برو بالا ...یک دو سه چار استانی خبر آموزش قرآن ؛ حالا باز برگرد پایین: هشت ، هفت، شیش، پنج ؛
- کو بزن قبلی ببینیم چی بود؟؟
نصرالله هیبدی وسط استودیو واستاده و داره درباره اهانت اخیری که به عکس امام شد صحبت میکنه. حالا هم یه ارتباط تلفنی با یک مخاطب عادی برنامه و شنیدن زنده نظرات مردم.
بله، باز هم یک کار تقلیدی دیگه از سیمای کشور و باز هم کپی برداری ناشیانه ای از رو دست کانال فارسی بی بی سی.
احتمالا" اونایی که به بعضی امکانات غیر بومیِ بالا پشت بومی! دسترسی دارن، همون اول حدس زدن میخوام به چی گیر بدم.
{ چی؟؟.... همه تون حدس زده بودین؟.... به به ! شمام آره ؟!؛ خوب دست خودتونو رو کردینا! ( البته از اونجایی که ما از این دایره زنگیا نداریم، شکرخدا خودم حدس نزدم به چی میخوام گیر بدم!!!) }
خلاصه دیدن نصرالله هیبدی در هیبت سیاوش اردلان! از یک طرف و خوندن صفحۀ تازه تأسیس «همشهری سلام» روزنامه خراسان هم از همون طرف، باعث شد، الان شما مجبور باشین یه کلیک ناقابل بکنین رو «ادامه مطلب» ، تا هم آمار بازدیدمون بالا بره! و هم مثل این طبقه پایینی، نصف صفحه اول وبلاگ به شکر کشیده نشه !!
والّا !
به نام خدا
زمان می گذرد، ما می مانیم و حوضی که خالی اش کردیم
( به مناسبت پایان پخش دوره اول مستند "حدیث سرو" ، زندگی علامه طباطبایی )

دوستان سلام
ابتدا فهرست عناوین یادداشت زیر را عرض می کنم:
1. - خاطره دکتر دینانی از جلسات علامه طباطبایی با دکتر هانری کربن
2. - خبر روزنامه کیهان در مورد جایزه حکمت ابن سینا به آیت الله جوادی آملی، دکتر ولایتی و رئیس دفتر فرح پهلوی (دکتر سید حسین نصر)
3. - نقل بخش هایی از کتاب "درجستجوی امر قدسی" ، گفتگوی دکتر جهانبگلو با دکتر نصر
4. - نقل برخی اظهارت در همایش بررسي و نقد آراء و انديشههاي سيدحسين نصر، دانشگاه تهران، اردیبهشت 87
5. - طرح یک پرسش
6. - اما چند نکته برای حال دادن به دوستان کیهانی و کیهانی اندیش
7. -نقل یک خاطره جالب ولی ظاهرا نامربوط
با توجه به اینکه این یادداشت نسبتا مفصل است، خلاصه ای از آن را در زیر می آورم برای دوستانی که حال خواندن نسخه تفصیلی را ندارند. بقیه مطلب نیز در "ادامه مطلب" آمده است.
ضمنا همین ابتدا اکیدا اعلام کنم، موضوعی که جسارت کردم و به آن پرداختم، به گونه ای است که در بسیاری از بخش ها، ناراحتی عمیقی ناشی از احساس عدم ادا شدن حق مطلب داشتم. بنابراین با جدیت توصیه می کنم که به اطلاعات ناقصی که من در این یادداشت تهیه کردم، به هیچ وجه قناعت نکنید.
منبع بسیاری از اطلاعاتی که در خلاصه و در متن تفصیلی آمده، کتاب " در جستجوی امر قدسی" است. هرچند با توجه به اینکه از آخرین مطالعه جدی این کتاب، 2 سال می گذرد، نقل قول ها عموما، نقل به مضمون هستند. بنابراین قبل از اینکه مورد استناد قرار گیرند، باید با منبع اصلی مطابقت داده شوند.
