۱. با آن هیکل چاق و صورت خندان، چهار تا بچه دور خودش جمع کرده بود و می خواست با برپایی نمایشگاه دهه فجر* در نزدیکی اتحادیه، هم فضاسازی کند، هم تولید محتوا و از همه مهم تر، کار نیرویی. شاید اولین بار بود که جدی جدی داشتیم با دست های خودمان کار فرهنگی می کردیم. یک سالن بزرگ را داربست کشیده بودند تا بتوانیم راهروهای پیچ در پیچ درست کنیم. یک مشت شومیز و مقوا و چسب و قیچی و کاغذ و عکس هم ریخته بود جلویمان. قرار بود کتاب ها را بخوانیم و مطالبی را که گفته بود دربیاوریم و روی کاغذها با فونت درشت، پرینت بگیریم و کنار عکس های مربوط که برایمان آماده کرده بودند روی شومیزها بچسبانیم و روی آنها را هم پلاستیک کشیدیم که سال ها بشود در انجمن ها استفاده کنیم.** یادم نیست چه کتاب هایی خواندم یا دقیقا کدام کارها را به من سپردند یا با کدام یک از بچه ها خسته از کار تا اواخر شب، دور هم می نشستیم و اغذیه چلچله می خوردیم و تازه اول شوخی ها و خنده ها و مسخره بازی ها و رفاقت ها بود. اما هرچه بود، آن آقای چاق خنده رو به تمام اهدافش رسید:

- فضاسازی و عرض اندام در شهر برای ما شاید مهمتر از بقیه بود. بیشترین بازدید کننده ها را البته اولیای خودمان تشکیل می داد.اما همین که امام جمعه ی خدابیامرز مشهد، آقای عبادی را برای اولین بار از نزدیک می دیدیم  که آمده بود از دستاوردهای فرهنگی چهار تا جوجه انجمنی -یعنی ما- بازدید کند، یک دنیا برایمان ارزش داشت. بقیه را یادم نیست.

- تولید محتوایمان هم در نوع خودش جالب بود. بیشتر از هر مخاطبی به درد خودمان خورد. واقعا اولین بار بود که فهمیدم چند مرجع تقلید در مملکت داریم و اسم و رسم هر یک را خواندم. غرفه های دیگرمان هم لابد درباره انقلاب و جنگ و این حرف ها بود که تا سالها بعد، برای نمایشگاه دهه فجر مدرسه از همان غنائم استفاده کردیم. و عجب غنیمتی بود تجربه نمایشگاه داری که دوران مسئول انجمنی درس ها را مو به مو پس دادم.

- کار نیرویی را اما آن روزها اصلا نمی فهمیدم یعنی چه. درستش هم همین است که نفهمی از کجا خوردی! نفهمیدیم چطور شد با این جماعت هم پیاله شدیم. چطور شد، آن هیکل چاق و خندان برای ما شد الگو که نه، شد پیر مراد. که شد مرجع تمام درددل ها و پاسخگوی سوالات و حلال مشکلات و ... حتی راننده سرویس دعای کمیل به منازل تک تک بچه ها! و همین آقای چاق خندان این روزها بغل دست ما در سازمانی ملی دارد لاغر می شود از بس که برای پاسخ به سوالات و حل مشکلات جوانان حرص و جوش می خورد و طرح خانواده نیمه مستقل*** می دهد و ما به زحمت می توانیم به بهانه های کاری واهی سراغش برویم و او را که می بینیم خجالت می کشیم بگوییم بدجوری دوستت داریم و دلمان برایت تنگ می شود و فقط به "مشتاق دیدار"ی بسنده می کنیم. یکی هم نیست بگوید تقصیر خودت بود که با ما کار نیرویی کردی!  

 

* فکر کنم اسمش "انفجار نور" بود. (صادق ملکی تصحیح کرد: "نمایشگاه مصباح قرن")

** اگر هنوز اثری از انجمن مدرسه باقی مانده باشد، شاید بتوانیم بقایای نمایشگاه را در آرشیو واحد تبلیغات پیدا کنیم. آخ که بدجوری هوای دفتر انجمن به سرم افتاده.

 ***همین چند روز پیش با یکی از همکاران همین آقای تپل و خندان مصاحبه ای درباره خانواده نیمه مستقل کردیم. مصاحبه خوبی نشد. اما اگر حوصله کنید و بخوانید شاید به کارتان بیاید!

http://www.dokhtiran.com/dialog/000089.php

پی نوشت: این هم از آن خاطرات مدفون شده در گوشه های تاریک ذهن بود که به کمک محمد عزیز و آخرین پستش، تا حدودی بازیابی شد و کاش بقیه هم کمک کنند بتوانیم این گنجینه گرانبها را ثبت کنیم. برای شروع، از همین نمایشگاه یا هرچیز مرتبط با این موضوع اگر خاطره یا حرفی دارید، از هر راهی که می دانید به دستمان برسانید که خوب می دانم لحظه لحظه اش برایمان خاطره بود.