۱/۵ - رپرتاژ آگهی

بسم الله
و سلام به همه صدای دوستی های عزیز!
امیدوارم که از این ماه مبارک و پر برکت نهایت سوء استفاده رو کرده باشین و اگه مثل ما نتونستین یه تکونی به خودتون بدین لااقل لحظه های خوشی رو گذرونده باشین و همچنین امیدوارم اگرم مثل زرنگایی که بار خودشونو بستن و واسه یک سال انرژی ذخیره کردن، از تموم شدن این فرصت خدایی، ناراحت و دلگیر نیستین، لااقل این روزا مثل ما اهالی شیکم که فقط از روزه گشنگی و تشنگیش بهمون رسید و روزای طولانی تابستون پدرمونو درآورد، اینقد واسه ناهار خوردن روزشماری نکنین !
خوب از این تعارفات صدتا یه غاز که بگذریم اجازه بدین که با اجازه بزرگترا و بزرگوارایی که توی این پست پائینی مشغول به مباحث سطح فکر هستن، خیلی خلاصه بریم سر اصل مطلب و سر شما و انگشت شصت خودمونو که داره یک تنه و با تمام قوا رو کلیدهای گوشی موبایل بالا پائین میره و پستی موبایلی خلق میکنه، به درد نیاریم و با تعریف قضیه ای که امشب توی پادگان داشتیم، به امر کثیف تبلیغات دست بزنیم و دامن آموزشی های عزیز رو به اون واحد تبلیغات کذایی مرحوم حجت آلوده کنیم؛
عرض کنم خدمتتون آقایی که شما باشین، بعد از شماره اول سربازی نامه، و اتفاقاتی که سر یکی از جمله هاش توی زیرپوست وبلاگ (کامنتهای خصوصی) بوجود اومد شدیدا از ادامه این حرکت دلسرد شده بودم تا اینکه امشب پیشومدی پیش اومد که منو مصمم کرد به ادامه سربازی نامه نویسی، آن هم با قدرت !
دلم براتون بگه که تو اتاق افسرا نشسته بودیم و گل میگفتیم و دری وری میشنفتیم که درباز شد و سلام و علیک و بیگیر و ببند که افسرای جدید اومدن؛ از خدا که پنهون نیس، از شما چه پنهون موقع احوالپرسی و خوش و بش های اولیه متوجه شدم یکی از این تازه واردا یه کم تو خودشه و به قول بچه ها گفتنی دپ میزنه؛ پیشش رفتم و باهاش سر صحبتو وا کردم و هنوز چند جمله ای رد و بدل نکرده بودیم که آقا چشمتون روز بد نبینه، یهو این دوست شمالیمون اومد تو بغل من و زد زیر گریه !؛ طفلی چنان اشکی میریخت که اگه حتی یه خدماتی خبیثم اینجا بود دلشو آب میکرد؛ با اجازتون یه نمه همچی بفهمی نفهمی نازک طبع تشریف داشت ( خجالت بکشین غیبتشو نکنین، منظورم سوسول نبود!!!) و براش سخت بود که از بهشتی مثل استان گیلان بیافته به افسانه ای مثل خاش !!
آره دیگه، از بس تو جامعه از سربازی بد گفتن و بد شنیدیم که وقتی یکی با همچین ذهنیتی اعزام میشه به بدنام ترین مکان خدمتی، زانوی غم بغل بگیره و روی ابر بهاریو سفید کنه ! و از همین شب اول برای فرار و ترک خدمت نقشه بکشه؛
چرا ؟
نه واقعا" چرا ؟
این سوالی بود که من از خودم پرسیدم؛ چرا نباید ما سابقه دارهایی که واقعیت حقیقتا شیرین و جذاب و مانای سربازی رو چشیدیم و سادگی و راحتی خدمت واسه لیسانسه ها رو تجربه کردیم و از فرصتهای کم نظیر خودسازی و مطالعه و تفکر و رشدش باخبریم (هرچند متخصص حروم کردن فرصتهائیم) ، فضای ذهنی تازه کارا و صفر کیلومترا  رو اصلاح نکنیم و خیال خانواده ها رو هم از گل پسرا و کاکل زری هاشون آسوده نکنیم؛ (باور می کنین سخت ترین و فرسایشی ترین و کار حضرت فیل ترین! کاری که خود من اینجا انجام دادم قبولوندن همین خوبیای سربازی به مادرم بوده؟!)
مخلص کلوم اینکه ما دوباره میخوایم گرد و خاک کنیم و داااااااس تان را بندازیم و اینقد از خدمت وظیفه عمومی بگیم و بگیم و بگیم تا محمد اسلامی از اینکه معاف شده دماغش و دلش و سایر نواحی اش! بسوزه. (ما بهش میگیم چیز ! یعنی جیگر !!)
                           
ضمنا از اینکه این تبلیغاتمون بقول یکی از دوستان شاید درحد یک پست نبود هیچ پوزشی نمیطلبیم ؛ چون اینا رو  هیچ رقمه نمیشد تو یه کامنت اونم واسه پست علمایی جواد جاداد؛ اینجاست که شاعر علیه الرحمه میفرماید:

        نه کامنت توانمش خواند ، نه که پست توانمش گفت / متحیرم چه نامم، این، رپرتاژ آگهی را


پ.ن : شب عید فطر، دعا فراموش نشود