پیشینه خانوادگی
خلاصه ماجرا این است که یک آقایی بوده به نام آقا سید حسین. این بنده خدا وقتی بچه بوده باباش می فرستدش آمریکا، اونجا درس بخونه. همین جا بگم که مادر این آقا سید حسین، نوه شیخ فضل الله نوریه. مادر آقا سید حسین از جمله خاندان متدین به جای مانده از شیخ شهید بوده است. ضمنا مادر آقا سید حسین، دختر عموی نورالدین کیانوری، رئیس حزب توده ایران هم بوده.
از طرفی بابا بزرگ و بابای آقا سید حسین هم پزشک بودند و سرشناس. بابای سید حسین ضمنا عضو اولین مجلس بعد از انقلاب مشروطه بوده و دوست صمیمی مرحوم محمد علی فروغی و ... سید حسین نصر در چنین خانواده ای از همون بچه گی، کلی باحال بوده. با مرحوم فروغی (مصحح گلستان و بوستان سعدی) مشاعره می کرده ! اساتیدی از جمله فاضل تونی، ملک الشعرای بهار، فروزانفر، همایی، نفیسی و بهمنیار به خونه پدری آقا سید حسین رفت و آمد داشتند. کیانوری هم هر هفته می اومده خونه شون و با بابای سید حسین در مورد کارل مارکس بحث می کرده.
( اینجا جای اون تقلید صدای معروف آقای سهیل محمودی خالیه، همون که میگه: من بودم و مرحوم فروزانفر ... ! – ضمنا در بخش سوم این یادداشت خود آقای فروزانفر هم تشریف دارند! )
تحصیل در جهان غرب
خلاصه این بچه رو تو همون نوجوونی اش می فرستند آمریکا درس بخونه. این بچه بزرگ می شه و بعدها در دانشگاه ام.آی.تی فیزیک می خونه. همون موقع پاش به هاروارد باز می شه و از مقطع فوق لیسانس به بعد، می ره تو کار فلسفه و علوم انسانی.
نصر بعدها در فلسفه تلاش بسیاری می کنه، اما به تناسب محیط آموزشی آنجا از فلسفه اسلامی چیزی اونجا بهش درس نمی دند. اما روزی یکی از استادان نصر به او می گوید که می دانم درد تو چیست! آنگاه استاد وی ، یکی از رساله های شیخ شهید، شیخ اشراق، شیخ شهاب الدین سهروردی رو به اون می ده. می گه درد شما تو اینه !
بازگشت به ایران
مختصر می گم که سید حسین نصر بعدها به درجه دکتری می رسه و در حالی که می تونسته تو دانشگاه پرینستون کرسی بگیره، به خاطر علاقه وافرش به ایران بر می گرده.
اول کلی تلاش می کنه تا نفرستنش سربازی. بعد هم توی دانشگاه تهران استاد می شه.
نصر بعدها کلی کلفت می شه. رئیس بنیاد فرح دیبا، موسس بنیاد سلطنتی حکمت و فلسفه ایران، رئیس دانشگاه شریف و ...
نصر همون موقعی که کلفت شده بود، در محضر علامه طباطبایی شاگردی کرد. رفیق فابریک مرحوم شهید مطهری بوده. این قسمت از سوابق نصر، اصل تاکید بنده است که تو بخش تفصیلی آوردم. بازم توصیه می کنم یک کوچولو نگاه بندازید.
هنگام انقلاب، نصر خارج از کشور
در بحبوحه انقلاب نصر برای دیدن بچه اش رفته بوده اروپا. خلاصه با یک چمدون می ره سفر که انقلاب می شه. دار و ندارش مصادره می شه و از همون موقع تا الان دیگه ایران نیومده.
نصر ، امروز متعلق به تمام جهان اسلام
امروزه در بسیاری کشورهای جهان، دکتر سید حسین نصر به عنوان یک متفکر بزرگ شناخته شده و بنام هستند. کتاب های ایشان به بسیاری از زبان های دنیا ترجمه می شه. دکتر نصر مورد مراجعه بسیاری از نشست های علمی تراز اول دنیاست.

