائل شدن رسمی به مقام شامخ دکتری (و  نه داکتوری) باشد و این همه تحویل و تحولات، همزمان شده باشد با تحویل سال نو که مجبور شوی درست وسط مسافرت و حال و حول، با خانواده و سی و سه پل و زاینده رود وداع کنی و اولین کشیک و شب بیداری رسمی را در اولین بیمارستان پیوند کلیه ایران بگذرانی، باید هم اولین یادداشت سال جدیدت حتی اگر بخواهی از نوروز بگویی، بوی دلگیر بیمارستان و خون و علی الخصوص ادرار! (شرمنده) بدهد.

 ۲. سین های ثابت بخش کلیه : سوند و سرنگ و سوزن و ...

۳. وای به حالمان!

...

(ادامه مطلب را اگر دلگیر نمی شوید در لینک زیر بخوانید)

ادامه نوشته

دوران خوش آن بود که با فیلم (و دوست) به سر شد-2

بنا شد یادداشت هایی درباره فیلم های مهم امسال جشنواره برای سایت موج4 بنویسم و قرار شد قبل از فرستادن برای سایت، نظر بچه ها را درباره نوع موضع گیری دربرابر فیلم ها و فیلمسازها بگیرم. درباره دو فیلم قبلی می توانید اینجا بخوانید.

3. صداها (فرزاد موتمن) : بی ادعا، بی سر و صدا، متفاوت

هر چقدر هم یک فیلمساز، بد شانس باشد، شما هم اگر در سینما مات و مبهوت لحظه های عاشقانه «شب های روشن» شده باشید، نمی توانید به راحتی از خیر دیدن فیلم های فرزاد موتمن بگذرید...

ادامه نوشته

دوران خوش آن بود که با فیلم (و دوست) به سر شد


درباره فیلم های امسال جشنواره

این یادداشت کم‌کم تکمیل می‌شود تا حوصله کنم بنویسم و حوصله کنید بخوانید!

دهه فجر، یک زمانی برای ما به معنای نمایشگاه و جشن و پوستر و پرده های انجمن اسلامی بود. اما چند سالی است این ایام فقط مساوی یک اتفاق دوست داشتنی است: فیلم و سینما و جشنواره. حالا یک هفته ای از فرصت مرور فشرده بر چهره سینمای ایران در سال آینده گذشته و به اندازه کافی از جوگیری های ایام جشنواره فاصله گرفته ایم که تعریف کنیم چقدر امسال خوش گذشت و بعد از چندین سال، چه جشنواره پرباری داشتیم. فیلم ها را هم به همان ترتیبی که دیدیم تعریف می کنیم:

۱. سوپراستار: شعار، شعار، شعار

۲.وقتی همه خوابیم: کابوس سیاه تلخ بی‌پایان

...

ادامه نوشته

آخ که اگر دوربین داشتم

این روزها بدجوری انگیزه پیدا کردم یه دوربین همراهم باشه از سوژه های فراوون دور و برم عکس بگیرم بذارم اینجا. (این هم از خاصیت های وبلاگه که استعدادهای آدمو! شکوفا می کنه). امروز توی تاکسی داشتم میرفتم برای یک مصاحبه و به صورت اتفاقی هم دوربین خوب همراهم داشتم هم سوژه عالی. بیشتر از این شرح لازم نداره فعلا.

عکس را در ادامه مطلب ببینید.

ادامه نوشته

عشق زمینی

من عاشق شدم

                   عشق زمینی

                                عشق آدمیزاد به آدمیزاد

این حرف ها رو خیلی وقت پیش، محمد رضا گلزار تو شام آخر برای کتایون ریاحی نوشته بود. امشب نزدیک بود زلیخا به یوزارسیف بگه. امشب زلیخا عالی بود! خراب خراب:

من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم

                                                  که عشق از پرده ی عصمت برون آرد زلیخا را

در باب طبابت -1

دنبال بهانه می گشتم باب دیگری از علم را به رویتان باز کنم!  پزشکی و کوله باری از خاطرات و تجربیات تلخ و شیرین که در همین 5-6 سال دوران دانشجویی بدست آوردم.
 یکی از بچه ها این عکس* را در بخش اطفال گرفته بود تا مثل همیشه، سر کلاس درباره مشکل بیمار بحث کنیم. به نظرم بهانه خوبی  برای فتح باب رسید. هرچند قبول دارم، برای شروع، زیادی تلخ است...
توضیحات را در ادامه مطلب ببینید

ادامه نوشته

نفهمیدیم از کجا خوردیم؟!

