دهه فجر، یک زمانی برای ما به معنای نمایشگاه و جشن و پوستر و پرده های انجمن اسلامی بود. اما چند سالی است این ایام فقط مساوی یک اتفاق دوست داشتنی است: فیلم و سینما و جشنواره. حالا یک هفته ای از فرصت مرور فشرده بر چهره سینمای ایران در سال آینده گذشته و به اندازه کافی از جوگیری های ایام جشنواره فاصله گرفته ایم که تعریف کنیم چقدر امسال خوش گذشت چه جشنواره پرباری داشتیم. فیلم ها را هم به همان ترتیبی که دیدیم تعریف می کنیم.

 

1.     سوپراستار : شعار، شعار، شعار

بچه تر که بودم –البته هنوز هم بچه‌ام- دیدن «دو زن» با بازی نیکی کریمی و مریلا زارعی و آتیلا پسیانی و محمد رضا فروتن روی پرده سینما خیلی برایم لذت بخش بود. هنوز هم بعد از ده سال، بازی تاثیرگذار فروتن در دادگاه را یادم نمی‌رود که می‌گفت: حاج‌آقا! از وقتی اینو دیدم قلبم مثل یک کفتر تو سینه... «واکنش پنجم» را سه چهار سال بعد دیدم که بدم نیامد. فقط فردین بازی‌های جمشید هاشم‌پور کمی برایم عجیب و غریب بود و توی ذوق می‌زد. «زن زیادی» که یکی دو سال بعد اکران شد باز هم درست همان مشخصات فیلم‌های قبلی میلانی را داشت. حقوق زنان و قتل ناموسی و داستانی که البته فراز و فرودش بد نبود، اما آدم‌هایش دروغ می‌گفتند. سخنرانی آخر فیلم پارسا پیروزفرش که دیگر افتضاح بود. تحمل «آتش‌بس» در سینما تقریبا سخت بود. بیشتر از ادا و اصول‌های مهناز افشار و محمدرضا گلزار که از روی دست آنجلینا جولی و براد پیت «آقا و خانم اسمیت» تقلب می‌کردند، از قهقهه‌های مردم در سالن سینما حرص می‌خوردم. از فروش میلیاردی فیلم که نشان می‌داد حساب و کتاب سینما چقدر دو دو تا چهار تا است. از آموزش‌های روانشناسانه فیلم درباره کودک درون حالم به هم می‌خورد. فیلمساز، سینما را با کلاس روانشناسی و شورای حل اختلاف دعواهای زن و شوهری اشتباه گرفته بود و پشت سر هم به شعورمان توهین می‌کرد. تصمیم گرفته بودم دیگر فیلمی از میلانی نبینم. نمی‌دانم چطور شد دوباره حماقت کردم و اولین روز جشنواره را به کام خودم تلخ کردم و ننگ تماشای «سوپر استار» را به پیشانی‌ام زدم. شاید چون میلانی برای ساخت اولین فیلم دفاع مقدسی آن هم بر اساس کتاب کم‌نظیر «دا» اعلام آمادگی کرده‌بود. شاید هم بنا داشتم امسال که جمع بچه‌ها جمع است (هر چند تک و توک با خانواده‌های جدید، جمع‌ جداگانه تشکیل داده‌بودند!) عیش‌مان را با دیدن تمام فیلم‌ها تکمیل کنیم.

«سوپراستار» به معنی واقعی کلمه فاجعه‌ای غیرقابل تحمل بود. بازی خوب شهاب حسینی هم که سیمرغ گرفت، پشت این همه نصیحت و درس‌های اخلاقی و صحنه‌های گل درشت و شعارهای فیلم گم شده‌بود و جای تحسین دارد که هیئت داوران دوست‌داشتنی امسال، توانستند این بازی را ببینند. البته داوران امسال (که نام‌های آشنای حاتمی‌کیا، مجیدی، صدر‌عاملی و دکتر بلخاری در بین آنها بود)، موسیقی و فیلم‌برداری و کارگردانی! و حتی فیلمنامه «سوپراستار» را هم شایسته گرفتن سیمرغ دانستند که به احترام نام‌های بزرگ‌شان از فحش‌ و فحش‌کاری صرف‌نظر می‌کنیم و داد‌ و بیدادمان را نگه می‌داریم برای اشتباهی که در انتخاب «تردید» به عنوان بهترین فیلم کردند. هر چند با بیانیه‌‌مانند دل‌نشینی که حاتمی‌کیا روز اختتامیه خواند، کلا سعی می‌کنیم به نتایج زیاد غر نزنیم.