( یادم رفت بگم دکتر نصر در زمان استادی در دانشگاه تهران، ارتباط تنگاتنگی با مرحوم فردید هم داشتند. ضمنا شاید واستون جالب باشه بدونید دکتر حداد عادل از شاگرد های دکتر نصر بودند. )
تفکر نصر بیشتر نزدیک به اصولگرایان است
خلاصه، دلم واستون بگه که تفکر نصر بسیار بسیار بسیار نزدیک به تفکر غالب بزرگان انقلاب اسلامیه. نگاه اصلاح طلب های فعلی {اگه با حوادث اخیر چیزی ازشون باقی مونده باشه!} به نصر انتقادیه. چند سال پیش نصر و سروش به صورت آفلاین (!)، با هم به مناظره پرداختند.
یک سری توضیحات دیگه هم هست که جدا باید در بخش تفصیلی بخونید.
ما از 30 سال پیش دیگه نصر رو به ایران راه ندادیم. مدتی پیش هم که بنیاد بین المللی ابن سینا، در جشنواره ای در همدان به نصر جایزه داد، روزنامه کیهان شدیدا انتقاد کرد.
اما حدود یک هفته بعد از اون در یکی از همایش های معتبر در خصوص علامه طباطبایی، سید حسین نصر به صورت ویدئو کنفرانس حاضر شد. شاید در مستند "حدیث سرو" نیز، نصر غایب بزرگ، بلکه غایب خیلی بزرگ بوده باشد.
متاسف هستم که عرض کنم، حس بنده این است که
زمان می گذرد، ما می نامیم و حوضی که خالی اش کردیم.

بسمالله القاصم الجبارین
خردمندان بر آرای ایشان -خصوصن آن یکیشان که نمیخواهم اسمش را ببرم، همانی که چاق است، زیاد حرف میزند، به تازگی مجنون شده، و ... است- وقعی ننهند که آنان را از این گونه ترهات، بسیار است. اولین شرط مردانگی لاف زدن است و اگر تو به فناوری «قسم دروغ» دستیافته باشی به سرحد تکنولوژی دست پیدا کرده و بینیاز دین و دنیا خواهی شد. این را گفتم که درهمین ابتدا نصیحتی کرده باشم دوستان را.
باری، دوستان پیشین فلسفهای را در پیش گرفته بودند با نام فلسفه صفرایی. و در آن نقد مافیهخالدون گفتمانی داشتند. (و این هیچ ربطی به سخن جامعهشناس گمراه -عماد افروغ- ندارد با کتابش به نام نقد درونگفتمانی ذیل فلسفه صدرایی)
ما پس از پرتگوییهای جدی دوستان صفرایی به راه افتادیم. ما پس، مدرن بودیم. پس مدرن طی سالین به پسا مدرن تبدیل شد و در ترجمه به زبان سریانی به پست مدرن (با فتح پ) و در زبان کلیمی به پشت مدرن و در گویش کلدانی به تشت مدرن و در نیایت امر در لهجه مشهدی اصیل طلابی به طشت مدرن تعبیر میشود و این روشنگر این مساله است که «اینست سری که با عام اوفتادهست، اینست طشتی که از بام اوفتادهست»
بله دوستان. این کوس رسوایی دورههای پیشین است که آوازهاش به هر کوی و بام درافتاده. این جماعت خودشان را به فلسفه صفرایی منتسب میکنند و اما در نهان بلغمی هستند. میپرسی چرا و دلیلت چیست. خود پیداست از زانوی تو. شما یک نظر به این پرتره بکنید: ظاهرن از اتاق فرمان خبر میرسد که دچار مشکلی فنی شدهاند. بماند. شما کلن سیر ظاهری مسولین واحد خدمات را در ذهن داشته باشید. به همین نتیجهای میرسید که بنده رسیده ام.
پس با برهان قاطع و شبههناپذیر اثبات شد که ایشان در ذات خود بلغمیاند و اما بلغم نرمی میآورد و بیعرضگی و سستی و کاهلی. اسهال مزمن دارد و حس حمیت و غیرت را قطع میکند. انسان به هیچ کاری میل نمیکند و نه به هیچچیز اعتماد. نه حس را قبول دارد و نه عقل. بدون رای میماند و بیتاثیر. هر حکمی پیشآید نه آن را تصدیق کرده و نه تکذیب. یا هم تصدیق میکند و هم تکذیب.
