خاطرات مستراحی!
مستراح، دستشویی، سرویس بهداشتی، دستبهآب، مبال، توالت، خلا، دورهالمیاه، دابلیوسی، آبریزگاه، شاشپزخانه! یا هر نام دیگری که در این سالها رویش گذاشتهایم، از آن موضوعات جذّابی است که میشود در بابش مطلبها نوشت. به خصوص که هر کدام از ما خواهناخواه از کودکی تا به امروز خاطراتی از این مکان امن داریم.
خاطرات کودکیام از مستراح، زیاد است که دو تا از بقیه مهمتر و البته قابل تعریف کردن است!
شبهایی که منزل پدربزرگ مادری بودیم که آن زمانها میشد اغلب شبهای تابستان که خالهها دور هم جمع بودند، ترس شدیدی از دستشویی رفتن در گوشه حیاط داشتم. با این که حیاط بزرگی هم نبود و از در راهرو تا مکان مورد نظر، سرجمع با قدمهای کودکی ده قدم بیشتر نمیشد، ترس موهوم از خورده یا برده شدن توسط لولو و غول و هیولا باعث میشد تا مدّتها از بزرگتری خواهش کنم مرا در این امر خطیر تا درب راهرو همراهی کند و همانجا بماند و مواظبم باشد تا کارم را انجام دهم و برگردم. البته که این موضوع گاهی منجر به کشمکشها و سرزنشهایی از این قبیل میشد که «مگر تو هنوز نینی کوچولویی؟»، «لولوخورخوره نخورت! (با لحن تمسخرآمیز)» و «خجالت بکش روز و شب که با هم فرقی ندارند» و گاهی تعریف خاطرات کودکی از حیاطهای بزرگ و تاریک قدیمی اجدادمان و نصیحتهای مختلف که البته کارساز نمیشد. چندین سال طول کشید تا توانستم به خودم بقبولانم که در این فاصله کوتاه برایم اتّفاقی نخواهد افتاد. این وسط البته نمیدانم تنش و فشار و عجله از این بابت که یک نفر با ناراحتی و غرولند کنار حیاط منتظر است تا کارم را زودتر انجام دهم و او برگردد به بیکاریاش ادامه دهد، چه تأثیراتی روی جسم و روانم گذاشت. اما به هرحال آن ماجراها زیاد ادامه پیدا نکرد و خودبخود برطرف شد. خاصیت این تجربه این بود که بعدها هر وقت کودکان فامیل برای حتی چند لحظه تنها نماندن به خصوص در شبها از من درخواست همراهی کردهاند با کمال میل و روی خوش پذیرفتهام و گاهی که از احترام گذاشتن به درخواستشان حسابی متعجب شدهاند به آنها گفتهام که این حالت اصلا عجیب نیست و افراد زیادی! را میشناسم که در این سن و سال از تنهایی میترسند.
دومین خاطره البته کمی سادیستی و نامردی است. آب گرم مستراح مادربزرگ موقع طهارت گرفتن بویژه در روزهای سرد زمستان حس خوبی به آدم میداد! اما شیر آب را کمی بیشتر که باز میگذاشتی، چنان داغ میشد که گاهی تمام شیرینی گرمای قبلی و آن حس خوب را به کامت تلخ میکرد. تنظیم آب به نحوی که نه سرد سرد باشد نه داغ داغ به خصوص برای من که سن و سالی نداشتم کمی مشکل بود. البته به نظرم اشکال اصلی از شیرهای قدیمی یا فشار نامنظم آب بود. این شد که دق و دلی داغی بیش از حد آب را سر دیگران خالی میکردم. ماجرا از این قرار بود که شیر آب داغ را وقت بیرون آمدن از محل حسابی باز میگذاشتم تا به حداکثر ممکن دمای آب برسم. بعد شلنگ آب را طوری که لب به لب آب داشته باشد در محل خاص به صورت سربالا نصب میکردم. این طوری اگر فاصله حضور نفر بعدی در مکان مزبور زیاد نبود، او هم طعم آب داغ را میچشید و کمی از آلام من کم میشد. در این مدت چندین بار با گوشهای خودم از پنجره اتاق مشرف به دستشویی صدای «آخ»، «ای بیعقلها!» (لابد خطاب به تمام افرادی که ممکن است چنین کاری کرده باشند) یا حتّی «اوف، سوختم» افراد را موقع طهارت گرفتن شنیدم و لبخندی کودکانه از شدّت همزادپنداری! گوشه لبانم نقش میبست!
حین نوشتن این خاطرات، تصاویر مختلفی در همین باب مقابل چشمانم رژه میرود که اغلب از خاطرات مگو است. حتی چند مورد را چند خطی نوشتم اما از شدت زردی منصرف شدم و پاک کردم. دست حسین انصاری درد نکند با این ایده جذّاب که دوباره ما را به دوران کودکی برد. کاش باقی رفقا هم لااقل یکی از خاطرات مستراحی خود را مینوشتند بلکه به این بهانه دوباره صدای دوست را گرم و پرشور ببینیم!
پ.ن: حالا که این دو خاطره کودکی را نوشتم، تصاویر مختلفی از خاطرات مشابه در همین باب مقابل چشمانم رژه میرود. یکی که از همه شیرینتر! است مربوط به روزهایی آببازی با قاسم و حجّت و باقی بچهها در دستشوییهای گوشه حیات دبیرستان میشود. معمولا به نیت وضو گرفتن برای نماز به آنجا میرفتیم اما با رفتن یکی از رفقا به توالت، روباز بودن اتاقکها بدجوری آدم را وسوسه میکرد که با مشتی آب، مزاحم کار طرف شویم. کمکم این آببازی بالا گرفت و کار به ریختن آب با دهان، سطل یا ظرفهای دیگر و در نهایت شلنگهای آب ختم میشد. آن قدر که گاهی وقت رفتن به نمازخانه چند نفری سرتاپا خیس آب بودیم.
اینجا پاتوق جمعی از بروبچه های دبیرستان شهید هاشمی نژاد مشهد است.