انصافتو عشقــه ! !
(توضیح مدیر وبلاگ : این یادداشت در پی درج یادداشت دیگری با عنوان " نفهمیدیم از کجا خوردیم " و مجموعه نظرات خوانندگان آن، نوشته شده است و ارجاعات فراوانی به آنها دارد)
به نام نامی حضرت دوست که هرچه هست از اوست
به ما _ به قول احمد آقا : نسل حاج امیری ها _ خوشی نیامده ! بعد از چند روز کار متراکم و خستگی و فشارهای روحی خاص، یک شب چشممان به رفقا روشن شد و نوید شب نشینی، چرت و خستگی را یک جا از کله و تن مان پراند.
با سعید و صادق و مرتضی و علی رفتیم که دو لقمه شام رفاقت بخوریم و دلی از عزای حال و هوای دوستانه دربیاوریم که جناب علی آقا، سایت که نه، درِ شبکه ی دردِ دل دوستانِ نسلِ "احمد آقا اینا" رو باز کردند. دو تا مطلب تاپ، مثل زغال گر گرفته گذاشتند جلوی چشمان سنگین ما. همچین که وَل وَلِ سرخیِ کلماتش اشکمان را درآورد و داغیِ احساساتِ سرریزش، مغزِ استخوانِ دلمان را سوزاند. از شما چه پنهان، چنان آرامش را از ما سلب کرد که دیدیم تا چیزی برای این جگرسوخته ها ننویسیم، تن مان به رختخواب نمی نشیند، هرچند ساعت 2 نصفه شب باشد و فردا هم کار مهمی داشته باشم مثل دیدار با رهبر معظم انقلاب.
الغرض، این جناب احمد آقای گل هم مثل همه ی نسل جدیدی ها، حرفه ای اند در انداختن توپ توی پای دیگران و همه را از اول تا آخر بدهکار دربیاورند و خودشان را طلبکار! همه ی درد دلِ کهنه اش رو ریخته توی یک بقچه. مال خودش کم بوده ! از محمد آقا و دیگران هم قرض گرفته، صاف آورده توی دروازه ی ما خالی کرده. دیگران هم به به و چه چه راه انداختن، بیا و ببین! انصافتو عشقه ! ! خودش مافیا درست کرده، آستان تشکیل داده، سینه زنی راه انداخته، نسل من و این و اون درآورده، مای بیچاره رو هم هر جای نقاشی اش خواسته کشیده، شدیم متهم ردیف اول ! !
آقای یک پارچه نوریان ( محمد اسلامی ) هم کلاس سانسور رو به آخر رسونده، شده سانسورچی لبخند! حالا داداش لبخند قشنگت رو از ما دریغ می کنی، ما که اعتراض نکردیم، یک چیزی هم بدهکار شدیم ؟!
اصلا هرچی شما گفتی قبول، به دیده منت. اما این دو کلمه را هم از من داشته باش:
1. از عشق طغیانگری که در دل خسته ام نسبت به شما بچه های خوب و کمیاب ( مثل اون و این و اون یکی و. . . ) سرریز شده فقط خدای مهربان خبر دارد و بس! هر چند که این روزها بی توفیقی در ابراز این علاقه و انجام وظایفی که در پی آن هست، از مشکلاتِ جدی من است و از این بابت، حق کاملا با شما. تسلیم!
2. شرایط عادی و آثار طبیعی جریان زندگی نتایج خاص خودش را دارد. نمی شود از رابطه ای که در لابلای صدها روز و در بطن حوادث و اتفاقات تلخ و شیرین شکل گرفته چند برگ کپی گرفت و دست هر کسی یکی داد تا همه مثل آن را داشته باشند.
پر واضح است احساسات میان افراد مبتنی بر پیشینه ای است که در طول زمان ساخته شده و رشد کرده و نقاشی این روابط، تصاویری است متفاوت. این تفاوتِ طبیعی را اینقدر دسته بندی نکنید و رویش تحلیل و تفسیر نگذارید.
3. اگر قرار باشد برای کم کردن ارتباطات، این همه خواب و خیال ببافید، دست من پرتَر است. مثلا برای توجیه کوتاهی های خودم می توانم بگویم: من اینکه با بچه ها زیاد گرم نمی گیرم و سراغشان نمی روم برای این است که یک وقت خیال نکنند حاج امیر قصد کاندیداتوری دارد و این ابراز علاقه هایی که می کند دلش برای رای ما سوخته نه خودمان . . . ! پس بهتر است این چرت و پرت ها را بریزیم دور و همدیگر را صاف و پاک، دوست داشته باشیم. بقیه اش را هم بی خیال!
4. از قدیم گفته اند، اتوبان دو طرفه است. حالا درسته قدیم ها اتوبان نبوده، اما کوچه های تنگ و باریک هم دوطرفه بوده. دوستی هم دو طرفه است. شرایط و موقعیت های خاص خودش را می طلبد. اگر زمینه ها را با هم فراهم کنیم، آنوقت خواهید دید که ما هم آب نمی بینیم و الا شناگر قهاری هستیم.
5. و اما حرف اصلی که همه ی منظورم از نوشتن این مطلب بود اینکه: به دور از هرگونه تعارف، من خودم را در انجام وظیفه نسبت به دوستان و برادران عزیزم، نه مقصر، که مجرم می دانم. از این نظر، حق را تمام و کمال به نسل اول و دوم و سوم، الی یوم القیامه می دهم. اما چه کنم من هم حال و هوای درست و حسابی ندارم. راستش بدجور از قافله ی رفقا عقب که نه، اساسی جا ماندم. جسارت به همه ی دوستان نشود. ارزش همگی به جای خود. اما برای من کسی "علی مهدوی" و "علی آل شهیدی" نمی شود! . . . در این باره، بیشتر نمی توانم حرف بزنم. قلبم می سوزد . . . !
به هر حال امشب با رفقا گپی زدیم تا به هم کمک کنیم و راهی پیدا کنند تا پاره احساس های برگرفته از ارزش های لذیذ مکتب مان را بتوانیم در اختیار هم قرار دهیم.
این راه، شاید در عرصه ی IT و دنیای مجازی قابل دسترسی باشد؛ شاید، تا ببینیم . . .
شب خوش، برادر کوچکتان – به قول شما حاج امیر
ساعت 3 بامداد روز دوشنبه 7/11/87
اینجا پاتوق جمعی از بروبچه های دبیرستان شهید هاشمی نژاد مشهد است.