منتها
از عجایب این انجمن ایناست که فرد بلغمی
در این سیری که دارد به سلوک نیز میرسد،
یکی از مراحل نهایی این سلوک رسیدن به
فناوری «آروغ پخته»
است از بابت خام بدم، پخته
شدم، سوختم. این آروغ صدا
ندارد، بو ندارد، و لیکن خارج کننده تمامی
رذایل و فواضل بلغمیون است. کنفیکون
کنندهایست که فرد را به مرحله «سودایی»
بودن میرساند که خاص مقربین
آموزشی و تشکیلاتیست.
ماننده
کسی به نام نامی «ایتارقاس». پلنگ
پیر وادی مدرنیته و گرگ خسته دیار پست
مدرنیته. در اقوال هست که
قیافهای بس کریه دارد ولیکن دلی پر ز
مهر. ژاژ فراوان میخواید
اما به سالی یکبار جملهای حکیمانه از
وی خارج میشود. منجمله
«فلانی اَن است». و
البته «اَن» چیز
بدی نیست به خودی خود. که
خود عرصه ظهور بیماری یبوست و اسهال است.
و همانطور که اشارت رفت، اگر
اسهال نبود، بلغمی نبود و سیری نبود و
سلوکی نبود و فرصتی نبود برای این
بیهودهدراییهای این بنده سراپا
تقصیر که تمامی قصدش از این سیاه نمودن
صفحه نمایشگر گزارش تاریخیست بیقصد
و غرض. ادامه تاریخ را در
پی میگیریم:
ابتدا بدان که این تاریخنامه بزرگست گردآورده «محمد حسین انصاری». پایمرد واحد علمی-درسی که این تاریخنامه را فراهم آورد هرچه نیکوتر، چنانکه اندر وی نقصانی نباشد. پس رنج برد و جهد و ستم بر خویش نهاد و این را نبشت به نیروی ایزد عزوجل.
۱- تصحیحی بایست صورت بگیرد که «سعید خراشادیزاده» و «جواد یزداننژاد» -نه «جواد قربانی»- هستند که به دانشگاه صنعتی شاهرود رفتهاند برای کسب فضایل و ایضن لقمهای نان حلال.
۲- لازم به ذکر است که آقایان سعید خراشادیزاده و «مسعود براتی» هماکنون به زندگی پرمهری در آغوش گرم خانواده مشغولند. -ایدون باد- آقای فرشاد عبدالله نیا نیز در آستانه ورود به آغوش گرم خانوادهشان هستند :) گفتم آمار را داشته باشید تا یکوقت بیخبر از دنیا خارج نشوید.
۳- این بنده سراپا تقصیر یکی دوهفته دیگر عازم پایتخت میباشد. دل سیاه این آدم، -اگر که باشد. منظورم آدم بودنش هست نه سیاهیش :)- خوشحال خواهد شد اگر که دوستان را از نزدیک ببیند. جزییات این سفر تاریخی در همین مکان به اطلاع عموم علاقهمندان و دلسپردگان خواهد رسید.
و منالله توفیق.
------
با پشیمانی ویرایش شد. بنا به توصیه مقام عظام
فَتلَقّی آدمُ مِن ربّهِ کَلِماتٍ فَتابَ عَلیهِ إنّهُ هو التّوابُ الرّحیم +
آدم (ع) پس از خروج از جوار خداوند و فرود به دنيا، چهل روز هر بامداد بر فراز كوه صفا با چشم گريان در حال سجود بود. جبرئيل بر آدم فرود آمد و پرسيد:
ـ چرا گريه مي كني اي آدم؟
ـ چگونه مي توانم گريه نكنم در حاليكه خداوند مرا از جوارش
بيرون رانده و در دنيا فرود آورده است.
ـ اي آدم به درگاه خدا توبه كن و به سوي او بازگرد.