فیلم از همان ابتدا با اغراق‌های مضحک روی اخلاق گند سوپراستارش شروع می‌شود. بازیگری که تمام گروه فیلمبرداری را سر کار می‌گذارد و از بین خیل هوادارانش سراغ دخترکی را می‌گیرد که اتفاقا دسته‌گل دوران جاهلیت خودش در سن 16 سالگی از آب درمی‌آید. دخترک دهاتی ویولون به دست به طرزی احمقانه وارد زندگی آقای سوپراستار می‌شود و خیلی زیرپوستی در دلش جا باز می‌کند و کم‌کم مثل مامان‌های مهربان بنا می‌کند به تربیت کردن پدرش. مرتب به او درباره مضرات سیگار و الکل تذکر می‌دهد و آنقدر خوب و مهربان و مودب و باکلاس است که وقتی بگذارد و برود، سوپراستار سرگشته قصه ما تمام ایران را برای پیدا کردن این فرشته رها زیر پا بگذارد. هر قدر فیلم به آخر نزدیک‌تر می‌شود، عمق فاجعه هم بیشتر می‌شود. درست مثل میلانی که فیلم‌به‌فیلم پسرفت می‌کند. البته شاید هم میلانی فرقی نکرده باشد و این سلیقه ما است که طی این سال‌ها کمی مشکل‌پسندتر شده است. به خصوص با جشنواره امسال که فیلم خوب، کم نداشت.

پی‌نوشت۱: عهد کردم دیگر فیلمی از میلانی نبینم. ترجیح می‌دهم فیلم‌های قبلی‌اش را هم دوباره نبینم مبادا حالا که خیر سرم مشکل‌پسند شده‌ام،خاطره خوش "دو زن" به کامم تلخ شود. دیدن "سوپراستار" فقط یک خوبی داشت. اینکه همان اول جشنواره حساب کار دستم بیاید و به هیات انتخاب فیلم‌ها اعتماد نکنم. خوشبختانه در جشنواره امسال،این اولین و آخرین فیلمی بود که از دیدنش پشیمانم. اتفاقی که سال‌های پیش تا دلتان بخواهد پیش می‌آمد.

 پی نوشت۲:همین امروز خبر رسید که خوشبختانه میلانی فعلا بی‌خیال ساخت "دا" شده و قرار است بعد از سفر تبت روی آن کار کند. فعلا خیالم راحت شد.


 

۲. وقتی همه خوابیم: کابوس سیاه تلخ بی‌پایان

این حرف بهرام بیضایی است که سال‌هاست آن را تکرار می‌کند. گول اسم فیلم را هم نخورید. "سگ کشی" هم چند سال پیش خیلی زیباتر از این می‌گفت چه نشسته‌‌اید که تمام جامعه را لجن گرفته و آدم به عشقش هم نمی‌تواند اعتماد کند. دو نمایشی که در این سال‌ها روی صحنه برد هم همین بدبینی‌ها به جامعه و اطرافیان را تکرار می‌کردند. "ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش رخشید فرزین" اسمش هم داد می‌زد که قرار است روضه نویسندگان روشنفکری را بخواند که حاکمیت نمی‌گذارد کار کنند. فقط مانده بود میان آن همه ذکر مصیبت، گریزی هم به صحرای کربلا بزند و فریاد وابیضائیا (+همسرش) سر دهد تا تماشاگران، های های از این همه مظلومیت و محدودیت گریه کنند. "افرا" هم تکرار مکرات بود. فقط فرصت خوبی بود تا دکور عظیم تالار وحدت را با صحنه‌آرایی محقر تئاتر شهر مقایسه کنیم. سخنرانی رحیم نوروزی در آخر نمایش هم فقط برای این گذاشته شده بود که اگر یکی دو تا تماشاگر کودن نفهمیده بودند،"افرا" قدیمی نیست و اوضاع جامعه معاصر از نگاه بیضایی است، شیرفهم شوند و کسی بی‌اطلاع از خفقان سیاسی - اجتماعی از سالن خارج نشود.