در باب اتحادیه و انجمن و خاطرات سال‌های دور

این یادداشت بازتاب‌های عجیب و غریبی داشت و دارد...

۱. با آن هیکل چاق و صورت خندان، چهار تا بچه دور خودش جمع کرده بود و می خواست با برپایی نمایشگاه دهه فجر در نزدیکی اتحادیه، هم فضاسازی کند، هم تولید محتوا و از همه مهم تر، کار نیرویی. شاید اولین بار بود که جدی جدی داشتیم با دست های خودمان کار فرهنگی می کردیم. یک سالن بزرگ را داربست کشیده بودند تا بتوانیم راهروهای پیچ در پیچ درست کنیم. یک مشت شومیز و مقوا و چسب و قیچی و کاغذ و عکس هم ریخته بود جلویمان...

ادامه نوشته

شما اگه نمی خوای بخونی، نخون!

وقتی کار خدا از روی حکمت باشد، لابد بندگانش هم همین طورند دیگر. لااقل من به تجربه فهمیده بودم خیلی وقت ها کار بعضی از بچه های انجمن بی حکمت نیست.

همین سید قاسم حوائجی که در زندگی کمتر از برادر اذیتم نکرده را اینطوری نگاه نکنید که هی غرغر می کند و ایرادهای - از نظر من - بنی اسرائیلی می گیرد. حالا بعد از این ۱۲-۱۰ سال آشنایی یاد گرفته ام جوانب حرف ها و اعتراض هایش را که به ندرت با آن موافقم بیشتر بسنجم و بعد نظر بدهم.

یک خاطره:

درست در سال های اوج فعالیت و مسئولیتم در انجمن اسلامی مدرسه، حدود سی نفر از بچه های فعال انجمن را به همراه تنی چند از مسئولین بردیم اردوی تهران - قم - جمکران...

ادامه نوشته

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود . . .

باسمه‌تعالی

۱. در کتابخانه دانشگاه، خیر سرم داشتم برای پروژه پایان نامه‌ام وبگردی می‌کردم که چشمم به خبر نشست خبری حامد بهداد در نمایشگاه عکس جدیدش افتاد که قرار بود تا یک ساعت دیگر برگزار شود. شاید اگر برنامه مربوط به فردا یا مثلا هفته بعد بود، هیچوقت پیگیر نمیشدم با صادق پژمان(سرپرست روزنامه در تهران) و بعد با خود مهندس احدیان(سردبیر روزنامه خراسان) صحبت کنم و قانعم کنند که زیاد کار ارزشمندی نخواهد شد. به هرحال در همان اثنای بیرون رفتن از دانشگاه، متوجه تجمعی در محوط مقابل دانشکده پزشکی شده‌بودم که بلافاصله با مشت‌های گره کرده در صحنه حاضر شدم و دیدم بعععله! دکتر امیر قاضی‌زاده، پسر عمه‌ی پدر گرامی که چند وقتی است تبدیل به پسرعمه‌ی گرامی پدر -یعنی نماینده مجلس- شده است مشغول ارائه خطابه‌ی آتشین و نطق کوبنده از طرف جامعه پزشکی کشور از جمله بنده، خطاب به اسرائیل است و جمعیتی هم پای تریبون در سرمایی که آدم را هم بزنی لابد می‌آید، ایستاده‌اند و فقط شعار می‌دهند و من نمی‌دانم کی قرار است یک کار حسابی بکنیم و دست از شعار دادن برداریم...

(ادامه یادداشت را در ادامه مطلب بخوانید)

ادامه نوشته

روزنوشت: همه چیز یکدفگی شده

حرف برای گفتن، زیاد است و وقت‌ برای نوشتن، کم

فعلا که حسابی روی مودیم و مطلب می‌نویسیم و کامنت می‌گذاریم. یک آن واقعا یاد انجمن و تمام مسخره‌بازی‌ها و به ندرت کارهای جدی‌مان افتادم و حسابی رفتم توی نوستالژی و این حال و هوا که یادداشت روزانه را بی‌خیال شوم و بزنم توی خط خاطرات. اما فعلا نقد را می‌چسبم که مهم‌تر است و بدجوری نیاز به همدردی دارم و کمی از حال و اوضاع می‌نویسم. بالاخره وبلاگ گروهی مجموعه‌ای از وبلاگ‌های شخصی هم میتواند باشد.