ـ چگونه توبه كنم؟
جبرئيل در روز هشتم ذيحجه آدم را به مِنا برد. آدم شب را در آنجا ماند و صبح با جبرئيل به صحراي عرفات رفت. جبرئيل هنگام خروج از مكه، احرام بستن را به او ياد داد و به او لبيك گفتن را آموخت. چون بعد از ظهر روز عرفه فرا رسيد، تلبيه را قطع كرد و به آدم فرمان داد که غسل كند و پس از نماز عصر، آدم را به وقوف در عرفات واداشت و كلماتي را كه از پروردگار دريافت كرده بود به وي تعليم داد. اين كلمات عبارت بودند از:
سُبحانَكَ اللّهُمَ وَ بحمدِك لا إلهَ إلاّ اَنْتْ. عَمِلْتُ سوءً وَ ظَلَمْتُ نَفْسی وَ اعْتَرِفْتُ بــِذَنبي، اِغْفرلي اِنَّكَ اَنْتَ الْغَفورُ الرّحيم
آدم (ع) تا هنگام غروب آفتاب همچنان دستش رو به آسمان بلند بود و با تضرع اشك مي ريخت. وقتي كه آفتاب غروب كرد همراه جبرئيل روانه مشعر شد و شب را در آنجا گذراند، و صبحگاهان در مشعر بپاخاست و در آنجا نيز با كلماتي به دعا پرداخت و به درگاه خداوند توبه کرد.
و خدا توبه او را پذيرفت چرا كه او توبهپذير است.

ستايش سزاوار خداوندی است كه كس نتواند از فرمان قضايش سرپيچد و مانعي نيست كه وی را از اعطای عطايا بازدارد. و صنعت هيچ صنعتگري به پای صنعت او نرسد. بخشنده ی بي دريغ است. اوست كه بدايع خلقت را بسرشت، و صنايع گوناگون وجود را با حكمت خويش استوار ساخت...
پروردگارا به سوی تو روی آورم و به ربوبيت تو گواهي دهم. و اعتراف كنم كه تو تربيت كننده و پرورنده منی و بازگشتم به سوی توست. نعمتت را بر من آغاز فرمودی قبل از اينكه چيز قابل ذكري باشم...
آنگاه مرا بدین دنیا آوردی و در علمت گذشته بود از هدايتم به سوى دنيا، خلقتی كامل و سالم. و در آن هنگام كه كودكي خردسال در گهواره بودم، از حوادث حفظ كردي. و مرا از شير شيرين و گوارا تغذيه نمودي و دلهاي پرستاران را بجانب من معطوف داشتی. و با محبت مادران به من گرمی و فروغ بخشيدی...
آری اين لطف تو بود كه از خاك پاك عنصر مرا بيافريدی. و راضی نشدی ای خدايم كه نعمتی را از من دريغ داری. بلكه مرا از انواع وسائل زندگی برخوردار ساختی؛ با اقدام عظيم و مرحمت بيكرانت بر من، و با احسان عميم خود نسبت به من. تا اينكه همه نعماتت را درباره من تكميل فرمودی...
پس آغاز فرمود آن حضرت در سؤال و اهتمام نمود در دعا، و اشک از ديدگان مباركش جارى بود. پس گفت:
خداوندا چنان كن كه از تو بيم داشته باشم، آنچنان كه گويي تو را مي بينم. و مرا با تقوايت رستگار كن. و به خاطر گناهانم مرا به شقاوت دچار مساز. و سرنوشت مرا خير و صلاح قرار ده. و مقدراتت را برايم مبارك گردان...
تو پناهگاه منی، بهنگامی كه راهها با همه وسعت بر من صعب و دشوار شوند و فراخنای زمين بر من تنگ گردد. و اگر رحمت تو نبود من اكنون جزء هلاك شدگان بودم. و تو مرا از خطاهايم باز مي داری. و اگر پرده پوشی تو نبود از رسوايان بودم...
اى آنكه یوسف را برگرداندى به يعقوب، پس از آنكه ديدگانش از اندوه سفيد شده بود و آكنده از غم بود. اى برطرف كننده سختى و گرفتارى از ايوب و اى نگهدارنده دستهای ابراهيم از ذبح پسرش، پس از سن پيرى و به سرآمدن عمرش. اى كه دعاى زكريا را به اجابت رساندى و يحيى را بدو بخشيدى و او را تنها و بى كس وامگذاردى...

