دیوانه
و خدا سرانجام از کار ساخت «آدم»ی فارغ شد
فرشتگان زبان به طعنه گشودند که
«باراِلها
موجودی را میآفرینی که در زمین به فساد و خونریزی دست خواهد یازید؟»
پروردگار پاسخشان داد که
«من چیزی را میدانم که شمایان از آن بیخبرید.»
سپس کمی تأمل کرد
و آنگاه
«حوّا» را آفرید!
***
«باز آی و بر چشمم نشین»
تودههای بیدارِ مردمانِ دلم
در انقلابی بس شگرف، خونین و سرخ
بساط «سلطانِ قلبم» را به زیر کشیدند
حالا در سرای سینهام حکومت جمهوری به پاست
میشود
بندهنوازی کنی،
قدمِ منت بر چشمان من بگذاری،
و نامزد انتخابات دلم بشوی؟
***
«حلقه دام بلا»
جرمم را نمیدانم
همین قدر هست که
هر گره زلفی که بر سر کار آید
ابتدا قلب مرا به زنجیر میکشد
و کمانداران ابرویش
دیدهگان مرا نشانه میروند،
در پادشاهیِ پریشانِ «سلسلهی مویِ دوست»
***
«پیغمبری فدای زلیخا کنم»
از گودی گونهها
به چاله چشمان
و از آنجا به چاه زنخدان تو
فرو افتادم
اکنون اندکیست که بیرون کشیدهاندم
بیکه بدانم
قرار است
بعد ازین و برای همیشه
زندانیِ بیگناهِ نگاه تو باشم.
اینجا پاتوق جمعی از بروبچه های دبیرستان شهید هاشمی نژاد مشهد است.