درست هفته آینده، امتحان اپیدمیولوژی (جمعیت‌شناسی بیماری‌ها و بیماران) دارم و فردایش هم سنگین‌ترین و آخرین امتحان پایانی این ترم یعنی زنان و زایمان که به خاطر تداخل ترم قبل با درس‌های دانشگاه زبان حذف کرده بودم. در واقع می‌شود گفت هفته آینده قرار است بزایم. تازه این امتحان‌ها دربرابر امتحان پره انترنی نیمه اسفند که اگر با پزشکی آشنا باشید، مهم‌ترین امتحان جامع از تمام درس‌هاست، هیچ عددی نیست و خیلی از بچه ها تمرکزشان را از الان برای پره گذاشته‌اند.

اما میزان آمادگی برای امتحان‌ها: هفته پیش ساعت ۱۱ شب تاسوعا با بچه‌ها به سرمان زد که تعطیلات را برویم مشهد...

(ادامه یادداشت را در ادامه مطلب بخوانید)

ادامه نوشته

دعوت(ابراهیم حاتمی کیا) به ضیافت(مسعود کیمیایی)

این روزها که دوباره حسابی تب کارهای فرهنگی و مربوط به آدمیت و نامربوط به تخصصمان گل کرده، پیگیر شدیم هرطور شده با بچه های قدیمی مدرسه و انجمن و یک زمانی رفقای گرمابه و گلستان، ارتباط – از نوع مشروع – برقرار کنیم و بعد از چند سال دوری بالاخره ماهی را تا نپوسیده و کپک نزده از آب بگیریم. این شد که وبلاگ گروهی به ذهنمان رسید که ظاهرا در حال حاضر به خاطر بعد مسافت و مشغولیت های کاری همه گیر، تنها راه حل است و بهترین فرصت که بهانه ای** پیدا کنیم و دل نوشته ای و کامنتی و لینکی و ... . ناگفته نماند که بعضی بچه ها کمابیش از طریق تلفن و پیامک و ایمیل و احیانا دید و بازدید، ارتباطکی با هم دارند، اما امان از امکانات ارتباط جمعی مدرن که ما عقب افتاده ها هم بالاخره مجبوریم سراغشان برویم، بلکه همگی، دسته جمعی از حال و روز هم با خبر شویم. حتما قبول دارید که قرار نیست ارتباط مجازی جای ارتباط اصلی و حقیقی را بگیرد و فاصله های زیاد مان را بیشتر کند، بلکه شاید پیوند ها را با طناب مجازی کمی مستحکم کنیم.

* این بهانه می تواند از اوضاع فعلی مکانی و زمانی و تحصیلی و خانوادگی و دونفره شدن باشد تا  کتابی که خوانده ایم و فیلمی که دیده ایم یا اتفاقات ریز و درشتی که این روزها برایمان پیش می آید یا خاطره ای که به بهانه ای از بچه ها یا مدرسه یا انجمن به نظر گفتنی و شنیدنی می رسد.

پی نوشت: حالا کمی بیشتر احساس آدمیت می کنم!

 

ضمنا با این افراد در تماسیم و انشاءالله قرار می گذاریم به ضیافت ما سر بزنند. شما هم اگر پیشنهادی دارید یا علی!:

اسماعیل عصارنیا، سید قاسم حوائجی، حجت خسروجردی، علی خرم طوسی!، سید مصطفی موسوی، سید محمد اسلامی، طه شوکتیان، مصطفی عطاران، کاظم شاهرودنژاد، سید مجتبی حسینی، جواد بابایی، سعید خراشادی زاده، مسعود براتی، حسین انصاری، جواد یزدان نژاد، جواد قربانی، احمد خرم طوسی!، مهدی نبوی، علیرضا چکشیان، سید صادق کشفی، حسین مقدادیان، رضا جلالیان، مسعود طوسی، جواد امینیان، حسن اشراقی، جاوید خراسانی، محمد علی باقری، علی مهرابی بهار، محمد علی قدسی راد، محمد حسین قدسی راد، امیر احمدیان حسینی، محمد مهدی کرامتی، محمد فغفور مغربی، علی نامقی، حسین کاهوکار، احمد حبیبی، کمیل ضرابی