تدارک نمایش‌گاه بود. سال اول. علی اومد و گفت که فلانی تو هم بیا و مثلن مسوول فلان میز شو. بعدتر تو بیا مثلن فلان جلسه. تو ... . آدمی از کسی درخواست می‌کند که اولن فکر کند به حال او فایده‌ای دارد و به اصطلاح لیاقتش را دارد و دوم این‌که طرف مرام دارد و روی دوست‌ش را زمین نمی‌زند.

حالا این درخواست یک بار این است که بیا و این ماشین مانده ما را هل بده. بیا و ساعتی کمک ما باش در درس‌خواندن. بیا و ...
یک بار- و فقط یک بار در تاریخ- هم نامه‌ای کوتاه است که دریافت می‌کنی: «هلا حبیب‌بن‌مظاهر که حبیب ما هستی، جانت را از ما دریغ مکن.»

«گودال قتل‌گاه، پر از بوی سیب بود
تنها تر از مسیح، كسی بر صلیب بود
سرها رسید از پی هم، مثل سیب سرخ
اول سری كه رفت به كوفه، حبیب بود!
مولا نوشته بود: بیا ای حبیب ما
تنها همین، چقدر پیامش غریب بود
مولا نوشته بود: بیا، دیر می شود
آخر حبیب را ز شهادت نصیب بود
مكتوب می رسید فراوان، ولی دریغ
خطش تمام، كوفی و مهرش فریب بود
اما حبیب، رنگ خدا داشت نامه‌اش
اما حبیب، جوهرش «امن یجیب» بود

یك دشت، سیب سرخ، به چیدن رسیده بود
باغ شهادت‌اش، به رسیدن رسیده بود»