نبردها بوده‌، خون‌های داغ بر زمین سرد ریخته شده، سینه‌ها شکافته شده و هیاهوی بسیار درگرفته است تا بلکه یکی جهان را دگرگونه سازد، آن‌سان که او می‌خواهد. برای ماهی یا سالی یا سده‌ای. برای خودش و زمین و زمانه‌اش.
اما اندک اندک مردمان از نظم موجود دل‌خسته می‌شوند و در جست‌وجوی راهی تازه برمی‌آیند. تصوف در دل‌هاشان جوانه می‌زند و جسارت در رگ‌هاشان جاری می‌شود. بی‌هراس از غم نان جلوی تیر و تفنگ می‌ایستند و ترازوی روزگار را به جهت دیگر بازمی‌گردانند. من درین مقال در پی دلیل این گردش مداوم زمانه نیستم. و آیا این‌که به مثابه گردابی‌ست که غایتی جز فرورفتن دیوانه‌وار در خویش ندارد و یا خیر. بوته‌سودایی‌ست که تمیزدهنده مردی مردمان هر بوم‌وبر است و میل به اعتلا دارد.
این‌جا تنها می‌خواهم نگاهی داشته باشم به آن لحظه ویژه که شاهین ترازو در لحظه گذار خود قرار دارد. آن «آنی»‌ که نیروهای دو سمت ماجرا در تعادلی شکننده به سرمی‌برند. انتخاب‌ها حساس می‌شوند و نقش‌ها برجسته. شاید اندک قوتی از جایی و کسی که انتظارش نمی‌رود صحنه را یک‌سویه کند. اشتباه کوچکی از یکی از طرفین به قیمت شکست بزرگی تمام شود. خلاصه که همه چیز انگار که ضریب می‌گیرد. هر صدای کوچکی طنین‌انداز می‌شود. بسیار کسانی که درین برهه حساس حضور دارند بعدها از آن به عنوان نقطه عطف زندگی‌شان یاد  خواهند کرد. روزی که انتخابی کرده‌اند و سال‌های بعد از آن به نتیجه حاصل شده‌ نگریسته‌اند.

نمی‌شود انکار کرد. ببرغران بیدار شده است و اژدهای پنهان آشکار. جهان دوباره در آشوب قرار گرفته و دل‌هره به قلب‌ها هجوم آورده است. بار دیگر دوران ثبات به سر آمده است و شاهین ترازو به نقطه نخستین بازگشته است. به سرآغاز. به اینسپشن. به منشا.
بهارعربی باطل‌کننده خواب بسیاری از گران‌گوش‌های این خطه از زمین بود. جایی که زر و تزویر به پشتوانه زوری که از سمت غروب حقیقت انسان آمده بود یاد فرعون و نمرود را گرامی می‌داشتند. آن‌سوتر یونان در سر پیچ انتخاب بزرگی قرار گرفته است. انتخابی که سرنوشت آن را برای دهه‌های آتی در مسیری خاص قرار خواهد داد. و البته شاید مردمان اسپانیا را. ایتالیا، پرتغال  و ایسلند. و کل اتحادیه اروپا. رویای ایالات متحده‌ی اروپا به سرعت از هم فروپاشیده است و حالا انگار هر کسی به دنبال نجات خویش است. مهم‌تر ازین‌ها شاید شکستن انگاره مقدس «بازار» بود، به عنوان پدیده «پایان تاریخ». آن هم در قلب دنیای نو. آتلانتیس. سرزمین فرصت‌ها. بابل بلبله‌الالسنه جدید. (نع. من نیز باور ندارم که فردا روز مردمان هفت قاره گرد آیند و با آگاهی حاصل از تفکر راهی دگر را بجویند. که خیال خامی‌ست. اما بذر امید را در دلم می‌کارم و از آن مراقبت خواهم کرد.)

باری. درین میانه اما هستند آدمک‌هایی که  انگار تمامی هستی‌شان را با مذاکرات ۵+۱ در بغداد گره زده‌اند. که «خب انشاالله مذاکره می‌کنیم. خود آمریکا هم این دفعه پایه کار است. مدیر آژانس هم حتی آمده است و پیغام داده. می‌نشینیم و همه سنگ‌هامان را وامی‌کنیم و بالاخره بعد سی‌سال سوءتفاهم و عقب‌افتادگی ما هم وارد کاروان جامعه جهانی می‌شویم. خیره ایشالا خلاصه». من نه این‌که خوش‌حال نخواهم شد از به اصطلاح پیروزی مذاکرات. اما همیشه این نکته را در ذهن خود داشته‌ام که خرم‌شهر را خدا آزاد کرد و نه هیچ کس دیگر. و ما وارثان زمین هستیم. و ما به کم‌تر از آن راضی نخواهیم شد. بهای انسانی که از روح‌الله است تنها بهشت است. چه درین دنیای امکان و چه سرای باقی. آری، سراب بهشتِ شداد باطل است و ماندنی نیست. مدرنیسم باطل است و باطل هیچ‌گاه ماندنی نیست. بازار در شکل سرمایه‌داری‌ش سازگار نیست با نظمی که مدینه فاضله دارا خواهد بود. و این بازار خودویران‌گر است. و ماندنی نیست. لیبرالیسم نوین عین نقض غرض است  و ماندنی نیست. انسان جدید گرگ‌انسان است و ماندنی نیست. و حتی «ای خلق، تاروپود شما دلق ژنده‌ای‌ست، سنجیده‌ام، خدای شما نیز بنده‌ای‌ست» و ماندنی نیست.

یا علی.