پارک ملت را دادند دست یک مسئول انجمن!
به نام خدا
1. راستش دست خودم نیست. به دلیل تغییر اندکی در شرایط کاری، RAM ذهنی ام به آرامش رسیده است. بنابراین کمی تا قسمتی دوباره به شرایط عادی برگشته ام، گویا. این یعنی اینکه احتمالا باز هم باید مطالبم را در وبلاگ تحمل کنید.
2. آنچه امشب باز من را به ذوق آورده و میهمان دکمه های یک "صفحه کلید" بی روح کرده است، انتظار برای دیدن یک برنامه تلویزیونی است.
2.1 بزرگوارانی که افتخار میزبانی شان را در منزلمان داشته ایم، می دانند که ما در منزل تلویزیون نداریم! دلایل بسیاری دارد. شما فرض بگیرید از هزار و یک دلیل اش، یک دلیل اینکه پول خریدن تلویزیون نداریم. :-) قریب یک سال و 3 ماه و 6 روز و 14 ساعت است که در خانه اجاری خودمان منزل کرده ایم. حالا یک برنامه تلویزیونی باز بنده و بانو را به حسرت داشتن یک جعبه جادویی انداخته است. راه اندازی تلویزیون لامپی 24 اینچ عاریه ای که چندین ماه است در گوشه خانه افتاده است، راه حل اول است.
3. از این مقدمات مطول اگر بگذریم، جان کلام این است که همشهری سابق ما، دوباره آمده است گرد و خاک راه بیاندازد: "محمدرضا شهیدی فرد" در "پارک ملت" !
3.1 محمدرضا شهیدی فرد، که خیلی از ما او را با برنامه صبحگاهی و رویایی "مردم ایران! سلام!" می شناسیم، بار دیگر به جمع مردم برگشته است.
3.2 برنامه شامگاهی "پارک ملت" ،ان شالله شنبه تا چهارشنبه، هر شب ساعت 23 به مدت 130 دقیقه پخش خواهد شد.
3.2 شهیدی فرد در اولین قسمت از این برنامه شامگاهی، اعلام کرد که این برنامه حاصل کارگروهی 200 هنرمند تلویزیون است. (اگر اشتباه نکنم:) 40 ( و یا شاید 50) مستندساز برای "پارک ملت"، مستند آماده کرده اند.
4. من شهیدی فرد را خیلی دوست دارم. بگذارید یک کشف شاید جالب را برایتان بازگو کنم:
4.1 خاطرم هست که قریب 10 سال پیش در برنامه "صبح به خیر ایران"، بخشی را بر عهده داشت. در یک برنامه صبحگاهی!
4.2 چندی بعد، در سالهای نوجوانی من، برنامه "اینجا فرداست" را در یک تابستان اجرا کرد. دکتر صادق طباطبایی، برادر خانم مرحوم حاج احمد خمینی، را در آنجا با دل سیر دیدم. "اینجا فرداست"، یک برنامه شامگاهی بود!
4.3 "مردم ایران! سلام!" یک برنامه صبحگاهی! بود. 500 روز مردم با این برنامه عشق کردند، عشق!
4.4 و حالا نوبت به "پارک ملت" رسیده است: یک برنامه شامگاهی!
5. برای نوشتن این پست، دوری زدم در آشفته بازار اینترنت. مصاحبه شهیدی فرد با مرحوم هفته نامه شهروند امروز، را سایت "سینمای ما" گذاشته است. گزیده مصاحبه را به انتخب خودم برایتان جدا کرده ام، که در پایان این پست می آید.
6. من این محمدرضا شهیدی فرد 42 ساله را خیلی دوست دارم. دوست دارم روزی ببینمش و به او بگویم، من هم مثل شما در انجمن اسلامی مدرسه عضو بودم. البته مثل شما مسئول انجمن مدرسه نشدم. آن سالی که قرار بود مسئول انجمن شوم، خانه مان را بردیم تهران! آقای شهیدی فرد، من هم مثل شما رادیو و تلویزیون، را دوست دارم. من اجرای شما و کارگردانی شما را می پسندم. چه خوب شد که برگشتید. دلمان برایتان خیلی تنگ شده بود! (به کسی نگویید، اما خیلی دوست دارم روزی همکار شما شوم ;-) )
7. گزیده مصاحبه شهروند امروز با محمدرضا شهیدی فرد در تاریخ 19 تیرماه 87 را در ادامه مطلب گذاشته ام.