باسمه تعالی
پسر نوح با بدان بنشست . . .
شاید برای انترن اورژانس، دیدن مرگ، طبیعی و کار هر روزه باشد. شاید وقتی این اتفاق برای یک پیرمرد هشتاد و چند ساله بیفتد این جمله را نه فقط پزشک که مردم عادی و حتی گاهی اقوام و خویشان متوفی هم بگویند که "پیرمرد عمرش را کرده بود". اما این یکی با بقیه فرق داشت.
پیرمرد را لت و پار و آش و لاش آوردند. نیازی نبود بدانیم چه اتفاقی برایش افتاده است. آنقدر زخم و جراحت در سرتاسر بدنش داشت که دل هر بیننده ای به درد می آمد. سر و صورتش پر از خون بود. استخوان کاسه چشم راستش شکسته بود و بقایای درب و داغان محتویات چشم از حدقه بیرون زده بود. مهره های گردن و کمرش از چندین قسمت شکسته بود و دست به هر جای بدنش می زدی آه و ناله اش بلند می شد. استخوان لگنش هم شکسته بود و پایش درست به جایی بند نبود. هیچ همراهی هم نداشت که پیگیری های بستری و رفتنش به اتاق عمل را انجام دهد. پیرمرد را به قصد کشت زده بودند. اینها هم هیچکدام آنقدرها دردناک نبود. تراژدی بزرگ زمانی بود که پیرمرد بعد از چند ساعت کمی بهتر شد و به حرف آمد. اوایل کار، دوست نداشت بگوید چه اتفاقی برایش افتاده است. آبروداری می کرد اما بالاخره حرف هایی زد که کاش واقعی نبود. دختر و دامادش او را زده بودند. خوب و مفصل هم زده بودند. بعد هم جسم نیمه جان او را با شدتی پرتاب کرده بودند که استخوان لگنش خرد و خمیر شود. از او ارثیه اش را پیش از مرگ طلب کرده بودند. چون پیرمرد هنوز نمرده بود که ارثی به آنها بدهد، او را تا سرحد مرگ زده بودند، مقداری پول برداشته بودند و او را به امان خدا رها کرده بودند. پیرمرد البته به آنها حق می داد. می گفت معتادند و تقصیر خودشان نیست. خواهش می کرد که حرف ها بین پزشکان بماند و به گوش پلیس نرسد که پای بچه هایش دوباره به حبس باز نشود. پیرمرد دلش به حال بچه هایش می سوخت و می گفت بالاخره بچه هایم هستند. سنگ های دیوارهای بیمارستان هم دلشان برای پیرمرد سوخت. پرستار و پزشک که جای خود داشت.
***********
سگ اصحاب کهف، روزی چند . . .
خانم میانسالی با قیافه سانتی مانتال آمده بود. توله سگ پشمالویش دستش را گاز گرفته بود و انگشتش مختصری خونریزی داشت. می گفت سگ خیلی خوبی بوده و سر در نمی آورد چه اتفاقی افتاده که ناگهان دردانه اش با او چنین کاری کرده است. برای سلامتی خودش نگران بود اما از یک چیز خوشحال به نظر می رسید. می گفت سگ بی نوا بعد از مرتکب شدن خطا خودش فهمیده که نمک خورده و نمکدان را شکسته است. گوشه ای کز کرده، گردنش را کج کرده و مظلومانه به مامان مهربانش نگاه کرده بود. گویی از رفتار زشتش پشیمان شده بود. زن هم توله سگ را در آغوش گرفته بود و با او آشتی کرده بود.
************
لاتقل لهما اف . . .
اصل روایت خاطرم نیست اما اینقدر از مضمون روایت در ذهنم مرور شد که چند چیز را انسان ها باید از حیوانات بیاموزند و وفا را از سگ.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن: این شعر زیبا از مریم جعفری را هم حسین انصاری در نظرات گذاشته بود که حیفم آمد در ادامه نیاورم. حالا می فهمم عجب عبارت پرمصداقی است اینکه می گویند "داری روی سگ منو بالا میاری":
دنیا پر از سگ است، چون سر به سر سگی است!