قبلا فکر می‌کردیم فقط یک فیلم سطحی و کوچه‌بازاری و خاله‌زنکی و دختر و پسری از فیلمسازی  نابلد می‌تواند به شعور مان توهین کند. "وقتی همه خوابیم" ثابت می‌کند کارگردان کاربلد هم با تاکید روی حرف‌های گذشته و تکرار مکررات و توضیح واضحات از منظر خودش، البته با نماهای زیبا و پیچیده و میزانسن‌های حساب‌شده و منولوگ‌های دقیق و بی‌نقص هم می‌تواند داد بزند که آی ملت! این‌ها نمی‌گذارند من (+پای ثابت تمام کارهایم، همسرم، مژده) کار کنم. این بار صحبت از حرف نیمه‌مستقیم و نیمه‌شعار و بغض فروخورده و این حرف‌ها نیست. بیضایی، فریاد می‌زند. "وقتی‌ همه خوابیم"، فقط حضور خود بیضایی را مقابل دوربین کم دارد. سرتاسر فیلم، ذکر مصائب فیلمساز و بازیگران کاردرستش است که به طرز مضحک و اغراق‌آمیزی از کار، بیکار می‌شوند تا یک مشت دلال نان به نرخ روز‌خور عوضی پدرسوخته (تمام جامعه به جز فیلمساز و بازیگرانش) جای آنها را بگیرند و حاصل زحمات‌شان را به باد دهند و پایان تلخ و غم‌انگیز فیلمنامه را به عروسی تبدیل کنند تا به قول "درباره الی" به جای یک پایان تلخ، یک تلخی بی‌پایان داشته باشیم. تا هر کس از سینما خارج می‌شود بداند چرا بستاد، این همه سال بعد از "سگ‌کشی" پشت دوربین نرفته بود.

"وقتی همه خوابیم" البته فیلم جذابی است. چند غافلگیری اساسی دارد که آه از نهاد تماشاگر بلند می‌کند. تازه بعد از ۴۰-۵۰ دقیقه می‌فهمیم عجب رودستی خورده‌ایم و این غافلگیری‌ها چند بار دیگر هم -وقتی مژده شمسایی جای خواهرش نقش بازی می‌کند یا مرگی که بعدا می‌فهمیم بخشی از فیلمنامه بوده - تکرار می‌شود. بازی‌ها اگر چه مثل همیشه اغراق‌آمیز، اما دلنشین است. موسیقی فیلم به‌جا و تاثیرگذار است و به فضاسازی کابوس‌وار فیلم که تخصص بیضایی است، کمک می‌کند. اما مشکل فیلم همان کابوس سیاه و تلخی بی‌پایان فیلم و فیلمساز است که گویا تمام شدنی نیست و روز‌به‌روز شدیدتر می‌شود. کابوسی که بیشتر به توهم توطئه و فرافکنی روشنفکرانه می‌ماند.

پی‌نوشت۱: حکایت بلاتکلیفی تئاتر "مردی برای تمام فصول" بهمن فرمان آرا و بهانه‌جویی‌های عوامل هم از سنخ کابوس‌های بیضایی است. توضیحات مرکز هنرهای نمایشی را در پاسخ به یکی از انواع این توهمات و مظلوم‌نمایی‌ها بخوانید.

 پی‌نوشت۲: "مسافران" بیضایی را ندیده‌ام. اما نوشتن فیلمنامه "روز واقعه" که هنوز هم ماندگارترین اثر سینمایی در باره حادثه عاشوراست، بدون شک از کسی جز بهرام بیضایی برنمی‌آمد.چند سال پیش هم تئاتری دانشجویی بر اساس "مرگ یزدگرد" بیضایی با بازی محمد بهاران دیدم که الحق‌و‌الانصاف، ستودنی بود. "باشو‌ غریبه کوچک" ربطی به فضاهای کابوس‌وار اخیر بیضایی ندارد. "شاید وقتی دیگر" را هم روی حساب جلسه نقد روانکاوانه‌ی دکتر پاینده، استاد دانشگاه علامه، به عنوان بهترین فیلم بیضایی انتخاب می‌کنم. 

پی‌نوشت۳:دوست داشتید، یادداشت امیر قادری را هم درباره "وقتی همه خوابیم" بخوانید تا کمی به فضای نقد فیلم، امیدوار شوید.