گزیده گفتگو با شهروند امروز:
- چند سال پيش در تاكسي نشسته بودم. يكي از مسافران گفت شما همان گوينده تلويزيون نيستيد. گفتم: بله. گفت: خدا را شكر. تازه از زندان آزاد شديد؟ گفتم: من زندان نبودم. گفت: چرا ما شنيديم همه شما اوين بوديد. يا در جايي ديگر كسي به من گفت: آقاي شهيديفر، شما داماد آقاي خامنهاي هستيد. درست است؟ اينها را خودم شنيدهام. يا كساني به من ميگويند: تو حتما مامور اطلاعات هستي. يا ميگويند از خانواده يكي از بزرگان هستم.
- مسوول انجمن اسلامي مدرسهمان بودم و طبيعتا سر صف چيزهايي ميخواندم. انشاهايم هم هميشه 20 بود. چيزهاي مشتركي كه همهمان داريم. يك روز معلم پرورشيمان گفت برويد راديو مشهد. فكر كردم قرار است مصاحبهاي درباره انجمن اسلامي مدرسه انجام شود. رفتم آنجا، يك آقايي كاغذي را داد و گفت: اين را بخوان تمرين كن تا در استوديو ضبط كنيم... رويم هم نميشد بپرسم براي چيست. خلاصه وقتي رفتم استوديو ديدم آقاي آتشافروز آنجا نشستهاند. بعد ايشان اولين تست صدا را از من گرفتند.
- ما يك خانواده پنج نفري هستيم كه همه هم به جز من مشهد هستند. پدرم كاسب است. از سال 42 مقلد امام بودند و در مبارزات سياسي هم شركت داشتند. يكي از برادرانم كه كوچكتر از من است ازدواج كرده و كارمند بانك است. يك خواهر بزرگتر از من خانهدار است. دو خواهر كوچكترم هم ليسانس گرفتهاند و شاغلند و هنوز ازدواج نكردهاند.
- مقدمه مصاحبه شهروند امروز: او نه نياز به تعريف كه نياز به توصيف هم ندارد.
پانصد روز متوالي طلوع خورشيد را به مردم ايران تبريك گفت. هر روز ديرتر از
روز قبل سر كارهايشان فرستاد. پربينندهترين برنامه دهه اخير سيما را
توليد كرد و بذر شيوهاي نو در برنامهسازي را در استوديوي كهنه آرژانتين
كاشت، بذري كه در ساير شبكهها به نهال تبديل شد و وقتي نهالها را ديد
ترجيح داد سراغ بذر جديدي برود، پس زود رفت تا بماند. محمدرضا شهيديفر
وقتي پا به حياط خلوت شهروند امروز گذاشت باز هم همه را دور خود جمع كرد تا
با ته لهجه مشهدياش بگويد كه مجله دو ايراد مهم دارد: اول اينكه
صفحهبندي باشكوهي ندارد و دوم آنكه تلخ است و اين دومي عجيب به دل
محمدقوچاني نشست: «گاهي شبها كه شهروند را تا اذان صبح ورق ميزنم احساس
ميكنم سينهام سنگين شده است. نياز به هواي تازه دارم.» يك سال ديگر او به
پختگي چهلسالگياش خواهد رسيد و از اين روست كه فكر ميكنم «پارك ملتش»
مردم را صفا خواهد داد، پاركي كه روبانش بعد از عيد فطر پاره خواهد شد.
گفتوگو
با شهيديفر، اگر به دليل صميميتش ساده بود به خاطر زيركياش آسان نبود.
خوب ميدانست چه ميگويد و كلماتش به كجا سرك ميكشند. پس با هم از راديو
مشهد به دانشكده سينما آمديم، تا «برنامه هشت و نيم» تلويزيون رفتيم و در
«مردم ايران سلام» لنگر انداختيم. گذشته مذهبياش را پرسيدم تا فهميدم در
جواني مرد جنگ بوده است.
اینجا پاتوق جمعی از بروبچه های دبیرستان شهید هاشمی نژاد مشهد است.