غیر از وفا، تمام صفات بشر سگی است
لبخند و نان به سفره امشب نمی رسد
پایان ماه آمد و خلق پدر سگی است
از بوی دود و آهن و گِل مست می شود
در سرزمین من، عرق کارگر سگی ست
آهنگ سگ، ترانه سگ، گوش های سگ
این روزها سلیقه اهل هنر سگی ست
بار کج نگاه شما بر دلم بس است
باور کنید، زندگی کارگر سگی ست
آدم بیا و از سر خط آفریده شو
دیگر لباس تو به تن هر پدرسگی ست
بیا تا مونس هم ، یار هم ، غمخوار هم باشیم
انیس جان هم ، فرسوده و بیمار هم باشیم
شب آید ، شمع هم گردیم و بهر یکدگر سوزیم
شود چون روز ، دست و پای هم ، در کار هم باشیم
دوای هم ، شفای هم ، برای هم ، فدای هم
دل هم ، جان هم ، جانان هم ، دلدار هم باشیم
بهم یک تن شویم و یک دل و یکرنگ و یک پیشه
سری در کار هم آریم و دوشِ بارِ هم باشیم
جدایی را نباشد زَهره ای تا در میان آید
بهم آریم سَر ، بر گِرد هم ، پَرگار هم باشیم
حیات یکدگر باشیم و بهر یکدگر میریم
گهی خندان زِهم ، گه خسته و افگار هم باشیم
به وقت هوشیاری عقل کُل گردیم بهر هم
چو وقتی مستی آید ، ساغرِ سرشارِ هم باشیم
شویم از نغمه سازی عندلیبِ غم سُرای هم
به رنگ و بوی یکدیگر ، گل گلزار هم باشیم
به جمیعت پناه آریم از بادِ پریشانی
اگر غفلت کند آهنگِ ما ، هشیار هم باشیم
برای دیده بانی خواب را بَر خویشتن بندیم
زِ بهر پاسبانی ، دیده بیدار هم باشیم
جمال یکدگر گردیم و عیب یکدگر پوشیم
قَبا و جُبّه و پیراهن و دَستارِ هم باشیم
غم هم ، شادی هم ، دین هم ، دنیای هم گردیم
بلای یکدگر را چاره و ناچار هم باشیم
بلاگردان هم گردیده ، گِردِ یکدگر گردیم
شده قربان هم از جان و مِنّت دار هم باشیم
یکی گردیم در گفتار و در کردار و در رفتار
زبان و دست و پا ، یک کرده ، خدمتکار هم باشیم
نمی بینم بجز تو همدمی ای "فیض" در عالم
بیا دمساز هم ، گنجینه اسرار هم باشیم
احتراما به تمامی دوستان و صداهای ارزشمندشان اعلام می شود در صورت عدم قرار گرفتن مطلب جدید طی 48 ساعت آینده، خودم مجبور می شوم مطلب بگذارم.
عواقب حاصل از اقدام احتمالی بنده بر عهده تک تک دوستان خواهد بود.
با احترام، اسلامی
به نام خدا
قلم انگار توانش را ندارد. بیان انگار تاب نمی آورد. زندان کلمات گنجایش این معنا را ندارند، انگار.
چرا اینقدر سخت صحبت کنم؟ چرا اینقدر تکلف به خرج بدهم؟ دلم تنگ است. دلم برای حرم تنگ شده. دلم برای سلام دادن تنگ شده. دلم برای خوف و رجای ورود به حرم تنگ شده.

برای وقتی که دست روی سینه می گذاری و چشم به گنبد طلا می دوزی.
برای وقتی که می گویی " اللهم انی وقفت علی باب من ابواب نبیک، صلوتک علیه و اله . . .
