و ما أدریکَ ما یومُ العرَفة
فَتلَقّی آدمُ مِن ربّهِ کَلِماتٍ فَتابَ عَلیهِ إنّهُ هو التّوابُ الرّحیم +
آدم (ع) پس از خروج از جوار خداوند و فرود به دنيا، چهل روز هر بامداد بر فراز كوه صفا با چشم گريان در حال سجود بود. جبرئيل بر آدم فرود آمد و پرسيد:
ـ چرا گريه مي كني اي آدم؟
ـ چگونه مي توانم گريه نكنم در حاليكه خداوند مرا از جوارش
بيرون رانده و در دنيا فرود آورده است.
ـ اي آدم به درگاه خدا توبه كن و به سوي او بازگرد.
ـ چگونه توبه كنم؟
جبرئيل در روز هشتم ذيحجه آدم را به مِنا برد. آدم شب را در آنجا ماند و صبح با جبرئيل به صحراي عرفات رفت. جبرئيل هنگام خروج از مكه، احرام بستن را به او ياد داد و به او لبيك گفتن را آموخت. چون بعد از ظهر روز عرفه فرا رسيد، تلبيه را قطع كرد و به آدم فرمان داد که غسل كند و پس از نماز عصر، آدم را به وقوف در عرفات واداشت و كلماتي را كه از پروردگار دريافت كرده بود به وي تعليم داد. اين كلمات عبارت بودند از:
سُبحانَكَ اللّهُمَ وَ بحمدِك لا إلهَ إلاّ اَنْتْ. عَمِلْتُ سوءً وَ ظَلَمْتُ نَفْسی وَ اعْتَرِفْتُ بــِذَنبي، اِغْفرلي اِنَّكَ اَنْتَ الْغَفورُ الرّحيم
آدم (ع) تا هنگام غروب آفتاب همچنان دستش رو به آسمان بلند بود و با تضرع اشك مي ريخت. وقتي كه آفتاب غروب كرد همراه جبرئيل روانه مشعر شد و شب را در آنجا گذراند، و صبحگاهان در مشعر بپاخاست و در آنجا نيز با كلماتي به دعا پرداخت و به درگاه خداوند توبه کرد.
و خدا توبه او را پذيرفت چرا كه او توبهپذير است.

ستايش سزاوار خداوندی است كه كس نتواند از فرمان قضايش سرپيچد و مانعي نيست كه وی را از اعطای عطايا بازدارد. و صنعت هيچ صنعتگري به پای صنعت او نرسد. بخشنده ی بي دريغ است. اوست كه بدايع خلقت را بسرشت، و صنايع گوناگون وجود را با حكمت خويش استوار ساخت...
پروردگارا به سوی تو روی آورم و به ربوبيت تو گواهي دهم. و اعتراف كنم كه تو تربيت كننده و پرورنده منی و بازگشتم به سوی توست. نعمتت را بر من آغاز فرمودی قبل از اينكه چيز قابل ذكري باشم...
آنگاه مرا بدین دنیا آوردی و در علمت گذشته بود از هدايتم به سوى دنيا، خلقتی كامل و سالم. و در آن هنگام كه كودكي خردسال در گهواره بودم، از حوادث حفظ كردي. و مرا از شير شيرين و گوارا تغذيه نمودي و دلهاي پرستاران را بجانب من معطوف داشتی. و با محبت مادران به من گرمی و فروغ بخشيدی...
آری اين لطف تو بود كه از خاك پاك عنصر مرا بيافريدی. و راضی نشدی ای خدايم كه نعمتی را از من دريغ داری. بلكه مرا از انواع وسائل زندگی برخوردار ساختی؛ با اقدام عظيم و مرحمت بيكرانت بر من، و با احسان عميم خود نسبت به من. تا اينكه همه نعماتت را درباره من تكميل فرمودی...
پس آغاز فرمود آن حضرت در سؤال و اهتمام نمود در دعا، و اشک از ديدگان مباركش جارى بود. پس گفت:
خداوندا چنان كن كه از تو بيم داشته باشم، آنچنان كه گويي تو را مي بينم. و مرا با تقوايت رستگار كن. و به خاطر گناهانم مرا به شقاوت دچار مساز. و سرنوشت مرا خير و صلاح قرار ده. و مقدراتت را برايم مبارك گردان...
تو پناهگاه منی، بهنگامی كه راهها با همه وسعت بر من صعب و دشوار شوند و فراخنای زمين بر من تنگ گردد. و اگر رحمت تو نبود من اكنون جزء هلاك شدگان بودم. و تو مرا از خطاهايم باز مي داری. و اگر پرده پوشی تو نبود از رسوايان بودم...
اى آنكه یوسف را برگرداندى به يعقوب، پس از آنكه ديدگانش از اندوه سفيد شده بود و آكنده از غم بود. اى برطرف كننده سختى و گرفتارى از ايوب و اى نگهدارنده دستهای ابراهيم از ذبح پسرش، پس از سن پيرى و به سرآمدن عمرش. اى كه دعاى زكريا را به اجابت رساندى و يحيى را بدو بخشيدى و او را تنها و بى كس وامگذاردى...

کس چه میداند ز من جز اندکی از هزاران جرم و بد فعلم یکی
من همی دانم و آن ستار من جرمها و زشتی کردار من
آنچه گفتندم ز بد از صد یکیست بر من این کشف است ار کس را شکیست
اول ابلیسی مرا استاد بود بعد از آن ابلیس پیشم باد بود
حق بدید آن جمله را نادیده کرد تا نگردم در فضیحت روی زرد
باز رحمت پوستین دوزیم کرد توبه ی شیرین چو جان روزیم کرد
هر چه کردم جمله ناکرده گرفت طاعت ناکرده آورده گرفت
همچو سرو و سوسنم آزاد کرد همچو بخت و دولتم دلشاد کرد
نام من در نامه ی پاکان نوشت دوزخی بودم ببخشیدم بهشت
آه کردم چون رسن شد آه من گشت آویزان رسن در چاه من
آن رسن بگرفتم و بیرون شدم شاد و زفت و فربه و گلگون شدم
در بن چاهی همی بودم زبون در همه عالم نمی گنجم کنون
آفرین ها بر تو بادا ای خدا ناگهان کردی مرا از غم جدا
گر سر هر موی من یابد زبان شکرهای تو نیاید در بیان
می زنم نعره در این روض و عیون خلق را «یا لَیتَ قومی یَعلمون»
مثنوی- دفتر پنجم
اینجا پاتوق جمعی از بروبچه های دبیرستان شهید هاشمی نژاد مشهد است.