برای وقتی که می گویی
ءادخل یا رسول الله؟
ای رسول خدا ! آیا اجازه می دهید وارد شوم ؟
ءادخل یا ولی الله ؟
ای ولی خدا ! آیا اجازه می دهید وارد شدم ؟
ءادخل یا ملائکه الله المقربین المقیمین فی هذا المشهد ؟
ای فرشتگان مقرب در این شهادتگاه ! آیا اجازه می دهید وارد شوم ؟
فاذن لی یا مولای فالدخول، کافضل ما اذنت لاحد من اولیائک.
فان لم اکن اهلا لذالک، فانت اهل لذالک !
***
اینجا تهران است. اینجا خیابان های شلوغ تهران است. هزار کیلومتر دور از حرم . . .
با خود زمزمه می کنم :
شنیدم سجیتکم الکرم امام رضا (ع)
شما رو رها کنم کجا برم، امام رضا ؟!
عیدتون مبارک ! خوش به سعادت تون مشهدی ها !
حرم مشرف شدید، نائب الزیاره همه باشید، لطفا.
«... فإنّا نُحيطُ علماً بأنبائِكم، ولا يعزُبُ عنّا شي ءٌ من أخباركم، ومعرفتُنا بالذّل الّذي أصابَكم مُذ جَنح كثيرٌ منكم إلى ما كان السّلف الصالح عنهُ شاسِعاً و نَبذوا العهدَ المَأخوذ وراءَ ظُهورهم كأنّهم لا يعلمون. إنّا غيرُ مُهمِلينَ لِمُراعاتِكم، ولا ناسينَ لِذِكركُم، ولو لا ذلك لَنزلَ بكم اللّأواءُ واصطَلَمكُمُ الأعداء، فاتّقوا الله جلّ جلاله...»
...ما اگرچه هم اكنون در مكانى دور از دسترس ستمگران سكنى گزيدهايم؛ كه خداوند صلاح ما و شيعيان با ايمان ما را مادامى كه حكومت دنيا به دست تبهكاران است در اين كار به ما ارائه فرموده است، ولی از تمام حوادث و ماجراهایی که بر شما می گذرد کاملا مطلع هستیم و هیچ چیز از اخبار شما بر ما پوشیده نیست. از خوارى و مذلّتى كه دچارش شدهايد با خبريم؛ از اینكه بسيارى از شما مرتکب خطاها و گناهانی شدند که بندگان صالح خداوند از آنها دوری می کردند و عهد و ميثاق مأخوذ خدايى را آنچنان پشت سر انداختند كه گويی بدان پيمان آگاه نيستند. با این حال ما هرگز در رعايت حال شما كوتاهى نمىكنيم و ياد شما را از خاطر نمی بريم و اگر جز اين بود از هر سو گرفتارى به شما رو مى آورد و دشمنان شما، شما را از ميان مىبردند.
پس از خدا بترسید و تقوى پيشه سازيد و به ما اعتماد كنيد و چاره اين فتنه و امتحان را كه به شما رو آورده از ما بخواهيد. فتنه ای که عده ای در ان نابود می گردند و عده ای از ورطه آن بسلامت مى گذرند. آن فتنه و امتحان علامت حركت ما و امتياز شما در برابر اطاعت و نافرمانى ماست. "و خداوند نور خود را كامل مىگرداند هر چند مشركان نخواهند."
...امر قیام ما به اذن خداوند به طور ناگهانی انجام خواهد شد و دیگر در آن هنگام توبه سودی ندارد. نافرمانی ما موجب می شود که بدون توبه از دنیا بروند و دیگر ندامت و پشیمانی نفعی نخواهد داشت. خداوند شما را با الهامات غیبی خود ارشاد و توفیقات خویش را در سایه رحمت بی پایانش نصیب شما بفرماید.
گزیده ای از توقیع شریف حضرت حجت بن الحسن (عجل الله فرجه) خطاب به مرحوم شیخ مفید (بحارالانوار، ج 53، ص 175.)
و چه روضه ی سوزناکیست این سخن که إنّا غيرُ مُهمِلينَ لِمُراعاتِكم، ولا ناسينَ لِذِكركُم...
فلیبک الباکون... فلیندب النادبون... فلتذرف الدّموع... ولیصرُخ الصّارخون... و یضجّ الضّاجّون... و یعجّ العاجّون.